استاد محترم:جناب دکتر احدي-- --دانشجو : سميه محمد تبار( قست هجدهم )

از اين مرحله به بعد،قضاوت کودک بر اساس نتيجه اعمال نخواهد بود،بلکه انگيزه انجام دادن عمل در قضاوت اخلاقي مداخله ميکند.از اين به بعد کودکي که يک فنجان را شکسته ،بر حسب انگيزه عملش ممکن است از کودکي که ده فنجان را شکسته گناه کار تر باشد.
لورنس کلبرگ نظريه اي در رشد اخلاق مطرح ميکند که شکل تکامل يافته اي از نظر پياژه در مورد تفاوت بين واقع گرايي و نسبي گرايي اخلاقي است.کلبرگ نيز مجموعه اي از موقعيتهاي مختلف را طراحي کرد که بيانگر معماهاي اخلاقي است.اين معماها به کودکان داده ميشود و پاسخ آنها با مراجعه به طبقه بندي سه گانه اخلاق پيش قراردادي،اخلاق قراردادي و اخلاق مافوق قراردادي درجه بندي ميشود.
کلبرگ مثل پياژه معتقد است که تواناييهاي ذهني و شناختي افراد،مراحل رشد اخلاقي آنان را تعيين ميکند و رشد اخلاقي افراد ،حاصل تاثير متقابل رشد شناختي آنها با محيط اجتماعي است.
پياژه بر اساس نظريه شناختي خود به مربيان توصيه ميکند که در برنامه ريزي آموزشي خود رشد اخلاقي کودک را در نظر داشته باشند.کلبرگ نيز معتقد است براي تشخيص و ارزيابي کودک در موقعيتهاي اخلاقي و در برنامه ريزي  پرورش شخصيت کودک،بايد از سطح رشد اخلاقي آنان مطلع باشيم.
مراحل پيشنهادي کلبرگ با سطح خاصي مرتبط نيست.با وجود اين،او معتقد است که انتقال از مرحله اخلاق پيش قراردادي به اخلاق قراردادي در سنين پايان دبستان اتفاق مي افتد.در نتيجه،کودکان از دبستان به هيچ وجه قادر به تعبير و تفسير موقعيتهاي اخلاقي،به روشي غير از اجتناب از تنبيه و فرار از دردسر و گرفتن پاداش نخواهد بود.کودک در اين سطح از رشد اخلاقي،تسليم منابع قدرت است و جز به نتايج مادي اعمال خود   نمي انديشد;يعني از عمل بد دوري ميکند و کار خوب را از آن نظر انجام ميدهند که پدر و مادر گفته اند ودر نتيجه انجام دادن آن تشويق خواهند شد.
از نظر کلبرگ وپياژه کودک شش يا هفت ساله هيچگاه در قضاوتهاي اخلاقي خود نيت افراد را در نظر نميگيرد،بلکه بر اساس نتيجه ظاهري هر عمل قضاوت ميکند.مثلا اگر کودکي ضمن برداشتن شيريني که مادرش آنرا منع کرده يک بشقاب را شکسته باشد،ولي خواهر به هنگام کمک به مادر وشستن بشقاب چندين بشقاب را شکسته باشد،خواهرش را بيشتر مقصر ميداند;زيرا آنچه مورد قضاوت قرار ميگيرد حجم خسارت است نه نيت عملي که منجر به خسارت شده است.
بر اساس نظريات پياژه و کلبرگ،در تربيت اخلاقي کودک،استفاده از تنبيه و سرزنش جايز نيست;چون ممکن است کودک براي فرار از تنبيه و جلب نظر بزرگترها،کار نيکي انجام دهد يا از کار بدي دوري جويد;ولي لزوما يک ارزش اخلاقي در او دروني نشده باشد.بنابراين بجاي امر و نهي دائم و تنبيه کودکان براي رعايت موازين اخلاقي و قانوني ،بايد توضيحاتي در حد فهم و مطابق رشد ذهني کودک به او داده شود.لازم به يادآوري است که اين توضيحات زماني موثر است که بزرگترها نيز خود را به انجام آنچه ميگويند ملزم بدانند.تحقيقات کلبرگ در رشد اخلاق ،مويد اين نکته است که رشد اخلاق هم از رشد ذهني پيروي ميکند و هم تحت تاثير محيط و آموزش قرار مي گيرد.
تاثير متقابل ابعاد رشد و تحول
جنبه هاي مختلف تحول بر هم تاثير متقابل دارند و نمي توان آنها را از هم تفکيک نمود . مثلا چنانچه فردي در جنبه شناختي مشکلي داشته باشد ، اين مشکل بر رشد عاطفي وي نيز تاثير مي گذارد . بالعکس ناتواني رشد عاطفي نيز مي تواند بر رشد شناختي فرد اثر بسزايي داشته باشد . جنبه عاطفي بر جنبه اخلافي و اجتماعي نيز تاثير   مي گذارد . مثلا اگر کودکي رشد عاطفي خوبي داشته باشد و به سازگاري عاطفي دست پيدا کرده باشد ، داراي سازش يافتگي عاطفي است ، مي تواند به خوبي محبت يا نفرت داشته باشد ، محبت يا خشم خود را بروز دهد ، به موقع خنده يا گريه کند ، به واقعيات فکر کند و دچار افسردگي نشود . رشد عاطفي بهنجار و مناسب مي تواند رشد اجتماعي مناسبي را به وجود آورد . يعني رشد عاطفي  مي تواند موجب تسهيل يا تاخير در رشد اجتماعي گردد . به طور مثال مشکل عاطفي موجب اختلال در تحول ذهني و يا برعکس مي شود . بنابراين ، جوانب مختلف رشد تاثير متقابل بر يکديگر دارند . به قول پياژه اگر ما يک مسئله رياضي محض حل کنيم ، ظاهرا يک کار شناختي انجام   داده ايم ، اما عواطف و هيجانات ، ما را تحت تاثير قرار  مي دهند . حل مسئله رياضي ، ظاهرا يک جنبه شناختي است ، اما يک رگه عاطفي نيز دارد و کودک با حل آن به نشاط مي رسد و همين شعف ، انگيزه شناختي وي براي حل مسائل ديگر مي شود. بنابراين براي ايجاد حل مسئله در کودکان ، سعي کنيد که همراه کودک يک مسئله را حل کنيد و پس از آن انگيزه براي او در حل مسائل به وجود  مي آيد . بنابراين جنبه عاطفي مي تواند بر رشد جنبه شناختي تاثير متقابل داشته باشد .
ملاک اصلي تحول تمام جنبه ها ، سازش است . وقتي که سازش به هم بخورد ، همه ارگانيزم براي دستيابي مجدد به سازش و تعادل درگير مي شود . جايي که سازش وجود دارد، انسان در حالت تعادل به سر مي برد.
  عوامل موثر در تحول رواني، چهار عامل هستند:
(رشد اخلاقي ، تمرين و تجربه ، محيط، تعادل جويي)
رشد داخلي يا رسش يا پختگي : رشد فيزيولوژيکي و زيستي را به عنوان رشد داخلي مي دانند . رشد داخلي براي تحول رواني و ذهني امري لازم و ضروري است ولي کافي نيست .
انسان بايد به درجه اي از صلاحيت زيستي و فيزيولوژيک برسد تا واجد تواناييهاي مختلف شناختي،  رواني - حرکتي ، عاطفي - هيجاني و ... شود .
به عنوان مثال اگر سلسله اعصاب از رسش کافي برخوردار نباشد ، نمي توان از تحول شناختي صحبت کرد . بنابراين پايه و زمينه تحول شناختي ، هيجاني و ... پختگي جنبه هاي دروني و فيزيولوژيک است .
ادامه دارد...