دوران نوجوانی

مقدمه

نوجوانی دوره ای است که مابین کودکی وبزرگسالی قرار دارد.در جوامع مدرن،مهارت هایی که نوجوانان باید درآن تسلط یابندبه قدری دشوارند وانتخاب هایی که با آنها مواجه می شوندبه قدری متنوع هستندکه نوجوانی تقریبا ۱۰سال طول می کشد.اما در سراسر جهان تکالیف اساسی این دوره تقریبا مشابه می باشند:پذیرفتن بلوغ جنسی،فراگیری شیوه های تفکر بالغ،کسب استقلال مالی و عاطفی،آموختن روش هایی پخته تر برقراری ارتباط با همسالان هردوجنس وتشکیل هویت یعنی درک معینی از این که او از لحاظ جنسی ،اخلاقی ،سیاسی و شغلی کیست.نوجوانی با بلوغ جنسی مشخص می شود:طغیان رویدادهای زیستی که به بدن بالغ و رسش جنسی می انجامد.همچنین نوجوانی،توانایی تفکر انتزاعی را به همراه داردکه زمینه ی جدیدی را برای یادگیری آماده می سازد.

مفاهیم مختلف در مورد نوجوانی

“استنلی هال”پدر روانشناسی بلوغ و نوجوانی نامیده شده است.مطالعه علمی نوجوانی توسط او آغاز شد.هال،اولین روانشناسی بود که با استفاده از پرسشنامه ،اطلاعات مفصلی در باره ی کودکان و نوجوانان بدست آورد.مفاهیم مطرح شده توسط استنلی هال در مورد نوجوانی عبارتند از:

۱-طوفان وفشار:نوجوانی با احساس های متناقض،تحریک فیزیولوژیکی وعواطف پر تنش همراه می شود.

۲-تولد دوباره:در نوجوانی تکامل یافته ترین خصوصیات انسانی و اولین ویژگی های تمدن انسانی ظاهر می شود.بنابراین روش تربیتی که درباره نوجوانی به کار می رودبسیار حائز اهمیت است.

۳-پدیده باززیستی:موجود زنده در طول حیات خود،مراحل مشابهی از تاریخ تحول انسانی را سپری می کند.هال معتقد بود که تغییرات فیزیولوژیکی مسیر رشد ،تکامل و نحوه ی رفتار انسان ها را مشخص می کند.

دیدگاه زیستی:

دیدگاه هال براساس نظریه ی تکامل داروین می باشد.به اعتقاد استنلی هال ،نوجوانی را میتوان به صورت فوران امیال غریزی توصیف کرد.به عبارت دیگراین مرحله طوفانی رشد ،به دوره ای شباهت دارد که انسان ها از موجودات وحشی به افراد متمدن تکامل یافته اند.زیگموند فروید نیز بر طوفانی بودن سال های نوجوانی تاکید کرده است و نوجوانی را مرحله ی تناسلی نامیده است.فروید معتقداست که جوانان از سرنوشت زیستی خود پیروی می کنند،تولید مثل و بقای گونه.او نوجوانی را مرحله ی تناسلی نامیده .دوره ای که طی آن سائق های غریزی از نو برانگیخته می شوند،به ناحیه ی تناسلی بدن انتقال می یابند و تعارض روانی ،رفتار بی ثبات و غیر قابل پیش بینی را به بار می آورند.

نکته۱:فیلسوف قرن هجدهم نیز معتقد است که پیامد طبیعی طغیان زیستی بلوغ جنسی،افزایش تهییج پذیری،تعارض و مخالفت با بزرگسالان است.بنابراین دیدگاه های روسو،هال و فرویدبر عوامل زیستی تاکید می کنند نه عوامل محیطی.

دیدگاه محیطی

«مارگارت مید»نقش عوامل زیست شناختی را در رشد آدمی نفی نمی کرد اما تاکید او بر نقش نهاد های فرهنگی در شکل گیری رفتار کودکان و نوجوانان بود.او مفاهیم «جبرگرایی فرهنگی »و«نسبیت گرایی فرهنگی»را مطرح کرد.این مفاهیم به رشد شخصیت های مختلف در فرهنگ های مختلف اشاره دارند.مارکارت یک ،انسان شناس بودو به جزایر ساموا جهت انجام فعالیت هایی سفر کرد.او به این نتیجه رسید که در جزایر ساموا،روابط اجتماعی آسان گیرو آزاد اندیشی در مسائل جنسی در نوجوانی وجود داردو در نتیجه احتمالا نوجوانی لذت بخش ترین دوره زندگی افراد ساموایی است.او معتقد بود که محیط اجتماعی ،مسئول تمامی تجربیات نوجوانان است.ازتجربیات آشفته گرفته تا تجربیات آرام بخش.بنابراین او برعوامل محیطی تاکید می کند نه عوامل زیستی.

دیدگاه متعادل:

این روزها می دانیم که نوجوانی حاصل هردو نیروی زیستی و اجتماعی است.تغییرات زیستی همگانی هستند.به طوری که در همه ی نخستی ها (پریمان ها)و همه ی فرهنگ ها یافت می شوند.این فشارهای درونی وانتظارات اجتماعی همراه با آن که فرد جوان رفتار های بچگانه را کنار می گذارد،روابط میان فردی جدیدی برقرار می کندومسئولیت بیشماری را می پذیرد،در همه نوجوانان موجب لحظه های بلا تکلیفی،خودناباوری و ناامیدی می شود.درعین حال مدت نوجوانی از فرهنگی به فرهنگ دیگر متفاوت است.اگرچه در جوامع ساده تر دوره انتقال به بزرگسالی کوتاهتر است،اما بازهم دوره نوجوانی دیده می شود.بررسی ۱۸۶فرهنگ روستایی معلوم کرده است که تقریبا همه ی آنها بین کودکی وبزرگسالی،یک مرحله ی میانی،هرچند کوتاه دارند.

در جوامع صنعتی که مشارکت و موفقیت در زندگی اقتصادی به چندین سال تحصیلات نیاز دارد،دوره ی نوجوانی طولانی تر می شود.چون جوانان باید برای زندگی شغلی پربار آماده شوند،معمولا سال های بیشتری به والدین وابسته هستندو ارضای جنسی خود را به تعویق می اندازند.

«روت بندیکت»معتقد است که مشکل نوجوانان به «پیوستگی»یا «ناپیوستگی»نقش فرهنگی آن ها بستگی دارد:

در بعضی جوامع میان نقش دوران کودکی وبزرگسالی نوعی پیوستگی به چشم میخورد.مثلا دختر بچه ها ،کنار مادر خود به قالیبافی یا صنایع دستی دیگری مشغول می شوندودر سنین نوجوانی و بزرگسالی با همین شغل به زندگی ادامه می دهند.اما در بعضی جوامع مثل جوامع صنعتی،بین نقش دوران کودکی و بزرگسالی فاصله زیادی وجود داردو کودکان در این جوامع باید اکثرآموخته های دوران کودکی را کنار گذاشته و نقش های جدیدی ایفا کنند.

نوجوانی معمولا به دوره تقسیم می شود:

۱-اوایل نوجوانی(۱۱تا۱۴سالگی)در این دوره تغییرات بلوغ سریع است.

۲-اواسط نوجوانی(۱۴تا۱۷سالگی)تغییرات بلوغ اکنون تقریبا کامل شده اند.

۳-اواخر نوجوانی(۱۷تا۲۰سالگی)نوجوانان کاملا ظاهر بزرگسالی کسب می کنندو انتظار دارند که نقش های بزرگسالی را برعهده بگیرند.

بلوغ

بلوغ،مرحله ای از زندگی است که فرد در آن به تکامل جنسی و قابلیت تولید مثل می رسد،تغییرات بلوغ جنسی به دو نوع تقسیم می شود۱-رشد کامل بدن ۲-رسش ویژگی های جنسی

علائم بلوغ در دختران،حدود ۹تا۱۰سالگی آغاز می گردد و در ۱۳تا۱۴سالگی به تکامل می رسد.علائم بلوغ در پسران در ۱۲سالگی آغاز می گرددو در …سالگی به تکامل می رسد.دختر ها که از زمان پیش از تولد ،رسش جسمانی پیشرفته ای دارند به طور متوسط ۲سال زودتر از پسرها بالغ می شوند.

خصوصیات اولیه جنسی:رشد اندام هایی که رابطه مستقیم با تولید مثل دارند،مثل رحم دختران و غده پروستات در پسران.

خصوصیات ثانویه جنسی:ویژگی های فیزیولوژیکی که رابطه مستقیم با تولید مثل ندارند،مثل رشد سینه در دختران و تغییر طنین صدای پسران.

جهش نموی نوجوانی: به تغییرات چشمگیرقد و وزن در نوجوانی اطلاق می گرددکه آغاز آن به طور متوسط در دختران در ۱۰سالگی است و در پسران حدودا ۱۳-۱۲سالگی است،جهش نموی معمولا ۲ سال طول می کشدو بعد فرد به بلوغ می رسد.اولین نشانه ی بیرونی بلوغ جنسی ،همین افزایش سریع قد و وزن می باشد دختران در ۱۵-۱۴سالگی و پسران در ۱۸ سالگی به قد نهایی خود می رسند.

غده هیپوفیز(غده رهبر)توسط هیپوتالاموس اداره می شودو هورمون رشدGH))تولید می کند.اگر غده هیپوفیز کمتر از مقدار طبیعی ترشح کندکوتاه قد می شود.ترشح هورمون رشد (GH)و تیروکسین،به افزایش فوق العاده ی اندزه ی بدن و رسش استخوان بندی منجر می شود.هورمون محرک غده تیروئیدTSHاست.اگر فعالیت غده تیروئید در دوران کودکی ضعیف باشد،فرد دچار عقب ماندگی ذهنی می گردد.اما اگر در بزرگسالی ضعیف باشد،منجر به عقب ماندگی ذهنی نمی شودبلکه فرد را دچار کندی وسستی می گرداند.

هورمون های جنسی،رسش جنسی را کنترل می کنند.اگرچه استروژن ها،هورمون های زنانه آندروژن ها هورمون های مردانه هستند،اما هردوهورمون در مردو زن وجود دارد،ولی مقدار آن ها متفاوت است.ترشح مقدار زیادی هورمون آندروژن به نام تستسترون در بیضه ها منجر به آغاز ……ورشد اندام های جنسی در پسران می شود.تولیدهورمون های استروژن وپروژسترون در تخمدان ها منجر به رشد پستان ها،اندام ها جنسی زنانه ،کنترل چرخه عادت ماهیانه می شود.استروژن ها در هردو بخش ،ترشح هورمون رشد را افزایش می دهندو همراه با آندروژن ،افزایش تراکم استخوانی تحریک می کنند.

ترشح هورمون های شبه آندروژن در غدد فوق کلیوی دختران،منجر به جهش نموی و رشد موهای بدن می گردد.هرچقدر که دختران به بلوغ نزدیک شوندنسبت استروژن به آندروژن در بدن آنها افزایش می یابد،اما هرچه که پسران به بلوغ نزدیک تر می شوندنسبت آندروژن به استروژن در بدن افزایش می یابد.

تناسب بدن:در نوجوانی،روند رشد سری-پایی نوباوگی و کودکی برعکس می شوند.در ابتدا رشد دست ها و پاها وبعد تنه شتاب می گیردکه …افزایش قد نوجوانان را توجیه می کندبه همین علت است که نوجوانان معمولا ابتدا با قواره وبی تناسب به نظر می رسند.پاهای دراز با دست و پای خیلی بزرگ.در تاسی بدن نیز تفاوت های جنسی زیادی دیده میشودکه علت آن ،تاثیر هورمون های جنسی براستخوان بندی است.شانه های پسر ها نسبت به ران ها ،پهن تر هستند در حالی که ران های دخترها نسبت به شانه و کمر پهن تر هستند.البته در نهایت پسرها از دخترهابزرگ تر می شوندو پاهای آنها در مقایسه با باقی بدن بلندتر می شود.علت اصلی آن این است که پسرها ۳ سال بیشتر رشد پیش نوجوانی دارندو این زمانی است که پاهاسریع تررشد میکنند.

ترکیب عضله-چربی:در حدود۸سالگی به دست ها،پاها وتنه دخترها چربی اضافه می شود واین روند بین۱۱تا۱۶سالگی شتاب می گیرد.در مقابل چربی دست و پای پسرهاکاهش می یابدوجای آن را عضله می گیرد.

رسش جنسی در دخترها:دامنه سنی نخستین قاعده گی از۵/۱۰تا۵/۱۵سالگی نوسان دارد.طبیعت،رسش جنسی را به تعویق می اندازدتا این که بدن دختر به قدر کافی برای حاملگی بزرگ شود.نخستین قاعده گی بعد از اوج جهش قد روی می دهد.تا۱۲الی۱۸ماه بعد از نخستین قاعده گی ،چرخه ی قاعده گی اغلب بدون آزاد شدن تخمک از تخمدان ها صورت می گیرد.

رسش جنسی در پسرها:وقتی که جهش رشد به اوج خود می رسد (۱۴سالگی)،بزرگ شدن بیضه ها و آلت ردی تقریبا کامل شده ،موی صورت و بدن نمایان می شود.شاخص دیگر رسش جسمانی مرد،کلفت شدن صداست.در حدود ۵/۱۳سالگی،نخستین انزال روی می دهد.منی برای مدتی حاوی تعدادی اسپرم زنده است. بنابراین پسرها نیز مانند دخترها ،در آغاز یک دوره ی کاهش ناباروری دارند.

تفاوت های فردی وگروهی:

وراثت تا اندازه ای در جدول زمانی رسش بلوغی نقش دارد،زیرا دوقلوهای یک تخمکی به فاصله یک یا دو ماه پس از یکدیگر به نخستین قاعده گی می رسند،در حالی که دوقلوهای دوتخمکی تقریبا ۱۲ماه بایگدیگر اختلاف دارند.تغذیه و ورزش در این امر دخالت دارد.در زنان افزایش سریع وزن و چربی بدن،رسش جنسی را تحریک می کند.قاعده گی در دخترهایی که ورزش را در سنین اولیه آغاز می کنندیا خیلی کم غذا می خورند و درصد چربی پایینی دارند،خیلی به تاخیر می افتد.در مقابل قاعده گی دختر های چاق زود شروع کی شود.

درمناطق مختلف جهان،مرتبه ی اجتماعی –اقتصادی متفاوت تیز در رشد بلوغ جنسی نقش مهمی دارد.وراثت احتمالا نقش ناچیزی دارد،چراکه نوجوانانی که اصل و نصب ژنتیکی بسیار متفاوتی دارندودر شرایط مرفه مشابهی زندگی می کنند،از نظر جدول زنانی بلوغ جنسی به یکدیکر شبیه هستند.در عوض سلامت جسمانی،نقش عمده ای دارد.در نواحی فقر زده که …تغذیه و بیماری عفونی شایع است،نخستین قاعده گی بسیار به تاخیر می افتد.

تغییرنسلی،در زمانبندی بلوغ جنسی،از نقش سلامت جسمانی در رشد نوجوانان،حمایت بیشتری می کند.در کشورهای صنعتی،سن قاعده گی از ۱۸۶۰تا۱۹۷۰تقریبا۳تا۴ماه درهردهه کاهش یافته است چراکه تغذیه ،مراقبت بهداشتی ،بهداشت عمومی وکنترل بیماری های عفونی در این مقطع زمانی بهبود یافته است.

تاثیر بلوغ جنسی بر حالات هیجانی ورفتاری نوجوانان:

دمدمی بودن:پژوهش ها نشان می دهد که هرچه سطح هورمون بلوغ بالاتر باشد،دمدمی بودن بیشتر است،اما این رابطه خیلی نیرومند نیست در واقع خلق نوجوانان در مقایسه با خلق بزرگسالان ثبات کمتری دارد.همچنین آنها خیلی بیشتر از یک موقعیت به موقعیت دیگر جابه جا می شوند ونوسان خلق آن ها رابطه ی زیادی با این تغییرات دارد.درمجموع می توان گفت که عوامل موقعیتی با تاثیرات هورمونی ترکیب می شوند .بر دمدمی بودن نوجوانان تاثیر می گذارند.

روابط والد-فرزند:بلوغ جنسی با افزایش تعارض والد –فرزند ارتباط دارد.پژوهشگران معتقدند که این ارتباط ،ارزش انطباقی دارد.در بین نخستی های غیر انسان،معمولا عضو جوان در حد بلوغ جنسی،گروه خانه را ترک می کند و این امرمانع از روابط جنسی بین آن ها می شود.در میان انسان ها جایگزین مدرنی برای جدایی جسمانی پدیدار گشته است:فاصله گیری روانی بین والدین و فرزندان.

توانایی جدیداستدلال کردن نوجوانان نیز می تواند در افزایش تنش خانوادگی دخالت داشته باشد.وقوع تعارض عموما ملایم است و در ۱۴-۱۵سالگی کاهش می یابد.

تاثیر بلوغ زودرس و دیر رس در نوجوانان:

تاثیر روانی-اجتماعی بلوغ در هر فرهنگ ماهیت خاصی دارد اما در اکثر جوامع معاصر،چگونگی آهنگ بلوغ در روحیه ی نوجوانان تاثیر عمیقی می گذارد.

بلوغ زود رس ودیر رس در پسران:اکثر پژوهش ها نشان داده است پسرانی که بلوغ زود رس دارند،در میان همسالان خود محبوبترند واحتمال رهبری آنان در گروه همسالان بیشتر است.در عین حال این پسران آرامتر و باوقارتر ند واعتماد به نفس بیشتری دارند.به عکس پیرانی که بلوغ دیر رس دارند،غالبه احساس بی کفایتی ،طرد شدگی وسلطه پذیری نشان می دهند.این پسران متکی تر و پرخاشجوتر واحساس امنیت کمتری می کنند.علیه والدین خود بیشتر عصیان می کنند وبرای خود ارزش کمتری قائلند.معمولا این پسران با حرف زدن زیاد و رفتارهای تکانشی،خواهان جلب توجه بیشتری هستند.پسرانی که بلوغ زود رس دارند،در عملکردهای آموزشی امتیازهای بیشتری کسب می کنند ولی به نظر نمی رسد که این برتری همواره ادامه یابد،چراکه باورود به دوران بزرگسالی ،این امتیازهاکمرنگ تر می شوند.در مجموع پسران تمایل بیشتری به بلوغ زودرس دارندواگر زودتر به سن بلوغ برسند،به علت قدرت بدنی بیشتردر ورزش و رهبری گروه موفق تر خواهند بود.

از آن جایی که دختران ،زودتر به سن بلوغ می رسند،پسرانی که بلوغ زود رس دارند،از لحاظ شخصیت با دختران همسن خود ،وجه اشتراک بیشماری احساس می کنند.همچنین بلوغ زود رس برای پسران،صرفا امتیازهای مثبت به دنبال ندارد ،چراکه ممکن است اطرافیان به علت جثه ی بزرگتر،مسئولیت بیشتری را به آنها محول کنندویا از آن ها انتظارهای بیشتری داشته باشند،برای وفق دادن خود با تغییرات نوجوانی ،از لحاظ زمانی فرصت کمتری دارند و مجبورند که خود را سریع تر با تغییرات بلوغ منطبق کنند.اما پسرانی که بلوغ دیررس دارند،با اینکه نشانه های بیشتری از رفتارهای کودکانه دارند،فرصت بیشتری برای وفق دادن خود با تغییرات سنی این دوره خواهند داشت.به همین علت ممکن است در دراز مدت با مسائل زندگی خود بهتر کنار آیند.

بلوغ زود رس ودیرس در دختران:تاثیرات مثبت ومنفی بلوغ زودرس ودیررس در میان دختران چندان روشن نیست.آنچه مشخص است این است که برخلاف پسران،بسیاری از دختران تمایلی به بلوغ زود رس ندارند،بلکه خواهان آنند که بلوغ به موقع داشته باشند.شواهد نشان می دهد که دختران با بلوغ زود رس ،درون گراتر وخجالتی ترند و از رفتار اجتماعی ضعیفتری ،برخودارند.پژوهش ها نشان می دهند که آن ها عزت نفس پایینتری دارند ونسبت به جثه شان از نگرش کم و بیش منفی تر برخوردارند.در مورد این دختران،گاهی نگرش های خاصی نیز به وجود می آید.مثلا بسیاری از والدین و معلمان ،آن ها را بدون دلیل کافی از لحاظ جنسی فعال تر می پندارند. ممکن است سخت گیری ها و محدودیت های بیشتری اعمال کنند.این گونه دختران ممکن است در یابند که بیشتر مورد توجه دیگران قرار می گیرند.در بسیاری از موارد،این دختران برای کاهش جلب توجه ،ممکن است رفتارهای خاصی انجام دهد.در میان جمع کفش های تخت می پوشندیا خمیده راه می روند.در واقع روبه رویی دختران با مسائل یاد شده ،به آن ها کمک می کند تا با مشکلات آتی زندگی بهتر کنار آیند.

با اینکه دختران زود رس با شروع سریع جهش رشدی گوشه گیر تر و درون کراتر می شوند،ولی به تدریج از دوره ی راهنمای به بعد ،محبوبیت بیشتری کسب می کنند و در بسیاری از موارد توسط دختران دیگر به عنوان الگویی برای همانند سازی انتخاب می شوند.دخترانی که بلوغ دیر رس دارند،همانند پسران دیر رس ،در مورد رشد جسمانی خود دچار اضطراب ونگرانی می شوند.با این وجود،تاثیر روانی بلوغ زود رس در دختران نوجوان به شدت پسران نیست.البته باید در نظر داشت که یافته های ذکر شده،در همه ی جوامع صادق نیست.

اختلال های دوران نوجوانی:

نیازهای غذایی و اختلال های خوردن:رشد سریع بدن به افزایش چشمگیر مصرف غذا در نوجوانان می انجامد.در خلال جهش رشد ،پسرها روزی ۲۷۰۰کالری و به مقدار بسیار بیشتری از پروتئین و دخترها تقریبا۲۲۰کالری و قدری کمتر از پسرها به پروتئین نیاز دارن .رایجترین مشکل غذایی نوجوانان «کمبودآهن» است.خستگی و تند خویی یک نوجوان ممکن است به علت کم خونی اوباشد،بنابراین معاینه ی پزشکی در چنین وضعیتی،ضرورت پیدا می کند.اغلب نوجوانان کلسیم کافی مصرف نمی کنندو دچار کمبود ریبوفلاوین (ویتامین )ومنیزیم هستندکه هردو به سوخت و ساز کمک می کنند.برخلاف آنچه که والدین اعتقاد دارند،کودکان چاق در نوجوانی ،به ندرت از چاقی خود خلاص می شوند.

دخترهایی که زود بالغ می شوندو از تصویر بدن خود ناخشنود هستندو در خانواده های مرفهی بزرگ می شوند که ایده ال های لاغری بسیار ار آن ها وجود دارد،در معرض خطرمشکلات خوردن قرار دارند .دو اختلال خوردن که در دوران نوجوانسی بسیار رایجند،به شرح زیر می باشند:

بی اشتهایی عصبی(anorexia nervosa)بی اشتهایی عصبی،یک اختلال خوردن بسیار شدید است،که در نوجوانان به علت ترس وسواسی و نابه جا از چاق شدن به وجود می آیدو باعث می شود که نوجوانان به خود شدیدا گرسنگی دهند.اوج سن شروع این اختلال ۱۴تا۱۸سالگی است.بی اشتهایی عصبی در بین نوجوانات خانواده های مرفه و محروم به طور برابر یافت می شود.افراد مبتلا به بی اشهتایی عصبی،حتی زمانی که بسیار سبک وزن هستند هم فکر می کنند که چاق هستندو برای کاهش وزن شدیدا به خود گرسنگی داده و ورزش می کنند.این افراد تصویر بدن بسیار تحریف شده ای دارند.افراد مبتلا به این اختلال برای رسیدن به لاغری عالی ،۲۵تا۵۰درصد وزن خود را کم می کنند.چرخه قاعده گی منظم به ۱۵ در صد چربی بدن نیاز دارد.بنابراین در این افراد یا نخستین قاعده گی اصلا روی نمی دهدیا این که دوره های قاعده گی متوقف می شوند.رنگ پریدگی پوست،شکنندگی و بی رنگی ناخن ها ،موهای تیره نرم در سراسر بدن و حسایت شدید نسبت به سرما در این افراد روی می دهد.اگر بی اشتهایی عصبی ادامه پیدا کند باعث کوچک شدن عضله ی قلب ،نارسایی کلبه ،از دست دادن تراکم استخوان و صدمه ی مغزی می شود.

فشارهای درون فرد،خانواده و فرهنگ موجب بی اشتهایی عصبی می شوند و معمولا این افراد «کمال گرایانی»هستند که برای رفتار و عملکردشان معیارهای بسیار بالایی دارند.معمولا این دخترها دانش آموزان ممتازی هستند که از بسیاری جهات ،دخترهای ایده آلی هستند.تعاملات والدین این دختر ها با آنها معمولا مشکلاتی را در رابطه با خدو مختاری آنها به وجود آورده است.والدین این افراد اغلب انتظارات زیادی برای پیشرفت مقبولیت اجتماعی دارندیا اینکه بیش از حد حمایت کننده و کنترل کننده هستند.دختران بی اشتها معمولا نمی توانند مستقیما از والدینشان سرپیچی کنند لذا به گرسنگی دادن به خود به گونه ای غیر مستقیم با والدین می جنگند.

از آنجایی که دختران بی اشتها معمولا انکار می کنند که اصلا مشکلی وجود داشته باشد لذا درما ن این افراد دشوار است و معمولا بستری کردن ضرورت می یابد.

پراشتهایی عصبی (جوع)(Bulimia)پراشتهایی عصبی،نوعی اختلال خوردن است که در آن نوجوانان به پرخوری وسپس استفراغ عمدی،پاکسازی با میلین ها و رژیم غذایی سخت می پردازند.پر اشتهایی عصبی بیشتر بی اشتهایی روانی شایع است و تقریبا ۱تا۵درصد دختران نوجوان به این اختلال مبتلا هستند.این اختلال در دختران شایعتر است اما پسرهای نوجوان همجنس گرا نیز آسیب پذیر هستند.افراد مبتلا،به هنگام تنهایی اغلب احساس ناخشنودی ونگرانی می کنند در نتیجه با هجوم بردن به غذا و مصرف هزاران کالری ظرف یکی دوساعت،واکنش نشان می دهند.استفراغ های متعدد بعد ازپرخوری به مینای دندان های این افراد آسیب می زند و در برخی موارد به گلو ومعده آن ها نیز آسیب وارد می کند.افراد مبتلا به پر اشتهایی عصبی ،ترس مرضی از چاق شدن وخانواده های پرتوقع دارنداما والدین آن ها به جای اینکه کنترل کننده باشند، در زندگی آ نها دخالت نمی کنند و از نظر عاطفی نیز غیر قابل دسترس هستند.در واقع شاید این نوجوانان برای پر کردن خلا ناشی از دوری الدین به غذا روی می آورند.معمولا افرادی که پرخوری عصبی دارند فقط در زمینه ی خوردن تکانشی برخورد نمی کنند بلکه تعدادی از آن ها به دزدی های جزئی از مغازه ها و سوء مصرف الکل نیز می پردازند.آن ها از عادات نابه هنجار خوردن خویش آگاهند و از آن احساس افسردگی و گناه می کنند.بنابراین در مان های فردی ،خانوادگی،گروه های حمایت کننده و آموزش تغذیه برای این افراد راحت تر است.اضافه وزن و بلوغ زودرس ،خطر این اختلال را افزایش می دهد.

فعالیت جنسی

با فرارسیدن بلوغ جنسی ،تغییرات هورمونی،مخصوصا تولید آندروژن ها در نوجوانان هردوجنس،سائق جنسی را افزایش می دهد.نوجوانان در مورد نحوه ی کنترل کردن امیال جنسی در روابط اجتماعی ،خیلی نگران هستند.توانایی های شناختی جدید شامل درک کردن دیگران ونفس گیری،برتلاش های آنها در انجام این کار تاثیر می گذارد.با این حال تمایلات جنسی نوجوانان همانند رفتار های خوردن ،تحت تاثیر بستر اجتماعی قرار دارند.

جهت گیری جنسی:

تقریبا ۳تا۶درصد نوجوانان متوجه می شوند که همجنس گرای مرد یا همجنس گرای زن هستند.تعداد نامشخصی نیز ،دوجنس گرا هستند.نوجوانی برای این افراد نیز دوره حساس رشد است و نگرش های اجتماعی ،بار دیگر تاثیر زیادی برنحوه ی عملکرد مناسب آن ها دارد.

شواهد نشان می دهد که وراثت نقش زیادی در هم جنس گرایی دارد.دوقلوهای یک تخمکی ،خیلی بیشتر از دوقلوهای دوتخمکی در جهت گیری همجنس گرا شبیه هم هستند. در مورد خویشاوندان تنی نیز در برابر خویشاوندان ناتنی همین طور است.علاوه بر این، همجنس گرایی مردانه ازجانب خانواده ی مادری، شایعتر از خانواده پدری است.

این بدان معناست که همجنس گرایی مردانه با کروموزوم x ارتباط دارد. به عقیده ی چند تن از پژوهشگران ،ژن های خاصی بر سطوح هورمون جنسی پیش از تولد تاثیر می گذارند و ساختارهای مغزی را طوری تغییر می دهند که احساس ها و رفتار همجنس گرایی را ایجاد می کنند. با این حال، باید بدانیم که هم عوامل ژنتیکی و هم عوامل محیطی می توانند هورمون های پیش از تولد را تغییر دهند. دخترهایی که در دوره ی پیش از دوره ی تولد در معرض مقادیر خیلی زیاد آندروژن ها یا استروژن ها قرار داشته اند به (علت نارسایی ژنتیکی یا داروهایی که برای پیشگیری از سقط به مادر داده شده است) به احتمال بیشتری همجنس گرا یا دوجنس گرا می شوند. همچنین مردان همجنس گرا، از بین فرزند دوم به بعد هستند وبیش از تعداد متوسط ، برادرهای بزرگتر دارند.

بیماری های آمیزشی:

نوجوانانی که فعالییت جنسی دارند،خواه همجنس گرا خواه دگر جنس گرا،در معرض خطر بیماری های آمیزشی قرار دارند،نوجوانان هر گروه سنی،به بالاترین میزان بیماری های آمیزشی مبتلا هستند.اگر بیماری های آمیزشی در مان نشوند،عقیم شدن و عوارض مهلک را به بار می آورند.جدی ترین بیماری آمیزشی ایدز و شایع ترین آن ها سیتومگالوویروس است.

در جدول زیر شایعترین بیماری های آمیزشی جنسی را داریم:

بیماری میزان شیوع در بین نوجوانان ۱۵ تا ۱۹ ساله(هر۱۰۰۰۰۰ نفر) علت نشانه ها و عواقب درمان
ایدز(AIDS) ۲۰(هم نوجوانان و هم بزرگسالان) ویروس تب، کاهش وزن، خستگی شدید، غدد تورم، اسهال، با ضعیف شدن دستگاه ایمن، ذات الریه ی شدید و سرطان، مخصوصا سرطان پوست ظاهر می شود. معمولا مرگ د اثر سایر بیماری ها روی می دهد. درمان ندارد، داروهای آزمایشی زندگی را طولانی تر می کند.
کللامیدیا(Chlamydia) ۱۱۳۲ باکتری از آلت مرد تخلیه می شود، خارش دردناک، تخلیه ی مهبلی سوزان و درد خفیف لگن خاصره در زنان. اغلب بدون نشانه است. اگر درما نشود، می تواند به التهاب ناحیه ی لگن خاصره و عقیم شدن بینجامد. داروهای آنتی بیوتیک
سیتومگاویروس(cytomegalovirus) نامشخص(شایعترین است، از آن جایی که نشانه ای ندارد، میزان دقیق شیوع آن نامشخص است) ویروس خانواده ی تبخال دراغلب موارد بدن نشانه. گاهی واکنش شبه آنفلانزای خفیف. در زنان حامله می تواند به رویان یا جنین سرایت کند و موجب سقط یا نارسایی های جدی شود. درمان ندارد- معمولا خود به خود برطرف می شود.
زگیل های تناسلی(Genital warts) ۴۵۰ ویروس زگیل هایی که معمولا نزدیک دهانه ی مهبل زنان و روی آۀت یا کیسه ی بیضه ی مردان رشد می کند، می توانند موجب خارش شدید شوند و با سرطان دهانه ی رحم ارتباط ددارد. زگیل ها را می توان از بین برد ولی ویروس باقی می ماند.
سوزاک ۵۷۰ باکتی از آلت مرد یا مهبل تخلیه می شود. ادرار دردناک، گاهی نشانه ای ندارد. اگر درما نشود می تواند به سایر مناطق بدن سرایت کند و عوارضی مانند عقیم شدن، نازایی، مسمومیت خونی، آرتریت و التهاب قلب به بار آورد. داروهای آنتی بیوتیک
تبخال ساده ی ۲(تبخال تناسلی) Herpes simoplex 2(Genital Herpes) ۱۶۷ ویروس تاول های آب دار روی اندام هاس تناسلی، تب شدید، سردرد شدید، دردهای عضلانی و پرالتهاب. در برخی افراد نیز نشانه ای ندارد. در زنان حامله می تواند به رویان یا جنین سرایت کند و موجب نارساهای تولد شود. درمان ندارد، با دارو می توان آن را کنترل کرد.
سیفیلیس(Syphilis) ۶٫۴ باکتری زخم بدون درد در محل میکروب و غدد تورم، به دنبال آن، کهیر، ریزش موی تکه ای و التهاب گلو ظرف ۱ هفته تا ۶ ماه روی می دهد. این نشانه ها بدون درمان ناپدید میش وند. سیفیلین نهفته از حالت بدون نشانه تا وارد شدن آسیب به مغز، قلب و سایر اندام ها بعد از ۵ تا ۲۰ سال متغیر است. در زنان حامله می تواند به رویان یا جنین سرایت کند و موجب نارسایی های تولد شود. داروهای آنتی بیوتیک

رشد شناختی

پیاژه معتقد است که ویژگی بارز نوجوانان از نظر شناختی،توجه به احتمالات،فرضیه سازی،تفکر منظم و انجام عملیات انتزاعی بر روی داده هاست.به عبارت دیگر نوجوانان مانند یک دانشمند ،فرضیه های ذهنی خود را به محک آزمایش می گذارند.بنابراین به اعتقاد پیاژه هم رشد مغز و هم تجارب محیطی است که به فرد کمک       می کند تا به مرحله ی عملیات صوری برسد.اگر فردی از لحاظ عصبی رسش کافی را داشته یاشد اما تجارب محیطی او محدود باشد،وی به مرحله ی عملیات صوری نخواهد رسید.طرفداران نظریه ی خبر پردازی معتقدد که کودکان سنین مختلف ،در حل مساله ،مهارت های کیفی خاصی را دارند ولی معتقد نیستتند که توانایی کیفی آنها صرفا مختص دوره ی بخصوصی باشد.آنها برخلاف پیاژه معتقدندکه کودکان ممکن است در یک مقطع سنی در بعضی مهارت ها پیشرفت داشته باشند و در بعضی مهارت ها ضعیف عمل کنند اما پیاژه برای هر دوره از رشد شناختی،از یک تحول کلی سخن گفته تست.طرفداران دیدگاه خبر پردازی ،علت ناتوانایی شناختی کودکان و نوجوانان را عدم رسش دوره ی خاصی نمی دانند بلکه آنها به مهارت های مختلفی که فرد در حل مساله به کار     می برد توجه می کنند.نمونه آن از این مساله را می توان درآزمایش «رابرت سیگلر»به نام «ارزیابی قاعده»مشاهده کرد.فرض بنیادی سیگلر این است که کودکان وقتی با یک مساله یا رویداد سوال برانگیز روبه رو می شوند،ابتدا به جمع آوری اطلاعات می پردازند و سپس برای یافتن راه حل به صورت بندی یک «قاعده»اقدام میکنند.این قاعده به نوع اطلاعاتی که آن ها رمزگردانی کرده اند بستگی دارد.بنابراین برای بررسی ویژگی های مساله گشایی،ابتدا باید قواعدی که کودکان سنین مختلف در حل مساله به کار می برند،بررسی کنیم سپس به تغییر آن قواعد در طول زمان بپردازیم.سیگلر در آزمایش خود از یک ترازو(اهرم)استفاده کردکه پیاژه و اینهلدر،نیز برای آزمون عملیات صوری از آن استفاده می کردند.تعامل این اهرم ،به دو عامل بستگی دارد:یکی تعداد وزنه های روی هر بازو و دیگری فاصله ی وزنه ها از مرکز ثقل.سیگلر معتقد است که وقتی از همه ی کودکان در مورد چگونگی تعامل اهرم سوال می شود،آن ها به چهار نوع قاعده استناد می کنند.تجلیل این آزمایش نشان می دهد که طرفداران خبر پردازی،تلاش می کنند تا به انواع قواعدی که کودکان ونوجوانان در حل مسائل به کار می برند پی ببرند.به اعتقاد آن ها،عدم موفقیت کودکان ونوجوانان در حل مساله به فقدان مهارت خاص در آن زمینه مربوط می شود ومی توان با آموزش این گونه مهارت ها،فرایند حل مساله را تسهیل کرد.

تفاوت های جنسی در توانایی عقلی:با این که دختر ها و پسرها از نظر هوش عمومی تفاوتی ندارند،اما در توانایی های عقلانی خاص با هم متفاوتند.مثلا دخترها در طول سال های دبستانی در آزمون های خواندن (قرائت)نمرات بالاتری کسب می کنند.برتری دختر ها در آزمون های توانایی های کلامی در نوجوانی نیز مشهود است.البته این برتری به قدری جزئی است که معنادار پس پسرها در نوجوانی،در ریاضیات،آزمون های استدلال انتزاعی،در مسایلی که واژگان دشواری دارند و در هندسه از دختران بهتر عمل می کنند.

مثلا پسرها در تکالیف چرخش ذهنی که طی آن فرد باید یک شکل سه بعدی را به سرعت در ذهن خود بچرخاند،بهتر عمل می کنند.همچنین پسرها در تکالیف ادراک فضایی نیز بهتر از دختر ها عمل می کنند.در این نوع تکالیف افرا د باید با در نظر گرفتن محیط اطراف ،روابط فضایی را مشخص کنند.در زمینه ی تکالیف تجسم فضایی تفاوت های جنسی وجود ندارد چراکه برای حل این مسائل می توان از راهبردهای متعددی استفاده کردکه هردو جنس می توانند راهبردهای موثری راپیدا کنند.تفاوت های جنسی در توانایی های فضایی در اواسط کودکی نمایان می شوندودرطول عمر باقی می مانند.استدلال فضایی برتر در پسرها،علت زیستی دارد.

وراثت،باعث می شود که پسرعا در دوران پیش از تولد با هورمون های آندروژن مواجهه پیدا کنند و درنتیجه عملکرد نیمکره ی راست آن ها تقویت شود که منجر به توانایی بیشتر پسرها در زمینه ی استدلال فضایی در ریاضیات می گردد.گرچه وراثت در این امر دخالت دارد اما فشارهای اجتماعی نیز در عملکرد ضعیف دختر ها در ریاضیات بی تاثیر نیست.ار آنجایی که همیشه ریاضیات موضوعی «مردانه»به شمار رفته است،غالبا دخترها کمتر به مشاغل مرتبط با ریاضی و علوم فکر می کنند و در نتیجه کمتر به سراغ آن می روند.بنابراین دختر ها به احتمال کمتری مفاهیم ریاضی و انتزاعی ومهارتهای استدلالی را فرا می گیرند.

نظریه دیوید الکایند در مورد خود مرکز بینی نوجوانان:

دیوید الکایند برخی از ویژگی های روانی نوجوانان را که حاکی از تفکر خود مرکزبینی آن هاست.به شرح زیر بیان کرده است.

۱-انتقاد از افراد صاحب قدرت:والدین،معلمان و افراد صاحب قدرتی که در گذشته مورد تحسین بوده اند ،در نوجوانی دیگر بی عیب ونقص به شمار نمی آیند.آرمان گرایی نوجوانان آنها را به سمت ساختن رویاهای بزرگ دنیای بی نقص ،دنیای که در آن بی عدالتی،تبعیض و رفتار مبتذل نباشد هدایت می کند.آن ها نمی توانند کاستی های زندگی روزمره را تحمل کنند اما بزرگسالان که تجربه ی بیشتری دارند ،نگرش واقع بینانه تری دارند.

اختلاف بین نگرش بزرگسال ونوجوانان نسبت به دنیا،معمولا« شکاف بین دونسل»نامیده می شود و همین باعث     می شود که بین والد و فرزند تنش ایجاد می شود.اگر والدین این امر را طبیعی ونشانه ای از رشد اخلاقی تلقی کنند،در برخورد با نوجوانان خود موفقترند.

۲-تمایل به مجادله:شرکت کردن در بحث های مذهبی ،فلسفی،اجتماعی،سیاسی واقتصادی،و…ویکی از ویژگی های دوران نوجوانی است.انا فروید این تمایل نوجوانان را ناشی از«فلسفه بافی»آنان می داند.توجه آنان که زمانی کودکانی انعطاف پذیر بوده اند،اکنون اهل جر وبحث می شوند و حقایق وعقاید ی را برای ایجاد مرافعه ردیف می کنند.

۳-توجه به خود:الکاین در این زمینه مفهوم «تماشاچی خیالی»را به کاربرده است،به این معنا که نوجوانان همیشه تصور می کنند که دیگران آن ها را زیر ذره بینن نگاه می کنند،لذا دائما در مورد ظاهر،پوشش،رفتار اجتماعی،موفقیت ها،شکست های تحصیلی،و دیگر فعالیت های خود نگرانند او معتقد است که بزرگسالان نباید خصوصیات نوجوانان را در ملا عام مورد سرزنش قرار دهند. مفهوم تماشاچی خیالی ،حساسیت آن ها را نسبت به عیب جویی دیگران توجیه می کند.

۴-خود محوری:بسیاری از نوجوانان در مورد خود یک «افسانه شخصی»دارند که خود را منحصر به فرد تلقی می کنند.به طور مثال بسیاری از نوجوانان معتقدند که هرگز معتاد نخواهند شد،هرگز تصادف نخواهند کرد و …این ویژگی ،عامل خطر پذیری های متعدد نوجوانان است.

۵-بلا تصمیمی:نوجوانان در برخورد با انتخاب های متعدد دچار دوگانگی های شدید می شوند.مثلا انتخاب همسر،شغل و …

۶-دوگانگی در فکر و عمل:نوجوانان در تفکیک واقعیت از خیال دچار مشکل می شوند،به طوری که افکار خود را عین واقعیت می دانند.دیوید الکایند در این زمینه معتقد است که بحث و تبادل نظر با دیگران می تواند دررسیدن به افکار سالم تر و روشن تر آن ها کمک کند.

در نهایت ،در رابطه با خود آگاهی و تمرکزبرخورد نوجوانان باید بدانیم که تماشاگران خیالی و افسانه شخصی،در دوره ی انتقال به عملیات صوری شدیدتر هستند،اما زمانی که استدلال انتزاهی تثبیت می شود،کاهش می یابد.با این حال این برداشت های تحریف شده از خود،لزوما بیانگر بازگشت به خود محوری نیستند.

بلکه ظاهرا این برداشت ها ،پیامی پیشرفت در درک دیگران هستند که باعث می شود نوجوانان در مورد آنچه دیگران فکر می کنند،خیلی نگران نباشند.ضمنا نوجوانان برای چسبیدن به این عقیده که دیگران به ظاهر و رفتار آن ها فکر می کنند،دلایل عاطفی دارند.انجام این کار به آنها کمک می کندتا هنگام تلاش کردن برای جداشدن از والدین وایجاد درک مستقل خودريا،به روابط مهم پایبند باشند.

پیشرفت تحصیلی:

عوامل متعددی می توانند روی پیشرفت تحصیلی تاثیر بگذارند،ابتدا،محیط های خوشایند،هم خانواده وهم مدرسه ،صفات شخصی مثل هوش،اطمینان از توانایی های شخصی،میل به موفقیت و آرزوهای تحصیلی عالی را پرورش می دهندکه به پیشرفت تحصیلی کمک می کنند.اصلاح محیط نامطلوب نیز می تواند به نوجوانی که عملکرد ضعیفی داردکمک کند تا ضعف خود را جبران کند و زندگی بزرگسالی رضایت بخشی داشته باشد.

در جدول صفحه بعد عوامل موثر در پیشرفت تحصیلی نوجوانان را به طور خلاصه آورده ایم.

عواملی که در پیشرفت تحصیلی نوجوانان تاثیر می گذارند.

عامل شرح
شیوه های فرزندپروری ۱٫فرزندپروری مقتدرانه(صمیمیت همراه با توقع متوسط زیاد، مطابق با زمینه ی قومی نوجوان)

۲٫تصمیم گیری مشترک والد – نوجوان

۳٫درآمیختگی والدین با تحصیل نوجوان

تاثیر همسالان ارزش قائل شدن همسالان برای پیشرفت زیاد و کمک کردن به آن ها
خصوصیات مدرسه ۱٫معلمانی که صمیمی و یاری رسان هستند و با والدین روابط شخصی برقرار می کنند.

۲٫فعالیت های یادگیری که تفکر سطح بالا را ترغیب می کنند.

۳٫مشارکت فعال دانش آموزان در فعالیت های یادگیری و تصمیم گیری کلاسی

برنامه استخدامی ۱٫تعهد شغلی که به کمتر از ۱۵ تا ۲۰ ساعت در هفته محدود باشد.

۲٫آموزش شغلی که با کیفیت عالی برای نوجوانی که قصد ندارد وارد کالج شود.

خودپرورانی

پیشرفت های شناختی نوجوانان ،دیدگاه آن هارا نسبت به خود تغییر می دهد وآن را به صورت تصویر ذهنی پیچیده تر ،سازمان یافته و با ثبات در می آورد.تغییرات خود پندارنده وعزت نفس ،زمینه را برای هویت شخصی یکپارچه آماده می سازد:

تغییرات در خود پندارنده:

نوجوانان در اوایل این دوره معمولا برای توصیف خود از صفات متضادی مثل «باهوش» و «کودن» یا «خجالتی»و معاشرتی»استفاده می کنند.این تضادها از فشارهای اجتماعی برای نشان دادن خودهای متفاوت در روابط گوناگون مثلا با والدین،همکلاسی ها،دوستان صمیمی و معشوقه های رمانتیک حاصل می شند.

در اواسط و اواخر نوجوانی ،توانایی تفکر انتزاعی به نوجوانان امکان می دهد تا صفات گوناگون خود را در یک سیستم منظم ترکیب کنند واستفاده ی آن ها از کلمه های وصفی نشان می دهد که می دانند ویژگی های روانی از موقعیتی به موقعیت دیگر تغییر می کند،مثل «من خیلی زود عصبانی می شوم» و «من عمیقا رو راست نیستم».

اظهارات شخصی نوجوانان ،نگرانی آن ها را از دوست داشتنی بودن نشان می دهد.ارزش های شخصی واخلاقی برای خود پنداری نوجوانان بزرگ تر ،موضوعات مهمی هستند.زمانی که نوجوانان ،عقاید و برنامه های پایدار و با ثبات را در مورد خود تشکیل می دهند،به سوی وحدت خود که برای پرورش هویت یابی حیاتی است پیش       می روند.

تغییرات در عزت نفس:

سطح عزت نفس در دوره ی نوجوانی تغییر پیدا می کند،در واقع عزت نفس فقط هنگام انتقال از یک مقطع تحصیلی به مقطع دیگر به طور موقتی کاهش می یابد و غیر از این مورد در اغلب نوجوانان افزایش می یابد.این افزایش مستمر در عزت نفس،یکی از دلایلی است که پژوهشگران این فرض را که نوجوانی دوره ی آشوب هیجانی است،زیر سوال می برند.نوجوانان از لحاظ عزت نفس بسیار تفاوت دارند.آنهایی که در مدرسه مردود     می شوند،احساس خوبی نسبت به خودشان ندارند و از بین کسانی که عزت نفسشان در نوجوانی افت                   می کنند،دختران بیشترین تعداد را تشکیل می دهند.

موقعیت هایی که نوجوانان در آنها به سر می برند،می توانند این تفاوت های گروهی را تغییر دهند.فرزند پروری مقتدرانه که در کودکی عزت نفس زیاد را پیش بینی می کرد،در نوجوانی نیز همچنان پیش بین قدرتمندی برای عزت نفس زیاد است.اما چنان چه حمایت والدین و بزرگسالان مشروط باشد،نوجوانان اغلب رفتارهایی که انجام می دهند را غلط می پندارند و آن را بیانگر خود واقعی خود نمی دانند.تا زمانی که نوجوانان برای حفاظت از خود در مقابل عدم تایید دیگران به صورت تصنعی رفتار می کنند ،دچار عزت نفس کم،افسردگی و بدبینی نسبت به آینده می شوند.نوجوانانی که به مدارس می روند یا در محله هایی زندگی می کنند که گروه قومی یا مقام اجتماعی-اقتصادی آ ن ها محترم شمرده می شود،مشکلات عزت نفس کمتری دارند.مدارس و جوامعی که میراث فرهنگی نوجوانان را می پذیرند،به احساس ارزشمندی و هویت شخصی منسجم و ایمن آن ها کمک می کنند.

هویت یابی:

سوال «من کیستم؟»سوالی است که ذهن هر نوجوانی را به خور مشغول می کند و در نتیجه ی تلاش برای پاسخ به همین سوال است که هر نوجوانی به دنبال کسب هویت خویش است.

راه های اجتناب از سردرگمی و ابهام هویت در نوجوانان عبارت است از:

۱-پیوستن به گروه ها دار و دسته ها ۲-واپس روی به گذشته

نوجوانان معمولا تا قبل از کسب هویت ،از یک وضعیت به وضعیت دیگر جابه جا می شوند،اما در نهایت خود وصفی های سازمان یافته ی نوجوانان و افزایش عزت نفس آن ها ،شالوده ی شناختی را برای پرورش هویت فراهم می آورد.

در نتیجه حل موفقیت آمیز بحران هویت ،خصوصیت مثبت «وفاداری »بروز می کند.وفاداری،علاوه بر ظرفیت اعتماد به نفس دیگران،ظرفیت قابل اعتماد بودن رانیز شامل می شود.

پژوهش جیمز مارسیا در زمینه هویت یابی:

جیمز مارسیا با روش مصاحبه نیمه ساختار یافته،پیشرفت در تشکیل هویت را بر اساس دوملاکی که از نظریه ی اریکسون به دست آمده ،ارزیابی کرده است.

این دو ملاک،کاوش(جستجو)و احساس تعهد می باشند.او ۴ نوع هویت را در نوجوانان مطرح کرده است:

۱-هویت کسب شده(کسب هویت):این افراد بحران هویت را با موفقیت پشت سر گذاشته و نسبت به اهداف معینی متعهد گشته اند.این افراده،افرادی خودمختار،انعطاف پذیر،با اعتماد به نفس،شوخ طبع و دارای ظرفیت بالا برای برقرای روابط صمیمی با دیگران می باشند.

۲-هویت پیش رس:این افراد بحران هویت نداشته اند اما به اهداف خاصی متعهدند.این افراد تحت تاثیر والدین وبرنامه های دیگران می باشند.انعطاف ناپذیرند،باورهای مذهبی سفت و سخت دارند.

۳-ابهام هویت:افرادی که دچار بحران ابهام هویت هستند نه بحرانی را گذرانده اند ونه به اهداف خاصی متعهدند.این افراد،افرادی بی خیال،سطحی و ناتوان در برقراری روابط صمیمی می باشند.

۴-وقفه(خویشتن یابی):این افراد در حال تلاش برای کسب هویت و جمع آوری اطلاعات می باشند.آن ها افرادی رقابت طلب ،مضطرب،درگیر تعارض،پرحرف ومایل به برقراری روابط صمیمی با دیگران هستند.

وضعیت هویت وسلامت روانی:

کسی هویت وقفه،از لحاظ روانی،راه های سالمی به سوی خودوصفی پخته هستند،در حالی که ضبط و پراکندگی هویت،ناسازگارانه هستند:

نوجوانانی که هویت کسب شده دارندیا فعالانه آن را خاموش می کنند،احساس عزت نفس بیشتری دارند،به احتمال بیشتری به صورت انتزاعی نقادانه فکر می کنند،بین خود آرمانی (آنچه امید دارند که بشود)و خود واقعیتشان شباهت بیشتری وجود دارد ودر استدلال اخلاقی پیشرفته تر هستند.آن ها کمتر خود محورند و در مورد نشان دادن خود واقعیشان به دیگران،احساس ایمنی بیشتری می کنند.

نوجوانی که در ضبط هویت (هویت پیشرس)یا پراکندگی هویت (ابهام هویت)گیر کرده اند،مشکلات سازگاری دارند.آن هایی که در ضبط هویت گرفتار شده اند،متحر،متعصب وانعطاف پذیرند.آن ها تعهدات خود را به صورت دفاعی به کار می برند و هرگونه اختلاف عقیده ای را تهدید قلمداد می کنند.اغلب آن ها می ترسند افرادی که برای محبت وعزت نفس به آن ها وابسته هستند،طردشان کنند.آن ها ممکن است چشم بسته به فرقه ها وگروه های افراطی بپیوندند.نوجوانانی که مدت طولانی هویت پراکنده دارند،در پرورش هویت بسیار ناپخته هستند.آن ها معمولا خود را به دست سرنوشت وشانس می سپارند.

نگرش«برایم مهم نیست»دارند و هرکاری که «جماعت »انجام دهند،با آن هم داستان می شوند.آن ها احتمالا مواد مخدر مصرف و سوء مصرف می کنند.و احساس نا امیدی در مورد آینده دارند.تعصبات قومی و مذهبی در نوجوانانی که هویت ضبطی و پراکنده دارند،شایع است.نوجوانان دارای هویت ضبطی این تعصبات را از مظاهر قدرت و نوجوانان دارای هویت پراکنده از همسالان کسب می کنند.

عوامل موثر بر رشد هویت:

عوامل متعددی بر رشد هویت تاثیر می گذارند:

۱-شخصیت:شخصیت،به خصوص روش انعطاف پذیر و بدون تعصب برای دست و پنجه نرم کردن با عقاید و ارزش های متضاد،هویت پخته را پرورش می دهد.نوجوانانی که معتقدند واقعیت مطلق همیشه دست یافتنی است،هویت ضبطی دارند.آن هایی که اطمینان ندارند تاکنون چیزی را به طور قطع فهمیده اند،هویت پراکنده دارند ویا در حالت وقفه هستند.نوجوانانی که معتقدند از بین چند دیدگاه،می توان از ملا ک های منطقی استفاده کردو دست به انتخاب زد،احتمالا هویت کسب شده دارند.

۲-خانواده:اگر خانواده پایگاه امنی باشد که نوجوان بتواند با اطمینان از این پایگاه به سوی دنیای بزرگتر پیش رود،رشد هویت تقویت می شود.نوجوانانی که احساس می کند در عین حال که به والدین دلبسته هستند،برای بیان عقایدشان از آزادی برخوردارند،معمولا هویت کسب شده دارندیا در حالت وقفه به سر می برند.

نوجوانانی که هویت ضبط شده دارند ،معمولا روابط صمیمی با والدین دارند ،اما فرصت جدایی سالم را نداشته اند و نوجوانانی که دارای پراکندگی هویتند،از کمترین روابط صمیمانه و ارتباط آزاد در خانواده برخوردارند.

۳-مدارس و جوامع:اریکسون معتقد است که «ناتوانی در کسب هویت شخصی بیش از هرچیز نوجوانان را آشفته می سازد».کلاس هایی که تفکر سطح عالی و فعالیت های فوق برنامه ای را ترغیب می کنندو نقش های مسئولانه را برعهده ی نوجوانان قرار می دهند،به کسب هویت کمک می کنند. فرصت صحبت کردن با بزرگسالان و همسالان بزرگتر که روی مسائل هویت کارکرده اند نیز می تواند مفید باشد.

۴-بستر فرهنگی و مقطع تاریخی:در بین نوجوانان امروزی ،کاوش و تعهد در زمینه ی انتخاب شغلی وترجیح نقش جنسی،زودتر از ارزش های مذهبی وسیاسی صورت می گیرد.اما مثلا هنگام جنگ ویتنام ،عقاید سیاسی زودتر شکل می گرفت.فشارهای اجتماعی نیز مسئول مشکلات خاصی هستندکه نوجوانان همجنس گرا و برخی از نوجوانان اقلیت قومی در زمینه ی تشکیل هویت شخصی ایمن با آن روبه رو می شوند.

رشد اخلاقی

رشد اخلاقی از دیدگاه فروید:

در دیدگاه فروید،«فراخود»بخش اخلاقی شخصیت به شمار می رود.از نظر فروید کودکان بین ۳تا ۶سالگی دستخوش تعارض عاطفی شدید می شوند که در پسران عقده ی ادیپ ودر دختران عقده ی الکترا نامیده شده است.در نتیجه همانند سازی با والد همجنس (درونی کردن ارزش ها و رفتارهای او)فراخدو شکل می گیرد،به عبارت دیگر پسران ودختران ،در تلاش برای حل عقده ی ادیپ و الکترا،رفتارها و ارزش های اخلاقی خود را ازطریق فرآیند درونی کردن،با ارزش ها ی رفتارهای والدین همجنس منطبق می سازند.همانند سازی در پسران قویتر از دختران است درنتیجه وجدان اخلاقی مردان قویتر است.وجود فراخود،به منزله ی داشتن معیارهای اخلاقی در درون فرد است که دائما وی را درجهت ارزیابی درست و نادرست هدایت میکند.

رشد اخلاقی از دیدگاه پیاژه:

از نظر پیاژه،رشد اخلاقی مستلزم«رسش شناختی»و«تجارب اجتماعی»است.پیاژه ۳دوره اخلاقی را مطرح می کند:

۱-دوره پیش اخلاقی:۶سال اول زندگی است،زمانی که کودکان آگاهی چندانی از اصول اخلاقی ندارند.

۲-دوره اخلاقی دیگر پیرو:۶تا۱۰سالگی را شامل می شود.در این دوره کودکان معتقدند که قواعد اخلاقی به وسیله والدین یا افراد صاحب قدرت وضع شده اند ودر نتیجه غیر قابل تغییرند.در این جا پیامد عمل مهم تر از نیت عمل در نظر گرفته می شود.این مرحله،به نوعی معادل«اخلاق واقع گرا»است،چراکه در هردوی این مراحل اخلاقی،به گونه ای مطلق و انعطاف ناپذیر به قواعد و قوانین نگریسته می شود.

۳-دوره اخلاقی خود پیرو:۱۰تا۱۱سالگی زمانی است که از نظر فرد،قوانین اخلاقی ماهیت قرار دادی دارند و برحسب شرایط متغییرند.در این دوره اخلاقی،نیت عمل مهم تر از پیامد آن است.این دوره اخلاقی نیز منطبق با «اخلاق نسبی گرا»است،چراکه در هردوی این مراحل،قواعد وقوانین به گونه ای انعطاف پذیر درنظر گرفته می شوند.

رشد اخلاقی از نظر کلبرگ:

کلبرگ نیز همانند فروید ،اریکسون وپیاژه معتقد به اصل «اپی ژنتیک» در رشد است.طبق اصل اپی ژنتیک ،مراحل از پیش تعیین شده ی ژنتیکی وجود دارد که با اتمام هر مرحله ،مرحله بعدی ظاهر می شود.

کلبرگ برای رشد اخلاقی،از روش مصاحبه بالینی استفاده می کرد.

او به کودکان و نوجوانان داستان هایی می داد که در آن داستان ها بین دو ارزش اخلاقی ،تعارض ایجاد شده بود و از آن ها می پرسید که به نظر آ ن ها شخصیت اصلی داستان چکار باید بکند و چرا؟مثلا یکی از داستان های او،مساله ای اخلاقی رامطرح می کرد که در آن شخصیت اصلی داستان بین ارزش اطاعت کردن از قانون(دزدی نکردن)و ارزش زندگی انسان(نجات دادن یک فرد درحال مرگ)باید دست به انتخاب میزد.

کلبرگ معتقد بود که درک اخلاقی توسط همان عواملی که پیاژه برای رشد شناختی مطرح می کرد،ایجاد می شود.این عوامل عبارتند از:(۱)کلنجار رفتن با مسائل اخلاقی و پی بردن به نقطه ضعف های موجود در استدلال فعلی فرد(۲)پیشرفت در درک دیگران که به فرد در حل کارآمدتر تعارض های اخلاقی کمک می کند.کلبرگ نظریه ی اخلاقی خود را در سه سطح وشش مرحله بیان می دارد.مانند نظریه ی پیاژه ،سه مرحله ی اول کلبرگ،کودکان را به صورتی توصیف می کند که از تمرکز اخلاقی بر پیامدها به سمت تمرکز بر مقابله به مثل ایده آل پیش می روند.

کلبرگ معتقد بود ،نحوه ی استدلال فرد درباره این مساله(انتخاب بین اطاعت از قانون وارزش زندگی انسان)پختگی اخلاقی او را مشخص می کند نه محتوای پاسخ (اینکه دزدی شود یا نشود).

سطح ۱-اخلاق پیش عرفی(۴تا۱۰سالگی):در سطح پیش عرفی ،اصول اخلاقی به صورت بیرونی کنترل می شوند.مانند مرحله ی دگر مختار(دیگر پیرو)پیاژه،کودکان مقررات صاحبان قدرت رامی پذیرند و اعمال را به وسیله پیامد های آ ن ها ارزیابی می کنند.رفتار هایی که به تنبیه منجر می شوند بد، و آن هایی که به پاداش می انجامند خوب،در نظر گرفته می شوند.

مرحله ۱-اجتناب از مجازات(جهت گیری تنبیه و اطاعت):در این مرحله،تبعیت از معیارهای اخلاقی جهت اجتناب از تنبیه و مجازات انجام می پذیرد.در این جا پیامد عمل موردنظر است تا نیت عمل.در این مرحله،کودکان به سختی می توانند دو نقطه نظر را در یک مساله اخلاقی در نظر بگیرند.(همزمان با مرحله عملیاتی پیاژه و مرحله اجتماعی-اطلاعاتی سلمن)

مرحله۲-کسب پاداش(جهت گیری هدف –وسیله ای):در این مرحله،اطلاعات از قوانین و مقررات جهت رسیدن به پاداش و منفعت صورت می گیرد.کودکان آگاه می شوند که افراد می توانند در مورد یک مساله اخلاقی دیدگاه های متفاوتی داشته باشند ولی در ابتدا این آگاهی بسیار عینی است.آن ها مقابله به مثل را به صورت لطف برابر درک می کنند.«تو این کار را برای من و من آن را برای تو خواهم کرد.»(همزمان با مرحله عملیات عینی پیاژه و مرحله نفس نگری سلمن)

سطح۲-اخلاق متعارف(۱۰تا۱۳سالگی):

افراد در سطح عرفی کماکان اطاعت از مقررات اجتماعی را مهم می دانند ولی نه به نفع شخصی.آن ها معتقدند که حفظ کردن نظام اجتماعی موجود،روابط مثبت و نظم اجتماعی را تضمین می کند.

مرحله ۳:کسب تحسین و تایید دیگران (جهت گیری «پسر خوب –دختر خوب»یا اصول اخلاقی همکاری بین فردی):در این مرحله ،عملی که تایید دیگران را به دنبال داشته باشد،از نظر اخلاقی قابل دفاع است.توانایی در نظر گرفتن رابطه دونفر از دیدگاه یک مشاهده گر بیرونی بی طرف،به این رویکرد اخلاقی کمک می کند.(همزمان با مرحله عملیاتی صوری مقدماتی پیاژه و مرحله شخص ثالث سلمن)

مرحله۴:حفظ نظام اجتماعی،اطاعت از قانون و انجام وظیفه:در این مرحله اعتقاد بر این است که قوانین باید به صورت یکسان در مورد همه اجرا شود و آن ها را به هیچ وجه نمی توان زیر پا گذاشت چراکه متضمن نظم اجتماعی هستند.در این جا هر عملی که مطابق با مقررات باشد از لحاظ اخلاقی قابل قبول است.

سطح۳-اخلاق پس عرفی(۱۳سالگی به بعد)

افراد در این سطح از حمایت بی چون و چرای مقررات و قوانین جامعه ی خود فراتر می روند.آن ها اصول اخلاقی را برحسب اصول و ارزش های انتزاعی که در موردتمام موقعیت ها و جوامع به اجرا گذاشته می شوند،تعریف     می کنند.

مرحله ۵-:اخلاق قرار دادی(جهت گیری قراردادی اجتماعی):در این مرحله،صحت بعضی قوانین می تواند مورد تردید قرار بگیرد.بنابراین قوانین و مقررات صرف به عنوان قراردادهایی در نظر گرفته می شوند که جهت تامین رفاه اجتماعی وضع شده اند.

مرحله ۶:پایبندی به اصول و وجدان فردی (اصول اخلاقی همگانی):در این مرحله،فرد طبق اصول اخلاقی خود برگزیده ی وجدان،عمل می کند.اگر قانون با اصول انتخاب شده فرد مغایرت داشته باشد،وی از آن پیروی نخواهد کرد.افراد دراین سطح معتقدند که ارزش و شرافت هر فردی باید محترم شمرده شود.تعارض های زندگی عملی اغلب نوعی استدلال اخلاقی را فراخوانی می کنند.رایجترین راهبردها برای حل این مسائل عبارتند از:استدلال،صحبت کردن در باره ی موضوعات با دیگران ،اتکا به شهود و متوسل شدن به عقاید مذهبی و معنویت.

عمده ترین تحول اخلاقی نوجوانان ،انتقال آ ن ها از اخلاق پیش عرف به سطح متعارف است.

مراحل درک دیگران از دیدگاه سلمن:

رابرت سلمن،برپایه ی پاسخ های کودکان و نوجوانان به وضعیت های دشوار اجتماعی و عقاید متفاوتی که در مورد یک رویداد دارند،تغییر در مراحل درک دیگران را در یک زنجیره ی پنج مرحله ای بیان می کند:

سطح۰:مرحله درک دیگران نامتمایز(۶-۳سالگی):کودکان در این مرحله تشخیص می دهند که خود و دیگران می توانند احساسات متفاوتی داشته باشند ولی غالبا این دو را قاطی می کنند.

مرحله ۱:مرحله ی درک دیگران اجتماعی-اطلاعاتی(۹-۴سالگی):کودکان در این مرحله می فهمند که علت وجود دیدگاه های متفاوت این است که افراد به اطلاعات متفاوتی دسترسی دارند.

سطح۲:مرحله درک دیگران خود نگرانه(۱۲-۷سالگی):کودکان در این جا می توانند «پا توی کفش دیگران بگذارند»و افکار،احساسات و رفتار خودشان را از دیدگاه دیگران در نظر بگیرند.

سطح۳:مرحله درک دیگران شخص ثالث(۱۵-۱۰)سالگی:در این مرحله،افراد می توانند از موقعیت دونفره فراتر روند و نقطه نظر یک فرد ثالث بی طرف رانیز تجسم کنند.

سطح۴:مرحله درک دیگران به صورت اجتماعی(۱۴سالگی الی بزرگسالی):افراد می فهمند که دید گاه شخص ثالث می تواند تحت تاثیر دو یا چند نظام بزرگ تر قرار داشته باشد.

درک دیگران،بین کودکان همسن بسیار متفاوت است.علت تفاوت های فردی ،پختگی شناختی و داشتن تجربیات با بزرگسالان و همسالانی است که دیدگاه های خودشان را توضیح می دهد و کودکان ر اترغیب می کنند که به دیدگاه دیگران توجه داشته باشند.

رشد اخلاقی از دیدگاه یادگیری اجتماعی:

از جمله طرفداران این نظریه ،والتر میشل ،آلبرت بندورا و جاستین آرون فروید می باشند.طبق این دیدگاه،رفتارهای اخلاقی تحت تاثیر«شرطی سازی کنشگر»و«یادگیری مشاهده ای»شکل می گیرند.بنابراین رفتارهایی که توسط والدین و اطرافیان تقویت می شوند افزایش و رفتار هایی که مجازات می شوند،کاهش می یابند.بندورا معتقد است که الگوهای زنده ،کاراکتر فیلم ها،سریال ها و شخصیت های اجتماعی در گسترش اعمال اخلاقی موثرند.رفتار اجتماعی در این دیدگاه «وایسته به موقعیت» در نظر گرفته می شود،یعنی رفتار اخلاقی صفتی ثابت،ویژگی ای پایدار یا مرحله خاصی از رشد به شمار نمی آید.

تفاوت های جنسی در استدلال اخلاقی:

کارول گیلیگان،مشهورترین شخصیتی است که معتقد است نظریه ی کلبرگ ، به قدر کافی اصول اخلاقی دختران و زنان را ترسیم نمی کند.او معتقد است که اصول اخلاقی زنانه بر «اخلاق اهمیت دادن به دیگران»تاکید دارد که در نظریه کلبرگ دست کم گرفته شده است.ادعای گیلیگان ،در این مورد ،تحت آزمایش قرار گرفته است و اغلب نتایج ،از نظر او حمایت نکرده اند.در مسائل فرضی و مسائل اخلاقی روزمره،زنان نوجوان و بزرگسال،عقب تر از مردان نیستند.در ضمن موضوعات عدالت و اهمیت دادن به دیگران،در پاسخ های هر دو جنس یافت می شود و وقتی دخترها مسائل میان فردی را مطرح می کنند ،در سیستم کلبرگ نمره کمتری نمی گیرند.بنابراین درست است که کلبرگ در نظریه ی خود به جای اهمیت دادن به دیگران روی عدالت به عنوان عالی ترین آرمان اخلاقی تاکید کرده است،اما نظریه ی او هردونوع ارزش را در بردارد.با این حال،ادعای گیلیگان مبنی بر این که بررسی رشد اخلاقی به حقوق و عدالت (آرمان مردانه)بسیار توجه کرده است و به اهمیت دادن به دیگران و حساسیت متقابل (آرمان زنانه)اهمیت کمی داده است،ادعای محکمی است.برخی شواهدنشان داده اند که اگرچه اخلاقیا ت مردان و زنان،هردو جهت گیری را شامل می شوند.ولی زنان بیشتر بر اهمیت دادن به دیگران تاکید می ورزند،در حالی که مردان یا بر عدالت یا بر اهمیت دادن به دیگران و عدالت به طور مساوی تاکید می کنند.این تفاوت بیشتر در مسائل زندگی روزمره و نه در مسائل فرضی نمایان می شوند.شاید علت این تفاوت،درگیری بیشتر زنان در فعالیت های روزمره ای باشد که اهمیت دادن و نگرانی برای دیگران را شامل می شود.

تاثیرات محیطی بر استدلال اخلاقی:عوامل محیطی متعددی مثل شیوه های فرزند پروری،تحصیلات،تعامل با همسالان و فرهنگ،بر تغییر مرحله ی اخلاقی تاثیر می گذارند.

شیوه های فرزند پروری:درک اصول اخلاقی،همانند کودکی در نوجوانی نیز از طریق فرزند پروری صمیمانه و دموکراتیک و بحث کردن درباره ی مسائل اخلاقی،پرورش می یابد.نوجوانای که از نظر رشد اخلاقی بسیار پیشرفته هستند ،والدینی که با دقت تمام به آن ها گوش می کنند،سوال های روشنگری می پرسند واز استدلال سطح عالی استفاده می کنند.در مقابل،والینی که موعظه می کنند،به تهدید متوسل می شوند یا اظهارات نیشداربر زبان           می آورند،نوجوانانی دارند که تغییر اندکی می کنند یا اصلا تغییر نمی کنند.

تحصیلات:سال های تحصیلی یکی از پیش بین های بسیار قدرتمند رشد اخلاقی است.پژوهش طولی نشان داده است که استدلال اخلاقی فقط در صورتی در اواخر نوجوانی و اوایل بزرگسالی پیشرفت می کند که فرد وارد کالج شود وآن را ادامه دهد.شاید تحصیلات عالی به این علت تاثیر نیرومندی بر رشد اخلاقی دارد که افراد جوان را با مسائل اجتماعی ای آشنا می کند که از روابط فردی فراتر رفته و کل گروه های سیاسی و اجتماعی را در بر       می گیرند.

تعامل همسالان:بررسی های متعدد ،نظر پیاژه را تایید می کنند که تعامل بین همسالان ،که یکدیگر را با نقطه نظرهای متفاوت مواجه می سازند،درک اخلاقی را تقویت می کند.اما برای این که تعامل با همسالان موثر واقع شود باید ویژگی های خاصی داشته باشد. مثلا زمانی که دو نوجوان با اظهارات یکدیگر مواجه می سوند و از آن انتقاد می کنند به تغییر مرحله اخلاقی نائل می شوند.

در واقع حل کردن تعارض و نه خود تعارض است که رشد اخلاقی را بر انگیخته می کند.زمانی که با هم مذاکره و سازش می کنند. در می یابند که زندگی اجتماعی می تواند به جای روابط آمرانه و تحکیم آمیز،برپایه بین دو فرد همسنگ و همتراز بنا شود.

فرهنگ:افراد جوان در کشورهای صنعتی ،سریعتر از افراد جوامع ساده(که به ندرت از مرحله ی ۳ کلبرگ فراتر می روند)مراحل اور اپشت سر می گذارند وبه سطوح عالی تر می رسند.مثلا در فرهنگ های قبیله ای وروستایی ،همکاری اخلاقی برپایه ی روابط مستقیم افراد قرار دارد و نهادهای دولت برای تنظیم آن وجود ندارند.در حالی که استدلال (مرحله ۴تا۶)،به آگاهی از نقش ساختار های اجتماعی بزرگتر در حل کردن تعارض اخلاقی بستگی دارد.به نظر نمی رسد که نظریه ی کلبرگ ،بعد جهانی بسیار مهم اخلاقیات یعنی تمرکز برحقوق و عدالت را در برداشته باشد.همچنین نظریه ی او،همه ی جنبه های تفکر اخلاقی در هر فرهنگی را نیز در برندارد.

استدلال اخلاقی و رفتار:

سوالی که در این جا مطرح می شود این است که بین استدلال اخلاقی و رفتار فرد چه رابطه ای وجود دارد؟اگر افراد طبق اصول اخلاقی خود عمل نکنند،قاعدتا باید اخلاقیا ت آن ها زیر سوال برود.کلبرگ معتقد بودکه تفکر و عمل اخلاقی در سطوح عالی تر درک اخلاقی،به هم نزدیکتر می شوند.یعنی این که افرادی که تفکر اخلاقی پخته ای دارند،در می یابند که رفتار کردن مطابق اعتقاداتشان،برای ایجاد دنیای اجتماعی عادلانه ،اهمیت زیادی دارد.در تایید این دیدگاه می توان گفت افرادی که به مرحله ی عالی تر استدلال اخلاقی رسیده اند،اغلب به اقدامات نوع دوستانه ای مانند یاری رسانی،مشارکت و دفاع از قربانیان بی عدالتی می پردازند.آن ها شریف و درست کارتر نیز هستند.

می توان گفت که استدلال اخلاقی و رفتار،رابطه ای متوسط با هم دارند،چراکه رفتار اخلاقی علاوه بر شناخت،تحت تاثیر عوامل متعددی چون هیجان های همدلی و گناه و همچنین تاریخچه ی طولانی تجربه هایی که بر تصمیم گیری اخلاقی می گذارند،قرار دارد.

نقش یابی جنسی

نوجوانی دوره ی «تشدید جنسیت»است.منظور از تشدید جنسیت این است که افزایش کلیشه ای سازی جنسی رفتارها و نگرش ها صورت می گیرد.با این که تشدید جنسیت در هردو جنس یافت می شود اما در دخترها نیرومند تر است،چراکه آن ها برای انجام فعالیت ها و رفتار های «میان جنسیتی»کمتر احساس آزادی می کنند.عوامل «زیستی»،«اجتماعی»و «شناختی»،تشدید جنسیت را توجیه می کنند:بلوغ جنسی منجر به تفاوت های جنسی و جسمی شده و باعث می گردد تا نوجوانان زمان بیشتری را صرف فکر کردن به خودشان کنند.

تغییرات مربوط به بلوغ،دیگران را نیز تشویق می کند تا فشار بیشتری در مورد کلیشه سازی جنسیت به نوجوانان وارد کنند.درنتیجه والدین و بزرگ ترها ،نوجوانان را به انجام فعالیت ها و رفتارهای متناسب با جنسیت ترغیب             می کنند.همچنین آغاز قرار ملاقات های نوجوانان ،منجر به کلیشه ای تر شدن آن ها از نظر جنسی می شود چراکه بدین ترتیب ،جذابیت آن ها برای جنس مخالف بیشتر می شود.تغییرات شناختی نیز باعث می شود که نوجوانان در مورد این که دیگران چه فکری راجع به آن ها می کنند نگران باشند،در نتیجه نسبت به انتظارات کلیشه ای جنسی،تاثیر پذیرتر می شوند.تشدید جنسیت اواسط و اواخر نوجوانی افت می کند.البته همه ی نوجوانان به نسبت مساوی آن را پشت سر نمی گذارند.نوجوانانی که گزینه ی کلیشه ای نشده را امتحان می کنند و ارزش کلیشه های جنسی را در مورد جامعه خود زیر سوال می برند،به احتمال زیاد هویت دو جنسیتی را پرورش می دهند.به طور کلی ،نوجوانان دو جنسیتی از لحاظ روانی،سالم تر هستند،اعتماد به نفس بیشتری دارند.همسالانشان آن ها را بیشتر دوست دارند و به هویت مناسبی دست می یابند.

لازم به ذکر است که «خانواده»و «روابط با همسالان»نقش مهمی در اخلاق،هویت و نقش جنسی نوجوانان ایفا     می کنند. رشد در دوره ی نوجوانی،خیلی بیشتر از دومین سال زندگی که استقلال موضوع مهمی برای کودک   می شود،تلاش بری خودمختاری را در بردارد.

مهمترین کاری که نوجوانان برای خودگردانی بیشتر انجام می دهند،تغییر جهت دادن از خانواده به سمت همسالان است که با آن اقداماتی را انجام می دهند که با ایمن پیشین بسیار تفاوت دارد.برای بار آوردن مطلوب نوجوانان ،باید بین ارتباط و جدایی والدین و نوجوانان توازن برقرار شود.صمیمیت و پذیرش والدین همراه با کنترل دقیق و نه محدود کننده ی فعالیت های نوجوانان ،روشی بسیار مناسب در ارتباط با نوجوانان می باشد.این ویژگی ها،سبک «مقتدرانه»راکه در مورد کودکی نیز بسیار مناسب است تشکیل می دهد.کیفیت رابطه ی والد-فرزند،تنها پیش بین ثبات سلامت روانی است.

تعامل خواهر برادرها مثل روابط والد-فرزند،در دوران نوجوانی دستخوش تغییر می شود.وقتی که خواهر –برادرها بزرگ تر و مستقل تر می شود و در گیر روابط دوستی و رمانتیک می گردند ،از خواهر و برادرها ی بزرگ تر خود رهنمودهای کمتری می پذیرند و روابط آن ها از نظر احساس های مثبت و هم از نظر احساس های منفی،سطحی می شود.البته دلبستگی بین خواهر-برادرها با این که مصاحبت و هم نشینی آن ها کاهش می یابد،مانند صمیمیت با والدین همچنان نیرومند باقی می ماند.خواهر و برادر هایی که در اوایل کودکی رابطه ی مثبتی برقرار کرده اند،در سال های نوجوانی هم محبت بیشتری به یکدیگر نشان می دهند.

تاثیر دوستان و همسالان:

تعداد«بهترین دوستان»در اوایل نوجوانی از تقریبا ۴تا۶دوست به یک یا دو دوست در بزرگسالی کاهش               می یابد.ماهیت روابط آن ها نیز تغییر می کند.دو ویژگی عمده برای نوجوانان در مورد دوستی اهمیت زیادی دارد:

اولین ومهمترین ویژگی «صمیمیت»است.نوجوانان انتظار دارند که دوستی شان برپایه ی صمیمیت ،اعتماد ودرک متقابل باشد.میزان «خود افشایی»برای دوستان در سال های نوجوانی افزایش می یابد.به عبارت دیگر آن ها سفره ی دلشان را برای دوستانشان باز می کنند.دومین ویژگی مهم برای نوجوانان «وفاداری»است.نوجوانان از دوستانشان انتظار دارند که ازآن ها دفاع کنند و کس دیگری را ترجیح ندهند.همکاری و تاییدکردن،بین دوستان در سال های نوجوانی افزایش می یابد و نوجوانان برخلاف کودکان ،در برابر دوستانشان کمتر احساس مالکیت می کنند.دخترها از طریق دوستی،معمولا نیازهای اجتماعی و نیاز به صمیمیت خود را ارضا می کنند،در حالی که پسرها نیازهای مقام و تسلط خود را ارضا می کنند.این بدان معنی نیست که پسرها به ندرت رابطه ی صمیمی برقرار می کنند،بلکه کیفیت رابطه آ ن ها تنوع بیشتری دارد.

صمیمیت روابط پسرها به هویت جنسی آن ها مربوط می شود.پسرهایی که هویت دوجنسیتی دارند درست مثل دخترهایی که هویت دوجنسی دارند،روابط صمیمی همجنس نیز برقرار می کنند،اما پسرهایی که دارای هویت «مردانه» سفت و سخت هستند به ندرت روابط صمیمی همجنس نیز برقرار می کنند.روابط دوستی منافعی را برای نوجوانان در بردارد:

۱-روابط دوستی صمیمانه ،فرصت هایی را برای کاوش کردن خود و پرورش درک عمیق دیگران فراهم           می آورد.بنابراین روابط صمیمانه به رشد خود پندارنده،درک دیگران،هویت و روابط صمیمی فراتر از خانواده کمک می کند.

۲-روابط دوستی صمیمانه به نوجوانان کمک می کند تا با استرس های نوجوانی کنار بیایند.نوجوانانی که روابط دوستی حمایت کننده دارند،روحیه ی بهتری دارند و کمتر احساس اضطراب و تنهایی می کنند.در عین حال که عزت نفس و احساس سلامتی آن ها تقویت می گردد.

۳-روابط دوستی صمیمانه،می تواند نگرش نسبت به مدرسه و عملکرد تحصیلی را بهبود ببخشد.اگر نوجوانان در مدرسه از تعامل با دستان خود لذت ببرند،زندگی تحصیلی را خوشایند تر می بینند.

معمولا نوجوانان گروه های کوچک پنج تا هفت نفره ای را تشکیل می دهند که از نظر زمینه ی خانوادگی ،نگرش ها و ارزش ها به یکدیگر شبا هت دارند.این گروه های نوجوانان «دارودسته ها»نام دارند که در اوایل نوجوانی به اعضای همجنس محدود است و دراواسط نوجوانی به گروه های مختلط گسترش پیدا می کند.معمولا افراد یک دارو دسته،شیوه ی لباس پوشیدن،صحبت کردن و رفتار هایی متمایزازدنیا ی بزرگسالان دارند.گاهی چند دارو دسته با ارزش های مشابه ،به هم می پیوندند و گروه بزرگ تری راتشکیل می دهند که «جماعت»نامیده می شود.

در دوره ی نوجوانی،دوست،حامی«من» ویا به عبارت دیگر یک «من»دیگر است.دوستی های دوران بلوغ،ممکن است میان دونفر به وجود بیاید که گاها باعث مختل شدن رشد اجتماعی شده و پیوستن به گروه را دشوار           می سازند.معمولا والدین در واکنش به این دوستی ها که گاهی با سن و آداب خانوادگی هماهنگی ندارند،برای گسستن پیوند دوستی مداخله می کنند.اما این دخالت ها اغلب نا به جا هستند و نه تنها نتیجه معکوس می دهند ،بلکه مشکلات بیشتری می آفرینند.این دوستی ها علیرغم تندی وشدتی که دارند ،معمولا دوام چندانی ندارند.ممکن است نوجوانان مرتب از یک «بهترین دوست»به دیگری بروند و دوستان خود را عوض کنند.دوستی های دوران بلوغ ،خالی از خطر همجنس خواهی نیست .این خطر به شکلی نهفته اما موقت و زودگذر وجود دارد.لذا والدین نباید موضوع را زیاد بزرگ تلقی کنند چراکه مداخله های نابه جای والدین در این موارد،نه تنها احساس گناه فرد نوجوان را تشدید می کند بلکه ممکن است منجر به تثبیت همیشگی رفتار غیر طبیعی شود.خلاصه این که دوستی دوره نوجوانی،علاوه بر احساس اطمینان و امنیتی که به فرد می دهد،باعث می شود تا او بتواند بر تشویش ناشی از بلوغ جنسی و تشدید عقده ی ادیپ،چیره شود.

اگر چه میل جنسی ،تحت تاثیر تغییرات هورمونی بلوغ قرار دارد،اما شروع قرار ملاقات های نوجوان با جنس مخالف را،انتظارات اجتماعی گروه همسال تنظیم می کند.پژوهش ها نشان می دهند که دستیابی به صمیمیت در روابط قرار ملاقات،معمولا از روابط دوستی با افراد همجنس،کندتر پیش می رود.نوجوانان همجنس گرا در شروع کردن و نگه داشتن روابط عاشقانه ی آشکار ،با چالش های خاصی مواجه می شوند.اولین روابط قرار ملاقات آن ها کم دوام است و نسبت به نوجوانان دگر جنس گرا،تعهد عاطفی کمتری را در بردارد،چراکه آن ها از حملات مکرر وطرد همسالان می ترسند.آنها معمولا به دلیل تعصب شدید به قرار ملاقات های دگر جنس گرا برمی گردد.

در صورتی که قرار ملاقات های نوجوانان،خیلی زود شروع نشود،می تواند در مورد همکاری،آداب معاشرت و نحوه ی رفتار کردن با افراد در موقعیت های گسترده تر آموزنده باشد.

بیداری عواطف:

بیداری هیجانات احساسی ،ناشی از تشدید فعالیت غریزه جنسی است که زندگی عاطفی نوجوان را در بر             می گیرد.نخستین امری که بر اثر پیوندهای دوستی ایجاد می شود.«محبت»است.محبت در ابتدا ،ازجنبه ی دیگر عشق ،یعنی غریزه ی جنسی جداست،اما تشدید غریزه ی جنسی باعث می شود تا دختر وپسر هریک به طور طبیعی به سوی جنس مخالف گرایش پیدا کنند.تحول عاطفی دخترها،متفاوت با پسرهاست.پسرها نسبت به امیال جنسی و غریزه ی جنسی خود غافل نمی مانند و خیلی زود به سوی ارتباط های جنسی می گرایند.در واقع آنها،رضایتمندی جنسی را به وسیله خیال و رویا به دست نمی آورندبلکه به واقعیت و عمل روی می آورند.اما دخترها،مدت زمان طولانی تر را با رویاهای خود زندگی می کنند و تخیلات رمانتیک،نقش مهمی در زندگی عاطفی آن ها ایفا       می کند.

رشد اجتماعی:

تعبیر نوجوانی ،از دیدگاه عوامل اجتماعی بر دوبعد اساسی تاکید دارد.بعد اول،مربوط به تجزیه و تحلیل نوجوانی از زاویه ی تندیس و نقش است.در این زمینه که می توان به آن صفت کلاسیک را داد،افراد بر حسب ضوایط اجتماعی از یکدیگر تمیز داده می شوند وموقعیت اجتماعی ،آن ها را تعریف می کند.

این طبقه بندی ،در سطح تجسمی عمل می کند و روابط افراد را به گونه ای ضمنی تعیین می کند.مثلا افراد بر حسب این که «پدر»،«پسر»،«زن»،«مرد»،«دانشجو»و غیره می باشند،در طبقانی قرار می گیرند.افراد که در هریک از این طبقات قرار می گیرند،از تندیس و نقش هایی برخوردارند.تندیس،مجموعه ی برداشت ها یا رفتار هایی است که فرد به علت دارا بودن یک موقعیت اجتماعی خاص،می تواند از دیگران توقع داشته یاشد.نقش یا نقش ها،مجموعه ی برداشت ها یا رفتار هایی است که فرد به علت داشتن یک موقعیت اجتماعی خاص،باید از آن ها برخوردار باشد تا به تندیس اجتماعی خود ،اعتبار بخشد.در واقع نقش،توقعی است که دیگران از فرد به علت موقعیت اجتماعیش دارند.چنین تعبیری از نوجوانی ،اگرچه از بعد نظری جالب است،اما نمی تواند کامل باشد.در حقیقت ،برداشت هایی که از نقش وتندیس ها وجود دارد،از فردی به فرد دیگر متفاوت است.مثلا بعضی از آموزگاران از نقش وتندیس خود برداشتی متفاوت ازآموزگاران دیگر دارند.همچنین برداشت آموزگار از نقش و تندیس خود می تواند متفاوت با برداشت دانش آموز از نقش وتندیس اوباشد.بنابراین می توان گفت که برداشت های موجود از تندیس ونقش ها،هیچ گاه یکسان نیست و عملا تندیس نوجوان،نمی تواند منجر به نقش یا نقش های دقیقا تر شده ای گردد.گاه نوجوان را همانند بزرگسالی می دانند که باید مسئولیت هایی را به عهده بگیرد و گاه استقلال او را محدود می سازند . او را ناتوان در تصمیم گیری می پندارند.بدین ترتیب ،نوجوانی،دوره ای است که طی آن،تغییرات مهمی در سطح نقش هایی که نوجوان باید بر عهده گیرد،اتفاق می افتد.

الدور،دونوع تغیییر تنش را مطرح می کند :یکی تغییراتی که در داخل خود نقش ها به وقوع می پیوندد،در حالی که نقش ها هنوز همان نقش ها هستند.مثلامی توان نقش های «دختر»یا «پسر»یا «دانش آموز»رانام برد.این نقش ها کلا تثبیت شده اند اما به هنگام نوجوانی ،توقعات موجود در آن ها دگرگون می شود.اما در نهایت خود نقش تغییر چندانی نمی شود.مثلا از دانش آموز نوجوان انتظار می رود که استقلال فکری بیشتری در زمینه تحصیلی داشته یاشد .دومین تغییر،زمانی است که نوجوان در برابر لزوم سازگار شدن بانقش های جدید،مثل پذیرش نقش قرار           می گیرد.در این زمینه،سازگاری با نقش های جدید می تواند به میزان زیادی ،متاثر از سازگاری با نقش های گذشته باشد(مطابق با نظریه ی مارگات مید).به طور مثال،روش نوجوان در برابر رئیس شغلیش می تواند متاثر از روش او در برابر پدرش باشد.البته تداخل نقش ها نیز،می تواند مشکلات مربوط به خود را ایجاد کند.

بعد دوم،بیشتر از زاویه ی تحولی و تکوینی است و تاکید آن به ویژه بر عوامل اجتماعی یک عامل رشد است و توجه انحصاری با تفکیک تندیس و نقش ندارد.دراین زمینه،تجزیه و تحلیل ها بیشتر بر حسب «مکان ها»و«محیط هایی»است که اجتماعی شدن در آن ها صورت می گیرد وتاثیر آن ها کاملا تعیین کننده است.

پدیده ی اجتماعی شدن را می توان به طور خلاصه مطالعه ی تکوینی سه جنبه از رشد دانست:

۱-ارتباط های بین فردی (از شروع اولین ارتباط های موضوعی)

۲-تجسم ها یا مفاهیم اجتماعی(قراردادها،هنجارها و جنبه های ایدئولوژیک)

۳-فعالیت ها یا رفتارهای اجتماعی شده (شامل رفتارهای اجتماعی و فعالیت های شغلی).رشد این سه جنبه،در خانواده،مدرسه،گروههای همسن واجتماع به طور کلی تحقق می پذیرد که همگی تحت عنوان مکان شناخته می شوند.

به طور کلی می توان گفت که تعبیر نوجوانی،برمبنابی تعامل تندیس ونقش با محیط های اجتماعی،این باور را می رساند که مشکلات و رفتار های دوران نوجوانی ،تنها ناشی از یک تحول فردی نیست،بلکه تاثیرپذیری آن ها از تعامل های اجتماعی ،یک امر اساسی و تردید ناپذیر است.

مشکلات رایج در دوران نوجوانی:

سه مشکل رایج در دوران نوجوانی عبارت است از احساس غم،ناکامی،ناامیددر مورد زندگی،از دست دادن علاقه به اغلب فعالیت ها و اختلال در خواب ،اشتها ،تمرکز وانرژی.این اختلال،شایعترین مشکل روانی نوجوان است.افسردگی در کودکی هم وجود دارد ،اما در نوجوانی ودر زمان بلوغ جنسی افزایش پیدا می کند.افسردگی در نوجوانان دختر ،دو برابر نوجوانان پسر روی می دهد.اگر نوجوانان افسرده درمان نشوند به احتمال زیاد در بزرگسالی نیز افسرده می شوند.افسردگی ممکن است خود را به صورت در خود فرورفتگی،نگرانی در مورد سلامتی و رفتاری بی قرار و بی هدف نشان دهد که این حالت بیشتر در دخترها رایج است.همچنین ممکن است افسردگی به صورت خصومت و سرکشی در روابط با والدین ،معلمان وهمسالان بروز کند که این حالت در پسرها بیشترمتداول است.

«وراثت»نقش مهمی در افسردگی ایفا می کند چراکه ژن ها می توانند با تاثیر گذاشتن بر توازن شیمیایی مغز،رشد مناطق مغزی را که از هیجان منفی جلوگیری می کنند متوقف کنند،یا پاسخ هورمونی بدن به استرس را با شکل مواجه می کندو در نتیجه منجر به افسردگی گردند.«تجربه»نیز می تواند افسردگی را برانگیزد و تغییرات زیستی یاد شده را ایجاد کند.مثلا والدین افسرده یا والدینی که تحت فشار قرار دارند،معمولا شیوه های فرزند پروری ناسازگارانه دارند و ممکن است خود گرادانی هیجانی،دلبستگی و عزت نفس فرزندان آن ها صدمه ببینند و منجر به افسردگی می گردد.نوجوانان افسرده معمولا «سبک انتسابی در مانده»دارند،بدین ترتیب که همه رویدادهای مثبت،مثل موفقیت تحصیلی و روابط خوب با همسالان را به عنوان بیرونی و نه به توانایی های خود نسبت می دهند،اما رویدادهای منفی متعددی مثل شکست تحصیلی،طلاق والدین یا پایان یک را بطه ی دوستی صمیمی را به خودشان نسبت می دهند و توانایی های خود را دست کم میگیرند (درماندگی آموخته شده)و همین امر منجر به افسردگی آن ها می گردد.وقتی نوجوانان در نتیجه ی افسردگی ،نتواند آینده ای ارزشمند را برای خود در نظر بگیرند،رشد هویت آن ها شدیدا مختل میشود.

چرا دختر ها برای افسردگی مستعدترند؟زیست شناسی نمی تواند اختلاف جنسی را توجیه کند،زیرابه کشورهای صنعتی محدود می شود.در کشورهای در حال توسعه،میزان شیوع افسردگی در مردان و زنان برابر است و حتی گاهی در مردان بیشتر است.

بنابراین به نظر می رسد که چالش های نوجوانی همراه با شیوه های مقابله کردن کلیشه یا جنسی،در این مورد دخالت دارند.دختران زود رسی که اغلب تصویر بدن منفی دارند و کمتر مورد علاقه ی همسالان خود                 می باشند،مخصوصا اگر با استرس های زندگی مواجه باشند،مستعد افسردگی هستند.در عین حال ،تشدید جنسیت اوایل نوجوانی ،بی اختیاری و وابستگی دختر ها راتقویت می کند.در تایید این توجیه ،نوجوانانی که قویه با صفات«زنانه»همانند سازی می کنند ،از همسالان «مردانه»و «دوجنسیتی»خود افسرده تر هستند.

خودکشی:افسردگی عمیق می تواند به افکار خود کشی بینجامد و بسیاری از اوقات به عمل در می آید.میزان خود کشی در طول عمر افزایش پیدا می کند .خود کشی در کودکی بسیار کم است و در سنین بالا بیشتر روی می دهد ولی در نوجوانی ناگهان افزایش پیدا می کند.درفتار خودکشی،تفاوت های جنسی زیادی وجود دارد.دخترها بیشتر به تلاش های ناموفق خود کشی اقدام می کنند و یا روش هایی را به کار می برند که احتمال نجات پیدا کردن بیشتری در آن ها وجود داشته باشد مثل خوردن قرص خواب.در مقابل پسرها از روش های موثرتری استفاده         می کنند که به مرگ فوری می انجامد،مثل استفاده از سلاح های گرم یا دارزدن.بنابراین پسرها بیشتر تلاش خای موفق خود کشی دارند،لذا تعداد پسرهایی که خود را می کشند از دختر ها بیشتر است،به طوری که نسبت آن به ۴یا۵به ۱ رسیده است.می توان گفت که انتظارهایی که از نقش جنسی افراد وجود دارد نیز در این امر دخیل است چراکه مردان کمتر از زنان می توانند احساس درماندگی تلاش های ناکام خود را تحمل کنند.

خودکشی در دو تیپ از نوجوانان روی می دهد .گروه اول نوجوانانی باهوش اما تنها وگوشه گیر هستند که نمی توانند خود را با معیار های عالی که خودشان یا والدینشان انتظار دارند هماهنگ سازند.گروه دوم که گروه بزرگتری هستند،

گرایش های ضد اجتماعی نشان می دهند.این نوجوانان ناامیدی و ناراحتی خود را با اعمال پرخاشگرانه خصومت آمیز مثل دزدی،جنگ و ستیز با دیگران،سوء مصرف مواد و …نشان می دهند.

جدی گرفتن علائم خودکشی در نوجوانان ،اولین گام مهم برای پیشگیری از خود کشی است و باید به والدین و معلمان در مورد علائم هشداردهنده آموزش های لازم داده شود.

بزهکاری:بزهکاران جوان،کودکان و نوجوانانی هستند که اقدامات غیر قانونی انجام دهند وآن ها بیشتر اوقات،مرتکب جرم های سنگین نمی شوند،بلکه به دزدی های جزئی،مشروبخواری زیر سن قانونی،فرار از خانه،اخلال گری و سرپیچی از ساعات منع رفت و آمد می پردازند.بزهکاری در اوایل سال های نوجوانی افزایش می یابد ،اواسط نوجوانی در سطح بالا باقی می ماند .در اوایل بزرگسالی کاهش می یابد.

بزهکاری در نوجوانان،دو مسیررشدی رادنبال می کند.یکی با شروع«زود هنگام»است که مشکلات رفتاری در کودکی آغاز می شوند اما خیلی بعید است که به پرخاشگری و تبهکاری در طول زندگی منجر شود.نوع دیگر بزهکاری ،نوع«دیرهنگام»است که در نوجوانی آغاز می شود وتا بعد از انتقال به اوایل بزرگسالی ادامه پیدا می کند.

فقر اقتصادی ،ساختار اجتماعی ضعیف،زمینه های موروثی و فیزیولوژیکی و گروه های همسال از عوامل موثر در بزهکاری نوجوانان می باشند.مهمترین عامل در پیش بینی بزهکاری،کیفیت روابط خانوادگی است.

فرزند پروری بی کفایت می تواند پاسخدهی خصمانه را در کلیه ی اعضای خانواده به وجود آورد،در نتیجه پرخاشگری در کودکی افزایش پیدامی کند و در نوجوانی به صورت خلاف کاری های خشونت بر در می آید و تا بزرگسالی ادامه پیدا می کند.

از آنجایی که بزهکاری در کودکی ریشه دارد،بنابراین پیشگیری باید از همان ابتدا آغاز شود.کمک به والدین برای به کارگیری روش های فرزند پروری مقتدرانه،به مدارس برای تندیس کارآمدتر و به جوامع برای تامین شرایط اجتماعی و اقتصادی لازم در جلوگیری از بزهکاری و تبهکاری به مقدار زیادی کمک می کند.

اوایل کودکی، ۲ تا ۶ سالگی

رشد در اوایل کودکی

دو تا شش سالگی سال های بازی نامیده می شوند چرا که بازی در همین زمان شکوفا می شود. مشخصه ی دوره ی پیش دبستانی رشد بارز هیجانی و اجتماعی است. رشد در این دوره از زندگی نسبت به دو سال اول زندگی کندتر است. دخترها همچنان اندکی کوتاه تر و سبکتر از پسرها هستند. و تفاوت های فردی گسترده ای در اندازه ی بدن وجود دارد و این تفاوت واضح تر از دوران نوباوگی است. کودکان هر سال به طور متوسط ۲ و ۳۰۰ گرم وزن کسب می کنند و قد آنها ۵ تا ۸ سانتی متر افزایش می یابد. در آغاز این دوره معمولا مجموعه ی دندان های شیری کودکان کامل شده و در پایان این دوره ریختن این دندان ها آغاز می شود.

رشد جسمانی ناهمزمان است. به عبارت دیگر اندازه ی بدن و رشد اندام های درونی از منحنی رشد عمومی پیروی می کند. طبق این منحنی رشد در نوباوگی سریع تر اوایل و اواسط کودکی است و دوباره در نوجوانی سرعت می گیرد. البته استثناهایی نیز در این زمینه وجود دارد. مثلا اندام های تناسلی از تولد تا ۴ سالگی به کندی رشد می کنند در اواسط تغییر کمی می کنند و در طول نوجوانی به سرعت رشد می کنند در مقابل بافت های لنفاوی که شامل دسته های کوچک غدد هستند و در سراسر بدن یافت می شود در نوباوگی و کودکی به سرعت رشد می کنند اما در نوجوانی رشد آن ها کند می شود. دستگاه لنفاوی با عفونت های بدن مبارزه کرده و به جذب مواد غذایی کمک می کند. کودک در ۵ سالگی معمولا کنترل کامل اسفنکتر را دارد و برای همین اگر پس از ۵ سالگی همچنان در کنترل و دفع مناسب ادرار و مدفوع ناتوان باشد نیاز به درمان دارد.

ماریامونتسوری معتقد است مه آموزش نوشتن به کودکان باید در سن ۴ سالگی و قبل از خواندن صورت بگیرد. چرا که او این دوره را دوره ی حساس فراگیری زبان می داند و نوشتن را فعالیتی ملموس و حسی در نظر می گیرد که با سبک یادگیری کودک در این دوره همخوانی بیشتری دارد.

رشد استخوان بندی:

تغییرات استخوان بندی که در نوباوگی صورت می گیرد تا اوایل کودکی ادامه می یابد. بین ۲ تا ۶ سالگی تقریبا ۴۵ اپی فیز (سر استخوان، قسمتی از استخون که در اوایل زندگی از تنه ی استخوان به وسیله ی غضروف جدا و مشخص می شود( جدید یا مراکز رشد که در خلال آن غضروف به استخوان تبدیل می شود در قسمت های مختلف استخوان بندی نمایان می شوند. در اواسط کودکی اپی فیزهای دیگری پدیدار می شوند. اشعه ی x امکان ارزیابی سن استخوان بندی یا پیشروی به سوی رسش جسمانی را ایجاد می کند. در اوایل و اواسط کودکی اطلاععات مربوط به سن استخوان بندی به تشخیص اختلال های رشد کمک می کند.

والدین و کودکان به خصوص از جنبه ی دیگر رشد استخوان بندی اگاه هستند. کودکان در پایان سال های پیش دبستانی دندان های نوزادی یا شیری خود را از دست می دهند سنس که آنها این دندان ها را از دست می دهند عوامل محیطی مخصوصا سوء تغذیه ی طولانی پیدایی دندان های دائمی را به تاخیر می اندازد.

رشد مغز:

مغز بین ۲ تا ۶ سالگی از ۷۰ درصد به ۹۰ درصد خود در بزرگشالی افزایش می یابد. سر کودکان در ۲ سالگی یک چهارم و در ۵٫۵ سالگی یک ششم بدنشان است. در این دوره میلین دار شدن رشته های عصبی و کاهش سیناپسی ادامه می یابد. بدین ترتیب کودکان پیش دبستانی در انواع مهارت ها مثل هماهنگی جسمانی، ادراک، توجه، حافظه، زبان، تفکر منطقی و تخیل پیشرفت می کنند.

نیمکره ی چپ در اغلب کودکان بین ۳ تا ۶ سالگی جهش رشد چشمگیری دارد و بعد وضعیت ثابتی به خود می گیرد. در مقابل فعالیت نیمکره ی راست در اوایل و اواسط کودکی به کندی افزایش می یابد و بین ۸ تا ۱۰ سالگی جهش کمی دارد. بنابراین مهارت های زبان که معمولا در نیمکره ی چپ جای دارند در اوایل کودکی با سرعت چشمگیری رشد می کنند و مهارت های فضایی که در نیمکره ی راست جای دارند، مثل یافتن مسیر از محلی به محل دیگر کشیدن تصاویر و تشخیص دادن شکل های هندسی به تدریج در دوران کودکی و نوجوانی گسترش می یابد.

دست برتری به معنای توانایی بیشتر یک طرف مغز( نیمکره ی مغزی مسلط فرد) در انجام دادن اعمال ماهرانه می باشد. در افراد راست دست که ۹۰ درصد جمعیت را تشکیل می دهند کنترل دست و زبان در نیمکره ی چپ جای دارد. در افراد چپ دست که ۱۰ درصد جمعیت را تشکیل می دهند کنترل زنان به جای اینکه در یک نیمکره قرار داشته باشد در هر دو نیمکره قرار دارد. این امر نشان می دهد که مغز افراد چپ دست به اندازه ی مغز افراد راست دست جانبی نشده است. خیلی از افراد چپ دست دوسو توان هستند. یعنی با این که دست چپ خود را برای انجام کارها ترجیح می دهند اما گاهی از دست راست نیز ماهرانه استفاده می کنند.

پژوهشگران در مورد این که جانبی شدن وظایف مغز ارثی است یا خیر اختلاف نظر دارند چرا که شواهد نشان     می دهد که دوقلوها خواه یک تخمکی باشند یا دو تخمکی به احتمال بیشتری از خواهر برادر های معمولی از نظر دست برتری تفاوت دارند.دست برتری ه دوقلو به وضعیت بدن او در دوره ی پیش از تولد مربوط می شود چرا که دوقلوها معمولا در جهت مخالف هم قرار دارند. معمولا گفته می شود که چپ دستی یا دست برتری مخلوط در بین افراد شدیدا عقب ماندگی ذهنی و بیماران روانی رایجتر از کل جمعیت است اما باید به خاطر داشته باشیم که اگر چه این دو متغیر هم بسته هستند اما لزوما یکی علت دیگری نیست جانبی شدن غیر عادی احتمالا مسئول مشکل این افراد نیست بلکه ممکن است نیمکره ی چپ این افراد صدمه دیده باشد و باعث معلولیت آن ها شده باشد و ضمنا دست برتری آنها را تغییر داده است. در حمایت از چنین دیدگاهی می توان گفت که چپ دستی با مشکلات پیش از تولد و تولد ارتباط دارد که می توانند منجر به صدمه ی مغزی، زایمان طولانی، زودرسی، مغایرت RH و تولد با پا شود. در مورد دست برتری مخلوط نیز افراد مبتلا به معلولیت ذهنی شدید کمتر توانسته اند از تجربیات اولیه ای که جانبی شدن مهارت های حرکتی زبان و سایر مهارت ها را پرورش می دهند بهره مند شوند. البته تعداد کمی از افراد چپ دست دچار مشکلات رشدی می شوند. اکثر این افراد طبیعی هستند. در واقع جانبی شدن غیر عادی می تواند امتیازاتی نیز داشته باشد البته هنوز نمی دانیم که چرا کودکان چپ دست و دست برتر مخلوط بیشتر از همتایان راست دستشان در نوجوانی استعدادهای کلامی و ریاضی پرورش می دهند.

در عقب و پایه ی مغز مخچه قرار دارد که وظیفه ی تعادل و کنترل حرکت بدن را بر عهده دارد. رشته هایی که مخچه را به قشر مخ متصل می کنند بعد از تولد میلین دار می شوند اما این فرایند تا ۴ سالگی کامل نمی شود. این تغییر منجر به پیشرفت های حرکتی زیادی در کودکان پیش دبستانی می شود، به طوری که آنها قادر به انجام دادن بازی هایی مثل لی لی کردن و پرتاب کردن توپ می شوند.

ساخت شبکه ای یکی از ساختارهای مغز است که وظیفه ی گوش به زنگ بودن و هشیار بودن را بر عهده دارد. ساخت شبکه ای در اوایل کودکی تا نوجوانی میلین دار می شود. جسم پینه ای دسته ی بزرگی از رشته های عصبی است که دو نیمکره ی مغز را به هم متصل می کند به طوری که اطلاعات از هر نیمکره به نیمکره ی دیگر انتقال پیدا می کند. تا پایان سال اول زندگی جسم پینه ای میلین دار نمی شود. در ۴-۵ سالگی رشد آن بسیار پیشرفت کرده و به کارایی تفکر کمک می کند.

وراثت و هورمون ها:

تاثیر وراثت بر رشد جسمانی در اوایل کودکی کاملا مشهود است. اندازه ی بدن و سرعت رشد کودک با ویژگی های والدینشان ارتباط دارد. ژن ها با کنترل هورمون های بدن روی رشد تاثیر می گذارند.

دو هورمونی که توسط غده ی هیپوفیز(غده ی رهبر) که در پایه ی مغز قرار دارد ترشح می شوند و بر رشد فرد بسیار تاثیر می گذارند عبارتند از:

۱٫هورمون رشد(GH)2. هورمون محرک غده ی تیروئید (TSH)

هورمون رشد برای رشد جسمانی لازم و ضروری است بنابراین قد افرادی که فاقد این هورمون هستند فقط به ۱۳۰ سانتی متر می رسد اگر در سنین کودکی هورمون رشد ترزیق شود رشد عادی خواهند ماند.

هورمون محرک غده ی تیروئید غده ی تیروئید را که در گردن قرار دارد تحریک می کند تا تیروکسین ترشح کند. تیروکسین برای رشد طبیعی سلول های عصبی فرد و برای اینکه هورمون رشد تاثیر کاملی روی رشد بدن داشته باشد ضروری است. کمبود تیروکسین هنگام تولد منجر به عقب ماندگی ذهنی می گردد. در صورتی که کودکان محرومیت عاطفی شدیدی داشته باشند و زندگی خانوادگی استرس زایی داشته باشند در تولید هورمون رشد اختلال ایجاد می شود و منجر به کوتولگی محرومیت می گردد. کوتولگی محرومیت یک اختلال رشدی است و بین ۲ تا ۱۵ سالگی نمایان می گردد ویژگی های معلول این اختلال عبارتند از قد و قامت بسیار کوتاه، سن استخوان بندی نارسیده( استخوان بندی کودک نسبت به سن او کامل نشده است) و کاهش ترشح هورمون رشد.

درمان این اختلال شامل دور کردن این کودکان از محیط هایی است که از نظر عاطفی نامناسب هستند. اگر درمان به موقع انجام شود در سطح هورمون رشد آنها به اندازه ی طبیعی بر می گردد اما اگر درمان به تعویق بیافتاد کتولگی دائمی است.

تغذیه:

در اوایل کودکی اشتهای کودکان کاهش می یابد و آنها نسبت به غذاها ایرادگیر می شوند. این کاهش اشتها به علت کند شدن رشد در این دوره ی نسبی است. یکی از راه های ترغیب کودکان به خوردن انواع غذاها این است که انها را باوعده های جدید به صورت مکرر مواجه کنیم بدون آین که برای خوردن انها به کودکان فشار بیاوریم. جو عاطفی هنگام صرف غذا نیز تاثیر قدرتمندی بر عادات غذا خوردن کودکان می گذارد. بنابراین باید از تبدیل کردن وعده های غذایی به زمان هاییی ناخوشایند و استرس زا پرهیز کرد.

رشد حرکتی:

همان اصولی که بر رشد حرکتی دو سال اول زندگی حاکم هستند در سال های پیش دبستانی هم به تاثیر گذاری خود ادامه می دهند.کودکان مهارت های فراگرفته ی قبلی را در سیستم عمل پویایی پیچیده تری ادغام می کنند.

وقتی که سنگینی بالا بدن کودکان کمتر می شود مرکز ثقل آنها به سمت پایین رفته و در جهت تنه جابه جا می شود. در نتیجه تعادل بدن به مقدار زیادی افزایش می یابد و زمینه را برای مهارت های حرکتی جدید آماده می سازد. زمانی که کودکان می توانند تعادل خود را روی پاهایشان حفظ کنند دسته ها و تنه ی آن ها آزاد شده و مهارت های تازه ای را تجربه می کنند. کودکان ۵ و ۶ ساله به طور همزمان دوچرخه را هدایت می کنند لی لی می کنند و در هنگام بازی ها کل بدن خود را با نرمی و انعطاف پذیری تکان می دهند.

مهارت های حرکتی ظریف نیز مثل مهارت های حرکتی درشت در سال های پیش دبستانی به سرعت رشد می کنند. کنترل دست ها و انگشتان در این دوره بسیار بهبود می یابند در نتیجه کودکان قادر به انجام اعمالی مثل به نخ کشیدن دانه های تسبیح خانه سازی و غیره می گردند. کودکان در حدود ۶ سالگی قادر به بستن بند کفش خود هستند. رویداد مهم در نقاشی کودکان زمانی دیده می شود که آن ها برای نشان دادن مرزهای اشیاء از خطوط استفاده می کنند. در حدود ۲ سالگی کودکان در می یابند که تصاویر می توانند اشیاء غیر واقعی را نشان دهند. در ۳ سالگی خط خطی کردن کودکان به تصاویر تبدیل می شوند. کودکان در ۴ سالگی می توانند قلم را شبیه بزرگسالان در دست بگیرند و یک تکه کاغذ را به صورت اریب تا کنند. استفاده از خطوط در ۳-۴ سالگی به آن ها امکان می دهد که اولین تصویر انسان را بکشند کودکام بر خلاف بزرگسالان توقع ندارند که نقاشی واقع گرایانه باشد اما وقتی که بزرگ تر می شوند و کنترل حرکتی ظریفشان بهبود می یابد یاد می گیرند که بیشتر واقع گرا باشند. کودکان در پایان سال های پیش دبستانی می توانند عمق را در نقاشی های خود نشان دهند. در زمینه ی مهارت های حرکتی تفاوت های فردی زیادی وجود دارد و ساختار بدن بر توانایی های حرکتی درشت تاثیر می گذارند. به طور مثال کودکانی که قدبلند و عضلانی هستند نسبت به کودکان کوتاه قد و چاق؛ زودتر و سریعتر حرکت می کنند و مهارت های حرکتی را فرا می گیرند.

تفاوت های جنسی نیز بر مهارت های حرکتی کودکان تاثیر می گذارند. پسرها معمولا در مهارت های که نیاز به قدرت و نیرو دارد از دخترها جلوتر هستند مثلا سریعتر می دوند یا توپ را دورتر پرتاب می کنند. دخترها نیز در مهارت های حرکتی ظریف مثل لی لی کردن و طناب بازی برتری دارند.

شواهدی مبنی بر اینکه آموزش رسمی می اواند رشد حرکتی را سرعت ببخشد وجود ندارد. البته در زمینه پرتاب کردن آموزش مستقیم تا اندازه ای موثر است. اما به هر حال جو اجتماعی که بزرگسالان ایجاد می کنند می تواند بر پیشرفت حرکتی کودکان پیش دبستانی تاثیر بگذارد. مثلا دخالت والدین در فعالیت های حرکتی کودکان باید بر تفریح متمرکز باشد نه بر یادگیری فن درست.

سیرتحولی بازی:

سیر تحولی بازی در کل به ترتیب زیر است:

۱٫در یک سالگی بازی بدون دل مشغولی رایج است. این بازی اصولا حسی – حرکتی است. کودکان از طریق این بازی ها به کشف وسایل جدید نائل می شوند.

۲٫تنها بازی کردن: در ماه های پایانی ساال اول و اوایل سال دوم زندگی کودکان معمولا با خودشان به تنهایی بازی می کنند.

۳٫ناظر بازی بودن: کودکان در اواخر یک تا دوسالگی پس از تنها بازی کردن به تماشای دیگران پرداخته و از کودکان دیگر تقلید می کنند اما مشارکتی در بازهای آنها مشارکت نمی کنند.

۴٫بازی موازی: کودکان در ۲-۳ سالگی به بازی موازی می پردازند به گونه ای که کودک در نزدیکی و مجاورت کودکان دیگر بازی می کند اما با آنها مشارکتی نمی کند و تنها برای خودش بازی می کند.

۵٫بازی وانمودی(نمایشی) کودکان در سال های اول دوره ی پیش دبستانی شروع به بازی وانمودی (نمایشی یا فرضی) می کنند. در این بازی ها کودکان به ایفای نقش های فرضی مختلفی و استفاده از قوهی تجسم می پردازند. این بازی هادر سال های کودکی ادامه می یابند.

۶٫بازی مشارکتی: کودکان از ۳-۴ سالگی به بعد شروع به بازی همراه با دیگران می کنند اما تعاملات خود را با آنها ادامه نمی دهند.

۷٫بازی توام با همکاری: کودکان از ۵-۶ سالگی به بعد(اواخر کودکی اولیه و اوایل کودکی میانه) به بازی توام با همکاری روی می آورند به گونه ای که به تعاملات خود با هم بازی هایشان ادامه می دهند و نقش های مختلف را به صورت پخته تر و راحت تری بازی می کنند.

بازی وانمود کردن:

در نتیجه ی ایجاد توانایی بازنمایی ذهنی( ایجاد تصاویر ذهنی) کودکان در سنین پیش دبستانی قادر به انجام بازی وانمود کردن می شوند. زبان و بازی وانمود کردن در اوایل کودکی رشد چشمگیری دارد.

پیاژه معتقد بود که کودکان از طریق بازی وانمود کردن طرحواره هایی را که فرا گرفته اند تمرین و تقویت می کنند. طرحواره ها روش های معنی دادن به هر تجربه می باشند که در ذهن فرد شکل گرفته اند. مثلا طرحواره ی لباس پوشیدن در ذهن کودک وجود دارد و به او کمک می کند که چطور لباس خود را بپوشد.

سه تغییر مهم در بازی وانمود کردن کودکان پیش دبستانی رشد مهارت های نمادی آن ها را نشان می دهد:

۱٫به مرور زمان بازی ها از شرایط واقعی زندگی جدا می شوند: در وانمود کردن اولیه کودکان فقط از اشیای واقعی استفاده می کنند مثلا از تلفن اسباب بازی برای صحبت کردن و از فنجان برای نوشیدن استفاده می کنند.

در حدود ۲ سالگی کمتر از اسباب بازی های واقعی استفاده می کنند مثلا از یک تکه چوب به جای گوشی تلفن استفاده می کنند. در طول سال سوم حتی اشیایی که هیچ شباهتی به شیء واقعی ندارند هم در بازی ها استفاده می شوند. مثلا از گوشه ی اتاق به عنوان برج مراقبت استفاده می شود.

۲٫با افزایش سن اعمال وانمودی از خود کودک جدا می شود:

در ابتدا وانمود کردن فقط به سمت خود کودک است. مثلا کودک خودش را به خواب می زند. با افزایش سن کودک می تواند اعمال وانمودی را در مورد سایر اشیاء و سایر افراد هم به کار ببرد. مثلا عروسکش را می خواباند یا به او غذا می دهد.در اوایل سال سوم کودک اشیا را به عنوان عواملی فعال در نظر می گیرد. مثلا عروسک خودش غذا می خورد. چنین پیشرفت هایی در طول سال های پیش دبستانی باعث می شود که کودک در طول بازی ها کمتر خود محور باشد.

۳٫وانمودکردن به تدریج شامل ترکیبات طرحواره ای پیچیده تری می شود: مثلا کودک ابتدا فقط وانمود می کند که در حال نوشیدن یک فنجان چای می باشد. اما نمی تواند ریختن و نوشیدن را با هم ترکیب کند. بعدها کودکان طرحواره ها را با هم ترکیب می کنند و بازی های اجتماعی – نمایشی تولید می کنند. به عبارت دیگر بازی وانمود کردن با دیگران در ۲٫۵ سالگی جریان پیدا می کند و به سرعت رشد می کند.

مزایای وانمود کردن:

پیاژه بازی وانمود کردن را به عنوان تمرین صرف طرحواره های بازی نمودی در نظر می گرفت. اما امروزه این دیدگاه در مورد وانمود کردن محدود پنداشته می شود. پژوهش ها نشان می دهد که بازی وانمود کردن نه تنها مهارت های شناختی و اجتماعی کودکان را منعکس می سازد بلکه به این مهارتها کمک می کند. کودکان پیش دبستانی که وقت بیشتری را صرف بازی اجتماعی-نمایشی می کنند از نظر رشد عقلانی پیشرفته تر هستند و معلمان آن ها را از لحاظ اجتماعی شایسته تر ارزیابی می کنند. بررسی های متعدد نشان می دهند که وانمود کردن، انواع توانایی های ذهنی، از جمله حافظه، استدلال منطقی، زبان و سواد آموزش، تخیل، خلاقیت و توانایی منعکس کردن تفکر و فهمیدن دیدگاه دیگران را تقویت می کند.

پردازش اطلاعات:

پردازش اطلاعات روی راهبردهای ذهنی تمرکز می کند که کودکان برای تبدیل محرک های وارده بر سیستم های ذهنیشان به کار می برند. در اوایل کودکی پیشرفت های موجود در زمینه ی بازنمایی ذهنی و توانایی کودکان در هدایت کردن رفتارشان به روش های کارآمدتر توجه کردن، دستکاری اطلاعات و حل کردن مسائل منجر         می شود. کودکان پیش دبستانی از دنیای ذهنی خود آگاه می شوند و فراگیری دانش تحصیلی را که برای موفقیت در مدرسه ضروری است آغاز می کند.

توجه:

کودکان پیش دبستانی که در مقایسه با کودکان دبستانی زمان کوتاه را صرف انجام تکالیف می کنند نمی توانند روی جزئیات تمرکز کنند و حواس آنها به راحتی پرت می شود اما توجه پایدار به تدریج بهبود می یابد به طوری که وقتی کودکان وارد مدرسه می شوند به مقدار زیادی به این توانایی متکی هستند.در پایان اوایل کودکی توجه دقیقتر می شود. کودکان پیش دبستانی بزرگ تر وقتی به دنبال چیزی می گردند منظم تر و کاملتر از کودکان ۳ ساله به جستجو می پردازند.

اما باز هم توجه برنامه ریزی شده هنوز باید راه درازی را طی کند. وقتی از کودکان پیش دبستانی خواسته می شود که در مورد تصاویر پر از جزئیات قضاوت کنند نمی توانند آن را به طور کامل وارسی کنند و در تکالیف دشواری که مراحل متعددی دارند به ندرت می توانند تصمیم بگیرند اول کدام مرحله و بعد کدام را به طور منظم انجام دهند. بدهی است که برنامه ریزی شدیدا به سیستم پردازش اطلاعات نیاز دارد.

حافظه:

حافظه ی بازسناسی کودکان پیش دبستانی بسیار خوب است. بازشناسی عبارت است از توانایی تشخیص محرکی که قبلا به فرد نشان داده شده است. مثلا اگر به کودکان پیش دبستانی یک مجموعه از تصاویر را نشان دهیم بعد آن ها را با تصاویر دیگری مخلوط کنیم و از آن ها بخواهیم که تصاویر آشنا را بازشناسی کنند خواهیم دید که به راحتی این کار را انجام می دهند. کودکان ۴-۵ ساله در این زمینه تقریبا عالی عمل می کنند.

یادآوری که عبارت است از به یاد آوردن چیزی که حضور ندارد در کودکان پیش دبستانی از بازشناسی آنها ضعیفتر است. مثلا اگر اقلامی را خارج از دید کودکان قرار دهیم و از آن ها بخواهیم که آنهایی را که دیده اند نام ببرند خواهیم دید که کودکان ۲ ساله فقط ۱ یا ۲ قلم و کودکان ۴ ساله ۳ یا ۴ قلم را می توانند به یاد آورند. علت این که یادآوری برای کودکان پیش دبستانی سخت تر از بازشناسی است این است که آنها از راهبردهای حافظه که امکان یادآوری را بیشتر می کنند استفاده نمی کنند. مثلا ما وقتی می خواهیم اطلاعاتی را در ذهنمان نگه داریم از مرور ذهنی یعنی تکرار کردن اطلاعات و یا طبقه بندی اطلاعات در ذهنمان استفاده می کنیم. اما کودکان پیش دبستانی نیازی نمی بینند که اطلاعات را به خاطر خود اطلاعات به خاطر بسپارند.

یکی از انواع حافظه ی مربط به تجربیات روزمره حافظه ی زندگی نامه ی شخصی است که مربوط به رویدادهای پیشین زندگی هر فرد می باشد. نوع دیگر حافظه ی روز مره یادآوی رویدادهای تکراری و آشنا است. کودکان پیش دبستانی مثل بزرگسالان رویدادها را به صورت سناریو شرح می دهند. سناریوهای کودکان پیش دبستانی ابتدا محدود و فقط شامل اعمال مهم می شود.

مثلا وقتی از یک کودک ۳ ساله بپرسیم که در رستوران چه کار می کنیم در پاسخ می گوید: غذا می خوریم و پول آن را می دهیم. اما با افزایش سن سناریوها مفصل تر می شوند مثلا کودک ۵ ساله در پاسخ به سوال ما می گوید: وارد می شویم، می توانیم پشت میز بنشینیم بعد گارسون می گوید چه غذایی می خواهید، غذا را می خوریم، اگر بخواهیم دسر هم می خوریم. پول آن را پرداخت می کنیم و بعد به خانه می رویم.

آگاهی کودکان از ذهن:

ساختن نظریه ی ذهن که عبارت است از عقایدی که فرد در مورد فعالیت های ذهنی دارد، زمانی امکان پذیر می شود که کودکان به رشد شناختی و زبان دست یافته باشند. بدین ترتیب امکان فکر کردن درباره ی تفکر برای آن ها پدیدار می شود. این آگاهی فراشناخت نامیده می شود که به معنی فکر کردن درباره ی فکر است. در واقع فراشناخت آگاهی ما از دانسته هایمان است. برای مثال ما می توانیم فرق بین اعتماد داشتن، دانستن، به یاد آوردن و حدس زدن را درک کنیم. حال می خواهیم بدانیم که آگاهی کودکان پیش دبستانی از دنیای ذهنی شان چقدر است. کودکان از ۲٫۵ سالگی از واژگانی مثل فکر کردن، به یاد بیاور و وانمود کن، برای اشاره به حالات درونی استفاده می کنند.

فکر کودکان ۲-۳ ساله در مورد زندگی ذهنی به صورتی ابتدایی است به طوری که آ«ها فکر می کنند که دیگران همیشه مطابق با امیالشان رفتار می کنند و نمی فهمند که عقاید افراد روی امیالشان تاثیر می گذارد. اما بین ۳ تا ۴ سالگی، کودکان متوجه می شوند که هم عقاید و هم امیال رفتار را تعیین می کنند. مثلا در بازی هایشان متوجه می شوند که با دادن اطلاعات غلط در مورد شیء پنهان شده می توانند دیگران را گول بزنند. در ۴ سالگی کودکان به وجود عقاید غلط پی می برند. یعنی متوجه می شوند که عقاید افراد ممکن است غلط باشد.

درک کودکان از عقاید غلط در سال های پیش دبستانی تقویت و بین ۴ تا ۶ سالگی محکم می شود. تجربه ی اجتماعی کودکان و وجود خواهر و برادر بزرگ تر آگاهی آن ها را از ذهن تقویت می کند. همچنین تعامل با همسالان در رشد آگاهی کودکان از ذهن موثر است مثلا کودکان ۳-۴ ساله ای که با دوستانشان به گفتگو درباره ی حالات ذهنی می پردازند و به بازی وانمود کردن مشغول می شوند از نظر آگاهی از عقاید غلط و سایر جنبه های ذهن پیشرفته ترند.

رشد زبان

کودکانی بین ۲ تا ۶ سالگی پیشرفت حیرت انگیز و سرنوشت سازی در زبان می کنند. مثلا کودکی که در ۲ سالگی ۲۰۰ کلمه دارد در ۶ سالگی ۱۰۰۰۰ کلمه را فرا می گیرد. یعنی تقریبا هر روز ۵ کلمه ی جدید می آموزد. پژوهشگران دریافته اند که کودکان با یک مواجهه کوتاه با یک کلمه ی جدید می توانند به مفهوم زیر ساختی آن پی ببرند فرایندی که بازنمایی سریع نامیده می شود. کودکان پیش دبستانی ربخی کلمه ها را راحت تر و دقیق تر از کلمه های دیگر بازنمایی سریع می کند. برای مثال آنها اسامی اشیا را خیلی سریع یاد می گیرند زیرا به اشیای معمولی اشاره دارند که در مورد آنها زیاد می دانند و گفتار والدین غالبا بر اسامی اشیاء تاکید دارد. بدین ترتیب طولی نمی کد که کلمه های کنشی (برو، بدو، شکست) و توصیف کننده هایی که به ویژگی های قابل توجه اشیاء و افراد اشاره دارد (قرمز، گرد، غمگین) از لحاظ فراوانی افزایش می یابند. برای مثال کودکان ۲ ساله تفاوت کلی بین بزرگ و کوچک را می فهمند اما تفاوت های ظریف تر بین بلند و کوتاه، بالا و پایین و کوتاه مدت و بلند مدت را تا ۳ الی ۵ سالگی درک نمی کنند. همچنین کودکان الان و بعداً زودتر از امروز-دیروز-فردا می آموزند.

کودکان پیش دبستانی معنی کلمه های جدید را از طریق مقایسه ی آنها با کلمه هایی که از قبل می دانند درک می کنند. الن مارکمن معتقد است که کودکان در مراحل مقدماتی رشد واژگان اصل این –یا آن را اختیار می کنند. آن ها فرض می کنند که کلمه ها به طبقات کاملا مجزایی اشاره دارند که همپوش نیستند. هماهنگ با این دیدگاه وقتی که به کودکان ۲ ساله اسامی دو شیء جدید کاملا متفاوت گفته می شود (سنجاق و شیپور) آن ها این اسم را به کل شیء نسبت می دهند نه بخشی از آن. اما گاهی می بینند که بزرگسالان یک شیء واحد را بیش از یک اسم می نامند. کودکان پیش دبستانی در چنین شرایطی برای اینکه بفمهند آیا کلمه ی جدید به طبقه ی بالاتر یا پایین تر اشاره دارد یا به ویژگی های به خصوص( مثل بخشی از شی شکل یا رنگ آن) در رفتار بزرگسالان نشانه هایی را جستجو می کنند. وقتی که چنین نشانه هایی وجود نداشته باشد کودکان ۲ ساله در راهبردهای کلمه آموزی خود انعطاف پذیری زیادی نشان می دهند. آنها اصل این یا آن را کنار می گذارند و با کلمه ی جدید به صورت اسم دیگری برای آن شیء برخورد می کنند. فاصله ی ۲۴ تا ۳۶ ماهگی مرحله ی تشکیل دستور زبان نامیده می شود. در این مقطع سنی کودکان مفاهیم اندازه، صفات و اعمالرا درک می کنند. کودکان در ۳ سالگی ذخیره واژگانی در حد ۸۹۵ کلمه دارند و ۵۰ تا ۸۰ درصد تکلم آن ها قابل فهم است.

دستور زبان به نحوه ای که کلمه ها را در عبارت ها و جمله ها ترکیب می کنیم اشاره دارد. کودکان بین ۳۶ تا ۵۴ ماهگی، حروف اضافه، علت و معلول و قیاس را می فهمند. به عبارت دیگر در این دوره ی سنی در مرحله ی رشد دستور زبان قرار دارند. کودکان پیش دبستانی از قواعد ترتیب کلمه استفاده می کنند مثلا برای جمع بستن از «ها» استفاده می کنند.(گربه ها) حروف اضافه به کار می برند، از فعل بودن زمان های گوناگون تشکیل می دهند(هست، هستند، بودند و …) کودکان در ۳٫۵ سالگی تعداد زیادی از این قواعد را فرا می گیرند و گاهی آن را به کلمه هایی که استثنا هستند بی اندازه گسترش می دهند که به این خطای تنظیم مفرط گفته می شود.

کودکان بین ۳ تا ۶ سالگی بر قواعد دستوری پیچیده تری تسلط می یابند هر چند که در این راستا مرتکب خطاهایی نیز می شوند. زمانی که سال ها پیش دبستانی به آخر می رسد، کودکان اغلب ساختارهای دستوری زبانشان را به طور کامل به کار می برند.

مکالمه:کودکان علاوه بر فراگیری واژگان دستور زبان باید یاد بگیرند به صورت کارآمد و مناسب با دیگران ارتباط برقرار کنند. این جنبه ی کاربردی زبان کاربردشناسی نام دارد. کودکان در ۴ سالگی درباره ی روش های جامعه پسند تنظیم کردن گفتارشان برای مناسب داشتن با سن، جنسیت و مرتبه ی اجتماعی شنوندگان اطلاعات زیادی دارند. برای مثال کودکان ۴ تا ۷ ساله هنگام نمایش دادن نقش های مختلف با عروسک های خیمه شب بازی در صورتی که نقش های عالی مرتبه یا مردانه را داشته باشند(مثل دکتر، معلم و پدر) بیشتر دستور می دهند. در مقابل وقتی نشانه های پایین مرتبه یا زنانه را داشته باشند (مثل بیمار، دانش آموزان و مادر) مودبانه تر حرف می زنند و به طور غیر مستقیم در خواست می کنند.

مکالمات کودکان پیش دبستانی در موقعیت های دشواری که نمی توانند واکنش های شنونده ی خود را ببینند (پشت تلفن) یا زمانی که وسایل کمکی مثل ژست ها و اشیایی که درباره ی آن ها صحبت می کنند در دسترس نیستند پختگی لازم را ندارد.

با این حال وقتی از کودکان ۳ تا ۶ ساله خواسته می ود که به یک شنونده توضیح دهد که یک معمای ساده چگونه حل می شود دستورات تلفنی او نسبت به مکالمه ی رودر رو بیشتر است دین معنی که او می داند مکالمه ی تلفنی به توضیح بیشتری نیاز دارد. کودکان از ۵۵ ماهگی به بعد در مرحله ی مکالمه ی حقیقی قرار می گیرند و مفاهیم شماره، سرعت، زمان، مکان، چپ و راست را می فهمند. کلمات انتزاعی را درک می کنند و می توانند اقلام را بر حسب معنای آن ها طبقه بندی کنند. در این مرحله تکلم ان ها ۱۰۰ درصد قابل فهم است.

چگونه بزرگسالان می توانند به رشد زبان کودکان پیش دبستانی کمک کنند؟ گفت و شنود با بزرگسالان چه در خانه و چه در کودکستان با ارزیابی پیشرفت زبان ارتباط نزدیکی دارد.

بزرگسالان می توانند هنگامی که کودکان کلماتر ار نادرست ادا می کنند یا آن ها را مبهم ادا می کنند پسخوراند روشن و مفید به آن ها بدهند. برای مثال اگر کودک بگوید: «من کفش های بزرگ تازه ام را پوشیده ام» پدر یا مادر به او می گویند: « بله، تو یک جفت کفش قرمز تازه ات را پوشیدی». به این ترتیب آن ها اظهار کودک را به شکل مطلوبی گسترش داده و آن را دگرگون ساخته اند. با این حال چند پژوهشگر در مورد اهمیت گسترش و دگرگونی برای تسلط کودکان بر دستور زبان تردید دارند و معتقدند که صرفا قرار گرفتن کودکان در محیطی که سرشار از موارد درست دستوری است می تواند به رشد زبان آنها کمک کند.

این یافته ها یادآور نظریه ی ویگوتسکی هستند: والدین و معلمان کارآمد، در زبان و سایر جنبه های رشد عقلانی به گونه ای با کودکان تعامل می کنند تا به آرامی آن ها را ترغیب کنند گام بعدی را به جلو براند. چون کودکان می خواهند با سایرین ارتباط اجتماعی داشته باشند، برای تسلط یافتن بر زبان تلاش می کنند.

استدلال ریاضی کودکان پیش دبستانی

در سال دوم زندگی کودکان درک تربیتی را آغاز می کنند. یعنی از روابطی که بین کمیت ها قرار دارند آگاه می شوند. مثلا سه بیشتر از دو و دو بیشتر از یک است. به تدریج ان ها از کلماتی مثل زیاد، کم، بزرگ و کوچک برای نشان دادن مقدارهای مختلف استفاده می کنند. بین ۲ تا ۳ سالگی آن ها شمردن را شروع می کنند و کم کم در این زمینه قدرتمند می شوند.

در اواخر سال های پیش دبستانی کودکان نیازی ندارند شمارش یک مجموعه را با عدد ۱ آغاز کنند. در عوض آن ها با آگاهی از این که در یک دسته شش قلم وجود دارد و دو دسته ی دیگر چند قلم بیشتر برای این که کل تعداد را مشخص کنند از عدد ۶ شروع می کنند و شمارش را ادامه می یابند.

سرانجام آن ها این راهبرد را ادامه می دهند و برای این که مشخص کنند بعد از حذف چند قلم، چه تعداد باقی می ماند شمارش معکوس می کنند. پس از این که کودکان در این روش ها تسلط یافتند دستکاری اعداد بدون حضور اشیای قابل شمارش را آغاز می کنند. در این مرحله شمردن به کمک انگشتان برای انجام جمع و تفریق ساده آغاز می شوند. پژوهش میان فرهنگی نشان می دهد که این دانش حسابی مقدماتی به صورت همگانی در سراسر جهان دیده می شود.کودکان بین ۴ تا ۵ سالگی به اصل کاردینال پی می برند یعنی متوجه می شوند که آخرین عدد در یک مجموعه بیانگر تعداد کل آن مجموعه است.

خودپرورانی

در اوایل کودکی توانایی های جدید بازنمایی ذهنی به کودکان امکان می دهد تا درباره ی خودشان فکر کنند. زبان آن ها را قادر می سازد تا درباره ی خود فاعلی(تجربه ی ذهنی خودشان از بودن) صحبت کنند. دانستیم که کودکان پیش دبستان برای صحبت کردن درباره ی دنیای ذهنی خودشان به سرعت واژگان را فرا می گیرند و آگاهی خودشان را از حالت های ذهنی، اصلاح می کنند. بعد از اینکه خود فاعلی کاملا تثبیت شد کودکان بیشتر برخورد مفعولی( آگاهی و ارزیابی ویژگی های خود) تمرکز کنند.

خودپنداره مجموعه ی صفات، توانایی ها، نگرش ها و ارزش هایی را در بر می گیرد که فرد در مورد توصیف خودش باور دارد. خودپنداری کودکان پیش دبستانی بسیار عینی است. یعنی آن ها برای توصیف خودشان از ویژگی های قابل مشاهده مثل اسم، ظاهر جسمانی، دارایی ها و رفتارهای روزمره استفاده می کنند. مثلا اگر از یک کودک ۳ تا ۵ ساله بپرسید که کیست احتمالا چنین جوابی می دهد:«من سام هستم. ببین پیراهن من قرمز است. ۴ سال دارم. من نمی توانم دندان هایم را مسواک بزنم».

کودکان پیش دبستانی در ۳٫۵ سالگی خود را بر حسب هیجان و نگرش های معمول توصیف می کنند. مثلا می گویند:«وقتی با دوستانم بازی می کنم خوشحالم» این بدان معنی است که آنها ازویژگی های روانی منحصر به فرد خودشان تا اندازه ای آگاهند. وقتی صفاتی مثل«خجالتی» یا «زشت» به کودکان ۴ ساله آموخته می شود آن ها این صفات را به طور مناسب در مورد انگیزه ها و احساس ها به کار می برند. مثلا آنها می دانند که یک آدم خجالتی دوست ندارد با افراد غریبه باشد. اما کودکان پیش دبستانی برای توصیف خودشان مستقیما به صفات اشاره نمی کنند. این توانایی بعد از رسش شناختی بیشتر در اواسط کودکی پدیدار می شود.

برداشت کودکان پیش دبستانی از خودشان به اعمال و اموال آنها وابسته است. هر چه توصیف کودک از خودش قویتر باشد احساس مالکیت او بر اشیاء بیشتر است و آن ها را مال خود می داند.

تلاش های کودکان برای تملک اشیاء نشان دهنده ی خودخواهی آن ها نیست بلکه نشانه ی پرورش خودمداری است که در جهت روشن کردن مرزها بین خود و دیگران صورت می گیرد.درک عمیق تر کودکان از خود به آن ها امکان می دهد تا برای اولین بار در بازی ها با دیگران همکاری کنند، مسائل ساده را حل کنند و دعوا بر سر اشیاء را رفع کنند.

عزت نفس جنبه ی دیگری از خودپنداره است. عزت نفس به قضاوت هایی که ما درباره ی ارزش خودمان می کنیم و احساس هایی که نسبت به این قضاوت ها داریم اشاره می کند. عزت نفس مهمترین جنبه ی خودپردازی است زیرا ارزیابی هایی که ما از ارزش ها و توانایی های خودمان انجام می دهیم بر رفتارها و سازگاری روانی ما تاثیر می گذارد. عزت نفس کودکان پیش دبستانی چندان مشخص نیست اما آنها معمولا توانایی های خود را بسیار زیاد و دشواری تکالیف را کمتر از آنچه که هستن ارزیابی می کنند. در دوره ای که کودکان پیش دبستانی باید بر مهارت های جدید تسلط یابند عزت نفس زیاد خیلی به آن ها کمک می کند. اغلب کودکان پیش دبستانی می دانند که بزرگ تر و قوی تر می شوند و می فهمند که شکست در یک موقعیت اغلب به موفقیت در موقعیت دیگر تبدیل می شود.

رشد هیجانی

پیشرفت هایی که در بازنمایی ذهنی، زبان و خودپنداره صورت می گیرد به رشد هیجانی در اوایل کودکی کمک می کند. کودکان بی ۲ تا ۶ سالگی آگاهی بیشتری از احساسات خود و دیگران کسب می کند و توانایی آن ها در کنترل کردن ابراز هیجانی بهبود پیدا می کند. خودپرورانی به پیدایی هیجان های خودآگاه(شرم، خجالت، گناه، رشک و غرور) کمک می کند.

واژگان کودکان پیش دبستانی درباره ی هیجان ها سریعا رشد می کند. آن ها به علت ها، پبامدها و علائم رفتاری اشاره می کنند. با گذشت زمان شناخت آن ها دقیق تر می شود. کودکان در ۴-۵ سالگی علت بسیاری از هیجان های اصلی را به درستی قضاوت می کنند مثلا می گویند «چون او خیلی دلش برای مادرش تنگ شده اس غمگین است» با این حال آنها برای توجیه کردن یک هیجان به جای حالت های درونی بر عوامل بیرونی تاکید می کنند که با افزایش سن تغییر می یابد. کودکان ۴-۵ ساله می فهمند که تفکر و احساس به هم مربوط هستند یعنی وقتی کسی تجربه ی غم انگیزی را به یاد می آورد احساس غم می کند. آن ها می توانند رفتار افراد را از روی هیجانهایشان پیش بینی کنند. مثلا می گویند وقتی کودکی عصبانی است ممکن است کسی را کتک بزند. کودکان پیش دبستانی روش ای موثری را نیز برای کاستن از احساس های منفی دیگران توصیه می کنند. برای مثال آن ها برای کاستن از غم تسلس جسمانی و برای کاستن از خشم یک همبازی، به او یک شیء جالب را پیشنهاد می کنند.

کودکان پیش دبستانی توانایی شگفت انگیزی در تعبیر کردن، پیش بینی کردن و تغییر دادن احساس های دیگران دارند.

شناخت هیجانی کودکان پیش دبستانی محدودیت هایی نیز دارد. در موقعیت هایی که چند نشانه ی متضاد در مورد احساسات افراد وجود دارد آن ها نمی توانند بفهمند که کدام یک در حال وقوع است. به طور مثال وقتی از کودکان ۵ ساله سوال می شود در تصویری که یک کودک با چهره ی خندان و دوچرخه ی خراب نشان داده شده است چه اتفاقی ممکن است روی دهد، آنها به جلوه ی هیجانی تکیه می کنند و می گویند «به این دلیل خوشحال است که دوست دارد دوچرخه اش را براند» کودکان بزرگ تر معمولا بین این دو نشانه ارتباط برقرار می کنند و می گویند:«او به این دلیل خوشحال است که پدرش به او قول داده تا دوچرخه ی خراب او را تعمیر کند.»

کودکان پیش دبستانی در تکالیف پیاژه ای روی برجسته ترین ویژگی یک موقعیت هیجانی پیچیده تمرکز می کنند و اطلاعات مربوطه ی دیگر را نادیده می گیرند.

خودگردانی هیجانی: زبان به بهبود خودگردانی هیجانی(توانایی کنترل کردن ابراز هیجان ها) کودکان پیش دبستانی کمک می کند. کودکان در ۳ تا ۴ سالگی، راهبردهای گوناگون را برای تنظیم انگیختگی هیجانی به کار می برند. مثلا آن ها می دانند که می توانند با محدود کردن تحریک حسی (مثلا پوشاندن چشم و گوش برای متوقف کردن صخنه یا صدای هولناک) حرف زدن با خود(مامان گفت زود بر می گردد) یا تغییر دادن هدف ها(تصمیم بازی نکردن بعد از اخراج از بازی) هیجان ها را کاهش دهند. آگاهی کودکان از این راهبردها و استفاده از آن ها بدین معناست که فراوانی طغیان های هیجانی شدید در این سنین کم می شود.

سرشت بر پرورش خودگردانی هیجانی تاثیر دارد. مثلا کودکانی که هیجان منفی خیلی شدیدی را تجربه می کنند، در جلوگیری کردن از احساسات خود و منحرف کردن توجه از رویدادهای آزارنده مشکل بیشتری دارند و       نمی توانند با بزرگسالان و همسالان به خوبی کنار آیند.

محیط اجتماعی نیز در توانایی کنارآمدن با استرس تاثیر قدرتمندی دارد. کودکان با دیدن بزرگسالان که احساسات خود را کنترل می کنند راهبردهایی را برای تنظیم هیجان فرا می گیرند.

هیجان های خودآگاه: زمانی که خودپنداره ی کودکان بیشتر رشد می کند هیجان های خودآگاه بیشتری را تجربه می کنند. هیجان خودآگاه احساس های هستند که صدمه به درک خود یا تقویت آن را شامل می شوند. در ۳ سالگی هیجان های خودآگاه ارتباط نزدیکی با خودسنجی دارند. کودکان پیش دبستانی برای این که دستخوش هیجان های خودآگاه شوند نیاز به حضور یک تماشاگر دارند. در مورد غرور و افتخار، نیاز به تایید بیرونی دارند مثل پدر یا معلمی که بگوید:«چه نقاشی قشنگی کشیدی» و فقط در صورتی که دیگران خلاف های آن ها را ببیند یا پی ببرند احساس شرم می کنند.

هیجان های خودآگاه در رفتار پیشرفتی و اخلاقی کودکان نقش مهمی دارند. بعد از این که کودکان رفترهای مناسب را از طریق آموزش پسخوراد و سرمشق های والدین آموختند از آن پس دیگر حضور دیگران برای برانگیختن هیجان ها ضروری نخواهند بود. علاوه بر این غرور و گناه به موقعیت هایی محدود می شوند که کودکان در مورد یک موقعیت احساس مسئولیت کنند اما احساس شرم تنها زمانی ایجاد می شود که تخلف غیر عمدی از یک معیار ایجاد شده باشد: مثلا ریختن ماکارونی روی لباس.

همدلی: یکی دیگر از توانایی های هیجانی که در اوایل کودکی ایجاد می شود توانایی همدلی است. در سال های پیش دبستانی، همدلی، محرک مهمی برای رفتار نوع دوستانه می شود: اعمالی که دیگری از آن بهره مند می شوند بدون اینکه فرد انتظار پاداش از آن داشته باشد. کودکان پیش دبستانی در مقایسه با کودکان نوپا برای منتقل کردن احساسات همدلانه ی خود بیشتر از کلمه هااستفاده می کنند و این تغییری است که همدلی فکورانه را نشان می دهد. زمانی که توانایی پی بردن به نقطه نظر دیگران بهتر می شود پاسخدهی از روی همدلی افزایش می یابد. با این حال همدلی یا احساس کردن همراه با دیگری و پاسخدهی هیجانی به شیوه ی مشابه همیشه هم به مهربانی و مساعدت منتج نمی شود. در برخی کودکان همدلی کردن با یک بزرگسالان یا همسال اندوهگین ناراحتی شخصی را تشدید می کند. کودک برای کاستن از این احساس ها به جای فرد نیازمند بر خودش تمرکز می کند. در نتیجه همدلی به همدردی که احساس نگرانی یا تاسف برای مصیبت دیگری است تبدیل نمی شود.

خواه همدلی موجب هودردی شود یا پاسخی را ایجاد می کند که شخصا ناراحت کننده(خودمدار) باشدف رفتار نوع دوستانه هم به سرشت و هم به تجربه ی اولیه ربط دارد. کودکانی که معاشرتی و جسورند بیشتر می توانند هیجان های خود را کنترل کنند و بیشتر به افراد دیگر نیز در حالات پریشانی تسلی می دهند. کودکانی که در کنترل کردن هیجان های خود ضعیف هستند کمتر همدردی می کنند و رفتار نوعدوستانه نشان می دهند. همچنین والدینی که صمیمی و دلگرم کننده هستند و با فرزندانشان از روی همدلی و با عاطفه برخورد می کنند فرزندان آنها نیز به پریشانی دیگران به همین صورت واکنش نشان خواهند داد رابطه ای که تا نوجوانی و اوایل بزرگسالی ادامه پیدا می کند. در مقابل فرزندپروری خشمگین و تنبیهی با اختلال در همدلی و همدردی در سنین اولیه ارتباط دارد.

روابط با همسالان

مایلدرد پارتن (۱۹۳۲) معاشرت را در کودکان ۲ تا ۵ ساله مورد بررسی قرار داد و متوجه شد که بازی های تعاملی و مشترک با افزایش سن، افزایش پیدا می کند. طبق یافته های او رشد اجتماعی سه مرحله را طی می کند:

۱٫فعالیت غیر اجتماعی: کودک به تنهایی بازی می کند.

۲٫بازی موازی: کودک در کنار سایر کودکان با اسباب بازی هایش بازی می کند اما تعاملی با دیگر کودکان برقرار نمی کند.

۳٫این مرحله شامل بازی های تبادلی و بازی همیارانه می شود.

بازی تبادلی: کودکان فعالیت های جداگانه انجام می دهند در عین حال که به مبادله ی اسباب بازی و تعامل با یکدیگر می پردازند.

بازی همیارانه: تعامل پیشرفته تری است که در آن کودکان با هم به سمت هدف مشترکی پیش می روند. مثلا با هم به تکیل کردن یک نقاشی می پردازند. شواهدی که از تحقیقات طولی به دست آمده است نشان می دهند که این شکل های بازی که توسط پارت ارائه شده است به همین ترتیب پدیدار می شوند اما ظهور یک بازی جدید جای بازی قبلی را نمی گیرد. بنابراین کودکان در سال های پیش دبستانی رشد اجتماعی پیدا می کنند و به فعالیت های اجتماعی می پردازند اما این به معنای حذف فعالیت های غیر اجتماعی نمی باشد. در واقع اگر چه فعالیت غیر اجتماعی با افزایش سن کم می شود باز هم رایجترین شکل رفتار در بین کودکان ۳ تا ۴ ساله است. بازی های انفرادی و موازی از ۳ تا ۶ سالگی کاملا ثابت و پابرهستند و در مقدار آن ها تغییری ایجاد نمی شود.اکنون می دانیم که نوع بازی نه مقدار بازی انفرادی و موازی در اوایل کودکی تغییر می کد.پژوهشگران هنگام بررسی کودکان پیش دبستانی در تایوان و ایالات متحده رسش شناختی بازی غیر اجتماعی موازی و همیارانه را به صورت زیر طبقه بندی کرده اند:

طبقه بازی شرح مثال ها
بازی کنشی فعالیت های حرکتی ساده و تکراری، همراه با اشیاء یا بدون اشیاء که در دو سال اول زندگی خیلی رایج است. دویدن در یک اتاق، جلو، عقب راندن یک ماشین اسباب بازی، ورز دادن گل بدون هدف ساختن چیزی
بازی سازنده ساختن یا آفریدن چیزی، مخصوصا بین ۳ تا ۶ سالگی ساختن خانه با مکعب های چوبی، نقاشی کردن، کنار هم گذاشتن نقطه های یک معما
بازی وانمود کردن نمایش دادن نقش های روزمره و خیالی، به ویژه بین ۲ تا ۶ سالگی مهمان بازی، مدرسه بازی، ایفای نقش پلیس، نمایش دادن قصه ی پریان یا شخصیت های تلویزیونی

معمولا برای والدین این سوال پیش می آید که کودکی که زمان زیادی را با خودش بازی می کند، رشد طبیعی دارد؟ فقط برخی از انواع فعالیت های اجتماعی، مثل پرسه زدن بی هدف، پلکیدن کنار همسالان و بازی کنشی که فعالیت حرکتی ناپخته و تکراری را شامل می شود، اسباب نگرانی هستند. اغلب بازی های اجتماعی کودکان پیش دبستانی، مثبت و سازنده هستند.

بازی اجتماعی – نمایشی( یا بازی وانمود کردن با همساللان) در سال های پیش دبستانی خیلی متداول می شود و هم به رشد شناختی و هم به رشد اجتماعی کودکان کمک می کند.

تنوع فرهنگی: معاشرت با همسالان در جوامع جمع گرا با جوامع فرد گرایی مثل ایالات متحده، تفاوت دارد. مثلا کودکان در هندوستان عموما در گروه هایی بزرگ بازی می کنند که به همکاری زیاد نیاز دارند. عقاید فرهنگی درباره ی بازی نیز بر تعامل اولیه ی همسالان تاثیر می گذارند. والدینی که بازی را صرفا نوعی سرگرمی می دانند کمتر از والدینی که آن را برای رشد شناختی و اجتماعی باارزش می دانند، وانمود کردن را ترغیب و از آن حمایت می کنند.

کودکان پیش دبستانی دوستی را به صئرت خاصی در نظر می گیرند. آن ها می دانند که دوست کسی است که تو را دوست دارد و با تو زمان زیادی بازی می کند. با این حال نظر کودکان پیش دبستانی در مورد دوستی بسیار ناپخته است. کودکان ۴ تا ۷ ساله دوستی را به صورت بازی لذت بخش و تقسیم کردن اسباب بازی ها در نظر می گیرند. در این سنین، هنوز دوستی از کیفیت دراز مدت و بادوامی که بر پایه ی اعتماد متقابل استوار باشد برخوردار نیست. مثلا کودکی می گوید: مارک بهترین دوست من است. اما زمانی که بین آنها اختلافی ایجاد می شود سریعا می گوید:«تو دوست من نیستی».

کودکان پیش دبستانی خارج از کودکستان و مهد کودک از نظر توانایی یافتن همبازی محدود هستند. والدینی که غالبا برای فرزندانشان شرایط بازی با همسالان را ترتیب می دهند دارای فرزندانی هستند که دوستان زیادی دارند و از مهارت های اجتماعی برخوردارند. والدین با فراهم کردن فرصت های بازی و رهنمود درباره ی این که چگونه باید با دیگران رفتار کرد بر روابط اجتماعی فرزندانشان تاثیر می گذارند.

رشد اخلاقی

همه ی نظریه های رشد اخلاقی تصدیق می کنند که وجدان در اوایل کودکی به تدریج شکل می گیرد. اکثر آن ها قبول دارند که اصول اخلاقی کودک در ابتدا توسط والدین به صورت بیرونی کنترل می شود و بعد به تدریج معیارهای درونی آن را کنترل می کنند. افرادی که واقعا اخلاقی هستند اصولی را درباره ی رفتار خوب و همدردی پرورش داده اند و در موقعیت های گوناگون از آنها پیروی می کنند.گرچه نظریه های مختلف در برخی موارد اتفاق نظر دارند اما هر یک بر جنبه های مختلف اصول اخلاقی تاکید می کنند.نظریه روانکاوی روی جنبه ی هیجانی شکل گیری وجوان مخصوصا همانند سازی و گناه به عنوان عوامل برانگیزاننده ی رفتار خوب تاکید می کند.نظریه ی یادگیری اجتماعی بر رفتار اخلاقی و نحوه ای که این رفتار را از طریق تقویت و سرمشق گیری آموخته می شود تاکید می ورزد.دیدگاه شناختی – رشدی نیز بر تفکر یعنی توانایی استدلال کودکان درباره ی عدالت و انصاف تاکید دارد.

دیدگاه روانکاوی:

فروید معتقد است که کودکان پیش دبستانی، از طریق همانند سازی با والد همجنس، معیار های اخلاقی او را می پذیرند و فرامن یا وجدان را تشکیل می دهند. کودکان برای اجتناب از گناه (هیجان آزارنده ای که هر وقت بدرفتاری از آن ها سر بزند، روی می دهد) از فرامن اطاعت می کنند. فروید معتقد بود که شکل گیری اخلاقی عمدتا در ۵ تا ۶ سالگی در پایان مرحله ی آلتی به سرانجام می رسد.

امروزه اغلب پژوهشگران با توجیه فروید در مورد شکل گیری وجدان مخالفند. چرا که فروید معتقد است که ترس از تنبیه و از دست دادن محبت والدین است که باعث می شود که کودکان به صورت اخلقی رفتار کنند. اما معمولا کودکانی که مرتبا تهدید، کنترل و دستور والدین را دریافت می کنند بعد از صدمه زدن به دیگران کمتر احساس گناه می کنند و در نتیجه وجدان ضعیفی را شکل می دهند.در مقابل نوع خاصی از انضباط به نام القا به شکل گیری وجدان کمک می کند. القا عبارت است از نشان دادن آثار بدرفتاری کودک بر دیگران. برای مثال مادری ممکن است بگوید:«اگر تو همچنان او را هل بدهی، او زمین می خورد و گریه می کند» یا « چون عروسکش را به او پس نمی دهی او شدیدا احساس ناراحتی می کند». القا در مورد کودکان دوساله موثر واقع می شود به شرطی که توضیحات آن با توانایی درک کودک متناسب باشد.

علت این که القا موثر واقع می شود این است که:

۱٫القا به کودکان می گوید که چگونه رفتار کنند تا بتوانند این اطلاعات را در موقعیت های بعد به کار برند.

۲٫والدین با نشان دادن تاثیر اعمال کودک بر دیگران همدلی و همدردی را ترغیب می کنند. این منجر به رفتار نوع دوستانه می شود.

  1. وقتی که برای تغییر رفتار کودکان دلیل می آوریم آن ها ترغیب می شوند معیارهای اخلاقی را بپذیرند چرا که عاقلانه هستند.

انتقادهایی که به نظریه ی اخلاقی فروید وارد شده است:

۱٫انضباطی که شدیدا به تهدید تنبیه و دریغ کردن محبت متکی است کودکان را به قدری مضطرب می سازد که نمی توانند درست فکر کنند که چه کاری را انجام دهند. بنابراین روش های تنبیهی باعث نمی شوند که کودکان قواعد اخلاقی را درونی کنند.

۲٫نظریه ی فروید بار سنگینی را بر دوش والدین می گذارد چرا که باید از طریق روش های انضباطی خود تضمین کنند که کودکان وجدان درونی شده ای را شکل خواهند داد. اگر چه انضباط درست بسیار مهم است، اما تعامل والد-کودک یک تعامل دو طرفه است به طوری که ویژگی های کودکان نیز می توانند بر موفقت شیوه های تربیت تاثیر بگذارند.

  1. بر خلاف آنچه فروید باور داشت شکل گیری اخلاقی در پایان اوایل ودکی کامل نمی شود بلکه این فرایند تدریجی است، در سال های پیش دبستانی آغاز می شود و تا بزرگسالی ادامه می یابد.

رفتارگرایی و یادگیری اجتماعی:

طبق دیدگاه رفتارگرایی سنتی، شرطی سازی کنشگر، روش مهمی برای یادگیری پاسخ های جدید است. طبق این دیدگاه علت این که کودکان از معیارهای اخلاقی بزرگترها تبعیت می کنند این است که والدین و معلمان بعد از رفتار خوب از تقویت مثبت (تایید، محبت و یا پاداش های دیگر) استفاده می کنند.

اما طبق دیدگاه یادگیری اجتماعی برای اینکه کودکان پاسخ های اخلاقی را فرا گیرند شرطی سازی کنشگر کافی نیست. رفتار ابتدا باید به طور خودانگیخته روی دهد تا بعد تقویت شود. در صورتی که خیلی اعمال نوعدوستانه مثل تقسیم کردن یاری رساندن یا دلجویی کردن از یک همبازی ناخوشایند معمولا در اوایل کودکی به اندازه ی کافی روی نمی دهند که تقویت بتواند شکل گیری سریع آن ها را توجیه کند. اما نظریه پردازان یادگیری اجتماعی معتقدند که کودکان عمدتا از طریق سرمشق گیری یاد می گیرند که به صورت اخلاقی رفتار کنند. آن ها با مشاهده و تقلید از افرادی که رفتار مناسبی را نشان می دهند اصول اخلاقی را می آموزند.

ویژگی های الگو به صورت زیر بر تقلید کردن کودکان تاثیر می گذارند:

۱٫صمیمیت و پذیرا بودن: کودکان پیش دبستانی بیشتر از اعمال نوع دوستانه بزرگسالانی تقلید می کنند که صمیمی و پذیرا باشند نه کسی که سرد و بی تفاوت باشد.

۲٫شایستگی و قدرت: کودکان الگوهایی را برای تقلید کردن انتخاب می کنند که شایسته و قدرتمند باشند.(بزرگترها)

۳٫هماهنگی بین تاکید و رفتار: وقتی الگوها یک چیز می گویند و بر و بر خلاف آن رفتار می کنند کودکان از همان رفتاری تبعیت می کنند که بزرگترها نشان می دهند.

عوارض تنبیه: پژوهش های زیادی نشان می دهند که وقتی از تنبیه به کرات استفاده می شود صرفا اطاعت لحظه ای به بار می آورد و تغییرات با دوام در رفتار کودکان ایجاد نمی کند. تنبیه سخت عوارض جانبی ناخوشانیدی دارد:

۱٫وقتی که والدین کودک را کتک می زندد، اغلب در پاسخ بر پرخاشگری او این کار را انجام می دهند. بنابراین در این جا پرخاشگری به عنوان الگو قرار می گیرد.

۲٫کودکانی که مرتب تنبیه می شوند طولی نمی کشد که یاد می کیرند از فرد تنبیه کننده اجتناب ورزند.

۳٫وقتی تنبیه موقتا بدرفتاری کودکان را متوقف می کند باعث تسکین فوری والدین می شود و آن ها برای استفاده از انضباط قهری، تقویت می شوند. به همین دلیل والدین تنبیه کننده به مرور زمان به دفعات بیشتری از تنبیه استفاده می کنند و این روند به بدرفتاری جدی منتهی می شود.

روش های جایگزینی تنبیه سخت: روش های دیگری نیز به جای کتک زدن و انتقاد کردن وجود دارند که می توانند عوارض جانبی ناخوشایند تنبیه را کاهش دهند:

۱٫محروم کردن: بدین صورت است که کودک را از موقعیت آنی دور می کنند. مثلا او را به اتاقش می فرستند تا حاضر شود و به طور مناسبی رفتار کند. محروم کردن در صورتی مفید واقع می شود که کودک از کنترل خارج باشد وسایر روش های انضباطی موثر را نتوان در لحظه به کار برد. این روش ظرف چند دقیقه رفتار را تغییر می دهد و مهلتی برای فکر کردن والدین فراهم می آورد.

۲٫حذف امتیازها: حذف امتیازهایی مثل بازی در بیرون از خانه یا تماشای برنامه ی تلویزیونی موجب دلخوری کودکان می شود اما باعث می شود که والدین از شیوه های خشن اجتناب کنند. استفاده از تنبیه به سه روش می تواند اثر بخشی داشته باشد:

۱٫تداوم: در صورتی که یک بار کودک را تنبیه کنیم و بار دیگر اجازه ی عمل ناخوشایند را بدهیم عمل ناخوشایند کودکان ادامه می یابد.

۲٫رابطه یگرم والد – کودک: فرزندان والدین با محبت و دلسوز، تنبیه را بسیار ناخوشایند می شمارند و سعی می کنند رفتار درست را انجام دهند تا هر چه سریعتر محبت و تایید والدین را به دست اورند.

۳٫توضیح: توضیح به کودکان کمک می کند تا بدرفتاری خود را به یاد آورند و آنها را به انتظاراتی که از آنها می رود ربط دهند. همراه کردن تنبیه ملایم (مثل محروم کردن) با دلایل خیلی بیشتر از تنبیه تنها به کاهش بدرفتاری منجر می شود.

انضباط مثبت: موثرترین شکل انضباط با برقرار کردن رابطه ی مناسب با کودک ارائه ی الگوهایی برای رفتار مناسب، آگاه ساختن پیش از موقع کودکان در مورد نحوه ی رفتار کردن و تحسین کردن آن ها به هنگامی که خوب رفتار می کنند، کردار خوب را در آن ها ترغیب می کند.

کودکان پیش دبستانی که والدینشان از این روش موثر استفاده می کنند به احتمال کمتری از معیارهای والدین تخلف می کنند و مشکلات رفتاری کمتری دارند.

دیدگاه شناختی – رشدی:

دیدگاه شناختی – رشدی شکل گیری اصول اخلاقی را به صورت متفاوت در نظر می گیرد. این دیدگاه کودکان را متفکران فعال مقررات اجتماعی می داند. کودکان از اوایل سال های پیش دبستانی بر اساس مفاهیمی که درباره ی عدل و انصاف می سازند قضاوت اخلاقی نموده و تعیین می کنند چه چیزی درست و چه چیزی غلط است.

کودکان پیش دبستانی عقاید رشد یافته ای درباره ی اصول اخلاقی دارند. برای مثال کودکان ۳ ساله معتقدند کودکی که همبازی خود را عمدتا از روی تاب می اندازد بدتر از کودکی است که تصادفا این کار را می کند کودکان در ۴ سالگی می توانند راستگویی را از دروغگویی تشخیص دهند. آن ها همچنین می دانند که اطاعت نکردن از اصول اخلاقی(مثل مهربان بودن و تصاحب نکردن اموال دیگران) بسیار مهمتر از زیر پا گذاشتن آداب اجتماعی (مثل گفتن خواهش می کنم یا متشکرم) می باشد.

کودکان چگونه به این تشخیص ها میرسند؟ نظریه پردازان شناختی – رشدی معتقدند که کودکان از طریق آموزش مستقیم، سرمشق گیری و تقویت به این تشخیص ها نمی رسند. در عوض، کودکان فعالانه از تجربیات خود سر در می آورند. آن ها می فهمند که افراد با تخلف از مقررات اجتماعی به صورت متفاوت و یا نقض کردن آداب اجتماعی برخورد می کنند. وقتی که یک تخلف اخلاقی روی می دهد کودکان به صورت هیجانی واکنش نشان می دهند آسیب دیدگی خود را تعریف می کنند، از طرف مقابل خود می خواهند که دست از این کار بردارند یا دست به عمل تلافی جویانه می زنند.

پرورش پرخاشگری:

در اواخر نوباوگی همه ی کودکان وقتی که منبع خشم و ناکامی را تشخیص دهند می توانند پرخاشگری نشان دهند دو نوع پرخاشگری در اوایل سال های پیش دبستانی پدیدار می گردد:

۱٫پرخاشگری وسیله ای: در این نوع پرخاشگری وقتی که کودک می خواهد به چیزی برسد مثلا می خواهد شی ای را به دست آورد یا جای خاصی را می خواهد به فردی که سر راهش قرار دارد حمله ور می شود یا بر سر او فریاد می کشد. بنابراین پرخاشگری وسیله ای برای رسیدن به هدفی صورت می گیرد.پرخاشگری وسیله ای رایج ترین نوع پرخاشگری است.

  1. پرخاشگری خصمانه: در این پرخاشگری کودک به دیگری آسیب می رساند. پرخاشگری خصمانه دو حالت دارد: الف) پرخاشگری آشکار: کودک به دیگران صدمه بدنی وارد می کند مثلا لگد می زند یا کتک می زند. ممکن است کودک دیگران را به صدمه زدن تهدید کند که مثلا می گوید:«برو وگرنه میزنمت».

ب)پرخاشگری رابطه ای: این نوع پرخاشگری به رابطه با همسالان آسیب می رساند ومحرومیت های اجتماعی ایجاد می کند. مثلا کودک به دوستش می گوید:«برو من دیگر دوست تو نیستم». وقتی که کودکان پیش دبستانی یاد می گیرند سر اموالشان مثل اسباب بازی ها سازش کنند پرخاشگری وسیله ای کاهش پیدا می کند. در عوض پرخاشگری خصمانه بین ۴ تا ۷ سالگی افزایش پیدا می کند. پرخاشگری خصمانه در صورتی افزایش پیدا می کند که کودکان بتوانند مقاصد دیگران را درک کنند. مثلا زمانی که می فهمند یک همسال، از روی عمد، عمل بدخواهانه ای را انجام داده است، در پاسخ به او حمله می کنند. پسرها به طور متوسط از دخترها پرخاشگرترند که یکی از علت های آن به تفاوت های زیستی پسران و دختران مربوط می شود. پسران از هورمون های جنسی مردانه و آندروژن ها برخوردارند که فعالیت بدنی آن ها را بیشتر می کنند. البته دختران پیش دبستانی کمتر از پسرها پرخاشگر نیستند. پرخاشگری دختران از نوع پرخاشگری رابطه ای است به طوری که دخترها هنگام پرخاشگری سعی می کنند از پیوندهای صمیمانه(که برای دخترها بسیار اهمیت دارد) جلوگیری کنند. میزان پرخاشگری کودکان پیش دبستانی در ۴ سالگی به اوج می رسد.

کودکان پیش دبستانی بسیار تحت تاثیر تلویزیون قرار دارند و از این طریق ممکن است پرخاشگری آنها فزایش پیدا کند. چرا که کودکان تا ۷ سالگی نمی توانند محتوای خیالی تلویزیون را از واقعیت درک کنند و فکر می کنند شخصیت های خیالی در زندگی واقعی نیز همین نقش ها را دارند. این بدفهمی ها منجر به تقلید بی چون و چرا از شخصیت های تلویزیونی می گردد. خانواده و شیوه های فرزند پروری نیز در پرخاشگری کودکان بسیار موثر است. به طوری که دریغ کردن محبت، اعمال قدرت، تنبیه بدنی و بی ثباتی از اوایل کودکی تا نوجوانی، در هر دو جنس با پرخاشگری رابطه دارد.

اگر بخواهیم به کودکان پرخاشگر کمک کنیم ، باید پرخاشگری و خصومت هایی که بین اعضای خانواده وجود دارد را متوقف کرده و شیوه های تعامل ثمربخش را گسترش دهیم. مثلا والدین باید یاد بگیرند که به راحتی تسلیم کودک نشوند امر و نهی خود را با دلیل و منطق همراه کنند. به جای توهین های کلامی از حذف کردن امتیازها استفاده کنند، کودکان را ترغیب کنند که درباره ی احساساتشان با همبازی هایشان صحبت کنند و احساسات آن ها را نیز بیان کنند. بدین ترتیب کودکان یاد می گیرند تا به نظرات دیگران احترام بگذارند.

نقش یابی جنسی

نقش یابی جنسی: فرآیند پرورش یافتن نقش های جنسی یعنی ترجیحات رفتاری مربوط به هر جنس که از نظر جامعه مورد پسند است نقش یابی جنسی نامیده می شود.

هویت نقش جنسی: این که فرد خود را دارای خصوصیات مردانه یا زنانه بداند هویت نقش جنسی نام دارد.

از همان سال های اولیه پیش دبستانی، نقش یابی جنسی در حال شکل گیری است. مثلا کودکان ترجیح می دهند در کلاس های نقاشی با همسالان همجنس خود نقاشی بکشند.

کودکان در حدود ۲ سالگی نامیدن جنس خودشان و دیگران را آغاز می کنند. کودکان پیش دبستانی بسیاری از اسباب بازی ها، لباس ها، ابزارها، لوازم خانگی، بازی ها، مشاغل و حتی رنگ ها را به صورت جنسیتی در نظر می گیرند. مثلا رنگ صورتی برای دختران و رنگ آبی برای پسران.

کودکان پیش دبستانی هنوز نمی توانند بفهمند که ویژگی های وابسته شده به جنسیت مثل آرایش مو، نحوه ی لباس پوشیدن و یا شغل فرد نمی تواند مرد بودن یا زن بودن او را مشخص کند.

النور مکوبی معتقد است که تفاوت های هورمونی بین مردان و زنان در نقش یابی جنسی آن آن ها تاثیر می گذارد. تعداد همبازی های هم جنس کودکان در ۴ سالگی سه برابر هم بازی های جنس مخالف است و در ۶ سالگی این نسبت ۱۱ به ۱ می شود.

هویت جنسی: عبارت است از آگاهی فرد از طبیعت زیست شناختی خود به عنوان مرد یازن.

طبق نظریه ی روانکاوی عقاید ورفتارهای قالبی درباره ی جنسیت، مانند سایر معیارهای اجتماعی، از طریق همانندسازی با والد همجنس اختیار می شود. طبق نظریه ی یادگیری اجتماعی رفتار قبل از ادراک خود رخ می دهد. یعنی کودکان ابتدا از طریق سرمشق گیری و تقلید، پاسخ های نقش جنسی را یاد می گیرند، سپس این پاسخ ها را در عقاید جنسی خودشان قرار می دهند. اما نظریه ی شناختی – رشدی می گوید که کودکان پیش دبستانی از دائمی بودن جنسیت خود آگاهند و در واقع به ثبات جنسیت رسیده اند یعنی می فهمند که اگر لباس، آرایش مو و بازی های فرد تغییر کند، جنسیت او تغییری نمی کند. اما پژوهش ها عکس این قضیه را نشان می دهند.

وقتی که به کودکان زیر ۶ سال عروسکی که دامن بر تن دارد را نشان می دهند آن ها می گویند دختر است اما اگر لباس عروسک را پسرانه کنیم آن ها فکر می کنند که جنسیت عروسک تغییر یافته است. بنابراین ثبات جنسیت تا پایان سال های پیش دبستانی در اکثر کودکان وجود ندارد. البته این قضیه تا اندازه ی زیادی به نیاموختن تفاوت اندام های تناسلی زن و مرد مربوط می شود. کودکان ۳ ساله ای که از تفاوت های تناسلی آگاه هستند، معمولا به سوال های ثبات جنسیت پاسخ درست می دهند.نظریه ی طرحواره ی جنسی یک رویداد پردازش اطلاعات است که ویژگی های نظریه یادگیری اجتماعی و نظریه شناختی – رشدی را در مورد نقش یابی با هم ترکیب می کند.

طبق این رویکرد فشارهای محیطی و شناخت های کودکان با هم به شکل گیری نقش جنسی کمک می کند. به محض اینکه کودکان پیش دبستانی بتوانند جنسیت خود را بنامند یعنی بفهمند که دختر هستند یا پسر طرحواره های جنسی متناسب با آن را انتخاب می کنند و آن ها را در مورد خودشان به کار می برند. مثلا دختر بچه ی سه ساله ای که می داند دختر است و یاد گرفته که عروسک ها مال دخترها و کامیون ها مال پسرها هستند وقتی به او عروسکی می دهند به آن نزدیک شده و آن را مورد بررسی قرار می دهد. اما وقتی به او کامیون می دهند با توجه به طرحواره ی جنسی خود نتیجه می گیرد که این اسباب بازی با جنسیت او نامتناسب است و از آن دوری می کند. طرحواره های جنسی بسیار قدرتمند هستند به طوری که کودکان وقتی می بینند که دیگران به صورت ناهماهنگ با جنسیت رفتار می کنند. این اطلاعات را تحریف می کنند تا متناسب با جنسیت شود یا اصلا آن را به خاطر نمی آورند.

فرزندپروری

دایانا باوم ریند در تحقیقات خود به سه نوع الگوی فرزند پروری اشاره کرده است:

۱٫استبدادی: این خانواده ها، خانواده هایی هستند که محدودیت فراوانی برای فرزندانشان قائل می شوند. در نتیجه فرزندان مجبور به اطاعت بی چون و چرا از والدین هستند. کودکانی نامحبوب و بی هدف که نوسان خلقی دارند، مضطرب، گوشه گیر و ناخوشایند هستند حاصل فرزند پروری چنین خانواده هایی است.

۲٫قاطع: خانواده هایی هستند انعطاف ناپذیر که در عین اجرای مقررات به فرزندان خود آزادی هم می دهند . چنین خانواده هایی کودکانی مسئول و اجتماعی پرورش می دهند. این کودکان اعتماد به نفس بالایی دارند خودگردان هستند و سوگیری جنسیتی کمتری نشان می دهند.

۳٫سهل گیر: در این نوع خانواده ها والدین اتنظار چندانی از فرزندانشان ندارند، در نتیجه فرزندان به راحتی به بیان رفتارهای تکانشی و غیر مستقل پرورش می دهند.

روانشناسی رشد(2)

نظریه سیستم های بوم شناختی:

روان شناس امریکایی،یوری برونفن برنر،بانی رویکردی به رشد انسان است که طی ۲۰ سال گذشته،در این حوزه بسیار اهمیت داشته است،چرا که دیدگاه او دیدگاهی بسیار متفاوت و کامل در مورد تاثیرات بافتی بر رشد ارائه می دهد.وی فرد را به صورت سیستم پیچیده ای از روابط در نظر می گیرد که چندین سطح از محیط اطراف بر او تاثیر می گذارند.این نظریه،نظریه سیستم های بوم شناختی نام دارد،اما از آنجا که آمادگی های زیستی کودک و نیروهای محیطی با هم پیوند می خورند،برونفن برنر نظریه ی خود را به الگوی زیست بوم شناختی تغییر نام داد.قبل از نظریه ی برونز اغلب پژوهشگران رشد را کاملا محدود می دانستند به صورتی که به رویداد ها و شرایطی که بلافاصله فرد را احاطه می کنند،محدود می شد.برنر با مجسم کردن محیط به صورت یک رشته ساختارهای آشیانه ای که خانه،مدرسه ،محله و محیط های کار را مه افراد هر روز در آن زندگی می کنند شامل می شود،این دیدگاه را گسترش داد.

برونفن برنر محیط را به صورت ساختارهای مختلفی در نظر می گیرد که هر کدام از این ساختارها و لایه ها به گونه ای قدرتمند بر رشد فرد تاثیر می گذارند.این سطوح عبارت اند از:

۱-ریز سیستم(میکروسیستم):عمیق ترین سطح محیط است که فعالیت ها و الگوهای تعامل در نزدیک ترین محیط فرد را شامل می شود.رابطه ها در این دو جهتی هستند.مثلا والدین بر رفتار کودکان تاثیر می گذارند و برعکس.برای مثال یک کودک مهربان احتمالا واکنش های خوشایند و صبورانه والدین را بر می انگیزد،در حالی که یک کودک فعال و بی قرار به احتمال زیاد با قید و بند و تنبیه والدین مواجه خواهد شد.اما شیوه ی فرزند پروری که هر یک از یان دو کودک تجربه می کنند و منجر به تقویت یا تضعیف رشد آن ها گردد،به سیستم های محیطی بستگی دارد که روابط والد کودک را تحت تاثیر قرار می دهد.

۲-میان سیستم(مزو سیستم):ارتباط میان ریز سیستم ها را شامل می شود.مثلا پیشرفت تحصیلی فرد علاوه بر این که به فعالیت های کلاسی مربوط می شود به روابط والدین در خانه و میزان تلاش او برای یادگیری موارد درسی مربوط می شود.در میان بزرگسالان نیز ،این که یک نفر در مقام همسر و والد چقدر در منزل خوب عمل می کند،به تجربه های او در محیط کار و بالعکس مربوط می شود.

۳-برون سیستم(اگزوسیستم):عبارت است از موقعیت های اجتماعی که به طور مستقیم فرد در حال رشد را شامل نمی شود،اما به هر حال بر تجربه های او تاثیر می گذارند.این موقعیت ها می توانند سازمان های رسمی مثل هیات مدیره در محیط کار فرد یا خدمات بهزیستی در جامعه باشند.مثلا برنامه های انعطاف پذیر ،مرخصی های استحقاقی پدر و مادر ،مرخصی های استعلاجی برای والدینی که فرزندانشان بیمارند،راه هایی هستند که محیط های شغلی می توانند به والدین کمک کنند تا فرزندان خود را پرورش دهند و به طور غیر مستقیم رشد والد و کودک را تقویت کنند.حمایت های برون سیستم می توانند غیر رسمی نیز باشندومثل شبکه های اجتماعی دوستان و اعضای خانواده اصلی که توصیه،رفاقت و حتی کمک مالی تامین می کنند.

۴-کلان سیستم(ماکروسیستم):بیرونی ترین سطح محیط است که ارزش ها،قوانین،سنت ها و امکانات یک فرهنگ خاص را شامل می شود.مثل حمایت ها و امتیازاتی که کشورها برای مراقبت از کودکان قائل می شوند و یا مستمری سعادتمندانه ای که دولت برای بازنشستگان تامین می کند و همین مستمری از سلامت سالخوردگان حمایت         می کند.

سیستم پویا و همیشه متغیر :

طبق نظریه ی برونفن برنر محیط،نیرویی راکد نیست که افراد را به طور یکسان تحت تاثیر قرار دهد،بلکه همیشه پویا و متغیر است .زمانی که افراد نقش ها و موقعیت هایی را به زندگی خود اضافه می کنند،وسعت ریز سیستم های آن ها تغییر می کند.این تغییرات در موقعیت ها،به قول برونفن برنر ،انتقال های بوم شناختی نام دارند که در سراسر زندگی صورت می گیرند و اغلب نقطه ی عطف مهمی در رشد هستند.آغاز مدرسه،وارد شدن به نیروی کار ،ازدواج کردن ،پدر و مادر شدن،طلاق گرفتن،نقل مکان کردن و بازنشستگی نمونه هایی از انتقال های بوم شناختی هستند.

برونفن برنر،بعد زمانی الگوی خود سیستم زمانی (chronosystem) می نامد.تغییرات رویدادهای زندگی می تواند از بیرون تحمیل شود یا این که از درون فرد ناشی گردد،چرا که افراد بسیاری هستند که موقعیت های زندگیشان را خود می آفرینند ،انتخاب می کنند و تغییر می دهند.انجام این کارها به سن،ویژگی های جسمانیفعقلانی و شخصیت آن ها و هم چنین فرصت هایی که محیط برای آن ها فراهم آورده است بستگی دارد.بنابراین در نظریه ی سیستم های بوم شناختی،رشد نه توسط شرایط محیطی و نه توسط گرایش های درونی فرد هدایت می شوند،بلکه افراد هم تولید کننده ی محیط و خم محصول ان هستند و متقابلا روی هم تاثیر می گذارند.

نظریه ی جان دیویی

جان دیویی،فارغ التحصیل رشته ی فلسفه بود و در کنار آن به شغل آموزگاری نیز مشغول بود.تئوری های آموزشی دیویی در کتاب های عقاید آموزشی من ،مدرسه و جامعه ،کودک و برنامه آموزشی ،دموکراسی و آموزش و تجربه و آموزش معرفی شده است.

دیویی پیوسته نشان می دهد که آموزش و یادگیری فرایندهای اجتماعی هستند و در نتیجه مدرسه خود یک موسسه ی اجتماعی است که در آن اصطلاح اجتماعی می تواند و باید شکل بگیرد.به علاوه او باور داشت که دانش آموزان در یک محیط آموزشی که به آن ها اجازه ی تجربه و رابطه ی متقابل با برنامه درسی را می دهد،می بالند و همه ی دانش آموزان باید امکان دخالت و همکاری در یادگیری خود را داشته باشند.

ایده های دموکراسی و اصلاح اجتماعی ،پیوسته در نوشته های دیویی پیرامون آموزش مطرح می شوند.او استدلال قوی برای اهمیت اموزش نه فقط به عنوان فضایی برای کسب دانش موضوعی ،بلکه به عنوان فضایی برای یادگیری زندگی ارائه می کند.از این دیدگاه،هدف آموزش نباید صرفا یک سری مهارت های از پیش تعیین شده باشد بلکه باید تحقق کامل قابلت های فرد و سبک توانایی برای استفاده از آن مهارت ها برای منفعت جمعی باشد.او           می گوید«اماده کردن کودک برای زندگی آینده،یعنی او را مسئول خود کردن و تعلیم دادن به او به گونه ای که بتواند آماده ی استفاده ی کامل از تمام قابلیت هایش باشد»

علاوه بر کمک به دانش آموزان برای تحقق کامل قابلیت هایشان ،دیویی اذعان می کند که مدارس و آموزش،در ایجاد اصلاح و تغییر اجتماعی موثرند.او می گوید:«آموزش ،یک روش قانونمند کردن فرایند شریک شدن در آگاهی اجتماعی است و تطبیق فعالیت های فردی بر مبنای این آگاهی اجتماعی ،تنها راه بازسازی اجتماعی است»

دیویی علاوه بر اعتقاداتی که در مورد آموزش و تاثیرات آن بر جامعه داشت،عقاید دقیقی نیز در مورد نحوه ی پیاده سازی آموزش در کلاس درس داشت.در کتاب کودک و برنامه درسی،دیویی دو طریقه ی فکری اصلی و متعارض در مورد آموزش را به بحث می گذارند.طریقه ی اول بر مبنای برنامه ی درسی است و تمرکزش تقریبا به طور کامل روی موضوع درسی است که قرار است آموزش داده شود.دیویی معتقد است که ایراد اساسی این روش عدم فعالیت دانش آموزان است.در این چهارچوب به خصوص «کودک صرفا باید عمق پیدا کند».او معتقد است که برای موثرترین آموزش مطلب باید طوری ارائه شوند که دانش آموزان بتوانند بین اطلاعات و تجربه های قبلی خودشان ارتباط برقرار کنند و در نتیجه ارتباطشان با دانش جدید عمیق شود.

همزمان،دیویی نسبت به زیاده روی های آموزشگران معتقد به کودک محوری که ادعا می کردند دنبال کنندگان راه او هستند بدبین بود و معتقد بود که اتکای زیاد بر کودک می تواند به همان اندازه برای فرایند یادگیری مضر باشد.به نظر او ایراد روش فکری این بود که اهمیت مطالب درسی و هم چنین معلم را نادیده می گرفت.او معتقد بود کودک و برنامه درسی دو حدی هستند که یک فرایند واحد را تعریف می کنند.دیویی یکی از معروف ترین طرفداران یادگیری در عمل یا آموزش تجربی شد که مرتبط و نه هم معنی یادگیری تجربی است.او ادعا می کرد که دانش از تاثیراتی که اجسام طبیعی روی ما می گذارند به دست می آید،در نتیجه دستیابی استفاده از این اجسام تاثیر گذار غیر ممکن خواهد بود.

نظریات دیویی خیلی از الگوهای تجربی تاثیر گذار و طرفداران آ« ها را تحت تاثیر قرار داد.خیلی از محققین حتی اعتبار یادگیری پروژه محور را که دانش آموز را در نقش یک محقق فعال قرار می دهد به او نسبت می دهند.دیویی تصویری جدید،نه فقط از آن چه در فرایند یادگیری باید اتفاق بیفتد ،که از نقشی که معلم در این فرایند باید به عهده بگیرد،ارائه کرد.

ماریا مونتسوری

پزشک،فیلسوف ،آموزگار و انسان دوستی اهل ایتالیا بود که در سال ۱۸۷۰ در ایتالیا به دنیا آمد و در ۱۹۵۲ در هلند در گذشت.او معتقد بود تصور این است که ما می توانیم کودکان خود را به هر نحوی که بخواهیم بار آوریم اشتباه است.زیرا کودکان تحت تاثیر نیروهای وابسته به رسش نیز چیزهایی را یاد می گیرند.او مانن روسو بر این باور بود که کودکان کاملا متفاوت از بزرگسالان فکر می کنند.او دوره های رشدی زیر را مطرح کرده است:

دوره های حساس:یکی از مولفه های اصلی نظریه ی مونتسوری،مفهوم دوره های حساس است.این دوره ها،زمان های برنامه ریزی شده ی ژنتیکی منظمی هستند که در خلال آن ها،کودک به ویژه مشتاق و آماده ی یادگیری است.

دوره ی حساس نظم:این دوره در ۳ سال اول زندگی است و کودک نیاز شدیدی به نظم دارد.کودکان در هنگام حرکت دوست دارند اشیاء را جای خود بگذارند و با دیدن بی نظمی عصبانی می شوند.برای بزرگسالان نظم تا حدی لذت آور است اما برای کودک،نظم موضوعی اساسی به شمار می رود.

دوره ی حساس توجه به جزئیات:

بین ۱ تا ۲ سالگی،کودک توجه خود را به جزئیات کم اهمیت مثل حشرات معطوف می کند.این توجه نشان دهنده ی تغییر در رشد روانی کودک است.آنان قبل از این فقط به اشیای رنگارنگ و نورها توجه می کردند.این توجه به جزئیات دلیل دیگری برای این است که شخصیت روانی کودک با شخصیت بزرگسالان کاملا تفاوت دارد و این تفاوت ماهوی است و جنبه ی کمی ندارد.

دوره ی حساس استفاده از دست ها:

این دوره ی حساس بین ۱۸ ماهگی تا ۳ سالگی است کودک به طور مداوم اشیاء را با دست چنگ می زند.همچنین از باز و بسته کردن اشیاء و گذاشتن اشیاء در جعبه ها و بیرون ریختن آنها لذت می برد و طی ۲ سال بعدی،حرکت و حس لامسه ی خود را بهبود می بخشد،به طوری که در ۴ سالگی از لمس اشیاء با چشمان بسته لذت می برد.

دوره ی حساس راه رفتن:این دوره،قابل مشاهده ترین دوره ی رشد است.مونتسوری یادگیری راه رفتن را تولد دوم می نامد.چون کودک از موجودی درمانده به موجودی فعال تبدیل می شود.راه رفتن به وسیله ی یک تکانه ی غیر قابل مقاومت در کودک به وجود می آید.ما راه رفتن را برای رسیدن به مقصدی خاص انجام می دهیم اما کودک نوپا این کار را به خاطر خود راه رفتن انجام می دهد.مثلا بارها و بارها از پله ها بالا و پایین می رود.

دوره ی حساس زبان آموزی:

نکته ی قابل توجه در این دوره،سرعت کودکان در یادگیری چنین فرایند پیچیده ای است .کودکان برای یادگیری زبان باید نه تنها واژه ها و معانی آن ها،بلکه دستور العمل،یعنی نظم و قاعده ی کنار هم چیدن کلمات را بیاموزند.قواعد دستور زبان دیر فهم هستند ،اما کودکان بدون تفکر زیاد آن ها را یاد می گیرند و اگر در معرض دو زبان قرار گیرند ،هر دو را در حد تسلط فرا می گیرند و این کار به صورت ناهشیار است.مونتسوری می گوید:فرایند یادگیری زبان در کودک،شبیه نوعی نقش پذیری است و آنان در دوره ای معین از چند ماهگی تا ۵/۲ یا ۳ سالگی به گونه ای دورن زاد برای در خود پذیرفتن صداها و واژه ها و دستور زبان از محیط آمادگی دارند.مونتسوری اظهار داشت از آن جایی که اکتساب زبان،تحت هدایت نیروهای درون زاد مبتنی بر رسش قرار دارد،در کودکان بدون توجه به این که در کجا بزرگ می شوند،رشد،زبان در مراحل معینی صورت می گیرد.مثلا مرحله ی غان و غون کردن،سپس مرحله ی کاربرد کلمات،بعد مرحله ی استفاده از جملات دو کلمه ای و سپس تسلط بر ساختارهای پیچیده ی جملات.مونتسوری بر این نکته تاکید می کند که این مراحل،به صورت حالتی تداوم و تدریجی پدیدار نمی شوند،بلکه زمان های متعددی وجود دارد که به نظر می رسد کودک هیچ پیشرفتی ندارد و سپس به یک باره،پیشرفت های جدیدی در او طاهر می شود.بین ۳ تا ۶ سالگی،کودکان با وجود آن که هنوز در دوره های حساس زبان آموزی قرار دارند ولی دیگر لغات و دستوالعمل را ناهشیارانه جذب نمی کنند.در خلال این دوره،آن ها نسبت به یادگیری شکل های جدید دستورزبان،هشیار هستند.

مقایسه و ارزیابی نظریه ها

دیدگاه هایی که در زمینه ی رشد انسان مطرح کردیم،از چند جهت با هم فرق دارند:

اولا :آن ها بر جنبه های متفاوت رشد تاکید می کنند.بعضی از آن ها مثل دیدگاه روانکاوی و کردار شناسی بر رشد هیجانی و اجتماعی تاکید می کنند.بعضی دیگر مثل نظریه های شناختی –رشدی پیاژه،پردازش اطلاعات و نظریه ی اجتماعی –فرهنگی ویگوتسکی،بر تغییرات در شناخت تاکید می ورزند.باقی رویکردها مثل رفتار گرایی،نظریه های یادگیری اجتماعی،نظریه ی سیستم های بوم شناختی و دیدگاه عمر به عواملی می پردازند که بر تمام جنبه های رشد تاثیر می گذارند.

ثانیا:هر کدام از این نظریه ها در مورد این که رشد چگونه است،نقطه نظرهای خاصی دارند.در جدول زیر اطلاعات مربوط به دیدگاه های مختلف را به صورت خلاصه اورده ایم و به مقایسه ی آن ها پرداخته ایم.

نظریه ها                       موضوع ها ۱-وراثت یا محیط(تربیت یا طبیعت) ۲-تحول پیوسته یا نا پیوسته؟
۱-نمو یافتگی یا نشو و نمای عصبی –اندامی(maturationism) تحقق تدریجی رفتار ارثی(بر اساس ویژگی های کروموزوم ها)،از پیش تعیین شدگی تحول نا پیوسته(دارای مراحل)،اما مراحل به شکل لحظه های پی در پی هستند.
۲-رفتار نگری(یادگیری)behevorism(learning theory) نقش محیط مهم تر از نقش وراثت است. تحول پیوسته،تراکمی و مشتمل بر اکتساب فزاینده ی پاسخ های آموخته شده است.
۳-پردازش اطلاعات (خبر پردازی)(information processing) مبنای درونی ساخت ها،اهمیت تجربه در تحقق واقعی عملیات معمولا پیوسته است،تحول در حکم اکتساب ساخت های موثرتر است.
۴-روان تحلیل گری(روان-پویشی روان کاوی)(روانی –اجتماعی)psycho-dynmeic،psycho-social تاکید بر تعامل توقعات اجتماعی با تجهیزات زیست شناختی تحول ناپیوسته و دارای مراحل است.امکان واپس روی به به مراحل وجود دارد.
۵-بافتاری(فرهنگی –اجتماعی) تعامل بین بافت اجتماعی و ساخت های زیست شناختی تحول پیوسته،تبادل بین فرد و محیط وجود دارد.
۶-رفتار شناسی طبیعی (بافتاری –بوم شناسی)(کردار شناسی)ethology رفتار مبنای زیست شناختی دارد اما محیط آن را تحت تاثیر قرار می دهد. پیوسته ،زمان های خاصی برای شکل گیری الگوهای رفتار وجود دارند (دوره های حساس )
۷-درون سازی عملیاتی (پیاژه ای )(piagetian theory) تعامل طبیعت و محیط،نقش فعال فرد،بنا شدنی نگری،تعادل جویی تحول از نظر ساختاری نا پیوسته و از نظر کنشی پیوسته است.مراحل یک زنجیره ی متوالی دارند و به تعادل جویی می رسند.
  ۳-تعامل یا عدم تعامل قلمروها؟ ۴-نقش کودک
۱-نمو یافتگی یا نشو و نمای عصبی -اندامی مولفه ها جزئی از یک نیم رخ هستند،تاکیدی در مورد رابطه ی بین آن ها به چشم نمی خورد. کودک یک نظام کنشی در حال گسترش است که تابع نمو درونی است.
۲-رفتار نگری (یادگیری ) یادگیری از جبهه های ختلف آغاز می شود،هم گرایی تابع موقعیت است (چند دوره ی رشد،تفاوت رفتارها از فردی به فرد دیگر) کودک در تحلیل رفتار فعال نیست.محیط نقش اساسی دارد.در نظریه اجتماعی،شناخت محیط فعالتر به کار گرفته شده است.
۳-پردازش اطلاعات (خبر پردازی) تحول قلمرویی مخصوص است،مدل های ارتباطی بین جنبه های هیجانی و اجتماعی مطرح می شوند(یک دوره رشد،مراحل تقریبا مشترک هستند) کودک تعیین کننده ی اطلاعات پردازش شده،تعیین کننده ی قواعد،راهبردها و خط مشی هایی است که با آن ها آشنا شده است.
۴-روان تحلیل گری (روان پویشی)روانی -اجتماعی شکست در پیشرفت مراحل،شخصیت را تحت تاثیر قرار می دهد(یک دوره رشد:مراحل همگانی) کودک به صورتی فعال به شخصیت خود شکل می دهد.
۵-بافتاری (فرهنگی –اجتماعی) رابطه ی تنگاتنگی بین تمامی جنبه های تحول وجود دارد.چند دوره رشد:پیوند امادگی های زیستی و محیط) کودک در تعیین استقرار نوع محیط ،چگونگی تغییر آن و زیر نظر گرفتن رفتار توسط آن نقش اساسی دارد.
۶-رفتار شناسی طبیعی(بافتاریبوم شناختی)(کردار شناسی) رابطه ی بین تحول و جنبه های زیست شناختی بدین صورت است:همکاری مشترک برای ایجاد سازش وجود دارد(یک دوره ی رشد تاکید بر دوره های حساس) کودک از نظر زیست شناختی برای تعامل با محیط،تجهیز شده است.
۷-درونی سازی عملیاتی (پیاژه ای) تحول شناختی فراگیر است و جنبه های مختلفی را تحت تاثیر قرار می دهد و نوعی همکاری بین آن ها برقرار می گردد.(یک دوره ی رشد:مراحل همگانی) کودک در تعامل با محیط،ساخت های تحول خود را بنا می کند.
  ۵-تفاوت های فردی ۶-بافت اجتماعی-فرهنگی
۱-نمو یافتگی یا نشو و نمای عصبی -اندامی تحول تابع نمو عصبی –اندامی است در حد تفاوت محتوای فرهنگی
۲-رفتار نگری(یادگیری) در حد تفاوت در تجربه های فرد اصول یادگیری همه جایی هستند.تعیین کننده های رفتار،در حد تقویت و تنبیه یا در دسترس بودن مدل ها می باشند.
۳-پردازش اطلاعات (خبر پردازی) تاکید ناچیز است تاثیر ناچیز است.راهبردها و خط مشی ها ی اکتسابی ممکن است با هم متفاوت باشند.
۴-روان تحلیل گری(روان پویشی) عدم تفاوت

جهان شمول بودن مراحل

بافت اجتماعی ،مولفه ای بزرگ این نظریه است.
۵-بافتاری(فرهنگی و اجتماعی) نقش بندی رویدادها،در هر فرد یکتاست. بافت اجتماعی،به صورتی بحران خیز تعیین کننده ی رفتار است.
۶-رفتار شناسی طبیعی(بافتار بوم شناختی) تاکیدی به چشم نمی خورد. در این باره تاکیدی وجود ندارد.اصول رفتار شناختی تحول،قابل کاربرد در همه ی فرهنگ هاست.
۷-درون سازی عملیاتی (پیاژه ای) تفاوت از نظر جنسیت(مذکر یا مونث بودن)در کانون توجه این نظریه نیست،ولی نقش فرد در بنا کردن اساسی است. ساخت های روانی جهان شمولند.سرعت شکل گیری و سطح نهایی می تواند تحت تاثیر فرهنگ باشد.
نظریه ها                                     موضوع ها ۱-وراثت یا محیط به (طبیعت یا تربیت )؟ ۲-تحول پیوسته یا نا پیوسته؟ ۳-یک دوره ی رشد یا چند دوره ی رشد؟
نظریه ی فرهنگی اجتماعی ویگوتسکی هم تربیت و هم طبیعت:رشد مغز و گفتگو با اعضای جامعه با هم به مهارت های جدید کمک می کنند.فرد در معرض تغییر قرار دارد.تجربه های اولیه و بعدی اهمیت دارند. پیوسته است:کودکان از طریق تعامل با اعضای جامعه،مهارت های را فرا می گیرند که از نظر فرهنگی،انطباقی هستند. چند دوره ی رشد:تغییرات اجتماعی که میانجی فکر و رفتار می شوند از فرهنگی به فرهنگ دیگر فرق می کنند.
دیدگاه عمر هم طبیعت و هم تربیت:رشد چند بعدی است و آمیزه ای از عوامل زیستی و اجتماعی بر آن تاثیر می گذارند.فرد در معرض تغییر قرار دارد.شکل پذیری کامل در تمامی سنین وجود دارد. پیوسته و ناپیوسته:پیشرفت ها و زوال های پیوسته ،به علاوه پیدایی مرحله ای مهارت های جدید در تمام دوره های سنی روی می دهند. چند دوره ی رشد:رشد در بافت های گوناگونی روی می دهد که از فردی به فرد دیگر متفاوت است.

استقرار و گسترش روان شناسی ژنتیک

بزرگ ترین نو آوری و گسترش و پیشرفت روان شناسی را باید مدیون پی ریزی و اسقرار روان شناسی ژنتیک دانست.اگرچه مقایسه انسان و حیوان و مقایسه کودک و بزرگسال در آثار متقدمان به چشم می خورد و در آثار عده ای از پیشکسوتان نخست،اولین پایه های روان شناسی توصیفی کودک و سپس روان شناسی تجربی شکل گرفته است و اگرچه در نیمه اول قرن بیستم با تبلور داده هایی در آثار استنلی هال،واتسون،بینه،کلاپارد و دکلرولی مواجه می شویم که در پاره ای از ان ها گرایش تحولی به چشم می خورد،اما فروید،گزل و والن را باید به حق نخستین پیشگامان این راه دانست.روان تحلیل گری،در سطح بالینی بر نخستین تجربه های زندگی و نخستین یادگیری ها در شکل دادن شخصیت بزرگسال تاکید کرده است و سهم خود را در روان شناسی زنتیک برجسته ساخته است.گزل ،روان پدید آیی را در قالب مراحلی که بیشتر تصنعی هستند ،بر اساس بررسی های خود قرار داده است و والن در راه کنش گری و ساخت گرایی به گستره های تحولی دست یافته است.اما با آثار پیاژه و گسترش نظام او است که در نیمه دوم قرن بیستم،شاهد گشایش زمینه های مختلف بررسی های تحولی و نفوذ این راهبرد در تمام زمینه های روان شناسی هستیم.

در واقع بر اساس آثار پیاژه است که روان شناسی ژنیتک،گسترش پیدا مرد و روان شناسی به علم فرایند های تحولی روانی تبدیل شد.در روان شناسی ژنتیک،به جای این که فقط یک مرحله از تحول مثل دوران کودکی یا دیگر دوره های تحول مورد توجه قرار بگیرد،کنش های بزرگ روان شناختی،از شکل گیری (پدید آیی)تا تحول نهایی مورد بررسی قرار گرفت.در فصل های بعدی ،به بررسی نظریه های پیشکسوتان روان شناسی ژنتیک خواهیم پرداخت.

بررسی رشد

در هر علمی ،نظریه ها،مجموعه ای از اطلاعات ،تعابیر و کاربرد ان ها در موقعیت های زندگی واقعی است.در واقع ،پژوهش ها با پیش بینی هایی که از نظریه ها به دست می آیند یا به عبارت دیگر از طریق فرضیه ها آغاز می گردند.اما نظریه ها و فرضیه ها فقط نقاط شروع فعالیت های متعددی هستند که شواهد منطقی درباره ی رشد انسان ها را به بار می آورند.اجرای پژوهش ها روش های مختلف و طرح های مختلفی دارد که شامل چندین مرحله و انتخاب می باشند.

روش های پژوهش :

یک پژوهش گر برای گرد آوری اطلاعات چگونه تصمیم می گیرد؟روش های رایج عبارتند از :مشاهده ی منظم،گزارش شخصی (مثل پرسشنامه ها و مصاحبه ها)،مورد پژوهشی یا روش بالینی و قوم نگاری.

مشاهده ی منظم:می تواند به دو روش انجام شود:۱-مشاهده ی طبیعی ؛۲- مشاهده ی ساخت دار.در مشاهده ی طبیعی ،پژوهشگر می تواند وارد محیط طبیعی شود و رفتار مورد نظر را مشاهده کند.به طور مثال می توان برای مطالعه ی پاسخ های کودکان پیش دبستانی به ناراحتی همسالان،از این روش استفاده کرد.بدین ترتیب پژوهشگران با وارد شدن به مهد کودک ها می توانند کودکان ۳-۴ ساله را در مورد مشاهده قرار دهند و موارد گریه کردن و واکنش های ان ها را یادداشت کنند.(مثلا این که بی توجهی کردند،با کنجکاوی نگاه کردند ،سرزنش یا مسخره کردند،خود را در ناراحتی همسالان شریک دانستند ،به او کمک کردند یا ابراز همدردی کردند و …)مهم ترین امتیاز مشاهده ی طبیعی این است که پژوهشگران می توانند رفتارهای روزمره ای را که امید دارند توضیح دهند،به طور مستقیم مشاهده کنند.البته معایبی نیز در این روش وجود دارد:۱-حضور یک فرد مراقب و نا آشنا می تواند باعث شود که کودکان و بزرگسالان به صورت غیر عادی واکنش نشان دهند.۲-همچنین همه ی افراد فرصت برابری برای نشان دادن یک رفتار خاص در زندگی روزمره ندارند.

در مشاهده ی ساخت دار،پزوهشگر شرایطی فراهم می اورد که رفتار مورد نظر را در آزمایشگاه ایجاد می کند،به طوری که همه ی شرکت کنندگان برای نشان دادن پاسخ ،فرصت برابری داشته باشند.مثلا می توان با استفاده از این روش رفتار تسلی بخش کودکانی را مورد مشاهده قرار داد که گریه کردن یک نوزاد را از طریق ضبط صوت می شنوند.آن ها می توانند با ساتفاده از یک آیفون با این نوزاد حرف بزنند یا اینکه تکمه ای را فشار دهند و دیگر صدای او را نشوند.همان طور که می بینیم قدرت کنترل در این روش تحقیق بسیار بیشتر است،اما بزرگترین ضعف ان این است که افراد در آزمایشگاه لزوما مانند زندگی روزمره ی خود رفتار نمی کنند.

گزارش های شخصی:گزارش های شخصی شامل دو روش می باشند:۱-مصاحبه های بالینی ؛۲-مصاحبه های ساخت دار

گزارش های شخصی ابزارهایی هستند که از شرکت کنندگان می خواهند به سوال هایی در مورد ادراک ها،افکار ،توانایی ها ،احساس ها ،نگرش ها ،اعتقادات و تجربه های گذشته پاسخ دهند.آن ها از مصاحبه های بالینی بدون ساختار (روشی که پیاژه برای بررسی تفکر کودکان به کار می برد)تا مصاحبه های کاملا ساخت دار،پرسشنامه ها و آزمون ها گسترش دارند.

مصاحبه ی بالینی دو امتیاز مهم دارد:

اولا:این روش باعث می شود افراد تا حد امکان افکار خود را همان گونه که در زندگی روزمره شان هست،بیان کنند.

ثانیا،مصاحبه ی بالینی در یک دوره زمانی کوتاه می تواند اطلاعات زیادی فراهم اورد.مثلا از یک مادر می توانیم با استفاده از روش مصاحبه ،اطلاعات زیادی در مورد فرزند پروری کسب کنیم.

محدودیت هایی نیز در روش مصاحبه وجود دارد:

۱-برخی شرکت کنندگان دوست دارند که مصاحبه کننده را خشنود سازند،بنابراین ممکن است پاسخ هایی بدهند که تفکر واقعی آن ها را بیان نکند.

۲-وقتی از رویدادهای گذشته سوال می شود شاید نتوانند دقیقا به یاد آورند.

۳-چون مصاحبه ی بالینی به توانایی کلامی افراد و قدرت بیان آن ها بستگی دارد و می تواند توانایی افرادی را که در انتقال افکار به کلمات مشکل دارند،دست کم بگیرد.

۴-از مصاحبه ی بالینی به خاطر قدرت انعطاف پذیری ان ها نیز انتقاد شده است.وقتی که سوال ها برای هر شرکت کننده به صورت متفاوتی در قالب الفاظ بیان می شوند،پاسخ های فرد می تواند ناشی از شیوه ی مصاحبه باشد نه تفاوت های واقعی در نحوه فکر کردن افراد به موضوعی خاص.استفاده از مصاحبه های ساخت دار که در آن از افراد سوال های یکسان پرسیده می شود این مشکل را حل می کند.با این که مصاحبه های ساخت دار پاسخ های کوتاهتر و مکتوب در اختیار ما می گذارند،اما اطلاعات عمیق مصاحبه ی بالینی را ارائه نمی دهند.

روش بالینی یا مورد پژوهی:روش بالینی،اطلاعات وسیعی را در مورد یک نفر از طریق مصاحبه،مشاهده و گاهی نمره های آزمون تامین می کند.هدف این است که تا حد امکان تصویر کاملی از عملکردهای روانی فرد و تجربه های وی بدست آید.روش بایلنی،گزارش ها و شرح های موردی را در اختیار ما قرار می دهد که از نظر جزئیات توصیفی غنی هستند و در مورد عوامل متعددی که بر رشد تاثیر می گذارند،اطلاعات با ارزشی در اختیار ما قرار می دهند.محدودیت های این روش عبارتند از:

۱-اطلاعات معمولا به صورت ذهنی و نامنظم جمع اوری می شوند.

۲-آزادی عمل زیادی برای ترجیحات نظری پزوهشگران وجود دارد و این باعث می شود که مشاهدان تعبیرهای خود را تحریف کنند.

۳-قابلیت تعمیم به سایر افراد وجود ندارد.

روش هایی برای بررسی فرهنگ:علاقه ی پژوهشگران به تاثیر فرهنگ،باعث شده است که آن ها به روش هایی روی اورند که اختصاصا برای پژوهش های میان فرهنگی و چند فرهنگی ابداع شده است.این که آن ها چه رویکردی را انتخاب می کنند،بستگی به هدف آن ها دارد.پژوهشگران ممکن است بخواهند تا حد امکان با نحوه ی زندگی کودکان و بزرگسالان فرهنگ های مختلف آشنا شوند تا از این راه بتوانند معنی فرهنگی رفتارهای آن ها را درک کنند.برای رسیدن به این هدف،به روشی متوسل می شوند که از حوزه ی انسان شناسی اقتباس شده است و قوم نگاری نام دارد.پژوهش قوم نگاری مثل روش بالینی ،توصیفی و کیفی است اما به جای بررسی یک فرد،یک فرهنگ یا گروه های اجتماعی را مورد بررسی قرار می دهد.در این روش پژوهشگران چند ماه یا چند سال در یک جامعه فرهنگی زندگی می کند،در تمام جنبه های زندگی روزمره ان ها شرکت می جوید،یادداشت های میدانی (ترکیبی از مشاهدات و گزارش های شخصی اعضای فرهنگ و تعبیر های دقیق پژوهشگر)را گرد آوری می کند و از این یاداشت ها برای توصیف آن جامعه و روش ها و فرایندهای آن ها استفاده می کنند.

محدودیت های این روش عبارتند از:

۱-با این که قوم نگاران سعی می کنند عضوی از آن فرهنگ شوند و تاثیر خود را به حداقل برسانند اما با این حال فگاهی حضور آن ها موقعیت را تغییر می دهد.

۲-مثل پژوهشی بالینی ،گاهی اوقات ارزش های فرهنگی و اعتقادات نظری پژوهشگران،منجر به تحریف و سوء تعبیر اطلاعات می گردد.

۳-یافته های قوم نگاری،قابلیت تعمیم به افراد و موقعیت های خارج از آن پژوهش را ندارند.

طرح های پژوهشی:

در پژوهش های مربوط به رفتار انسان ها،دو نوع طرح اصلی به کار می رود:

۱-طرح همبستگی؛۲-طرح آزمایشی

طرح همبستگی:در طرح همبستگی،پژوهشگران اطلاعات مربوط به گروه های از پیش موجود افراد را بدون تغییر دادن تجربه های آن ها گرد آوری می کنند.

در مطالعات همبستگی رابطه ی بین تجربه ها یا ویژگی های شرکت کنندگان با رفتار آن ها یا رشدشان بررسی می شود.در این نوع مطالعات برای نشان دادن نتایج از ضریب همبستگی استفاده می شود.ضریب همبستگی نشان می دهد که دو مقیاس چگونه با هم ارتباط دارند.دامنه ی ضریب همبستگی از ۱+ تا ۱- است.بزرگی یا اندازه ی عدد،نیرومندی رابطه ی را شنان می دهد.همبستگی صفر نشان می دهد که هیچ رابطه ای وجود ندارد.اما هر چه ارزش به ۱+ یا ۱- نزدیک تر باشد،رابطه ی موجود نیرومند تر است.علامت + یا – به جهت رابطه (مثبت یا منفی بودن رابطه) اشاره دارد.علامت+ یعنی وقتی یکی از متغیرها افزایش می یابد،دیگری نیز افزایش می یابد.علامت – یعنی اگر یکی از متغیرها افزایش یابد دیگری کاهش می یابد.

نقطه ضعف بزرگ روش همبستگی این است که روابط علت و معلولی را مشخص نمی کند.مثلا اگر نتایج پژوهش نشان می دهد که تعامل والدین با فرزندانشان باهوش آن ها ارتباط دارد،نمی توانیم بفهمیم که آیا تعامل والدین علت تفاوت های عقلانی بین فرزندان است یا خیر،چرا که متغیرهای دیگر را مورد بررسی قرار نداده ایم.

طرح آزمایشی:در یک آزمایش،رویدادها و رفتارهای مورد نظر به دو نوع تقسیم می شوند:متغیرهای مستقل و وابسته .متغیر مستقل متغیری است که پژوهشگر آن را دستکاری می کند و انتظار دارد که تغییرات آن منجر به تغییر دیگر شود.متغیر وابسته،متغیری است که پژوهشگر آن را ثابت نگه می دارد تا ببیند تغییرات متغیر مستقل چه تاثیری روی ان می گذارد.این نوع پژوهش،امکان دستیابی به روابط علی و معلولی را فراهم می آورد،چرا که پژوهشگر مستقیما تغییرات در متغیر مستقل را کنترل یا دستکاری می کند.مثلا در یک آزمایش،پژوهشگر می خواست بداند که آیا کیفیت تعامل بین بزرگسالان (متغیر مستقل) بر واکنش های هیجانی کودکان در حالی که با یک همسال آشنا (متغیر وابسته) بازی می کردند تاثیر دارد؟در این آزمایش،دو گروه کودک وجود داشتند که یک گروه در معرض برخورد صمیمانه و گروه دیگر در معرض برخورد تند قرار گرفتند.

عوامل دیگر مثل تعداد اسباب بازی ها و نوع آن ها در اتاق نشیمن ثابت نگه داشته شدند،به طوری که بر نتایج تاثیر نگذارند.این آزمایش نشان داد که مواجه شدن با رویدادهای حتی کوتاه خشم شدید از جانب بزرگسالان،می تواند در کودکان بسیار کم سن،هیجان منفی در رفتار ضد اجتماعی ایجاد کند.در طرح های آزمایشی ،حتما باید گمارش تصادفی (مثل بیرون آوردن شماره از کلاه یا بالا انداختن سکه)استفاده کرد تا احتمال این که ویژگی های شرکت کنندگان به طور برابر در گروه های آزمایشی توزیع شده باشند،افزایش یابد.

طرح های آزمایشی تغییر یافته:آزمایش های میدانی و طبیعی:از آنجا که یافته های به دست آمده از تحقیقات آزمایشگاهی همیشه در موقعیت های روزمره کاربردی ندارند،پژوهشگران گاهی از آزمایش های میدانی استفاده می کنند و افراد را به صورت تصادفی در شرایط طبیعی مورد بررسی قرار می دهند.مثلا در یک مهد کودک،مراقب عمدا به دو صورت با کودکان تعامل می کند.در یک موقعیت حالت صمیمی و کمک رسانی دارد و در موقعیت دیگر یعنی حالت گواه که هیچ تدبیری در آن وجود ندارد،به صورت عادی برخورد می کند.

گاهی پژوهشگران نمی توانند افراد را در شرایط طبیعی،به صورت تصادفی بگمارند،بنابراین از آزمایش های طبیعی استفاده می کنند.مثلا در شرایطی که از پیش وجود دارد مثل مهد کئدک ها،مدارس،محیط های کار و.. به مقایسه ی افراد می پردازند.فرق این روش با روش همبستگی در این است که شرکت کنندگان به دقت انتخاب شده اند تا ویژگی های مشابه داشته باشند.بنابراین تا جایی که می توانند تاثیر عوامل دیگر جلوگیری می کنند،اما به هر حال دقت آزمایش واقعی وجود ندارد.

برای بررسی رشد و نمو انسان ها از طرح های تکوینی استفاده می شود:

۱-طرح طولی؛۲-طرح مقطعی؛۳-بررسی بر اساس برهه های متوالی.

طرح طولی:یک گروه آزمودنی بارها در سنین مختلف مورد بررسی قرار می گیرند و زمانی که آزمودنی ها بزرگ می شوند،تغییرات آن ها مورد توجه قرار می گیرد.این دوره زمانی می تواند نسبتا کوتاه باشد(چند ماه تا چند سال)یا بسیار بلند مدت(ده سال یا مادام العمر)مثلا یک پژوهشگر می خواهد به برسی این موضوع بپردازد که آیا کودکانی که تیپ های شخصیتی افراطی نشان می دهند(عصبانی و تند،کمرو یا گوشه گیر) ،زمانی که به بزرگسالی می رسند نیز همین خلق ها را حفظ می کنند؟همچنین می خواهد ببیند که چه تجربه هایی به ثبات و تغییر شخصیت کمک می کند.او برای رسیدن به هدف خود از روش طولی استفاده می کند.

مزیت های روش طولی عبارتند از:

۱-چون این رویکرد عملکرد هر فرد را در طول زمان دنبال می کند،پژوهشگران می توانند الگوهای مشترک رشد و تفاوت های فردی را شناسایی کنند.

۲-بررسی های طولی به پژوهشگران امکان می دهد تا روابط بین رویداد ها و رفتار های اولیه و بعدی را بررسی کنند.

محدودیت های روش طولی عبارتند از :

  • ممکن است آزمودنی ها به دلایلی از پژوهش خارج شوند (ریزش نمونه ها)بنابراین از آن پس نمونه ی اولیه بیانگر جامعه ای نیست که پژوهشگران می خواهند یافته هایشان را تعمیم دهند.

۲-افراد آزمودنی طی بررسی های مکرر کار کشته می شوند.عملکرد آن ها می تواند در نتیجه ی آثار تمرین بهبود یابد،مثلا در اثر پر کردن آزمون ها و آشنایی با آن ها ،در آن زمینه ها خبره گردند و نتایج را تحت تاثیر قرار دهند.

۳-مشکل دیگر مربوط به آثار همدوره است(افرادی که در یک دوره ی تاریخی و فرهنگی قرار داشته اند،تحت تاثیر آن شرایط قرار می گیرند).طرح مقطعی (عرضی) :در مطالعات مقطعی ،افرادی که از گروه های سنی مختلفی هستند در یک مقطع زمانی مورد بررسی قرار می گیرند.از آنجایی که فقط یک بار مورد بررسی قرار می گیرند،مشکلاتی چون ریزش نمونه ها و آثار تمرین وجود ندارد.به طور مثال تحقیقی که در دانش اموزان کلاس سوم،ششم،نهم و دوازدهم،پرسشنامه ی را در مورد روابط خواهر –بردارهایشان پر می کنند،نمونه ای از یک مطالعه ی مقطعی است.

محدودیت های پژوهش های مقطعی عبارتند از:

۱-با این که این روش ،راهبرد مناسبی برای توصیف گرایش های سنی است اما پژوهشگران با استفاده از این روش نمی توانند اطلاعات کافی در مورد رشد به دست آورند.

۲-آثار همدوره در مورد این نوع پژوهش ها نیز وجود دارد.

بررسی اساس برهه های متوالی (طرح های طولی-زنجیره ای):پژوهشگران گاهی برای غلبه بر ضعف های طولی و مقطعی آن دو را با هم ترکیب می کنند.یک راه برای انجام این کار استفاده از طرح های طولی –زنجیره ای است.علت این که این طرح ها زنجیره ای نامیده می شوند،آن است که زنجیره ای از نمونه ها(دو یا چند گروه سنی) هر یک به مدت چند سال به صورت طولی مورد بررسی قرار می گیرند.

این طرح دو امتیاز دارد:

۱-با مقایسه ی افراد همسنی که در سال های مختلف متولد شده اند،می توانیم بفهمیم که آیا آثار همدوره نقش داشته است یا خیر.مثلا رفتارهای سه نمونه ۲۰ ساله،۳۰ ساله،۴۰ ساله را مقایسه می کنیم.چنانچه با هم فرق نداشته باشند می توانیم آثار همدوره را کنار بگذاریم.

۲-می توانیم مقایسه های طولی و مقطعی انجام دهیم.اگر نتایج در هر دو یکسان باشند،می توانیم از یافته هایمان مطمئن شویم.

روش های مختلف در روان شناسی علمی را می توان در جدول زیر خلاصه کرد:

الف)در سطح گرد اوری داده ها
  • مشاهده ی طبیعی
عبارت است از مشاهده ی رفتار در شرایط طبیعی ،مثلا مشاهده ی کودکان در مدرسه،خانه،زمین بازی و ..
۲-مشاهده ی ساخت دار مشاهده ی رفتار در شرایط آزمایشگاهی است.
۳-بررسی فرا تحلیلی تحلیل اماری نتایج پژوهش هایی که قبلا انتشار یافته اند.در این روش پژوهشگران نتایج پژوهش های قبلی را مورد بررسی قرار می دهند تا بتوانند نتایجی را که با آن ها در تعارض است و از پایداری کافی برخوردار نیست مورد تحلیل قرار دهند.
۴-مشاهده ی تعاملی ۱-پرسشنامه یا مصاحبه ی سازمان یافته منظومه ای از شوال های استاندارد شده که به صورت کتبی (پرسشنامه)یا شفاهی(مصاحبه) در بررسی ها به کار می روند.
۲-روش بالینی روشی است منعطف بین مشاهدهی ساده و مصاحبه ی از پیش تعیین شده.در این روش دامنه ی سوال ها باز است،سوال بعدی بر اساس پاسخ قبلی فرد مطرح می شود و واکنش های فرد نسبت به سوال ها و پرسشگری سنجیده می شود.
ب)در سطح بررسی تغییرات تحولی(مطالعات تکوینی:مطالعه ی جریان رشد و نمو را روش تکوینی گویند)
۱-بررسی طولی عدد معینی از آزمودنی ها طی چند سال مورد آزمایش قرار می گیرند.
۲-بررسی مقطعی یا عرضی در این روش کودکان سنین مختلف در یک مقطع زمانی مورد بررسی قرار می گیرند.
۳-بررسی بر اساس برهه های متوالی در این روش کودکان سنین مختلف در یک مقطع زمانی نسبتا کوتاه مدت مورد بررسی قرار می گیرند.مثلا وقتی بررسی تاثیر پذیری کودکان از رسانه ها را در گروه ۳ تا ۵ و ۵ تا ۷ ساله مورد بررسی قرار می دهیم(در یک دوره ی ۲ ساله) از روش زنجیره ای استفاده کرده ایم که هم مزایای روش طولی و هم مزایای روش مقطعی را در بر دارد.می توان از این روش برای سازماندهی بررسی تطبیقی استفاده کرد و بدین ترتیب امکان مقایسه ی فرهنگ های مختلف را فراهم آورد.
ج)در سطح شکل گیری طرح بنیادی
۱-طرح مبتنی بر همبستگی پژوهشگر می خواهد ببیند که تغییرات یک متغیر چگونه با تغییرات در یک متغییر دیگر همبسته است.این نوع بررسی ها روابط علی و معلولی را مشخص نمی کنند.مثلا بررسی رابطه ی شیوه های فرزند پروری و میزان رضایت از زندگی.
۲-طرح تجربی(آزمایشی) در این روش ،پژوهشگر به دستکاری متغیر مستقل می پردازد تا تغییرات حاصله را در متغیر وابسته مورد بررسی قرار دهد.مثلا پژوهشگر در پی این نکته بر می آید که آیا توانایی یاداوری،بستگی به میزان خوب فرد دارد یا خیر.در این جا میزان خواب متغیر مستقل است و میزان یاداوری متغیر وابسته.
۳-طرح مبتنی بر تک بررسی به بررسی عمیق یک یا چند نفر در یک دوره ی زمانی معین اطلاق می گردد.

اصول اخلاقی در پژوهش عمر:

انجام پژوهش در مورد انسان ها اصول اخلاقی را به دنبال دارد که به طور خلاصه به آن ها اشاره می کنیم:

۱-محافظت از آسیب:آزمودنی ها حق دارند که از هر گونه آسیب روانی و جسمانی در پژوهش ها محافظت شوند.

۲-رضایت آگاهانه:در پژوهش مربوط به کودکان،والدین آن ها باید آگاهانه رضایت دهند.در مورد افراد سالخورده نیز که توانایی شناختی ضعیفی دارند، یک تصمیم گیرنده ی جایگزین باید معرفی گردد.همه ی آزمودنی ها حق دارند هر لحظه که خواستند به شرکت خود پایان دهند.

۳-امور شخصی:آزمودنی ها می توانند در تمامی اطلاعات پژوهش ،هویت خود را مخفی نگه دارند.

۴-اگاهی از نتایج:آزمودنی ها حق دارند از نتایج پژوهش به اندازه ی درک و فهم خود آگاه کردند.

۵-تدابیر سودمند:اگر تدبیر آزمایشی انجام شده سودمند باشد،گروه گواه نیز حق دارد در صورت موجود بودن از تدابیر سودمند برخوردار گردند.

روانشناسی رشد(1)

رشد انسان به عنوان حوزه ای علمی،میان رشته ای و کاربردی

سوالات اساسی در زمینه ی رشد انسان ها وجود دارد و نیاز به حوزه ای مطالعاتی دارد تا بتواند تداوم و تغییر طول عمر را روشن سازد.سوالاتی از قبیل :

  • چه چیزی ویژگی های مشترک فرد با دیگران و ویژگی های منحصر به فرد او را تعیین می کند؟
  • چه چیزی ثبات و تغیییر خلق و خوی افراد در طول زندگی تعیین می کند؟
  • شرایط تاریخی و فرهنگی چگونه بر سلامت ما در طول زندگی تاثیر می گذارد؟
  • زمان وقوع رویداد ها(مثل مواجهه زود هنگام با زبان های خارجی،به تعویق افتادن زندگی زناشویی،فرزند پروری ،شغل و …)از چه نظر برای رشد اهمیت دارد؟
  • چه عوامل بیرونی و درونی باعث مرگ زود هنگام می شوند؟
  • این سوالات نه تنها از نظر علمی بلکه از نظر کاربردی نیز اهمیت دارند.مثلا آگاهی از رشد جسمانی،تغذیه و بیماری به موجب علاقه ی حرفه پزشکی به عبور تندرستی افراد،ایجاد شده است.یا این که علاقه ی حرفه ی خدمات اجتماعی به برخورد با اضطراب ها،مشکلات رفتاری و کمک به افراد برای این که با رویدادهای مهم زندگی مثل طلاق،از دست دادن شغل یا مرگ عزیزانشان سازگار شوند،آگاهی در مورد شخصیت و رشد اجتماعی را ایجاب کرده است.بنابراین حوزه ی رشد انسان ترکیبی از همکارهای گوناگون است،اما همه ی آن ها یک هدف مشترک دارند:توصیف و شناسایی آن دسته از عواملی که بر ثبات و تغییر شکل انسان ها از لحظه ی لقاح تا مرگ تاثیر می گذارند.

تعاریف

روان شناسی رشد:روان شناسی رشد به مطالعه تغییراتی می پردازد که از زمان انعقاد نطفه تا مرگ اتفاق می افتد.

نظریه رشد:به مجموعه منسجمی از اظهارات که رفتار را توصیف ،توجیه و پیش بینی می کند ،اطلاق می گردد.

رسش(maturation):عبارت است از تغییرات از پیش تعیین شده ی ژنتیکی که مستقل از تاثیرات محیطی است و امکان یادگیری های مختلف را برای موجود زنده فراهم می کند.

یادگیری(learning):تغییرات نسبتا پایداری است که ناشی از تجربیات فرد است.

نمو(growth):برنامه ی ژنتیکی و از قبل برنامه ریزی شده ای است که از زمان لقاح تا نوجوانی ادامه دارد و بیشتر حالت افزایشی دارد.

رشد(development):حاصل جمع رسش،نمو و یادگیری است که شامل تغییرات کمی و کیفی است و از زمان لقاح تا مرگ ادامه دارد.

موضوعات اساسی

پژوهش در مورد رشد انسان ها نسبتا جدید است.بررسی کودکان تا اوایل قرن بیستم شروع نشده بود.تحقیق در مورد رشد بزرگسالی،پیری و تغییر در دوره ی زندگی در دهه ی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ اغاز شده بود.با این حال دیدگاه های مربوط به این افراد چگونه رشد و تغییر می کنند،قرن ها وجود داشته اند.همان طور که در تعریف نظریه گفته شد،نظریه مجموعه ی منظم و منسجمی از اظهارات است که رفتار را توصیف ،توجیه و پیش بینی می کند.برای مثال یک نظریه ی خوب در مورد دلبستگی کودک-مراقب باید این ویژگی ها را داشته باشد:

۱-رفتارهایی را توصیف کند که کودک ۶ تا ۸ ماهه برای دریافت محبت و آرامش از جانب یک بزرگسال آشنا از خود نشان می دهد.

۲-توضیح دهد که چرا کودکان چنین تمایل نیرومندی دارند.

۳-پیامد های این پیوند عاطفی را روی روابط فرد در طول زندگی پیش بینی کند.

نظریه ها به ۲ دلیل ،ابزارهای حیاتی در رشد انسان ها و سایر تلاش های علمی هستند:

اولا،چارچوب منطقی را برای مشاهده ی افراد در اختیار می گذارند.به عبارت دیگر آنچه دیگر را که می بینیم هدایت می کنند و به آن معنی می دهند.

ثانیا،نظریه هایی که پژوهش آن ها را تایید کرده است،مبنایی برای اقدام علمی تامین می کنند.زمانی که یک نظریه وجود داشته باشد که به ما کمک کند تا رشد را بشناسیم،برای آگاهی از این که چه کنیم تا بهزیستی و درمان کودکان و بزرگسالان را بهبود بخشیم،در وضعیت بهتری قرار می گیریم.

به طور کلی،نظریه ها تحت تاثیر ارزش های فرهنگی و نظام های عقیدتی زمان خود قرار دارند.اما نظریه ها از یک نظر با عقیده یا دیدگاه صرف فرق دارند:ادامه ی وجود یک نظریه به اثبات علمی آن بستگی دارد.یعنی اینکه یک نظریه باید با یک رشته از روش های تحقیق که جامعه ی علمی آن را قبول دارد،آزمایش شود و یافته های آن باید با گذشت زمان پایدار و تکرار پذیر باشند.در حوزه ی رشد انسان،نظریه های متعددی وجود دارند که دیدگاه های آن ها در مورد افراد و نحوه تغییر آن ها بسیار متفاوت هستند.مطالعه ی رشد به دلایل زیر ،هیچ واقعیت اساسی را تامین نمی کند:

۱-پژوهشگران همواره در مورد معنی آنچه که می بینید،اتفاق نظر ندارند.

۲-انسان ها موجودات پیچیده ای هستند و همواره از نظر جسمانی،روانی و هیجانی و اجتماعی تغییر می کنند و تا کنون هیچ نظریه ی واحدی نتوانسته است تمام این جنبه ها را توضیح دهد.

۳-وجود نظریه های متعددی به پیشرفت دانش کمک می کند،زیرا پژوهشگران همواره سعی دارند این دیدگاه مختلف را حمایت،تکذیب و ترکیب کنند.

نظریه های مختلفی در زمینه ی رشد انسان ها وجود دارند،اما می توان همه ی آن ها را در ۳ موضوع اساسی سازمان بندی کرد:

۱-آیا روند رشد پیوسته است یا نا پیوسته؟

۲-آیا روند ،رشد همه ی انسان ها را مشخص می کند یا چند روند احتمالی وجود دارد؟

۳-آیا در تعیین رشد عوامل زنتیکی مهم هستند یا عوامل محیطی؟

نظریه های اساسی در روان شناسی دو احتمال را در مورد رشد در نظر می گیرند.بعضی از آن ها رشد را پیوسته و بعضی رشد را ناپیوسته می دانند .نظریه هایی که رشد را پیوسته می دانند،معتقدند که به مهارت هایی که از همان آغاز تولد وجود داشته ،به تدریج افزوده می شود.بنابراین فرق بین کودکان و بزرگسالان فقط در مقدار و پیچیدگی رفتار است.اما نظریه هایی که رشد را ناپیوسته می دانند،معتقدند که مراحل رشدی وجود دارد و در هر مرحله تغییرات کیفی در تفکر،احساس و رفتار فرد ایجاد می شود.بنابراین فرق بین کودکان و بزرگسالان در شیوه های تفکر،احساس و رفتار کردن آن هاست و در هر دوره ی سنی فکر،احساس و رفتار کودک،منحصر به فرد و کاملا متفاوت با بزرگسالان است.مثلا در این دیدگاه یک کودک در نوباوگی نمی تواند مانند یک آدم بالغ رویداد ها و اشیاء را درک و سازماندهی کند،اما در عوض یک رشته را طی می کند و هر کدام از این مراحل ویژگی های خاصی دارند تا این که او را به بالاترین سطح عملکرد می رسانند.

یکی دیگر از مسائل مطرح شده در روان شناسی رشد این است که یک دوره ی رشد وجود دارد یا چند دوره ی رشد؟درست است که نظریه پردازان مرحله ای معتقدند که افراد در همه ی فرهنگ ها و جوامع،زنجیره ی رشد یکسانی را طی می کنند اما نظریه پردازان معاصر موقعیت هایی را در نظر می گیرند که رشد را به صورت چند لایه و پیچیده شکل می دهند.در واقع موقعیت های شخصی و محیطی افراد،در کنار ساختار ژنتیکی و زیستی آن ها،روی رشد آن ها تاثیر می گذارد.لذا موقعیت های متفاوت می تواند قابلیت های عقلانی،مهارت های اجتماعی،احساسات متفاوتی را نسبت به خود و دیگران ایجاد کند.

یکی دیگر از مسائل مهمی که در روان شناسی رشد مطرح می شود،مساله ی اهمیت «طبیعت و تربیت» است.منظور از طبیعت ویژگی های زیستی و فطری است.منظور از تربیت،نیروهای محیطی،مادی و اجتماعی است.هر چند که همه ی نظریه پردازان،برای طبیعت و تربیت نقش هایی را در نظر می گیرند اما از نظر اهمیتی که برای هر کدام قائل می شوند با هم متفاوتند.بعضی از آن ها بر ثبات ویزگی های افراد تاکید می کنند،لذا وراثت را عامل مهم تری تلقی می کنند،مثلا افرادی که در یک ویژگی قوی هستند مثل توانایی های کلامی،اضطراب یا معاشرتی بودن،در سنین بعدی نیز به همین صورت هستند.بعضی از آن ها نیز بر «انعطاف پذیری»ویژگی های افراد تاکید می کنند و در نتیجه محیط را نیز در شکل گیری الگو های رفتاری افراد سهیم می دانند. تا اینجا در مورد موضوعات اساسی رشد انسان در دو حد افراطی صحبت کردیم:راه حل های یک طرف در مقابل طرف دیگر.اما در ادامه خواهیم دید که مواضع بسیاری از نظریه ها تعدیل شده اند.نظریه های نوین دریافته اند که هر دو طرف امتیازهایی دارند.برخی نظریه پردازها معتقدند که هم تغییرات پیوسته و هم تغییرات نا پیوسته رشد را مشخص می کنند و جانشین یکدیگر می شوند.برخی نیز تصدیق می کنند که رشد می تواند هم ویژگی های همگانی داشته باشد و هم ویژگی هایی که منحصر به فرد و منحصر به شرایط ویژه است.بالاخره این که پژوهشگران جدید نمی پرسند که وراثت مهمتر است یا محیط بلکه آن ها می خواهند بدانند که چگونه طبیعت و تربیت با کمک هم بر صفات و قابلیت فرد تاثیر می گذارند.

در نیمه ی اول قرن بیستم،تصور بر این بود که رشد در نوجوانی متوقف می شود.طبق این باور ها،نوباوگی و کودکی به صورت دوره های تغییر شکل سریع بزرگسالی به صورت فلات و پیری به صورت دوره ی افول در نظر گرفته می شد.تغییر ماهیت جمعیت امریکا،پژوهشگران را نسبت به این عقیده بیدار کرد که رشد به صورت مادام العمر است.در اثر بهبود تغذیه،بهداشت و دانش پزشکی،متوسط عمر در قرن بیستم بیشتر از پنج هزار سال پیش شده است.در سال ۱۹۰۰ متوسط عمر ۵۰ سال بوده است،اما امروز حدود ۵/۷۶ سال است.افراد مسن نه تنها از نظر تعداد بیشتر شده اند بلکه سالم تر و فعال تر نیز گشته اند.آن ها با پندارهای قالبی آدم منفعل و پژمرده ی سال های قبل مبارزه می کنند.این مشاهدات تغییرات اساسی در برداشت از رشد انسان ها را ایجاب می کند.

دیدگاه دیگری که در روان شناسی رشد وجود دارد،نگاه متداول تری به رشد دارد.این دیدگاه «دیدگاه عمر» نام دارد و ۴ فرض در این دیدگاه مد نظر قرار می گیرد:برتر از دیگری نیست.در هر دوره ی سنی تغییرات در سه زمینه ی جسمانی (اندازه،تناسب ،ظاهر بدن) ،شناختی(توانایی های عقلی،حافظه،استدلال،توجه،تخیل،خلاقیت و …)و اجتماعی(مهارت های میان فردی ،دوستی ها،رفتار اخلاقی،ارتباطات هیجانی و …)اتفاق می افتد.

۲- رشد چند بعدی و چند جهتی است:چند بعدی بودن رشد به این معناست که فرد در جریان رشد و زندگی خود با فرصت ها و درخواست های متفاوتی روبرو می شود که نیروهای مختلف زیستی،روانی و اجتماعی روی آن تاثیر می گذارند.چند جهتی بودن رشد به این معناست که در طول رشد فرد،در بعضی زمینه ها پیشرفت و در زمینه های دیگر افول به چشم می خورد.مثلا ممکن است فرد انرژی خود را صرف اموری چون تسلط بر زبان و موسیقی بنماید و مهارت های دیگر را کنار بگذارد.در ضمن علاوه بر این که تغییر در طول زمان چند جهتی زمان است،در یک زمینه ی واحد رشد نیز چند جهتی است.مثلا ممکن است برخی از ویژگی های عملکرد شناختی فرد(مثل حافظه) در طول زمان افت کند،اما اطلاعات وی در زبان انگلیسی و فرانسه در طول زندگی او بیشتر گردد.

۳-رشد کاملا شکل پذیر است:به عبارت دیگر ،افراد در طول رشد خود،انعطاف پذیرند و قابلیت تغییر را دارند.مثلا کسی که تصمیم به درس خواندن در دوران جوانی گرفته است،می تواند در سن بالاتری ازدواج کن و برعکس.شواهد مربوط به شکل پذیری نشان می دهد که پیری آن گونه که اغلب تصور می شود«خانه خرابی» نیست،بلکه استعاره ی پروانه که دگرگونی و توانایی مستمر را می رساند ،تصویر دقیقتری از تغییر در طول زمان ارائه می دهد.با این حال،هنگامی که توانایی و فرصت تغییر کاهش پیدا می کند،شکل پذیری رشد به تدریج کمتر             می شود و این حالت در بین افراد بسیار متفاوت است.

۴-رشد به صورت چند موقعیتی است:موقعیت های مختلفی روی رشد افراد تاثیر می گذارند.طبق دیدگاه عمر،مسیرهای تغییر بسیار گوناگون هستند.چرا که رشد به صورت چند موقعیتی تحقق می یابد.این تغییرات را     می توان در سه طبقه تاثیرات مربوط به سن،تاثیرات مربوط به تاریخ و تاثیرات غیر هنجاری سازمان داد،ولی همه ی آن ها با هم عمل می کنند و به شیوه ی منحصر به فردی با هم آمیخته می شوند تا زندگی فرد را تشکیل دهند .«تاثیرات مربوط به سن» ،رویدادهایی هستند که قابل پیش بینی اند.مثلا اغلب افراد بعد از ۱ سالگی راه می روند یا در ۱۲ الی ۱۴ سالگی به بلوغ جنسی می رسند.این رویدادها تحت تاثیر زیست شناسی هستند ولی سنت های اجتماعی نیز می توانند تاثیرات مربوط به سن را به بار آورن.تاثیرات مربوط به سن مخصوصا در مدت کودکی و نوجوانی رایج هستند.

در این دوران تغییرات زیستی سریع هستند و فرهنگ نیز تجربه های مربوط به سن متعددی را تحمیل می کند تا اطمینان یابد که افراد جوان مهارت های لازم را برای مشارکت در جامعه کسب کرده اند.«تاثیرات مربوط به تاریخ» به رویدادهایی مثل جنگ،پیشرفت تکنولوژی،تغییر نگرش نسبت به اقلیت های قومی و غیره اشاره می کند.این رویدادها افرادی را که در زمان یکسانی زندگی می کنند،تحت تاثیر قرار می دهند.این رویدادها توضیح می دهند که چرا افرادی که در زمان یکسانی متولد می شوند-که اثر همدوره نامیده می شود-در ویژگی هایی شباهت دارند که آن ها را از کسانی که در مواقع دیگر متولد می شوند متمایز می کند.«تاثیرات غیر هنجاری»،به رویدادهای غیر عادی اشاره می کند که از جدول زمانی رشد پیروی نمی کند و شامل اتفاقات مختلفی می شود که به صورت های متفاوتی برای افراد اتفاق می افتند و قابل پیش بینی نیستند.

اصطلاح هنجاری،یعنی معمولی یا متوسط.تاثیرات مربوط به سن و تاریخ،تاثیرات هنجاری هستند،زیرا هر یک بر تعداد زیادی از افراد به شیوه ی یکسان تاثیر می گذارند.اما تاثیرات غیر هنجاری رویدادهای غیر عادی هستند،چرا که فقط برای تعداد کمی از افراد اتفاق می افتند.این رویداد ها به چند جهتی بودن رشد کمک می کنند.مثل آموزش پیانو در دوران کودکی،ازدواج،فرزند پروری،مبارزه با سرطان.تاثیرات مهمی بر مسیر زندگی فرد           می گذارند.این رویداد های غیر هنجاری هستند که به صورت بی نظم روی می دهند و دنبال کردن و بررسی آن ها برای پژوهشگران بسیار دشوار است.دیدگاه عمر دیدگاهی است که شبیه شاخه های درخت است و به جای یک مسیر واحد رشد،بر مسیر ها و پیامد های متعددی تاکید می کند.

مفهوم مرحله رشد در روان شناسی

از کارهای اساسی در روان شناسی تحولی،بررسی فرایند های روانی و مشخص کردن مراحل می باشد.هر مرحله باید واجد شرایط و ملاک هایی باشد.آن شرایط عبارتند از:

۱-محل و زمان ثابت:هر مرحله همیشه بعد از مرحله ی معینی می آید و مرحله ی دیگری را به دنبال دارد.مثلا اگر فرایند هوش را در انسان ها به ۱۳ مرحله تقسیم کرده باشند،مرحله دوم در همه ی افراد باید مرحله ی دوم باشد.یعنی مرحله ی دوم،مرحله ای است که همیشه بعد از مرحله ی اول قبل از مرحله سوم ظاهر می گردد.چنانچه در یک بررسی تطبیقی مثلا آنچه که مرحله ی سوم نامیده می شود با یک جمعیت آفریقایی تطابق نداشته باشد،ما حق نداریم از مرحله ی سوم صحبت کنیم چرا که ترتیب توالی ثابتی ندارد و در نتیجه فاقد ارزش علمی است.بنابراین باید توجه داشت که معمولا مراحلی که در مورد تحول مطرح می شوند،با سنین متوسط مطابقت می کنند.ممکن است سن های تقریبی مطرح شده در مورد مراحل ،در جوامع و فرهنگ های مختلف کم و بیش تغییر کند اما آنچه که ثابت است،ترتیب توالی یا پشت سر هم قرار گرفتن مراحل است که مهم ترین شرط مرحله در تحول فرایندهای روانی است.

۲-صفت توحیدی:هر مرحله باید تمام خصوصیات مرحله ی قبلی را داشته باشد.به عبارت دیگر یکپارچه شدن خصوصیات در هر مرحله ی جدید(تمام خصوصیات مرحله ی قبل به اضافه ی خصوصیات مرحله ی جدید)صفت توحیدی نام دارد.

۳-به وجود آمدن ساخت های مجموعه ای:یعنی باید در هر مرحله یک سلسله مکانیزم های کم و بیش هم تراز شده به صورت یک مجموعه دربیایند.به عبارت دیگر یک مرتبه ی تعادل در هر مرحله حاصل می گردد.بر اساس همین ساخت های مجموعه ای می توان مراحل را از یکدیگر تفکیک کرد.در این مورد می توان اکتساب معارف را مثال زد.مثلا در زبان معمولی و در سطح ابتدایی کسی را باسواد نمی گوییم که فقط بخواند یا بنویسد یا تنها جمع و تفریق بداند،بلکه این معارف که ظاهرا مجزا به نظر می رسند به طور کلی نشان دهنده ی یک ساخت کلی هستن که سواد نامیده می شود و هر کس که به مجموع این مکانیزم ها دست یابد با سواد خوانده می شود.

۴-هر مرحله دو تراز دارد:تراز «تهیه» یا «فراهم سازی» یعنی یک سری فرایند های روانی معین در یک فاصله زمانی معین پیش می روند.تراز اتمام عبارت است از به تعادل رسیدن آن فرایندهای روانی.این تحول درست مثل نمو یک درخت است که در بهار از خواب زمستانی بیدار می شود و شروع به نمو می کند(تراز تهیه) و یک حلقه به حلقه های تشکیل دهنده ی نمو ان افزوده می شود.سپس زمستان فرا می رسد و درخت که مرحله ای از نمو خود را تمام کرده (مرتبه ی تعادل) استراحت می کند.

۵-فرایندهای تشکیل دهنده هر مرحله:پایه هر مرحله ممکن است در مرحله قبلی پایه ریزی شده باشد و یا در خلال هر مرحله،پایه های مرحله بعدی پی ریزی شود.

تاریخچه روان شناسی رشد

نظریه های نوین رشد انسان،حاصل قرن ها تغییر در ارزش های فرهنگی غرب،تفکر فلسفی و پیشرفت علمی هستند.برای این که حوزه های مطالعاتی رشد را بشناسیم باید به سرآغاز ان برگردیم و به تاثیراتی که مدت ها پیش از مطالعه ی علمی وجود داشته اند بپردازیم.در ادامه خواهیم دید که بسیاری از دیدگاه های قدیمی به صورت نیروهای مهم در نظریه و پژوهش فعلی قرار دارند.

در قرون وسطی(قرن ششم تا پانزدهم) به کودکی به عنوان مرحله ی جداگانه ای در روند زندگی،اهمیت کمی داده می شد.در عوض بعد از این که کودکان از نو باوگی بیرون می آمدند،آن ها مثل بزرگسالان مینیاتوری که از پیش فرم گرفته اند،در نظر گرفته می شدند.این دیدگاه به نظریه ی فرم یافتگی پیشین معروف است.در قرن شانزدهم،از جنبش مذهبی که موجب پیدایش پروتستانیسم شد و با توجه به اعتقادی که به گناه نخستین وجود داشت،برداشت تجدید نظر شده ای از کودکان به وجود آمد.برای رام کردن کودک نایاب ،شیوه های فرزند پروری خشن و محدود کننده ای توصیه شد که آن را موثرترین روش می دانستند.با این که تنبیه کردن فلسفه ی رایج فرزند پروری در آن دوران بود،اما عشق و محبت والدین به کودکانشان مانع از تنبیه و سرکوب آن ها می شد.در مقابل آن ها سعی می کردند تا پسرها و دخترهایشان عقل ایجاد کنند تا بتوانند درست را از غلط تشخیص دهند و در برابر وسوسه مقاومت کنند.

پیشگامان روان شناسی رشد:

جان لاک:عصر روشنفکری قرن هفدهم،فلسفه ای را به ارمغان اورد که بر آرمان های عزت و شرف انسان تاکید داشت.نوشته های جان لاک،فیلسوف برجسته ی بریتانیایی،پیش درآمدی بود برای دیدگاه مهم قرن بیستم،یعنی رفتارگرایی که در ادامه مختصرا آن را توضیح خواهیم داد.جان لاک معتقد است که کودکان مثل لوح سفید هستند.کودکان ذاتا شرور نیستند.در ابتدا هیچ چیزی نیستند،بلکه تجربه ها با شخصیت آن ها شکل می دهد.جان لاک والدین را به مانند مربیان منظقی می داند که می توانند فرزندان خود را به هر شکلی که دوست دارند شکل دهند.لاک رشد را به صورت پیوسته در نظر می گیرد.به اعتقاد او رفتارهای بزرگسالانه به تدریج از طریق آموزش های صمیمی و مداوم شکل می گیرند.برداشت لاک از کودکان به عنوان لوح سفید او را مدافع دیدگاه تربیت کرد.

به عبارت دیگر او معتقد است که محیط در تعیین این که کودکان خوب باشند،یا با هوش یا کودن و مهربان یا خود خواه شوند نقش دارد.اعتقاد به مساله ی تربیت نشان دهنده ی اعتقاد او به دوره های متعدد رشد و تغییر در سنین بعد به خاطر تجربه های تازه می باشد.فلسفه ی لاک کودکان را به صورت موجوداتی منفعل توصیف می کند که در ساختن سرنوشت خود نقش کمی دارند،چرا که سرنوشت آن ها توسط دیگران و آنچه که روی لوح سفید حک می کنند تعیین می شود.این دیدگاه از دور خارج شده است.در عوض همه ی نظریه های جدید،فرد در حال رشد را به صورت موجوداتی فعال و هدفمند در نظر می گیرند که به مقدار زیادی در رشد خود مشارکت دارند.

ژان ژاک روسو:در قرن هجدهم،فیلسوف فرانسوی،ژان ژاک روسو نظریه ی جدیدی را در مورد کودکی معرفی کرد.و کودکان را به مانند لوح سفیدی که آموزش والدین روی آن ها حک می کند در نظر نمی گرفت.او معتقد بود که کودکان وحشی های بزرگواری هستند که ذاتا خوب هستند و ذاتا از احساس درست و غلط برخوردارند و برای رشد منظم برنامه ی فطری دارند.

روسو برخلاف لاک معتقد بود که آموزش بزرگسالان فقط به درک اخلاقی فطری کودکان و نحوه تفکر و احساس منحصر به فرد ان ها لطمه می زند .فلسفه ی او فلسفه ی کودک مدار بود که در آن بزرگسالان باید در هر یک چهار مرحله ی رشد ،نوباوگی،کودکی،اواخر کودکی و نوجوانی پذیرای نیازهای کودک باشند.فلسفه ی روسو دو مفهوم بسیار مهم را در بر داشت که در نظریه های جدید نیز یافت می شوند:

اولی:مفهوم مرحله که در مورد آن صحبت کردیم.

دومی:مفهوم رسش که به روند رشد ژنتیکی اشاره می کند.

اگر قبول داشته باشید که کودکان از طریق یک رشته مراحل بالیده می شوند،پس آن ها منحصر به فرد هستند و با بزرگسالان فرق دارند و نیروهای برانگیزاننده ی درونی رشد آن ها را تعیین می کنند و روسو در مورد موضوعات اساسی کاملا با موضع لاک فرق داشت.او رشد را به صورت ناپیوسته و مرحله بندی شده ای در نظر می گرفت که از یک روند واحد و یکپارچه که طبیعت آن را برنامه ریزی می کند،پیروی می نماید.روسو کتاب «امیل» را به رشته ی تحریر درآورده است.

فلسفه ی بزرگسالی و پیری:مدت کوتاهی بعد از این که روسو،نظر خود را در مورد کودکی بیان کرد،اولین دیدگاه عمر پدیدار گشت.در قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم،دو فیلسوف آلمانی به نام های جان نیکولاس تتنس و فردریک آگوست کاروس اصرار داشتند که توجه به رشد،باید به بزرگسالی گسترش یابد.هر یک از آن ها سوال های مهمی را در مورد پیری مطرح کردند.

تتنس،علت ها و وسعت های تفاوت فردی،میزان تغییر رفتار در بزرگسالی و تاثیر دوره ی تاریخی بر روند زندگی را بررسی کرد،او با تشخیص این موضوع که زوال عقلانی پیری را می توان جبران کرد و منافعی نیز دارد،از زمان خود جلوتر بود.برای مثال تتنس اظهار داشت که برخی مشکلات حافظه ممکن است حاصل تلاش برای جست و جو کردن یک کلمه یا نام در بین اطلاعات انباشته شده ی انبوهی باشد که فرد در طول عمر خود کسب کرده است اتفاقی که پژوهشگران نوین نیز به آن واقف هستند.

کاروس،با مشخص کردن چهار دوره در طول عمر از مراحل روسو فراتر رفت:کودکی،جوانی،بزرگسالی و پیری.کاروس مانند تتنس،پیری را نه تنها به صورت زوال بلکه به صورت پیشرفت هم در نظر داشت.نوشته های او اگاهی قابل ملاحظه ای از فرض های چند وجهی و شکل پذیری را نشان می دهد که محور دیدگاه عمر معاصر است.

سرآغاز علمی:

مطالعه ی رشد در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به سرعت تحول یافت.روش ها و نظریه های متعددی به دنبال مشاهدات پیشین در مورد رشد انسان پدیدار گشتند.تمامی پیشرفت های به وجود آمده،منجر به تقویت حوزه ی امروزی گشته است.

داروین ،پیشگام مطالعه ی علمی کودک:چارلز داروین،طبیعت شناس بریتانیایی،معمولا پیشگام کطالعه ی علمی کودک به حساب می آید.داروین تنوع بی نهایتی را در گیاهان و گونه ی حیوان مشاهده کرد.او همچنین دریافت که در بین یک گونه،هیچ دو جانداری دقیقا مثل هم نیستند.او بر اساس این مشاهدات خود،نظریه ی مشهور تکامل را ساخت.

نظریه ی او بر دو اصل مربوط به هم استوار است:انتخاب طبیعی و بقای شایسته ترین.داروین معتقد بود که گونه ها،توسط طبیعت انتخاب شده اند تا در محیط های خاصی ادامه حیات دهند،چرا که آن ها ویژگی هایی را دارا هستند که با محیطشان متناسب است(فرایند انتخاب طبیعی).سایز گونه ها از بین می روند،چون با محیطشان متناسب نیستند.تاکید داروین بر ارزش سازگاری ویژگی های جسمانی و رفتاری به نظریه های مهم رشد راه یافته است.

داروین در مدت مطالعات خود به این قضیه پی برد که رشد پیش از تولد بسیاری از گونه ها،بسیار مشابه است.این خبر می دهد که همه ی گونه ها،از جمله انسان ها،از تبار تعداد معدودی اجداد مشترک هستند.سایر دانشمندان نیز از مشاهدات داروین نتیجه گرفتند که رشد کودک از برنامه ی کلی تکامل گونه ی انسان تبعیت می کند.گرچه بعدها معلوم شد که این عقیده درست نیست اما شبیه دانست رشد کودک با برنامه ی تکامل انسان،پژوهشگران را ترغیب کرد تا تمام جنبه های رفتار کودکان را به دقت مورد مطالعه قرار دهند.

دوره ی هنجاری:استنلی هال و آرنولد گزل:جی.استنلی هال یکی از بانفوذ ترین روان شناسان اوایل قرن بیستم،عموما بنیان گذار جنبش مطالعه ی کودک محسوب می شود.او با نوشتن کتابی در مورد پیری ،از پزوهش درباره ی عمر خبر داد.هال و شاگرد معروف او گزل با الهام از مطالعات داروین و بر اساس دیدگاه های تکاملی ،نظریه هایی را در مورد کودکی و نوجوانی ساختند.هال و گزل ،رشد را به صورت فرایندی در نظر گرفتند که به صورت ژنتیکی تعیین می شود و مانند یک گل به طور خودکار می شکفد.

از هال و گزل از یک طرف به علت یک بعدی بودن نظریه هایشان انتقاد و از طرف دیگر به خاطر تلاش هایشان برای توصیف تمام جنبه های رشد یاد می شود.آن ها رویکرد هنجاری به مطالعه ی کودک را عرضه کردند.در مطالعات هنجاری،مقیاس های رفتار از تعداد زیادی از افراد به دست می آید.گزل جزو اولین کسانی بود که والدین را از کودک آگاه ساخت و آن را برای آن ها معنی دار کرد.

گزل معتقد است که اگر زمان بندی رشد حاصل میلیون ها سال تکامل است،پس کودکان به طور طبیعی از نشانه هایشان خبر دارند.توصیه ی فرزند پروری او،مطابق با سنت روسو حساسیت نسبت به نشان های کودکان را سفارش کرد.کتاب های گزل همراه با کتاب مراقبت از نوزاد و کودک نوشته ی بنجامین اسپاک،به سرعت مشهور شدند و مورد علاقه ی والدین قرار گرفتند.

جنبش آزمون روانی:همزمان با هال و گزل که در ایالات متحده مشغول ساختن نظریه ها و روش های خود بودند،روان شناس فرانسوی ،آلفرد بینه نیز رویکرد هنجاری به رشد کودک اختیار کرد اما با دلایلی متفاوت.در اوایل دهه ی ۱۹۰۰ از بینه و همکار او تئودور سیمون خواسته شد تا برای شناسایی کودک عقب مانده ،در نظام آموزشی پاریس،راهی پیدا کنند تا بتوانند این کودکان را در کلاس های خاصی قرار دهند.اولین آزمون هوش موفقی که آن ها ساختند از موضوعات آموزشی عملی حاصل گشت.

در سال ۱۹۱۶،در دانشگاه استنفورد،آزمون های هوش بینه به زبان انگلیسی ترجمه شد و برای استفاده ی کودکان آمریکایی تنظیم شد.این آزمون بعد از این به مقیاس هوشی استنفورد –بینه معروف شد.این آزمون نمره ای را در اختیار می گذاشت که می توانست پیشرفت تحصیلی را پیش بینی کند،همچنین علاقه ی زیادی را به تفاوت های فرد در رشد برانگیخت.بلافاصله بعد از آن آزمون های زیادی برای کودکان و بزرگسالان ساخته شدند.آزمون های هوش به دنبال پاسخگویی به مجادله ی طبیعت –تربیت قرار گرفتند.

نظریه های اواسط قرن بیستم:

در اواسط قرن بیستم،رشد انسان به صورت یک رشته ی رسمی درآمد که منجر به ایجاد نظریه های مختلف قرن بیستم گشت.هر یک از این نظریه ها امروزه طرفدارانی دارند.

دیدگاه روان کاوی:

در دهه ی ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ تعداد بیشتری از افراد برای درمان مشکلات عاطفی خود از متخصصان کمک خواستند.در این زمان بود که سوال جدیدی مطرح شد:چگونه و چرا افراد به این شکل که هستند درآمده اند؟روان پزشکان و مددکاران اجتماعی برای درمان مشکلات روانی به دیدگاه روان کاوی روی آوردند؛دیدگاهی که بر آگاهی از زندگی نامه ی به خصوص هر فرد تاکید داشت.طبق دیدگاه روان کاوی،افراد در طول زندگی خود مراحلی را طی می کنند که در ان ها با تعارضاتی بین سایق های زیستی و انتظارات اجتماعی مواجه می شوند.نحوه حل شدن این تعارض ها ،توانایی فرد برای آموختن،کنار آمدن با دیگران و مقابله با اضطراب را تعیین می کند.دو تن از افراد بسیار با نفوذ در دیدگاه روان کاوی،زیگموند(بانی جنبش روان کاوی)و اریک اریکسون می باشند.در زیر تنها به ارائه ی کلیتی از دیدگاه فروید و اریکسون می پردازیم و در فصول بعدی،نظریه های آن ها را مفصلا مورد بررسی قرار خواهیم داد.

فروید:فروید ،پزشک وینی(۱۹۳۹-۱۸۵۶) بر اساس مطالعاتی که روی بیماران خود انجام داد،نظریه ی روانی – جنسی را ابداع کرد.فروید در نظریه ی خود بر سه بخش شخصیت (نهاد،من و فرامن) تاکید می کند و ۵ مرحله ی رشد را بیان می دارد.او معتقد بود که در دوره ی کودکی،تمرکز تکانه های جنسی از دهان به مقعد و بعد به نواحی تناسلی بدن جابه جا می شود.در هر مرحله از رشد،اگر والدین به کودکان اجازه دهند تا نیازهای اساسی خود را خیلی زیاد یا خیلی کم ارضا کنند ،رشد آن ها ناسازگار خواهد بود.در نظریه ی روانی –جنسی فروید بر اهمیت روابط خانوادگی تاکید می شود.این نظریه ای بود که بر اهمیت تجربه ای اولیه برای رشد بعدی تاکید کرد.

انتقادهایی نیز به نظریه فروید او وارد شد:

اولا:نظریه ی او بر تاثیر احساس های جنسی بیش از حد تاکید کرد.

ثانیا:چون نظریه فروید ،بر مشکلات بزرگسالانی بود که از لحاظ جنسی سرکوب شده بودند،برخی از جنبه های آن در فرهنگ هایی که با جامعه ی ویکتوریایی قرن نوزدهم فرق دارند ،کاربرد ندارد.

اریکسون:چند تن از پیروان فروید،نظریه ی او را گسترش و تغییر شکل دادند و آن را بهبود بخشیدند.مهم ترین فرد از میان این نوفرویدی ها برای حوزه ی رشد،اریکسون است.اریکسون نظریه ی روانی –اجتماعی را مطرح کرد و وضعیت رشد را در مراحل فروید،گسترش داد. او سه مرحله ی دیگر به مراحل فروید افزود و ۸ مرحله ی رشدی را مطرح کرد.او معتقد بود که در هر یک از مراحل رشد،تعارض روانی وجود دارد که حل موفقیت آمیز یا غیر موفقیت آمیز ان منجر به پیامدهای سالم یا ناسالم می گردد.اریکسون بر خلاف فروید خاطر نشان ساخت که رشد بهنجار را باید در رابطه با شرایط زندگی هر فرد در نظر گرفت.

خدمات و محدودیت های روان کاوی:مهم ترین امتیاز دیدگاه روان کاوی،تاکید بر زندگی نامه ی منحصر به فرد شخص است.نظریه پردازان روان کاوی از روش بالینی استفاده می کنند و به گرد آوری اطلاعات از منابع گوناگون،برای آگاهی از عملکرد شخصیت فرد می پردازند.نظریه ی روان کاوی،الهام بخش پژوهش های زیادی در زمینه ی رشد هیجانی و اجتماعی بوده است که دلبستگی والد – کودک ،پرخاشگری،روابط خواهر – برادرها ،شیوه های فرزند پروری،اصول اخلاقی و نقش های جنسی و هویت نوجوانان از جمله ی آن ها هستند.همچنین بسیاری از مفاهیم فروید و اریکسون مثل مراحل روانی – جنسی و برخی پیامد های مراحل اریکسون،مبهم هستند و نمی توان آن ها را به صورت تجربی آزمایش کرد.اما به هر حال این دیدگاه ها ،با اشاره به تغییرات طول عمر،ماهیت رشد شخصیت را در دوره های مختلف توصیف می کنند که به آن ها مفصلا خواهیم پرداخت.

نظریه های رفتار گرایی و یادگیری اجتماعی :

یکی از رویکردهای با نفوذ روان شناسی قرن بیستم،رفتار گرایی است که در زمینه های تاریخی آن را می توان در اندیشه های تداعی گرایان،افکار جان لاک و تحقیق های ایوان پتروویچ پاولف جستجو کرد.با این حال آغاز رسمی آن را به جان واتسون نسبت می دهند.واتسون همانند جان لاک عقیده داشت که ذهن نوزاد مانند لوح سفیدی است که تجارب محیطی به راحتی بر آن نقش می بندند.وی بر خلاف نظریه پردازانی مثل فروید،اریکسون و پیاژه به رشد مرحله ای معتقد نبود و محیط یادگیری را تنها عامل موثر در شکل گیری شخصیت فردی دانست.واتسون می خواست نوعی علم عینی روان شناسی را به وجود آورد.

رفتار گرایی:با مطالعات جان واتسون در اوایل قرن بیستم آغاز شد..در این رویکرد به بررسی مستقیم رویدادهای قابل مشاهده محرک و چاسخ پرداخته می شود،رشد به صورت «پیوسته» در نظر گرفته می شود و تاکید بیشتر روی محیط است.رفتار گرایی با نظریه ی لوح سفید جان لاک هماهنگ بود.واتسون سه غریزه خشم،ترس و محبت را جزء غریزه های ذاتی انسان می داند.

رفتار گرایی سنتی:واتسون از شرطی سازی کلاسیک ایوان پاولف الهام گرفت.طبق شرطی سازی کلاسیک ،اگر محرک خنثی با محرکی که پاسخ بازتابی ایجاد می کند همراه شود،محرک خنثی نیز می تواند بازتابی تولید کند.مثلا غذا یک محرک بازتابی است و پاسخ ترشح بزاق را ددر سگ ایجاد می کند.اگر غذا با صدای زنگ(محرک خنثی)همراه شود،بعد از مدتی صدای زنگ هم می تواند پاسخ بزاق را ایجاد کند.واتسون             می خواست ببیند که آیا شرطی سازی کلاسیک،در مورد رفتار کودکان نیز کاربرد دارد.او در یک آزمایش،به کودک ۱۱ ماهه ای به نام آلبرت ،یاد داد که از محرکی خنثی که موش سفیدی بود ،بترسد.او برای این کرار ،موش سفید (محرک خنثی) را با صدای بلند(محرک بازتابی) ،که به صورت طبیعی بچه را می ترساند،همراه کرد.آلبرت کوچولو که با دیدن موش سفید،خوشحال می شد و دستش را دراز می کرد تا او را بگیرد ،بعد از انجام دادن آزمایش ،از او ترسید و گریه می کرد.واتسون بر مبنای آزمایشاتی شبیه به این نتیجه گرفت که محیط،نیرویی برتر در رشد کودک است.او معتقد است که بزرگسالان،با کنترل دقیق رابطه ی محرک پاسخ،می توانند رفتار کودک را به هر صورتی که می خواهند شکل دهند.نوع دیگر رفتار گرایی،شرطی سازی کنشگر اسکینر است.طبق این دیدگاه،رفتار می توانند از طریق تقویت کننده ها افزایش و از طریق تنبیه ،کاهش یابند.

طبق نظر اسکینر اگر رفتارهایی که کودکان انجام می دهند،تقویتی مثل توجه پدر و مادر را به دنبال داشته باشند،آن رفتارها افزایش پیدا می کنند و اگر با تنبیه یا عصبانیت والدین همراه باشند،کاهش می یابند.اسکینر نیز مانند ثرندایک ،بر نقش پیامد عمل تاکید می ورزید.به عبارت دیگر ،هنگامی که اعمال ما پیامد های مثبت داشته باشند،آن ها را تکرار می کنیم و وقتی این پیامد ها منفی باشند ،از انجام دوباره ی آن اجتناب می نماییم.از آن جایی که اسکینر با مطالعه ی فرایند های ذهنی موافق نبود،بررسی مفاهیم ذهنی را موجه نمی دانست و بیشتر بر یک نوع یادگیری و آن هم شرطی سازی کنشگر تاکید می ورزید.به همین علت نظریه ی اسکینر علی رغم ماهیت بسیار علمی آن ،گاهی مورد اعتراض روان شناسی چون راجرز،مازلو و بندورا قرار گرفته است.

یادگیری اجتماعی:روان شناسان سریعا به این موضوع علاقه مند شدند که آیا رفتار گرایی می تواند رشد رفتار اجتماعی را دقیق تر و موثر از مفاهیم مبهم نظریه ی روان کاوی توجیه کند؟این موضوع منجر به پیدایش نظریه ی یادگیری اجتماعی شد.نظریه پردازان یادگیری اجتماعی ،بر اساس اصول شرطی سازی که قبلا به وجود امده بود ،دیدگاه های گسترده ای را در مورد نحوه ی فراگیری پاسخ های جدید توسط کودکان و بزرگسالان پیشنهاد کردند.به تدریج چند نوع نظریه ی یادگیری اجتماعی پدیدار شد.

آلبرت بندورا با تاکید قابل توجهی که بر نقش عوامل شناختی داشت،تا حدودی خلاء موجود در رفتار گرایی کلاسیک را جبران کرده است.بندورا همگام با اسکینر معتقد است که رفتار و شخصیت آدمی اکتسابی است،یعنی بر اثر یادگیری شکل می گیرد.به اعتقاد بندورا انسان موجودی اجتماعی است و رفتار او باید در پرتو روابط اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد.انسان دارای ظرفیت های اجتماعی وسیعی است و میتواند درباره ی ارتباط میان رفتار و پیامد های آن بیندیشد و آن ها را پیش بینی و ارزیابی کند.در دیدگاه بندورا،برخلاف دیدگاه رفتار گرایان کلاسیک ،انسان صرفا دریافت کننده ی رویدادهای محیطی نیست،بلکه فعالانه تجارب گذشته و زمان حال را تعبیر و تفسیر می کند و بر اساس آن دست به پیش بینی می زند.همچنین هر انسانی دارای نظام خود نظم بخشی است که با استفاده از آن ،اعمال و رفتار خود را ارزیابی می کند.این ارزیابی بر عملکرد و محیط زندگی وی اثر می گذارد.

تاکید بندورا بر اهمیت عوامل شناختی در مفهوم یادگیری مشاهده ای وی توضیح داده شده است.به اعتقاد او یادگیری صرفا محدود به شرطی شدن رفتار یا آزمایش و خطا نیست.یادگیری های پیچیده انسان غالبا از طریق مشاهده ی مستقیم رفتار دیگران مانند والدین،همسالان ،معلمان و نیز صحنه های فیلم و کارتون شکل می گیرد.در این نوع یادگیری،یادگیرنده مشخصا درگیر آزمایش و خطا نیست.بندورا این سوال را مطرح می کند که اگر یادگیری محدود به آزمایش و خطا باشد چگونه می توان اکتساب رفتارهایی چون رانندگی ،شنا ،جراحی ،روان درمانی و بروز رفتارهای تازه را توجیه کرد؟بعضی مواقع برای پیشگیری از خطرهای ناشی از آزمایش و خطا این رفتار ها از طریق مشاهده ی افراد سرمشق،مطالعه کتاب های داستان یا حتی شنیدن دستورالعمل فرا گرفته می شود.

بندورا معتقد بود که سرمشق گیری که به تقلید یا یادگیری جایگزینی هم معروف است،مبنای مهمی برای رشد است.در این نوع یادگیری،فرد یادگیرنده به صورت نمادین خود را به جای الگو قرار می دهد و همزمان تجربه ی او را می آموزد.به اعتقاد بندورا ما در خلال زندگی در معرض الگوهای مختلفی قرار می گیریم.او اعتقاد ندارد که انسان به صورت منفعل به رویدادهای محیطی پاسخ دهد.هر انسان با استفاده از قابلیت های شناختی،محیط خود را تحت تاثیر قرار می دهد و آگاهی او از تاثیری که می تواند روی محیط داشته باشد،متقابلا بر رفتار و انتظارات او اثر می گذارد.بندورا تعامل چند جانبه ی میان فرد،محیط و رفتار را جبر گرایی تقابلی نامیده است.از میان این سه عامل، فرد یا متغیرهای فردی بیشترین اهمیت را دارند.به عبارت دیگر این فرد است که شخصا معیارهایی را برای رفتارهای خود تعیین می کند.

در واقع الگوی کودکان از طریق مشاهده ی رفتار دیگران و تقلید رفتارهای آن ها،بسیاری از رفتارهای الگو را یاد می گیرند.مثلا موزادی که بعد از کف زدن مادرش،این کار را انجام می دهد و یا کودکی که همبازی خود را درست به همان صورتی که در خانه تنبیه شده است کتک می زند و نوجوانی که مثل همکلاسی هایش لباس       می پوشد،همگی یادگیری مشاهده ای را آشکار می سازد.بعدها بندورا بر اهمیت شناخت و تفکر هم در انسان تاکید کرد و نظریه خود را شناختی – اجتماعی نامید.یعنی کودکان از طریق پسخوراند ارزش اعمال خودشان «معیارهای شخصی» برای رفتار و «احساس کارایی شخصی» را پرورش می دهند.به عبارت دیگر،بازخوردی که دیگران به رفتارهای کودکان می دهند باعث شکل گیری احساس کارایی شخصی برای کودکان می گرددبه عبارت دیگر کودکان به تدریج در تقلید سخت گیر تر می شوند و بر اساس تحسین این شناخت ها،پاسخ هایی را در موقعیت های خاص،هدایت می کنند.مثلا وقتی پدری به فرزندش می گوید:«خوشحالم از این که فعالیتی سخت ،اما مهم را ادامه داده ام و به نتیجه ای مثبت رسیده ام« ارزش استقامت را به او یاد می دهد و وقتی به او می گوید»می دانم که می توانی به خوبی ان تکلیف را انجام دهی »او را به استقامت ترغیب می کند.بنابراین زمانی که افراد،نگرش ها،ارزش ها و اعتقاداتی را در مورد خودشان فرا می گیرند ،یادگیری و رفتار خود را کنترل می کنند.

محاسن و معایب نظریه های رفتار گرایی و یادگیری اجتماعی:رفتار گرایی و نظریه ی یادگیری اجتماعی در بسیاری از موارد در درمان مشکلات عاطفی و رفتاری موثر بوده اند.اما روش های آن ها با هم تفاوت دارد.مثلا با توجه به نظریه رفتار گرایی،روش هایی مثل تحلیل رفتار کاربردی(applied behavior analysis) به کار برده می شود.در این روش ها برای از بین بردن رفتارهای نا خوشایند و افزایش دادن پاسخ های جامعه پسند،شرطی سازی را با سرمشق گیری ترکیب می کنند.این روش برای برطرف کردن انواع مشکلات در کودکان و بزرگسالان مثل پرخاشگری،تاخیر در زبان اموزی و ترس های شدید به کار رفته است.

با این حال ،سرمشق گیری و تقویت،اطلاعات کاملی را مورد رشد ارائه نمی دهد.در واقع ،رفتار گرایی و نظریه ی یادگیری اجتماعی در مورد تاثیرات محیطی،دیدگاه محدودی را ارائه می دهند.البته،بندورا با تاکید بر شناخت و در نظر گرفتن نقش فعال برای افراد در یادگیری،در میان نظریه پردازان یادگیری اجتماعی منحصر به فرد است.از رفتار گرایی و نظریه ی یادگیری اجتماعی به خاطر دست کم گرفتن مشارکت افراد در رشد خودشان ،انتقاد شده است.

نظریه ی شناختی –رشدی پیاژه:

ژان پیاژه (۱۹۸۰-۱۸۹۶) نظریه پرداز سوئیسی،بیش از هر فرد دیگری بر پژوهش در مورد انسان ها تاثیر گذاشت.پژوهشگران آمریکای شمالی در سال ۱۹۳۰ با مطالعات پیاژه آشنا بودند اما تا سال ۱۹۶۰ به آن توجه زیادی نداشتند،چرا که دیدگاه های پیاژه با رفتار گرایی حاکم بر آمریکا در قرن بیستم مغایرت داشت.پیاژه باور نداشت که کودکان منفعل باشند و دانش ها به صورت تقویت شده به آن تحمیل گردد.او نظریه های شناختی رشد را مطرح کرد.او در نظریه های خود ۴ مرحله ی رشد را مطرح می کند و معتقد است که کودکان با دستکاری محیط،فعالانه به ساختن دانش می پردازند و رشد شناختی آن ها به صورت مرحله ای است.

خدمات و محدودیت های نظریه پیاژه:دیدگاه شناختی –رشدی پیاژه،حوزه ی مطالعات رشد را متقاعد ساخت که کودکان آموزنده های فعالی هستند که ذهنشان از سازه های غنی دانش برخوردار است.پیاژه علاوه بر این که آگاهی کودکان از دنیای مادی را مورد بررسی قرار داد،مراحل مطرح شده توسط او،پژوهش های زیادی را در مورد برداشت کودکان از خودشان،دیگران و روابط انسان به دنبال داشت.از لحاظ کاربردی نظریه پیاژه به تحول فلسفه و برنامه های آموزشی کمک کرد،چرا که او بر یادگیری اکتشافی ( discovery learning) و تماس مستقیم با محیط تاکید می کرد.

انتقاداتی که از پیاژه شده است،از پژوهش هایی به دست آمده که نشان می دهد پیاژه،مهارت های نوباوگان و کودکان پیش دبستانی را دست کم گرفته است.زمانی که به کودکان کوچک تکلیف هایی داده شود که از لحاظ دشواری رتبه بندی شده اند،به نظر می رسد که درک آن ها از آنچه که پیاژه می پنداشته است،بسیار بیشتر است.همچنین تحقیقات نشان می دهد که عملکرد کودکان در مسائل پیازه ای می تواند با آموزش دادن بهبود یابد.این یافته ها،فرضیه ی پیاژه را مبنی بر این که یادگیری اکتشافی و نه آموزش بزرگسالان بهترین راه برای پرورش رشد می باشند،به چالش می کشد.پیاژه معتقد است که تغییرات شناختی مهمی بعد از نوجوانی روی       نمی دهد.پژوهشگران عمر با این نتیجه گیری های پیاژه مخالفند.

دیدگاه های نظری جدید:

مرتبا روش های تازه ای برای آگاهی از فرد در حال رشد ایجاد می شوند که دستاوردهای نظریه های پیشین را زیر سوال می برند و آن ها رابهبود می بخشند،این روزها رویکرد و پژوهش های جدید،آگاهی ما را از عمر گسترش   می دهد.

رویکرد پردازش اطلاعات (خبر پردازی):

در دهه ی ۱۹۷۰،پژوهشگران از رفتار گرایی سرخورده شدند و از تلاش برای تایید دیدگاه های پیاژه نیز مانوس گشتند.آن ها به رویکرد جدیدی به نام «پردازش اطلاعات»(خبر پردازی) روی اوردند.الگوی اصلی روان شناسان پردازش اطلاعات از انقلاب رایانه تاثیر پذیرفت و همزمان با پیشرفت تکنولوژی ،رویکرد فوق پیشرفت های زیادی کرد.در اواسط دهه ی ۱۹۵۰،نظریه پردازانی مانند آلن نیوول و هربرت سیمون ذهن آدمی را با ابتکار حیرت انگیز که «مغز الکتریکی» نامیده می شد،مقایسه کردند.

سیمون و همکاران وی اعتقاد داشتند که ذهن و رایانه،هر دو ابزار هایی هستند که برای اندوزش،بازاریابی و تحلیل اطلاعات ظرفیت محدودی دارند.به طور کلی می توان رایانه را متشکل از دو بخش سخت افزار (کل دستگاه)ونرم افزار (برنامه رایانه) دانست.در قیاس با رایانه،روان شناسان خبر پرداز معتقدند که ،مغز دستگاه عصبی و گیرنده های حسی ،سخت افزار هستند و مهارت هایی مانند حافظه،دریافت و سازماندهی اطلاعات نرم افزار هستند.در این رویکرد ذهن انسان مانند کامپیوتری در نظر گرفته می شود که اطلاعات در ان جریان پیدا می کنند.اطلاعات از زمانی که به حواس ارائه می شوند (مرحله ی درون داد )تا زمانی که به پاسخ های رفتاری ایجاد می شوند (مرحله ی برون داد) به طور کامل کد گذاری شده،تغییر شکل و سازمان می یابند.پژوهشگران پردازش اطلاعات،برای ترسیم مراحلی که افراد برای حل کردن مسائل پشت سر می گذارند،از نمودار گردشی استفاده می کنند.نظریه پردازان خبر معتقدند که کودکان سنین مختلف در حل مساله ،مهارت های کیفی خاصی دارند .ولی معتقد نیستند که توانایی های کیفی آن ها صرفا مختص به دوره ی خاصی باشد.آن ها بر خلاف پیاژه معتقدند که کودکان در یک مقطع سنی ،ممکن است در بعضی مهارت ها ی پیشرفته و در بعضی مهارت های ضعیف باشند،به عبارت دیگر این روان شناسان،در هر مقطع سنی،مهارت های مختلفی را در نظر می گیرند اما پیاژه،برای هر دوره از رشد شناختی،مهارت های خاصی را در نظر می گیرد.مدل های گوناگون پردازش اطلاعات وجود دارند.برخی از این مدل ها خیلی محدود هستند ،زیرا مهارت خود را در یک یا چند تکلیف دنبال می کنند.الگوهای دیگری ،سیستم های شناختی انسان را به صورت یک کل در نظر می گیرند واز این الگوهای کلی به عنوان راهنمایی برای پرسیدن سوال های در مورد تغییرات سنی در تفکر استفاده می کنند.سوال هایی مثل:

  • آیا توانایی کودک در جستجوی محیط برای یافتن اطلاعات لازم جهت حل کردن یک مساله،با بالا رفتن سن منظم تر و برنامه دار می شوند؟
  • کودکان پیش دبستانی در مقایسه با کودکان دبستانی و بزرگسالان،چه مقدار اطلاعات جدید را در حافظه می توانند نگه دارند؟
  • چرا سرعت پردازش اطلاعات در افراد سالخورده کند تر از افراد جوان است؟
  • آیا افت حافظه در سنین پیری در برخی تکالیف مشاهده می شود یا در تمام تکالیف؟

پردازش اطلاعات مانند نظریه ی شناختی –رشدی پیاژه افراد را به صورت موجوداتی فعال و معقول در نظر می گیرند که در پاسخ به درخواست های محیطی تفکر خود را تغییر می دهند اما بر خلاف پیاژه مراحل رشد وجود ندارد بلکه فرایندهای فکر،توجه،حافظه،راهبردهای برنامه ریزی و غیره در تمامی سنین مشابه فرض می شوند ولی به درجات کمتر یا بیشتر آشکار می شوند.

نظریه پردازان خبر پردازی،شناخت را به عنوان فعالیتی کاملا پیچیده در نظر می گیرند.آن ها رشد ذهنی را از طریق مطالعه ی رشد مهارت های پردازش شناختی مثل توجه ،ادراک،دریافت،یادگیری،تفکر،یاداوری،ارزش یابی،استنتاج و فراشناخت بررسی می کنند.بنابراین در رویکرد پردازش اطلاعات رشد به صورت پیوسته و نه مرحله ای در نظر گرفته می شود.

مهمترین امتیاز رویکرد پردازش اطلاعات این است که از روش های پژوهشی دقیق برای بررسی شناخت استفاده کرده است،لذا در زمینه ی اموزش و پرورش کاربرد فراوانی دارد.نقطه ضعف این رویکرد این است که اطلاعات به دست آمده ،عمدتا در موقعیت های آزمایشگاهی مصنوعی حاصل شده اند و جنبه هایی از شناخت نیز مثل خلاقیت و تخیل در این رویکرد کلا نادیده گرفته شده است.

اغلب مدل های کلی سیستم پردازش اطلاعات ،ذهن انسان را به سه قسمت اصلی تقسیم می کنند:

۱-حافظه ی حسی

۲-حافظه ی کوتاه مدت

۳-حافظه ی بلند مدت

زمانی که اطلاعات هر قسمت وارد می شود،می توانیم با استفاده از راهبردهای ذهنی روی آن ها عمل کنیم و آن ها را تغییر دهیم.بدین ترتیب تفکر خود را کارآمد تر کرده و احتمال نگهداری اطلاعات را افزایش می دهیم.«حافظه ی حسی» اطلاعات بدست آمده از طریق حواس مثل دیدنی ها و شنیدنی ها را مستقیما بازنمایی می کند و آن ها را برای مدت کوتاهی ذخیره می کند.در صورتی که به اطلاعات خاصی توجه شود،این اطلاعات به مرحله ی بعدی پردازش اطلاعات یعنی حافظه ی کوتاه مدت انتقال پیدا کنند.حافظه ی فعال یا کوتاه مدت بخش هشیار سیستم ذهنی ماست.در این قسمت از ذهن،ما فعالانه روی اطلاعات محدودی کار می کنیم و از راهبردهای مختلفی استفاده می کنیم تا بتوانیم اطلاعات را به سومین بخش ذهن یعنی حافظه ی بلند مدت انتقال دهیم.حافطه ی بلند مدت شالوده ی دانش همیشگی ماست و گنجایش آن نامحدود است.در واقع ما اطلاعات خیلی زیادی را در حافظه یبلند مدت ذخیره می کنیم به طوری که گاهی در بازیابی آن دچار مشکل می شویم.برای کمک به بازیابی ،درست مثل همان کاری را که برای حافظه ی فعال انجام می دهیم،از راهبردها استفاده می کنیم.اطلاعات در حافظه ی بلند مدت بر اساس محتویاتش طبقه بندی شده اند،درست مثل قفسه بندی کتابخانه که کتاب ها در آن بر اساس محتویاتش طبقه بندی شده اند.

پژوهشگران پردازش اطلاعات بر این باورند که ساختار اساسی سیستم ذهنی در سراسر ذهن بر همین منوال است،اما گنجایش سیستم یعنی اطلاعاتی که می تواند نگهداری و پردازش شود با افزایش سن بیشتر شده و تفکر پیچیده تر را ممکن می سازد.گرچه افزایش توانایی پردازش اطلاعات تا اندازه ای به علت رشد مغز است،بهبود راهبردهای مثل توجه کردن به اطلاعات و طبقه بندی بهتر آن ها نیز به مقدار زیادی در آن دخالت داردرورش این راهبرد در ۲ سال اول زندگی گسترش می یابد.یکی از معروف ترین نمونه های دیدگاه خبر پردازی،الگوی عملکرد حافظه است که در سال ۱۹۶۸ توسط اتکینسون و شیفیرین ارائه شده است.نمودار این دیدگاه به صورت زیر است:

     
   
پاسخ ها

(بازشناسی با یادآوری)

 
 
حافظه ی دراز مدت.مخزن دائمی و اطلاعات و اگاهی و خاطره های گذشته و راهبردهای پردازش اطلاعات

اندوزش

فرایندهای کنترلی نظارتی تنظیم و اجرای هر مرحله از پردازش اطلاعات

بازیابی

همان طور که در شکل می بینیم،این الگو شامل سه بخش حافظه حسی،حافظه ی کوتاه مدت و حافظه ی دراز مدت است که هر یک در ثبت اطلاعات و پردازش آن نقش دارند.برای یادگیری و یاد سپاری وقایع،اولین گام رمز گردانی اطلاعات است که با کمک آن اطلاعات دریافتی از حافظه حسی به حافظه ی کوتاه مدت و سپس به حافظه ی دراز مدت منتقل می شود.سپس این اطلاعات به شکل مناسبی برای اندوزش سازمان دهی می شوند.پس از فرایند اندوزش،فرد باید بتواند اطلاعات ثبت شده را بازیابی کند.به طور مثال اگر فرد بخواهد پاسخ یک سوال چهار گزینه ای را بدهد،به عمل بازشناسی می پردازد.اما در صورتی که بخواهد واقعه ای را به یاد آورد(مثلا سال تولد رئیس جمهور)،باید به حافظه ی خود مراجعه کند،در این جاست که فرایند یادآوری مطرح است.

به طور کلی در رویکرد پردازش اطلاعات یا خبر پردازی،رهیافت هایی مانند ادراک ،فراحافظه (اگاهی از نحوه ی عملکرد حافظه)،استنتاج،ارزشیابی و در نهایت کاربرد قواعد و فرایند های نظارتی مطرح می شوند.این راهبردها عملکردی هماهنگ و یکپارچه دارند(شبیه یک ارکستر)،ولی می توان عملکردهای مختلف هر کدام را تفکیک کرد و به صورت جداگانه مورد بررسی قرار دارد.مثلا اگر کودک یا نوجوانی نتواند از عهده ی حل مساله برآید رویکرد پردازش اطلاعات دلایل زیر را برای آن در نظر می گیرد:

۱-مشکل او از عدم توجه کافی به جنبه های مربوطه ،ریشه گرفته است.

۲-او توان ان را ندارد که اطلاعات را در حافظه ی کوتاه مدت خود با صرف زمان مناسب نگهداری کند.

۳-مشکل او نداشتن اطلاعات کافی یا عدم درک درست مساله است.

۴-مشکل وی مربوط به عدم درک قواعد و کاربرد آنهاست یا شاید در مواجهه با مساله ی مورد نظر از فرایند های نظارتی لازم برخوردار نیست،مثلا از نحوه ی عملکرد فرایند های شناختی خود و کنترل آن ها آگاهی لازم ندارد.

بنابراین در رویکرد پردازش اطلاعات ،فرض بر آن است که اگر ،کودک ،نوجوان یا سالمند نتواند از عهده ی حل مسائل شناختی برآید،می توان مشکل آن ها را با ارائه آموزش های لازم و مناسب برطرف کرد.

کردار شناسی:

پایه گذار کردار شناسی،داروین است.او معتقد است که رشد هم پیوسته و هم نا پیوسته است.کردار شناسی نوین توسط لورنز و تین برگن طرح ریزی شد.آن ها از طریق مطالعاتی که روی بچه ها انجام دادند به این نتیجه رسیدند که برخی جوجه پرنده ها از هنگام تولدشان رفتار دنبال کردن را نشان می دهند که بقای آن ها را تضمین             می کند.این الگو نقش پذیری نام دارد.

الگوی نقش پذیری،تضمین می کند که جوجه ها،کنار مادر تغذیه می شوند و از خطرات مصون می مانند.نقش پذیری در دوره ی محدود از رشد وجود دارد و چنانچه غاز مادر،در این مدت حضور نداشته باشد و شی شبیه او حضور داشته باشدفجوجه ها به جای مادر از او نقش پذیری می کنند.مشاهدات نقش پذیری مفهوم دوره های بحرانی(critical period) را مطرح کرد.این مفهوم به زمان محدودی اشاره دارد که طی آن فرد از لحاظ زیستی امادگی دارد تا رفتارهای انطباقی خاصی را فراگیرد ولی به حمایت محیط مناسبی نیازمند است.اصطلاح دوره ی حساس(sensitive period) ،رشد انسان را از مفهوم مطلق دوره ی بحرانی بهتر توجیه می کند.دوره ی حساس مناسب ترین زمان برای ظاهر شدن توانایی های خاص است و طی ان فرد بسیار پذیرای تاثیرات محیطی است اما محدوده ی ان به خوبی محدوده ی دوره ی بحرانی تعریف نشده و در مورد آن توافق کامل ایجاد نشده است.رشد می تواند بعدا روی دهد،اما ترغیب ان در این زمان دشوارتر است.

روانکاوان بریتانیایی،جان بالبی،با الهام از مشاهدات نقش پذیری لورنزو وتین برگن،نظریه کردار شناختی خود در مورد رابطه والد-کودک مطرح کرد.او معتقد بود که رفتارهای دلبستگی نوزادان مثل لبخند زدن،غان و غون کردن،چنگ زدن و گریه کردن،علائم اجتماعی ذاتی هستند که باعث می شوند،مادر به کودک خود نزدیک شده و از او مراقبت کندوقتی که مادر نزدیک نوزاد می ماندفاین رفتارها تضمین می کند که نوزاد تغذیه خواهد شد،در امان خواهد بود و نیازهای او برای رشد سالم،تامین خواهد شد.اگرچه کردار شناسی بر علت های ژنتیکی و زیست شناختی رشد تاکید می کند،از تاثیرات یادگیری نیز غافل نشده است،چرا که انعطاف پذیری و انطباق پذیری بیشتری به رفتار می دهد.بنابراین موضوعات مورد علاقه ی کردار شناسان حیطه وسیعی را در بر می گیرند و آن ها می خواهند کل سیستم ارگانیزم محیط را بشناسند.اعتقاد کردار شناسان این است که عوامل زیست شناختی و انتخاب تکاملی رفتار،در نیمه اول زندگی اهمیت بیشتری دارند چرا که بقا،تولید مثل و فرزند پروری کارامد را تضمین می کند.وقتی که افراد پا به سن می گذارند،عوامل اجتماعی و فرهنگی در ایجاد سطح عالی عملکرد،اهمیت بیشتری دارند.

نظریه اجتماعی –فرهنگی ویگوتسکی:

در حوزه ی رشد انسان،اخیرا تحقیقات زیادی انجام گرفته است که به بافت فرهنگی افراد می پردازد.تحقیقاتی که به مقایسه ی فرهنگ ها و گروه های قومی موجود در فرهنگ ها می پردازد،ما را در مورد وجوه مشترک و تفاوت های فردی در رشد اگاه می سازد.بنابراین پژوهش های میان فرهنگی یا چند فرهنگی به ما کمک می کنند تا به مشارکت عوامل زیستی و محیطی در زمان بندی،ترتیب ظاهرشدن و تنوع رفتارهای کودکان و بزرگسالان سرو سامان دهیم.در گذشته،مطالعات میان فردی روی تفاوت های فرهنگی گسترده در رشد تاکید می کردند.

برای مثال روی این موضوع مطالعه می کردند که آیا کودکان یک فرهنگ از نظر رشد حرکتی،از کودکان دیگر پیشرفته تر هستند یا در تکلیف عقلانی بهتر از آن ها عمل می کنند؟اما این رویکرد ما را وادار می کند تا به غلط نتیجه بگیریم که یک فرهنگ در تقویت رشد ،برتر است در حالی که فرهنگ دیگر ناقص است.این رویکرد به ما کمک نمی کند تا بفهمیم چه تجربه هایی به تفاوت های فرهنگی در رفتار کمک می کنند.

روان شناسان روسی،لوو ویگوتسکی،به بررسی رابطه شیوه های خاص فرهنگی با رشد پرداخته است.دیدگاه او نظریه اجتماعی –فرهنگی نامیده می شود.طبق این نظریه،فرهنگ ها،ارزش ها،اعتقادات،سنت ها و مهارت ها ی یک گروه اجتماعی به نسل بعدی منتقل می شود.او معتقد است که رشد پیوسته است اما از فرهنگی به فرهنگ دیگر فرق می کند و همه کودکان مراحل یکسانی را نمی گذرانند.

به عقیده ویگوتسکی تعامل اجتماعی به ویژه گفتگوهای یاری بخش با اعضای آگاه تر جامعه،برای این که کودکان شیوه های تفکر و رفتاری را یاد بگیرند که فرهنگ جامعه را می سازد،بسیار ضروری است.ویگوتسکی معتقد بود که وقتی بزرگسالان و همسالان خبره تر،به کودکان کمک می کنند تا فعالیت های را یاد بگرند که از نظر فرهنگی با معنی هستند،ارتباط بین آن ها جزئی از تفکر کودکان می شود.بعد از این که کودکان،ویژگی های مهم این گفتگو ها را درونی می کنند،می توانند برای هدایت کردن رفتار و اعمال خودشان و فراگیری مهارت های جدید از زبان درونی خودشان استفاده کنند.

نظریه ویگوتسکی به ویژه در مطالعه ی رشد شناختی با نفوذ بوده است.اما رویکرد ویگوتسکی با رویکرد پیاژه کاملا فرق دارد.پیاژه آموزش مستقیم والدین را با اهمیت نمی دانست و بیشتر روی تلاش های فعال و مستقل کودکان برای با معنی کردن دنیایشان تاکید می کرد.ویگوتسکی با پیاژه موافق بود که کودکان،موجودات فعال و سازنده ای هستند،اما بر خلاف پیاژه رشد شناختی را به صورت فرایند میانجی اجتماعی در نظر می گفرت.بدین معنی که کودکان به حمایت بزرگسالان و همسالان نیازمندند.یکی دیگر از مفاهیم مطرح شده توسط ویگوتسکی «منطقه مجاور رشد» یا پتانسیل رشد می باشد.این مفهوم به تکالیفی اشاره می کند که کودک به تنهایی نمی تواند انجام دهد اما با کمک افراد ماهرتر(بزرگسالان یا کودکان بزرگتر)می تواند آن ها را انجام دهد.

محاسن و معایب نظریه ویگوتسکی:اگرچه پژوهش هایی که از نظریه ویگوتسکی الهام گرفته اند،بیشتر روی کودکان تمرکز دارند،اما دیدگاه او در مورد سنین مختلف کاربرد دارد.آنچه که در نظر ویگوتسکی اهمیت دارد،بر این مساله است که فرهنگ ها،تکالیفی را برای اعضای خود انتخاب می کنند که تعاملات اجتماعی خاصی را ایجاب می کند و در نتیجه ،مهارت هایی را به بار می آورند که برای موفقیت در یک فرهنگ خاص ضروری هستند.مثلا برزیل،کودکان شکلات فروش،با این که تحصیلاتی ندارند،در اثر خریدن شکلات از عمده فروش ها و چک و چانه زدن با آن ها و مشتریان،در خیابان های شهر،توانایی ریاضی پیشرفته ای را فرا می گیرند.

انتقادی که بر ویگوتسکی وارد شده است،این است که تاکید او بر فرهنگ و تجربه ی اجتماعی،باعث شده است که او جنبه ی زیستی رشد را نادیده بگیرد.گرچه او بر اهمیت زیست شناسی واقف بوده است اما در مورد نقش وراثت و رشد مغز در تغییر شناختی،کمتر سخن گفته است.همچنین تاکید او بر انتقال اجتماعی دانش،نشان می دهد که او کمتر از سایر نظریه پردازان،بر توانایی کودکان در شکل دادن رشد خودشان تاکید کرده است.پیروان جدید فرد و جامعه نقش برابر قائلند.

گشتالت و گشتالت درمانی چیست؟(2)

گشتالت ­درمانی یا تمرکز­درمانی؟!
معمولا گشتالت­درمانی به تمرکزدرمانی نیز معروف است. زیرا هدفش آن است که به فرد کمک کند تا به تجربه­اش از طریق آگاهیش بیفزاید و تجارب و تلاش‌های ناکام­کننده­ای که این آگاهی را سد و متوقف می­کنند، واقف شود. جنبه دیگر تمرکز آن است که فرد روابط بین شکل و زمینه را توسعه می­دهد، به‌طوری که بتواند توجه کاملش را به شکل یا هیئت اصلی معطوف دارد و هر چیز دیگری را در زمینه رها کند. در شیوه درمان گشتالتی، با آوردن رفتارهای اجتنابی به آگاهی، سعی می­شود حالت عدم تعادل به تعادل برگردانده شود. هدف آن است که فرد هر چه بیشتر با محیط خود در تماس و تعامل طبیعی قرار گیرد، از عواطف و تحریک‌های ناخواسته خویش آگاهی یابد، با خود و با محیط واقعی کاملا در تماس قرار گیرد و کلیت ارگانیزم او حفظ شود. اساس درمان گشتالتی توجه به زمان و موقعیت موجود و کسب حداکثر آگاهی است. در سایه وجود آگاهی، فرد می­تواند براساس اصل سالم گشتالت عمل کند، یعنی مهمترین موقعیت یا کار ناتمام را تشخیص دهد و با آن برخورد اصلاحی داشته باشد. موقعیت ناتمام یا کار و امر ناتمام، همان نیازهای ارضانشده­ای هستند که گشتالت‌های ناقص را تشکیل می­دهند. موقعیت‌ها و امور ناتمام معمولا نیرو و فشار زیادی وارد آورده و رفتار خود را شدیدا تحت­تاثیر قرار می­دهند.

پدیده ی فای چیست؟

پیروان این نظریه که از شناخت شناسی فلسفی بهره ی فراوان برده اند، با دقتی در خور تحسین آزمایشهایی انجام داده اند که به عنوان ابزار مطمئنی در خدمت اثبات ادعای گشتالت، یعنی ادراک کُل عمل می کند. جنبش گشتالت در بُعد علمی و آزمایشگاهی، با بررسیهای ورتایمر (۱۹۱۲) درباره ی پدیده ی «فای» آغاز می شود. ورتایمر با استفاده از وسایلی چون «استروبوسکوپ» و «تکیس توسکوپ»  دست به یک سلسله آزمایشهایی درباره ی «توهم حرکت» زد (آزمودنیهای او عبارت بودند از کوهلر، کافکا و همسر کافکا). آزمایش بدین ترتیب بود که ورتایمر ابتدا دو نقطه ی نورانی را به طور پی در پی و در یک فاصله و با شرایط مشخص از هم، به نقاط الف و ب فرا می تاباند؛ یعنی شدت نور، فاصله ی زمانی بین روشن و خاموش شدن نقاط و فاصله ی مکانی بین آنها تنظیم می شود و زمانی می رسد که دیگر فرد در پرده ی مقابل، دو نقطه ی نورانی نمی بیند، بلکه خطی را می بیند که در طول پرده در حرکت است. آنچه در پرده ی سینما می گذرد، در واقع، توهمی است که وضعیت آن به آزمایش فوق شبیه است.
در چنین آزمایشهایی، یک زمان بهین  برای وضعیتهای مشاهده ی حرکت وجود دارد که در آن زمان، فرد بروشنی تنها حرکت را می بیند؛ بدون آنکه رنگ یا شکل آن را ادراک کند. این یک پدیده ی حرکت محض است که ورتایمر آن را حرکت پدیداری یا پدیده ی فای می نامد.
او در توضیح آن نوشت:… «فای» نشانگر چیزی است که خارج از ادراک موقعیتهای «الف» و «ب» و آنچه در بین «الف» و «ب» رخ می دهد، وجود دارد. در این آزمایش، اگر فاصله ی بین نماها از زمان بهین کوتاهتر شود، یا به عبارت دیگر، نرخ ارائه متناوب نقاط نورانی سرعت بیشتری بیابد، پدیده ی فای از بین می رود. در این حالت، مشاهده گر به جای ادراک حرکت محض فقط دو نقطه ی نورانی خواهد دید.
در این آزمایش و آزمایشهای مشابه دیگر، معیارهای گوناگونی کشف شد. برای مثال، تکرار آزمایش نشان داد که پدیده فای در اوضاع مناسب، برخلاف موقعیت، شکل، رنگ و خود شیء، همیشه ظاهر می شود. ورتایمر می نویسد: ثابت شد که رسیدن به تعداد زیادی آزمودنی و آزمایش بر همه ی آنها ضروری نیست، چرا که بدون تردید، پدیده های خاص در همه ی موارد، به طور خودکار، بدون ابهام و به اجبار ظاهر می شوند.
اهمیت تاریخی کشف پدیده ی فای در این واقعیت است که این پدیده از نظر آزمایشی و تجربی ثابت می کرد که «کل» را نمی توان به عناصر ساده ی حسی تجزیه کرد.

فنون گشتالت درمانی:
برخلاف درمان های انسان گرا و وجودی که فنون اندکی در آنها به چشم می خورد، گشتالت درمانی به واسطه ی تأکیدی که بر فنون دارد شهرت یافته است. در ادامه بخشی از شیوه های کنونی گشتالت را توصیف می کنیم:

۱ـ زبان من : I-Language
دراین فن به درمانجو کمک می شود تا مسئولیت زندگی حال و آینده خود را به عهده بگیرد و لذا درمانگر به او می آموزد که زبان «او» یا «آن» را به زبان «من» تغییر دهد.
این تغییر ساده در زبان علاوه بر تشویق بیمار به قبول احساسات و رفتار خویش، احساس بیگانگی بیمار نسبت به جنبه هایی از وجود حقیقی خود را کاهش می دهد. این فن به بیمار کمک می کند تا خود را موجودی فعال بداند نه بی اختیار، و خود را فردی گشوده و جستجوگر و طالب بداند نه شخصی که رفتارش تماماً به دست رویدادهای بیرونی تعیین می شود.

۲ـ صندلی خالی : the empaty chair
در این فن، درمانجو ابتدا به فراکنی می پردازد و بعد با همان احساس فرافکنده یا با یک شخص، شیء یا موقعیت به گفتگو می پردازد. برای مثال، اگر بیماری گریه می کند، گشتالت درمانگر ممکن است از بیمار بخواهد تصور کند که این اشک ها روی یک صندلی خالی در برابرش نشسته اند و بعد با این اشک ها صحبت کند. این شگرد ظاهراً در اغلب موارد به آدمی کمک می کند تا با احساسات خویش مواجه شود. در حقیقت، تصور می رود که اگر به جای چنین کاری از شخص بخواهیم راجع به اشک هایش سخن بگوید، وی را تشویق کرده ایم تا حتی نسبت به سابق نیز فاصله بیشتری از احساسات خود بگیرد ـ نکته ای که به نظر گشتالت درمانگر مانع بهزیستی روانی است.

۳ـ فرافکنی احساسات : projection of feeling
در این فن که بصورت گروهی اجرا می شود، درمانگر افراد را دو به دو رو به روی هم قرار می دهد و از آنها می خواهد که چشم هایشان را ببندند و به کسی که دلبستگی عاطفی فراوانی نسبت به او دارند، فکر کنند. درمانگر آنها را تشویق می کند که بر احساساتی که نسبت به آن شخص دارد تمرکز کنند. بعد، همگی چشمهایشان را می گشایند و به طرف مقابلشان نگاه می کنند. پس از مدت کوتاهی به آنان گفته می شود مجدداً چشم های خود را ببندند و این با به یک موضوع خنثی مثلاً یک مسئله ریاضی، فکر کنند. سپس آنها مجدداً چشمان خود را باز می کنند و به طرف مقابل می نگرند. سرانجام از آنان پرسیده می شود که آیا در این دو موقعیت از لحاظ نوع احساسی که نسبت به طرف مقابل داشته اند تفاوت چشمگیری بوده است یا خیر. هدف از این تمرین عبارت از اغراق در چیزی که تصور می رود در تمامی تعامل های اجتماعی ما حضور دارند، یعنی داخل شدن احساسات ما به درون وقایعی که در هر لحظه خاص رخ می دهد.

۴ـ توجه به علایم غیر کلامی : Attending to nonverbad cuses
تمام درمانگران به علایم و اشارات غیر کلامی و فرازبانی مراجع توجه می کنند. علایم غیر کلامی عبارتند از: حرکات بدن، تجلیات چهره، حرکات بیانگر و نظایر آن.
نشانه های فرازبانی عبارتند از: آهنک صدا، سرعت بیان کلمات و سایر مؤلفه های قابل سمع گفتار که در زمره ی محتوای آن گفتار قرار ندارد. ممکن است آدمیان آنچه را که از گلویشان خارج می شود به کمک دست یا چشم خویش نفی نمی کنند. پر از تأکید خاصی بر این علائم غیر زبانی داشت و برای آنکه دریابد درمانجو حقیقاً چه احساسی می تواند داشته باشد، عمیقاً این علائم را تحت نظر می گرفت.

۵ـ استفاده از استعاره : matephor
در خلال جلسه درمان، گشتالت درمانگرها غالباً به خلق نمایشنامه هایی غیر عادی می پردازند که باید آنها را اجرا کرد و بدین طریق مشکلی راکه به اعتقادشان درمانجو دارد، صراحت بیشتری یافته و قابل فهم تر شود.

فرآیندمشاوره ای درمان گشتالتی:
به نظر زینکر در فرآیند مشاوره ای گشتالتی انتظار می رود که:

۱) آگاهی مراجع نسبت به خود افزایش یابد، که این آگاهی از طریق تماس با محیط، احساس نیروهای متضاد، توجه و تمرکزکردن حواس بریک موضوع، بالابردن احساس بدنی، گوش دادن به توصیفهای کلامی و… حاصل می شود.

۲) مراجع بتدریج مسئولیت تجارب خود را بر عهده بگیرد و دیگران را مسئول تفکرات، احساسات و اعمال خود نداند.

۳) مهارتها و ارزشهای مورد نیاز به منظور پاسخگویی به نیازهای خود را بدون تعدی به حقوق دیگران رشد دهد.

۴) نسبت به احساسات خود آگاهی کسب کند.

۵) پس از پذیرش مسئولیت اعمال خود پیامدهای آنها را نیز بپذیرد و برای هریک از رفتارهایش اعلام قبول مسئولیت کند.

۶) تلاش کند به جای حمایتهای بیرونی به حمایتهای درونی متکی باشد.

۷) بتواند از دیگران کمک بخواهد و به دیگران نیز یاری رساند.

در رویکرد گشتالت درمانی، خودشناسی تنها از طریق درون­نگری حاصل نمی شود بلکه در عمل به­دست می آید. توجه به یک موضوع، تشخیص وجوه تمایز و تشابه موضوعهای مختلف، به تجربه درآوردن عواطف، توصیف کلامی، بررسی رفتارهای نادرست و… به رشد آگاهی می انجامد که همان آگاهی ازخود است.

کل فرآیند روان­درمانی مرکب از سه فرآیند جزئی تر است. یکی خود فرآیند درمان است که همان رابطه مراجع و درمانگر می­باشد؛ دیگری فرآیند درون بیمار است که به­وسیله علامت و نشانه های مرضی نشان داده می شود و سومی فرآیند درون درمانگر است که به فرآیند مرضی بیمار پاسخ می دهد. فرآیند درمان یا رابطه مراجع و درمانگر تنها فرآیندی است که نمی تواند وجود نداشته باشد ،بنابراین از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

به نظریونتف اگرچه درمانگردرفرآیندمشاوره به راهنمایی مراجع،ارائه تجربه ومشاهده می پردازدولی فعالیت اصلی مشاوره بعهدهمراجع است.یونتف تأکیدداردوظیفهدرمانگرایجادفضایی مناسب است که شیوهای جدید«بودن»رابه مراجع بشناساند.درمانگرگشتالتی بایدتوجه زیادی به حرکات بدنی مراجع داشته باشد،زیرانشانه های غیرکلامی اطلاعات بسیاری رادرزمینهاحساسات مراجع ابراز می دارد.صدا،حرکات،ژستهاوسایرنشانه هابیانگراحساسات واقعی مراجع هستند.علاوه براین مشاوهگشتالتی بررابطه بین الگوهای زبانی وشخصیت نیزتأکیدبسیارمی شود.الگوهای زبانی مراجع اغلب بیانگراحساسات،تفکرات ونگرشهای اوهستند.درواقع یک مشاورخوب درسخنان بی معنای مراجع دقت نمی کند،بلکه به شکل ظاهری کلمات مراجع می نگرد.

مشاوردرجریان درمان کاملاً فعال است وباقدرت واعتمادبه نفس عمل می کند،ولی ازقدرت به منظوررضای خاطرخویش استفاده نمی کندروی این اصل اشخاص محتاط،محافظه کاروکسانی که ترجیح می دهندرفتارشان فقط مبتنی برانعکاس مطلبی باشدکه مراجع اظهارداشته است وهمینطورافرادی که به تجربیات خودشان آگاه نیستند،نمی توانندبه شیوه گشتالتی انجام وظیفه کنند. درگشتالت درمانی ازتشخیص وبرچسب زدن استفاده نمی شودزیراتشخیص فرارازمشارکت درفرآیندفعال ارتباط مشاورومراجع محسوب می شود.

مشاورگشتالتی همه آن چیزهایی راکه درشخص جریان دارددقیقاًموردتوجه قرارمی دهد،یعنی هرآنچه راکه مراجع فکرمی کند،احساس می کند،انجام می دهد،بخاطرمی آورد ویابا اعضای حسی خوددریافت می کندوتمام اینهارابه منزلهداده های رفتاری درنظر می گیردتابتواندبه رویدادهای تجربی برحسب واژهای کاربردی اشاره بکندواصولی رابرای تغییرآنهاپیشنهادکند.درگشتالت درمانی مشاورازواژه«چرا» احترازمی کندبه این دلیل که فقط موجب دلیل تراشی می شودوبه فهم ودرک مشکل اصلی نمی انجامد،درصورتی که استفاده ازواژه«چگونه»موجب شناسایی رفتاروتمام وقایع جریان درمان می شود.سئوالاتی ازقبیل«اکنون چگونه نشسته ای؟»و«اکنون چگونه حرف می زنی؟»و«داری بادست راستت چه می کنی؟»ویا«اکنون صدایت چگونه است؟»به مراجع کمک می کندکه آن چیزی بشودکه هست نه آنکه چیزی بشودکه نیست ولی آرزو دارد باشد.

مشاورگشتالتی درصددایجادآرامش خاطر،حس آزادی،انعطاف پذیری درارتباط بادیگران کمک گرفتن ازنیروهای درونی برای حل مشکلات وخلاقیت درمراجع است.فردی که به عنوان مراجع به مشاورمراجعه می کنددرصددتعالی بخشیدن ارزشهای خوداست وبه بهبودکیفیت ارتباطی خود بادیگران می اندیشد.بدین منظورمراجع بایدرفتارها واعمالی راکه درصدد تغییر آن است مشخص کند،سپس با کمک مشاوربه آزمودن تجارب مختلف بپردازدونسبت به نادرستی رفتار خودآگاهی کسب کند.درطی فرآیند مشاوره،مراجع بایدبتواند توجه خودرا ازحمایتهای محیطی به سوی حمایتهای شخصی معطوف داردوزمینهبلوغ فکری رابرای خود مهیا سازد.تعامل بامحیط،آزمایش تجربه وآگاهی ازاصول مهم گشتالت درمانی هستند.

به نظرپرلز دربرخورد بامراجع باید تلاش کردتا فهمیداواز چه چیزاجتناب می ورزد.پس موقعیتی فراهم کردکه مراجع بتوانداحساسات وعواطف خودراتجربه کندوازاجتناب بپرهیزد.مراجع بایدبه آنچه درزمان حال تجربه می کندوچگونگی وقوع اجتناب درتجارب اینجا واکنون آگاهی یابد.بنابراین درمانگرباید مراجع راوادار کندکه ازحالت تنگنا ومعذوریت بگذرد،یعنی کاملاًبا آن درگیرشودبه طوری که بتوانداستعدادهای بالقوهخودش رارشدوتوسعه دهد،این کار ازطریق فراهم آوردن موقعیتهایی که مراجع ازطریق آن بتواند حالت تنگنا راتجربه کند.سپس ازطریق ناکام کردن اوانجام می گیرد،یعنی بعد ازفراهم آوردن موقعیتها بیماررا ناکام می کنیم تاباسدهاوموانع خودش وباشیوه اجتناب خویش رودررو قرار گیرد.

پولسترسه مرحله را در فرآیند مشاوره مشخص کرده است:
۱) مرحله اکتشاف: مراجع بینش واقع گرایانه وجدیددربارهخودو موقعیت خودکسب می کند.

۲) مرحله انطباق:این مرحله مستلزم شناخت مراجع نسبت به قدرت انتخاب خوداست.مراجع رفتارهای جدیدی را درمحیط حمایتی نشان می دهدوسپس این رفتارهارا به تمام موقعیتهای دیگرگسترش می دهد،درابتدا انتخاب مناسب ازجانب مراجع ممکن است ناشیانه صورت گیرد،ولی حمایت مشاوربه تدریج مهارتهای لازم رادر انطباق با مسائل ومشکلات درموقعیتهای مختلف کسب می کند.درفرآیندمشاوره،مشاور دریک سیستم حمایتی،مراجع رابه عمل و کسب تجربه باشیوهای جایگزینی ومناسب تشویق می کند.

۳) مرحلهجذب:این مرحله مستلزم این است که مراجع چگونگی تأثرگذاری برمحیط رایادبگیرد.دراین صورت مراجع احساس می کندظرفیت وتوانایی مواجه شدن بامسائل ومشکلات زندگی رادارد.دراین مرحله مراجع یادمی گیردکه چگونه شانس دریافت آنچه راکه ازمحیط نیاز داردبه حداکثربرساند.

درفرآیند مشاوره تمرین وتجربه ازاهمیت بسیاری برخوردارند.تمرین عبارت است ازبه کارگیری تکنیکهایی که مراجع رابرای مواجه با هیجانات خاص نظیر خشم آماده می سازد.تجربه نیز براثرتعامل بین مشاورومراجع ایجاد می شود.تجربه ویادگیری اساس یادگیری تجربی هستند.

زینکر جلسات درمان رابه عنوان مجموعه ای ازتجارب تلقی می کندکه راه رابرای یادگیری تجربی مراجع بازمی کنند.به نظریونتف(۱۹۹۳)درگشتالت درمانی تجربه پیش ازاین که به عنوان یک تکنیک درنظر گرفته شود جزءلاینکف فرآینددرمان است.

علی رغم این که یادگیری زمینه رابرای ایجاد تجربه مهیا می کند،تجربه فرآیندی مشترک است که مشارکت فعال مراجع رامی طلبد.تجربه شیوه ای است برای ازسرخارج کردن تعارض های درونی مراجع وکمک به اوبرای به کارگیری این تجارب درمحیط زندگی خود.تجربه مراجع راتشویق می کندکه داوطلبانه ومبتکرانه از توانایی هاوامکانات خود درجلسات درمان استفاده کند.تجربه های مشاوره گشتالتی اشکال گوناگونی دارد:

تصور موقعیتی تهدید کننده،گفتگوبین مراجع وفردی که برای اواز اهمیت برخوردار است،بیان خاطرات ووقایع دردناک زندگی، تجسم کردن تجربه های خاص زمان حال،ایفای نقش،تمرکزروی ژست ها،حالات بدنی وسایرعلائم غیرکلامی که بیانگرحالات درونی هستندوگفتگوبین جنبه های متعارض درون فرد.درخلال این تجربها مراجع احساسات همراه باتعارض هاراتجربه می کند(پولستر).

برای اینکه درفرآیند مشاوره تجارب گشتالتی مفیدواقع شوند باید موارد زیررعایت شود:
۱) مشاور می­بایست درموردزمان وملاک پایان درمان شناخت کافی داشته باشد.

۲) برای اینکه مراجع ازتجارب ایجاد شده بیشترین سودراببرد،مشاورباید دقت کافی درانتخاب زمان ایجاد تجربه داشته باشد.

۳) ماهیت تجربه به مشکلات فردوآنچه فرد تجربه می کندبستگی دارد.

۴) هنگامی که مشاور به فرهنگ مراجع توجه کافی کندوبه آن احترام بگذارد،تجارب ایجاد شده درجلسات مشاوره بیشترین کارآیی رادارند.

۵) برای ایجادتجربه نقش فعال مراجع برای خود اکتشافی ضروری است.

۶) انعطاف پذیری مشاوردراستفاده ازتکنیکها وتوجه به چگونگی پاسخهای مراجع درفرآیند مشاوره ازاهمیت بسزایی برخوردار است.

۷) تأمل مشاوردر فرآیند مشاوره،موجب درک بیشتر مراجع ازتجارب ایجاد شده می شود.

۸) مشاوربایدتکالیف مراجع رابه گونه انتخاب کندکه احتمال موفقیت اودرانجام آن وجودداشته باشد.

۹) مشاورباید تجاربی راکه برای جلسات مشاوره وخارج ازآن مناسبند شناسایی و تفکیک کند.

علی رغم اینکه پرلز اعتقادچندانی به کفکیک نداشت،تکنیکها می توانندابزارسودمندی برای کمک به مراجع درکسب آگاهی های عمیقترتجربه تعارضهای درونی،حل ناهماهنگی هاودوگانگی هاوتگمیل نیازهای ناتمام باشند.

لوتسکی وپرلزبرخی ازتکنیک هاراتوصف کرده است:
۱) تمرین گفتگو:مراجع بخشهایی ازشخصیت خودراکه متعارض اندوتجربه شده اند،انتخاب وبین آنهاگفتگو برقرار می کند.این بخشهای شخصیت شامل جزءحاکم شخصیت (فراخودیا الزامها) درمقابل جزءمطیع وپیروآن(جزءمقاوم منفعل)،حالت تهاجمی درمقابل حالت منفعل،شخصیت خوب درمقابل شخصیت رذل،مذکردرمقابل مونث ویک سلسله دوقطبیهای دیگرمی شود.ازمراجع خواسته می شودکه بین هریک ازدوقطبیهای موجودگفتگویی برقرار کندتا سرانجام به آگاهی بهتری دست یابد.

۲) دورچرخیدن:که درآن ازمراجع خواسته می شودتااگر چنانچه گفته یا احساسی دارد، درصورت تمایل دوربچرخدوآن رابه افراددیگر جلسه گوید.این تکنیک ممکن است اعمالی مثل لمس کردن، دلجویی ونوازش،مشاهده ومتوحش کردن رانیزدربرداشته باشد.

۳) موضوع ناتمام:که دراینجا هرموقع که مراجع کاریا موضوع ناتمامی داشته باشدازاو خواستهمی شودبه پایان رساندوتمام کند.

۴) مسئولیت پذیری:ازمراجع خواسته می شودمسئولیت رفتارهای خود رابپذیردوآن راباصدای بلند ابراز دارد،وبه دنبال هربیانی درباره خودش واحساساتش عبارت«… ومن مسئولیت آن رامی پذیرم»رابیاورد.مثلاًبگوید«من آگاهم که پایم راحرکت می دهم ومن مسئولیت آن رامی پذیرم»یا«من آگاهم که نسبت به دوستم احساس تنفرمی کنم ومن مسئولیت آن را می پذیرم».

۵) رازداری:مراجع یاد می گیردرازی راپوشیده نگه داردوتصور کنداگردیگران آن رابفهمندچه واکنشی نشان می دهند.دراین حالت کم کم دلبستگی اوبه این راز روشن خواهد شدواحساس گناه وشرمساری اوکشف خواهد شد.

۶) فرافکنی:وقتی که مراجع ادراکی رابیان می کندکه مؤیدیک فرافکنی است،مشاورازاومی خواهدتانقش مشخصی راکه دراین فرافکنی وجوددارد بازکند وبدین ترتیب کشمکش خودرا در این زمینه کشف کند.

۷) وارونه سازی:درآن از مراجع خواسته می شودنقش رفتاری متضادبا رفتار خودراایفا کند(مثلاًبه جای آنکه منفعل باشد،باانرژی ومهاجم باشد)تابدان وسیله باجنبه های پنهان شخصیت خودتماس حاصل کندوآنها راتشخیص دهد.

۸) تماس وعقب نشینی:تمایل طبیعی به عقب نشینی امری شناخته شده وموردقبول است ودر درمان،مراجع مجازاست که به تناسب ازعقب نشینی موقتی احساس امنیت کند.تماس وعقب نشینی،هردودر درمانمقول به نظرمی رسندومراجع ودرمانگرمطابق یک طرح مناسب وموزون به موقع ازهریک استفاده می کند،ولی استفاده مداوم پیوسته ازهریک از آنها به هیچ وجه توصیه نمی شود،چراکه تماس وعقب نشینی فقط درمواقع مناسب موردقبول است.

۹) مشاورسؤال می کند«آیامی توانی بااین احساس خودبه سرببری؟»:به هنگامی که مراجع درحالت عاطفی شدید قرار داردواحساس گیجی،یأس وناکامی شدیدمی کند،مشاوراز او می خواهد تا موقتاًبا احساس خودش بسازد ولی ادراکات وتصوراتش رابازگوکند،مشاوربه مراجع کمک می کندتا موفق شودتصور وادراکاتش رااز هم تمیز دهد.

۱۰) تکرار:دراین طرح ازمراج خواسته می شودتارفتاریابیانی راچندین مرتبه تکرار کندوحتی دربرخی مواردرفتار را به رقصی تبدیل کندویا صدا رابلندترومؤکدترکندتابدین وسیله به احساس خودآگاهی بیشتری برسد.

نتیجه اینکه گشتالت درمانی درزمینه افرادنابهنجار،تربیت گروهای حرفه ای درزمینه آگاهی درکلاس درس ودرمورد کودکان مضطرب ومراکز مراقبت کودک بکار گرفته می شود.اطلاعات حاصل ازراه خواندن نظریه وتکنیکهای گشتالت عملاًسودمند نخواهد بودواین اطلاعات باید توأم باتجربه وکارورز ونظارت دقیق باشد.استفاده ازگشتالت درمانی درموارد گروهی امری عادی است ولی اغلب به صورت مشاوره فردی دروضعیت گروهی اجرا می شود.

سوء تفاهم هایی در زمینه ی روانشناسی گشتالت:
گشتالت درمانی؛ بیشتر اوقات تصور می شود که گشتالت درمانی از روانشناسی گشتالت منشأ گرفته است، در حالی که در حقیقت چنین نیست و شباهت این دو فقط شباهتی اسمی و ترمینولوژیکی است. گشتالت درمانی را ” فردریک پرلس ” و دو نفر از همکارانش با انتشار کتابی تحت همین نام در سال ۱۹۵۱ مطرح کردند. گشتالت درمانی از نظر یک روش روان درمانی هر ارزش احتمالی که داشته باشد ، نباید تصور کرد که این روش کاربردی تکنیکی از روانشناسی گشتالت است و در چارچوب عملی آن تکامل یافته است!
مایکل ورتایمر( فرزند ماکس ورتایمر) در سال ۱۹۸۷ گفت: بین آرای پرلس و نظریه های گشتالتی هیچ گونه ارتباطی وجود ندارد.
به طور کلی باید افزود که گشتالتی ها چندان هم بی علاقه نبوده اند که از آرای آنها در امور کلینیکی استفاده شود. شاهدی برای این گفته اشاراتی است که ” ورتایمر ” در کتاب تفکر خلاق خود در مورد علاقه اش به رشته ی روان درمان شناسی کرده است. در سال های ۱۹۲۰ ورتایمر به یکی از دانشجویانش کمک کرد که در زمینه ی پارانوئیا یک نظریه ی گشتالتی ارائه کند. و این نظریه در حال حاضر هم می تواند مورد استفاده قرار گیرد.
در آخر باید گفت؛ اگرچه روانشناسی گشتالت در حال حاضر سرنوشتی چون بسیاری از مکاتب دارد و به عنوان یک مکتب جداگانه شناخته شده نیست، اما اثری که بر روانشناسی گذاشت بسیار حائز اهمیت است. به طوری که با عدم وجودش، می توانستیم روانشناسی معاصر را به گونه ای دیگر متصور شویم!

اصل همشکلی (ایزومورفیسم) چیست؟

روانشناسان گشتالت بعد از تعریف ادراک به مثابه ی «کلِ» سازمان یافته، به مکانیسمهای کرتکسی درگیر در ادراک پرداختند و کوشیدند درباره ی همبستگیها و ارتباطات عصب شناختی و گشتالت ادراک شده نظریه ای تدوین کنند. به نظر آنها، «کرتکس» نظام پویایی است که تمام عناصر فعال آن در یک زمان به کنش متقابل می پردازند. این نظریه با مفهوم «ماشینی» نظام عصبی که فعالیت عصبی را شبیه عمل صفحه کلید تلفن مرکزی، یعنی پیوند عناصر حسی ادراک شده، بر طبق اصول تداعی می داند،‌ در تضاد است. در این نظریه، مغز به طور منفعل عمل می کند و قادر به سازماندهی فعال عناصر حسی ادراک شده یا تغییر آنها نیست. همچنین، این نظریه مدعی مطابقت کامل ادراک و معادلهای عصب شناختی آن است. ورتایمر در مطالعه ی اصلی خود درباره ی ظهور حرکت، دریافت که بین پدیده های مشاهده شده و فرایندهای کرتکسی منطبق با آن، مشابهت ساختاری وجود دارد. این مشابهت بیشتر توپولوژیکی  است تا هندسی. براساس این فرض، باید بین تجربه ی روانشناختی و تجربه ی مغز همانندی و انطباق مشخصی وجود داشته باشد.
ورتایمر این انطباق را همشکلی (ایزومورفیسم) می خواند که برطبق آن، نظام تجربه شده در خارج از نظر ساختی با نظام عملکردی فرایندهای مغزی مشابه است (کوهلر، ۱۹۴۷). لازم به یادآوری است که این معنا، مطابقت کامل بین محرک و ادراک را بیان نمی کند. به ادعای ورتایمر، این شکل تجربه ی ادراکی است که با شکل محرک مطابقت دارد. از این رو، گشتالت نماینده ی حقیقی جهان واقعی است، اما باز تولید کامل آن نیست. ادراک محرک دقیقاً عین آن محرک آن نیست، همانطور که نقشه ی یک منطقه المثنای همان منطقه نیست. با وجود این، ادراک مانند نقشه، در شکل یا طرح همانند چیزی است که نماینده ی آن است (ایزومورفیسم)، لذا همانند یک راهنمای دارای ثبات، برای درک جهان واقعی عمل می کند.

مخالفت با اراده گرایی ،ساخت گرایی و رفتارگرایی:

مکاتبی که در زمان بروز گشتالت شکل گرفته بودند شامل اراده گرایی ،ساخت گرایی و رفتارگرایی بودند که گشتالتی ها به مخالفت با آن ها برخواستند.ساخت گرایان و اراده گرایان از روش درونگرایی برای کشف عناصر ذهن به کار می گرفتند و سعی بر استفاده از علوم فیزیک و شیمی برای تجزیه عناصر ذهنی استفاده کنند. آنها معتقد بودند که اندیشه های پیچیده از اندیشه های ساده تر به نحوی ترکیب می یابند و هدف اصلی آنها این بود اندیشه های ساده که واحدهای اندیشه پیچیده بود را کشف کنند.کارکردگرایان نیز که شهرت زیادی در امریکا داشتند این هدف را دنبال می کردند که تعیین کنند رفتار و فرایندهای فکری چگونه با بقا ارتباط می یابند.رفتار گرایان در عوض با کوشش برای علمی کردن روانشناسی و استفاده از روش های اندازه گیری ، اظهار می داشتند که تنها موضوعی که با اطمینان می توان به آن پرداخت رفتار آشکار است. همچنین اظهار می داشتند که وصف عناصر هوشیاری یک موضوع مناسب علمی به حساب نمی آید.روانشناسان گشتالت معتقد بودند که اراده گرایی ،ساخت گرایی و رفتارگرایی هر سه مرتکب اشتباه واحدی می شوند و آن استفاده از رویکرد عنصر نگری است. آنها می کوشیدند تا موضوع علمی خود را به عناصر سازنده آن تجزیه کنند تا قابل درک شود. تاکید اصلی گشتالتی ها بر کشف تجارب کلی معنی دار بود. در نظر آنها این رویدادهای سازمان یافته و معنی دار هستند که میدان ادراکی فرد را تشکیل می دهند.

ادراک :در یادگیری به شیوه گشتالت ادراک یکی از مهمترین عوامل آن است . ادراک زمانی حاصل می شود که توجه ، احساس ،‌تجربه قبلی و معنا زمینه ساز آن باشند. هیأت کل همواره قبل از اجزا ادراک می شود. پس از ادراک کل ، ادراک اجزا به آ‌سانی امکان پذیر می گردد. در و اقع به یاری ادراک کل است که یادگیری معنا ومفهوم پیدا می کند . یادگیری کورکورانه یا یادگیری فاقد ادراک و معنا نتیجه ای جز بیهودگی و اتلاف وقت به بار نمی آورد. در صورتی که یادگیری بر پایه فهم و ادراک هم سریعتر و هم یادآوری مطالب و انتقال آنها بهتر و زودتر انجام می گیرد.

با توجه به نظریه گشتالت اگر برنامه ریزان و متصدیان حیطه تعلیم و تربیت بتوانند محتوای درسی را به شکلی طراحی کنند که موضوعات درسی در یک کل منسجم و بافت و زمینه کلی به صورت هماهنگ ارائه شوند، میزان درک و یادگیری معنادار افزایش می یابد. همچنین اگر معلم نیز بتواند به عنوان هدایت کننده وواسطه آموزش به دانش آموز کمک کند تا وی هر چه بیشتر بتواند میان مطالب ارتباط برقرار کند و جزء را به کل ربط دهد و میان آنها پیوند برقرار کند ، بهتر می تواند مطالب را یاد بگیرد. و در نهایت این خود دانش آموز است که باید توانایی ایجاد کل و یکپارچگی میان مطالب آموخته شده را از طریق اتصال مطالب جدید به مطالب گذشته به مرور زمان فرا گیرد.

توجه به ادراک و بینش دقیقاً همان چیزی است که آموزش و پرورش ما نسبت به آن بی توجه است. اهداف آموزشی آنقدر کلی و گنگ ونامفهوم تبیین می شوند که دانش آموز و معلم هر دو چاره ای جز حفظ کردن و‌آزمون حفضیات ندارند. محتوای درسی بدون در نظر گرفتن یک کل منسجم و عمیق ارائه می شوند و زمینه کشف و شهود را برای دانش آموز فراهم نمی کنند و دانش آموز هم بدون علاقه و انگیزه راحت ترین کار و یا شاید سخت ترین کار را انتخاب می کند و به حفظ کردن مطالب بدون هیچ رابطه و ادراکی می پردازد و یقیناً بعد از مدت کوتاهی نیز قسمت اعظم آنرا فراموش می کند.

مفاهیم نظری عمده:

نظریه میدانی

روانشناسی گشتالت را می توان کوششی برای کاربرد نظریه میدانی فیزیک در مسائل روانشناسی دانست. یک میدان را به صورت یک نظام دارای ارتباط درونی و پویا توصیف کرد که هر قسمت آن بر قسمت های دیگر تاثیر می گذارد. مهمترین ویژگی میدان این است که هیچ عنصری از آن جدا از بقیه عناصر میدان نیست. این مفهوم در سطوح مختلفی به کار می رود.

یعنی هر اتفاقی که برای فرد می افتد همه چیزهای دیگر اطراف او را تحت تاثیر قرار می دهد.فردی که این نظریه را بار اول به کار بست کورت لوین روانشناس گشتالتی بود و براساس آن نظریه ای درباره انگیزش انسان داد. او گفت رفتار انسان در هر زمان معین به وسیله تعدادی کل واقعیت های روانشناختی که در آن زمان تجربه می شوند تعیین می گردد.

همه این واقعیت ها ، فضای زندگی را تشکیل می دهند و کلیت این رویدادها در هر لحظه رفتار فرد را تعیین می کنند. انسان در یک میدان تاثیر دائما در حال تغییر زندگی می کند و تغییر در هر یک از آنها بر بقیه نیز تاثیر می گذارد. لوین این را نظریه میدانی می نامید.

طبیعت در مقابل تربیت

رفتار گرایان مغز را یک عضو غیرفعال می دانستند که احساس ها را دریافت می کند و پاسخ ها را تولید می نماید. برای آنان مغز یک دستگاه انتقال دهنده یا یک جعبه تقسیم بود و محتوای ذهن ترکیبی از تجربه هاست و طبیعت انسان به واسطه تجربه ها تعیین می گردد.

گشتالتی ها برای مغز نقش فعالتری در نظر می گرفتند و معتقد بودند مغز روی اطلاعات حسی دریافت شده عمل می کند تا به آنها سازمان بدهد. این یک عمل یادگیری نیست بلکه محصول ساخت مغز است که سازمان و معنی را به اطلاعات حسی تحمیل می کند.

مغز یک نظام میدانی را به وجود می آورد که بر اطلاعات وارد شده بر آن تاثیر می گذارد و همین تاثیر است که تجربه هشیار را سازمان می دهد. آنچه ما به طور هشیار تجربه می کنیم شامل اطلاعات حسی است که مغز بر آن اثر گذاشته و آن را سازمان داده است.

قوانین سازمان دهی ادراک:

قانون های سازماندهی :روانشناسان گشتالت معتقدند که در گشتالت نیروی خاصی وجود دارد که مسائل و امور را در طرح ها ، شکل ها و قالب های معینی سازمان می دهد و بنیاد ادراک وبینش راپایه ریزی می کند. به این سبب سازماندهی از ویژگی های گشتالت و کل رفتار به شمار می آید و از قانون هایی به شرح زیر تشکیل یافته است:

قانون فراگیری Law of pragnanz

قانون مجاورتLow of proximity

قانون مشابهت Low of similarity

قانون بستن Low of Closure

قانون ادامه خوب یا جهت مشترک Low of good cntinuation orlowofcommondirection

قانون شکل وزمینه Low of figure-ground

قانون طرح گرایی ( پراگنانز):مهمترین اصلی که در همه رویدادهای ذهنی به کار می رود ، طرح گرایی یا پراگنانز است. این واژه که معادل آلمانی جوهر است ، را کافکا بدین گونه تعریف نموده است : سازمان روانشناختی همیشه تا آن اندازه که مقتضیات کنترل کننده اجازه می دهد خوب است. منظور وی از “خوب” کیفیت هایی چون سادگی کامل ، ایجاز ، تقارن و هماهنگی هستند. به سخن دیگر برای هر رویداد روانشناختی این تمایل وجود دارد که معنی دار ، کامل ، و ساده باشد.قانون پراگنانز به صورت اصل هدایت کننده برای مطالعه ادراک ، یادگیری و حافظه توسط گشتالتی ها مورد استفاده قرار می گرفته است.

قانون بستن:اصل بستن که مستقیما به قوانین یادگیری و حافظه مرتبط می شود ، به ما می گوید که در ما این تمایل وجود دارد که تجربه های ناکامل را کامل کنیم. برای مثال اگر شخصی به خطی نگاه کند که تقریبا به صورت یک دایره است اما شکاف کوچکی در آن وجود دارد ، آن شخص از لحاظ ادارکی آن شکاف را پر می کند و به شکل مانند یک دایره کامل پاسخ می دهد.

این اصل از همان قانون پراگنانز تبعیت می کند. تجارب سازمان یافته معنی دار حاصل نیروهای میدانی مغز هستند که اطلاعات حسی را تغییر شکل می دهند ، لذا دایره ناقص آن چیزی است که ما حس می کنیم و دایره کامل همان است که ادراک می شود.

کوشش روانشناسان گشتالت بر این بوده است که نشان دهند در امر ادراک ، سطوح بسته یا شکل های کامل از سطوح باز یا شکل های ناتمام دارای وضعی پایدارتر و مطلوب تر می باشند.

به طور کلی در فرد گرایشی وجود دارد که همواره می خواهد شکل ها وموقعیت های ناجور ومتقارن را تکمیل کند. حقیقت این است که سازمان دادن به اوضاع یا رفع نقص حالت رضامندی و خشنودی در فرد فراهم می آورد . در صورتی که وضع ناتمام تنش و ناراحتی ایجاد می کند.

بنابراین بر اساس این نظریه یادگیری زمانی شکل می گیرد که دانش آموز ، معلم ، برنامه ریزان ، مسئولین و همه دست اندرکاران هر کدام در حیطه وظایف خود طرحی کلی از آموزش و پرورش داشته باشند.

مجموع این عوامل نیز در یک طرح کلی جمع شود پیوستگی و بستگی آنها به غایت رشد خواهد رسید و شرایط مطلوب برای یک نظام آموزش و پرورش علمی و تأثیر گذار پدید خواهد آمد.

قانون شباهت:بنابه قانون شباهت ، مطالب مشابه یا همگون از مطالب نامشابه بهتر ادراک می شوند . در مطالعاتی که به وسیله کهلر با هجاهای بی معنی انجام گرفت معلوم شد که هجاهای همگون با سهولت بیشتری از هجاهای ناهمگون درک و آموخته می شوند.

شباهت اشیاء و امور از جنبه های مختلف مثل رنگ و شکل سبب می شود که با یکدیگر و به صورت گروهی درک و یادگرفته شوند. در قانون مشابهت موارد مشابه بر حسب ویژگی های همانندی که دارند مانند شکل ، رنگ و جز آن گروههای مشترکی را بوجود می آورند. به شرط آنکه ویژگی های قانون مجاورت در آنها حکم فرما نباشد.

به سخن دیگر بنا به قانون مشابهت اشیایی که از لحاظ شکل و رنگ مشابه و همانند ادراک می شوند به صورت گروه های مشخص سازمان می یابند. برای مثال اگر به فردی قالب های در هم ریخته ای بدهند و از او بخواهند از آنها دسته های معینی بسازد ، او معمولاً قالب هایی را که از لحاظ شکل و رنگ به نحوی با یکدیگر مشابهت دارند در یک دسته قرار می دهد

قانون مجاورت:طبق قانون مجاورت پدیده ها و اموری که نزدیک به هم قرار دارند بهتر و سهلتر آموخته می شوند. به عبارت دیگر ، عناصری که در مجاورت یکدیگر باشند به صورت کل یکپارچه درک می شوند.

قانون مجاورت بیانگر عوامل سازنده ای است که در یک صنحه حضوردارند و شکل ووضع خاصی را بوجود می آورند. هر چه این عوامل یا واحدها به هم نزدیکتر باشند احتمال وابستگی آنها بیشتر است .

در این قانون نه تنها فاصله مکانی ونزدیکی عوامل سبب ایجاد دسته های جداگانه می شود ، بلکه این امر در مورد فاصله های زمانی نیز صادق است . اصوات و الفاظی که نزدیک به یکدیگر ادا می شوند با هم یک واحد مستقل صوتی را تشکیل می دهند . و آنهایی که دور از یکدیگرند دارای چنین خصوصیتی نیستند.

در واقع وقتی فاصله ها از یکدیگر زیاد باشند هیچ نوع وحدتی پدید نمی آید . اما هرچه این اجزا به هم نزدیکتر باشند واحدهای متشکل تر وپایداتری بوجود می آورند. بر همین اساس هر چه خاطره ای قدیمی تر ودورتر باشد احتمال به یاد آوردن آن کمتر است .

با توجه به این قانون اگر در یک نظام آموزش و پرورش برنامه ریزی های کلان تا برنامه ریزی درسی به نحوی انجام شوند که بتواند عناصر یادگیری (معلم، دانش آموز و محتوا) را بصورت نزدیک به هم قرار دهند و شکل واحدی ایجاد کنند یقیناً یادگیری عمیق ، اصیل و پایدار حاصل خواهد شد.

تأکید می شود که این وحدت باید بصورت نهادینه در بالاترین نقطه سلسله مراتب تصمیم گیری وبرنامه ریزی آموزش و پرورش تا یک کلاس درس وجود داشته باشد تا آنچه که در مرحله هدف گذاری مد نظر بوده به بهترین شکل و عمیق ترین شکل به دانش آموز منتقل شود.

قانون ادامه خوب:ادامه خوب یا جهت مشترک ، قانونی است که می گوید : سازمان ادراکی به نحوی تشکیل می شود که یک خط مستقیم به صورت مستقیم ، یک پاره دایره به صورت دایره و غیره ادامه می یابد. این نوع بسط مطالب در مسائل مربوط به تکمیل حروف و آزمون های هوش به کار می رود.طبقه این قانون ما پدیده ها را به صورت ساده شده ادراک می کنیم.

قانون شکل و زمینه:طبق قانون شکل و زمینه خواص پدیده های گشتالتی این است که در زمینه ای که یافت می شوند ، به طور مشخص جلوه می کنند. شکل در هر زمینه ای همان گشتالت است ، یعنی چیزی که ادراک می شود. زمینه عبارت است از صحنه ای که در آن شکل ظاهر می شود. به عبارت دیگر بخشی از حوزه ادراکی که به خوبی سازمان یافته است و توجه شخص را به خود جلب می کند شکل نام دارد و بخش مبهم و نامتمایز حوزه ادراکی که شکل در آن بارز می شود زمینه نام دارد.

تعریف بینش:یکی دیگر از نظریه پردازان گشتالتی به نام ولنگانگ کهلر (Woltgang kohler) که او هم یک دانشمند آلمانی بود ، رشته تحقیقاتی انجام داد که در آنها یادگیری از راه بینش را به اثبات رسانید . یادگیرده زمانی به بینش می رسد که بتواند ، از راه درک روابط میان اجزای موقعیت یادگیری به صورت یک کل سازمان یافته ، به تمامیت آن موقعیت پی ببرد.

کهلر در یک رشته پژوهشی که عمدتاً‌ با میمون ها انجام داد به این نتیجه رسید که میمونها در حل مسائل از روش بینش استفاده می کنند. در یکی از آزمایش های معروف کهلر با میمونها ، موزی از سقف به دور از دسترس میمون مورد آزمایش ، آویزان شده بود به نحوی که آزمودنی با بالا رفتن از یک میز یا با گذاشتن دو جعبه به روی یکدیگر ، یا با هم وصل کردن دو قطعه چوب کوتاه و درست کردن قطعه چوبی بلندتر می توانست موز را به دست آورد.

این مسئله بوسیله میمون های آزمایش های کهلر ، در نتیجه کشف رابطه بین میز و موز ، یا چوب و موز حل شد . به عقیده کهلر حل کردن این مسئله از طرق گذاشتن جعبه ای بر روی جعبه دیگر یا وصل کردن یک قطعه چوب به قطعه چوب دیگر با استفاده از بینش انجام می گرفت ، زیرا حل این مسئله مستلزم کشف رابطه بین جعبه ها و موز یا تکه چوب ها و موز بود.

ویژگی های یادگیری از راه بینش : در رواشناسی گشتالت برای حل مسئله یا یادگیری از راه بینش (بینش مندانه insightfullearning ) ویژگی هایی ذکر شده است که مهمترین آنها عبارتند از :

ü انتقال از مرحله پیش از حل مسئله به مرحله حل مسئله ناگهانی و کامل است.

ü عملکرد حاصل از حل مسئله از راه بینش معمولاً‌ یک عملکرد همواره خالی از اشتباه است.

ü راه حلی که از طریق بینش برای یک مسئله به دست می آید تا زمان قابل توجهی حفظ می گردد.

ü راه حل بدست آمده از یک مسئله در مسائل مشابه دیگر به سادگی قابل کاربست است

کاربردهای آموزشی نظریه گشتالت :

بیشترین استفاده ها از اصول نظریه گشتالت را ماکس ورتهایمر (۱۹۴۵) به معلمان معرفی کرده است . او در کتاب معروف خود به نام تفکر بارآور که در سال ۱۹۴۵ انتشار داد اصول نظریه گشتالت را در مسائل آموزش و یادگیری بیش مندانه به کار بست.

ماکس ورتهایمر این کتاب را با افزوده هایی در سال ۱۹۵۹ تجدید چاپ کرد. ورتایمر در این اثر خود ماهیت حل مسئله و فنون آموزشی آن یعنی تفکر بارآور را معرفی کرده است .ورتهایمر به دو روش معمول آموزشی زمان خود ، یعنی روش مبتنی بر منطق و روش مبتنی بر تداعی گرایی ، ایراد می گرفت و می گفت این روش ها مانع درک و فهم یاد گیرنده می شوند .

برای کسب بینش که مستلزم درک و فهم مطالب است ، یادگیرنده نیاز ندارد و نباید منطقی عمل کند ، بلکه باید به طور شناختی اجزای مسئله را بازسازی و مرتب نماید تا اینکه راه حل مبتنی بر فهم مسئله را بدست آورد

بهترین کاربرد این نظریه در آموزش ، استفاده از آن جهت جایگزین کردن فهم و بینش به جای حفظ طوطی وار اطلاعات، شناخت اجزای مسئله و توانایی حل مسئله می باشد.

نظریه گشتالت در کل و به طور خلاصه می گوید : کل چیزی بیش از اجزای آن است. و این اصل است که در تمام پژوهش ها ، آزمایش ها و قانون های تعریف شده توسط صاحبنظران مورد تأیید و تأکید قرار گرفته است.

پس از مطالعه جزئیات این نظریه آنچه به ذهن متبادر می شود اینست که ۱- باید جامعه و خصوصیات تأثیر گذار وتأثیر پذیرآن به خوبی شناخته شوند و یک نگاه کلی ، با توجه به شناخت و ادراک کل جامعه و با تمام جزئیات ، زوایا ، ویژگی ها و… وجود داشته باشد. ۲- نظام آموزش و پرورش جزئی از یک جامعه است که برای عملکرد صحیح وحرکت در جهت هدف های کل جامعه ، خود باید به عنوان یک کل نظام مند و هماهنگ وجود داشته باشد. ۳- نظام آموزش و پرورش در سایه ترکیب و انسجام هدفها ، فرایندها و غایت ها تأثیر گذارترین جزء یا خورده نظام یک جامعه است که می تواند باعث رشد و شکوفایی و خوشبختی آن جامعه شود و یا صرفاً به انتقال معلوماتی به صورت پراکنده و فاقد ارزش و اعتبار عملی و کاربردی بپردازد که در اینصورت مایه در خودماندگی و نادانی و عدم رشد و توسعه آن جامعه خواهد بود. ۴- برای ساختن یک نظام آموزشی وپرورشی ساختمند و علمی جهت رسیدن به یادگیری اصیل عمیق و پایدار و پرورش افرادی برای قبول مسئولیت اجتماعی و رسیدن به رشد و شکوفایی و تولید و تأثیر گذاری در جامعه فقط و فقط باید برنامه ریزی کرد ، آن برنامه را دقیقاً اجرا کرد ، بر اجرای آن نظارت داشت و سپس بازخورد و آثار مثبت و منفی آنرا به بهترین شکل به برنامه ریزان ارائه کرد. ۵- اگر تعیین نیازها ، هدف گذاری و انتخاب هدف های رفتاری آموزش و پرورش در سطح کلان تصمیم گیری به صورت علمی انجام شود و برنامه ریزان بتوانند با توجه به تصویر و شناخت کل جامعه برنامه ریزی کنند آنگاه باید این نحوه شناخت و ادراک به سایر بخش های نظام آموزش و پرورش تسری پیدا کند. تا معلم ، دانش آموز و محتوای درسی به عنوان اجزای کل نظام آموزشی هماهنگی و انسجام خود را حفظ کنند.

نظریه درجه پردازش:این نظریه که در سال ۱۹۷۲ بوسیله کریک و لاکهارت ارائه شد، در راستای (و نه در تقابل با) نظریه استاندارد اتکینسون – شیفرین قرار دارد. بر پایه نظریه درجه پردازش ، ”پردازشِ ژرف‌تر و هدفمندتر اطلاعات ، موجب یادسپاری بلند مدت تر می‌شود.“ این نظریه، نقض کننده الگوی اتکینسون نیست، بلکه بیشتر به نوع تکرار می‌پردازد.

مسیرهای آینده :ادامه نفوذ گشتالت حداقل در دو زمینه پیش بینی می شود: یکپارچگی روان درمانی و ارایه ی آن برای اختلال ها درمانجویان خاص. هر درمان یکپارچه نگر رضایت بخشی باید بیشتر از کلمات و مفاهیم را جذب کند. متخصصان یکپارچه نگر به دنبال روش هایی برای برانگیختن هیجان ها و مشارکت در تجربیات شدید هستند، خواه آن را روش بیانگر بخوانند یا گشتالتی، تجربی، عاطفی، و یا هیجان مدار، در عین حال، کار هیجانی همیشه کافی نخواهد بود و درمانگر گشتالتی بطور فزاینده ای به دنبال گرایش های دیگری مانند روان پویشی، شناختی، و سیستم ها خوانده بود تا دیدگاه خود را متعادل و کامل کنند.

منابع:

ویکی پدیا فارسی                         دانشنامه رشد                                 تبیان

وبلاگ روانشناسی عمومی               فکرنو                                             میگنا

پژوهه                                            آفتاب                                 روانشناسی و روانپزشکی

ای تودی

گشتالت و گشتالت درمانی چیست؟(1)

مقدمه:

روانشناسی گشتالت که در نخستین دهه‌های قرن بیستم در آلمان پدیدار شد، عنوان می‌کرد که افراد مستعد هستند که اطلاعات را به روشهای خاصی سازماندهی کنند. بسیاری بر این باورند که روانشناسان شناخت گرا ، بعدها با استفاده از این دیدگاه ، ”فرآیندهای سازمان یافته“ را تعریف کردند.

گشتالت (به آلمانی: Gestalt) نام یک مکتب در روانشناسی و نام گروهی کوچک از روانشناسان آلمانی پیرو این مکتب در قرن بیستم است که نظریات مکس ورتایمر را مبنای کار خود در زمینه بررسی یادگیری قرار دادند.

بنیانگذاران این نهضت مکس ورتایمر (۱۹۴۳-۱۸۸۰) و دو همکار دیگرش به نام‌های ولفگانگ کهلر (۱۹۶۷-۱۸۸۷) و کورت کافکا (۱۹۴۱-۱۸۸۶) بودند و احتمالا این نهضت پس از انتشار مقاله مکس ورتایمر درباره حرکت آشکار در ۱۹۱۲ شکل گرفت.

نظریه ی گشتالت ریشه در گذشته های دور دارد و می توان منشأ آن را در آرا و نظریات فلسفی پیشینیان یافت. به طور کلی، معانی و مفاهیمی که در روانشناسی بر اصطلاح گشتالت اطلاق شده، بسیار گسترده تر از آن است که در فلسفه از این اصطلاح استفاده می شود. شاید بهترین توصیفی که تاکنون در باب موضع و معنای گشتالت ارائه شده، همان سخنرانی ماکس ورتایمر بنیانگذار این مکتب باشد که در سال ۱۹۲۴ در دانشگاه کانت واقع در برلین ایراد شد. به همین لحاظ، بخشهایی از این سخنرانی را عیناً نقل خواهیم کرد. در این سخنرانی، ورتایمر به تفاوتهای رویکرد گشتالت و رویکرد کاهش گرایانه ای که کل را به عناصر تشکیل دهنده ی آن تجزیه می کرد، اشاره می کند. در واقع در این گفتار تعارض و تضاد اساسی بین این دو نظریه ی متفاوت درباره ی جهان بخوبی توصیف می شود. ناگفته نماند که در اینجا روی سخن با طرز تفکری است که در رأس نمایندگان آن «وونت» قرار گرفته است.

کنش‌گرائى روند اساسى در روانشناسى آمریکا محسوب مى‌شد، مستقیماً به رفتارگرائى و کل نهضت رفتارگرائى‌ها (Behavioristics) در آمریکا منجر شد. خواهیم دید که چگونه رفتارگرائى در نتیجه کنش‌گرائى را در خود جذب کرد؛ ولى پیش از آن باید ماهیت و منشاء روانشناسى گشتالت که گفته مى‌شود هم‌زمان با رفتارگرائى بود مورد بررسى قرار گیرد و دلیل این امر این است که نقطهٔ آغاز گشتالت، مقالهٔ ورتهایمر در مورد پدیدهٔ ”حرکت‌نمائی“ (Seen Movement) که در سال ۱۹۱۲ منتشر شد و شروع رفتارگرائی، مقالهٔ واتسن با عنوان ”روانشناسى از دیدگاه رفتارگرا“ (Psychology As The Behaviorist viewsit) بود که در سال ۱۹۱۳ منتشر شد. ولى ریشه‌هاى هردوى این نهضت‌ها در گذشتهٔ دوردست تاریخ، مدفون است. هریک نشانه‌اى است از جوّ فرهنگی، آما آنها نشانه‌هاى متفاوت از دو جوّ فرهنگى مختلف است. هرکدام اعتراضى علیه روانشناسى جدید آلمان است که در اواخر قرن نوزدهم به‌وجود آمد، یعنى روانشناسى وونت، میولر و تیچنر، ولى این دو حرکت، دو نوع اعتراض کاملاً متفاوت هستند. روانشناسى گشتالت در اصل علیه تجزیه و تحلیل هوشیارى به عناصر جداگانه و حذف ارزش‌ها از داده‌ەاى هوشیارى بود، حال آنکه رفتارگرائى در اساس مخالف آوردن داده‌هاى هوشیارى در علم روانشناسى بود.

نظریه گشتالت و اهداف آن:
گشتالت در آلمانی به معنای «انگاره» (configuration) یا شکل (form) است. روانشناسان گشتالت معتقد بودند که گرچه تجربه‌های روانشناختی از عناصر حسی ناشی می‌شوند، اما باخود این عناصر تفاوت دارند. روانشناسان گشتالت معتقد بودند که یک ارگانیزم چیزی به تجربه می‌افزاید که در داده‌های حسی وجود ندارد و آنها آن چیز را سازمان (organization) نامیدند و همانطورکه بیان شد گشتالت در آلمانی به معنی سازمان است. طبق نظریه گشتالت ما دنیا را در کل‌های معنی‌دار تجربه می‌کنیم و محرک‌های جداگانه را نمی‌بینیم و کلا هرآنچه می‌بینیم محرک‌های ترکیب یافته در سازمان‌ها (گشتالت‌ها)یی است که برای ما معنی دارند.

طبق این نظریه کل چیزی فراتر از مجموع اجزای آن است. برای مثال ما با گوش فرا دادن به نت‌های مجزای یک ارکستر سمفونی قادر به درک تجربه گوش دادن به خود آن نیستیم و در حقیقت موسیقی حاصل از ارکستر چیزی فراتر از مجموع نت‌های مختلفی است که توسط نوازندگان مختلف اجرا می‌شود. آهنگ دارای یک کیفیت منحصر به فرد ترکیبی است که با مجموع قسمت‌های آن متفاوت است.

فرمول اساسی نظریه ی گشتالت را می توان چنین بیان کرد: «کل» ها وجود دارند، رفتار – به عنوان کل – توسط عناصر منفرد و متشکل خود، تعین نمی یابد؛ بلکه برعکس، بخشهای یک فرایند کلی، توسط طبیعت درونی همان کُل معنا می شود. نظریه ی گشتالت امیدوار است که ماهیت چنین «کل» هایی را مشخص و معلوم کند…
… کوشش برای توضیح نظریه ی گشتالت در یک مقاله ی کوتاه مشکل است و این به دلیل وجود اصطلاحاتی است که در توضیح معنای گشتالت از آنها استفاده می شود. از جمله ی این اصطلاحات می توان از «بخش»، «کل» و «موجبیت درونی» نام برد. در گذشته هر یک از این واژه ها مورد بحث متفکران پیشتاز بوده است، اما آنها در بحثهای خود از برخورد با واقعیت و کار علمی اجتناب می کردند.
در این بحث کوتاه، به بیان مسائلی که در حال حاضر مورد توجه نظریه ی گشتالت است، و نیز به شرح نکاتی درباره ی روش مطالعه ی آن مسائل می پردازیم. لازم به یادآوری است که چنین موضوعی تنها در ارتباط با کار علمی مطرح نمی شود، بلکه این یک مسأله ی بنیادی در زمان ماست. نظریه ی گشتالت نیز چیزی نیست که ناگهان و غیر منتظره بر ما ظاهر شده باشد؛ بلکه بیشتر یک همگرایی  ملموس در خصوص مسائلی است که دامنه ی آن به علم و نظریه های فلسفی معاصر کشیده شده است.

بگذارید به یک رویداد در تاریخ روانشناسی اشاره کنیم. فرض کنید، کسی بخواهد از نظر علمی تجربه ی زنده ای را بررسی کند. از خود می پرسد: درباره ی این تجربه چه باید گفت؟ در نتیجه، با تأثیرپذیری از روش درون نگری، به یک طبقه بندی از عناصر، حسیات، تصورات، احساسات، اعمال ارادی و قوانینی که بر این عناصر همان تجربه را نوسازی کن. چنین روشی به ایجاد مشکلاتی در پژوهش عینی و به ظهور مسائلی منتهی می شود که حل آن به روش سنتی ممکن نیست. از نظر تاریخی، مهمترین حرکت برای طرح چنین مسائل و مشکلاتی منشعب از کار ارنفلز است. او مسأله زیر را مطرح می کند: روانشناسی می گوید، تجربه، ترکیبی از عناصر است. ما یک ملودی را می شنویم و دوباره به آن گوش می دهیم. حافظه ی ما آن را تشخیص می دهد. اما هنگامی که همین ملودی در مایه ی دیگری نواخته می شود، چه چیزی باعث می شود که ما آن را بازشناسیم؟ جمع عناصر در این اجرای جدید فرق می کند، اما هنوز ملودی همان ملودی است. در واقع، گاه فرد حتی از وقوع این انتقال موقعیت آگاه نیست.
هنگامی که به گذشته می نگریم و جو زمان را در نظر می گیریم، دو جنبه از کار ارنفلز ما را مبهوت می کند. از یک سو، فرد از ویژگی جمع بندی او حیرت می کند و از سوی دیگر، تلاشش را در طرح و دفاع از پیشنهادهایش تحسین می کند. به طور کلی، موضع ارنفلز چنین است:
من یک ملودی آشنا را که شش پرده دارد، می نوازم و سپس همان ملودی را در مایه ی دیگری اجرا می کنم. اما به رغم تغییری که پیدا کرده، شما ملودی را تشخیص می دهید. پس باید چیزی فراتر از جمع شش پرده یا آهنگ، یعنی عامل هفتمی هم وجود داشته باشد که عبارت است از «کیفیت – شکل» یا گشتالت شش پرده یا آهنگ اصلی. این عامل هفتم، عنصری است که ما را به رغم تغییر موقعیت ملودی، قادر به تشخیص آن می کند.
البته توضیحات دیگری نیز ارائه شده است. امکان دارد کسی مدعی شود که علاوه بر شش پرده یا آهنگ، فواصلی (روابط) نیز وجود دارد و این روابط است که دلیل پیوستگی و ابقای ملودی است. به عبارت دیگر، ما نه تنها خواستار فرض عناصر هستیم، بلکه به روابط بین عناصر به منزله ی ترکیبات اضافی و پیچیده ی کل نیز توجه داریم. اما این نظریه در بیان علت پدیده شکست می خورد؛ زیرا در برخی حالات روابط نیز تغییر می یابند، بدون اینکه ملودی اصلی، کیفیت و هویت خود را از دست بدهد. برای بی بها کردن فرضیات عنصرگرا، توضیح دیگری نیز وجود دارد. برخی مدعی شده اند که در کل متشکل از شش پرده یا آهنگ، فرایندهای مشخص و عالیتری وجود دارد که موجد وحدت در بین عناصر می گردد.
تا پیش از طرح سؤال اصلی گشتالت، وضع بدین منوال بود. سؤال اصلی گشتالت این بود:
آیا درست است که وقتی یک ملودی را می شنوم، دارای جمع آهنگها یا پرده های منفردی هستم که اساس اولیه ی تجربه ام را تشکیل می دهند؟ آیا عکس این قضیه درست نیست؟ آنچه من دارم؛ آنچه از هر نُت به تنهایی می شنوم؛ آنچه در هر نقطه ی ملودی تجربه می کنم؛ بخشی است که خود به وسیله ی ویژگی «کُل» تعیّن می یابد. آنچه از طریق ملودی به من ارائه می شود، به منزله ی فرایندی ثانوی از جمع قطعاتی معین برنمی خیزد، برعکس، آنچه در هر بخش ساده اتفاق می افتد، در واقع وابسته به آن چیزی است که کل خوانده می شود. موجودیت یک پرده یا آهنگ به شروع نقش آن در ملودی وابسته است…
با مثال دیگری بحث را دنبال می کنیم:
پدیدارهای آستانه ای  را در نظر بگیرید. از مدتها قبل، فکر می کردند که یک محرک خاص لزوماً یک احساس خاص تولید می کند. بنابراین، هنگامی که دو محرک به اندازه ی کافی متفاوت باشند، احساسها نیز متفاوت خواهند بود. در روانشناسی پژوهشهای مربوط به پدیدارهای آستانه ای زیاد است. در مورد مشکلاتی که همیشه پیش می آمد، فرض می شد که این پدیده ها باید تحت تأثیر عملکردهای ذهنی عالیتر، داوری، توهم، توجه و غیره باشند. این فرض تا وقتی که سؤال اساسی زیر مطرح شد، ادامه یافت. سؤال این بود: آیا واقعاً یک محرک خاص پیوسته موجب یک احساس خاص می شود؟ شاید وضعیت کلِ مسلط، اثر تحریک را معین می کند. این نظریه به آزمایش گذاشته شد و در نتیجه، معلوم شد، هنگامی که من دو رنگ متفاوت را می بینم، احساسهای من به وسیله ی وضعیت کل موقعیت محرک تعین می یابد. بنابراین، الگوی محرک مادی یکسان، می تواند یا موجب یک شکل کلی و همگون گردد یا باعث شکلهای مجزا از هم یا بخشهای متفاوت می شود. همه ی اینها، به شرایط کل بسته است که امکان دارد به سود وحدت و ترکیب یا تجزیه عناصر عمل کند. بدیهی است بررسی وضعیت کل و کشف آثار آن روی تجربه، وظیفه ی پژوهشگر است.
نکته ی بعدی این است که میدانی که در آن زیست می کنم، شامل «من» نیز می شود. این طور نیست که «من» در مقابل بخشهای دیگر میدان باشد. اما چگونگی شکل گیری «من» یکی از مسائل بسیار جالب را پیش رو می گذارد، که راه حل آن در اصول گشتالت نهفته است. «من» یک بخش عملکردی از کل میدان است. حال می توان پرسید: برای «من» به عنوان بخشی از میدان چه رخ می دهد؟ آیا رفتارهای حاصله نمونه ای از تداعی گرایی، نظریه ی تجربی و مانند اینهاست؟ آیا باید به این تعابیر معتقد باشیم؟ نتایج آزمایشگاهی با چنین تعبیر و تفسیری مغایر است.
این میدان جمع عددی داده های حسی نیست و هر توصیفی که ناظر بر تأیید قطعات و بخشهای جداگانه باشد، از اساس درست نیست. اگر چنین باشد، پس تجربه برای کودکان و حیوانات چیزی جز احساسهای جدا جدا نیست. در این حالت، مخلوقات بسیار رشد یافته علاوه بر احساسهای مستقل، باید ویژگی عالیتری نیز داشته باشند. این تصویر کلی با آنچه در نتیجه ی پژوهشها و بررسیها کشف شده، مغایر است. برای اینکه ارگانیسم را به عنوان بخشی از یک میدان بزرگتر تلقی کنیم، صورت بندی مجدد مسأله درباره ی ارگانیسم و محیط ضروری است. ارتباط محرک – احساس باید با دگرگونی در وضعیت میدان، یعنی موقعیت حیاتی و واکنش کلی ارگانیسم از طریق تغییر در نگرش، کشش و تمایل او عوض شود.
هنوز، ماجرا پایان نیافته است. فرد تنها بخشی از میدان خود نیست. او بین مردم زندگی می کند. هنگامی که گروهی از آدمیان با هم کار می کنند، بندرت و تنها در موقعیت ویژه ای، تشکیل جمع «من» های مستقل را می دهند. برعکس، آنها در یک ارتباط دو جانبه قرار گرفته، به منزله ی یک بخش عملکردی از کل موقعیت کار می کنند.
حال می توان کل مسأله را به شکل زیر مطرح کرد: آیا بخشهای یک کل به وسیله ی ساختار درونی آن کل تعیّن می یابد، یا رویدادهایی از این قبیل که متشکل از جمع فعالیتهای جداگانه اند که به منزله ی بخشهای مستقل، خُرد، کور و فاقد قانونمندی عمل می کنند؟ البته انسان می تواند به طرح نوعی فیزیک خاص در مورد خود بپردازد. نتیجه ای که از این امر به دست می آید، یک توالی ماشین مانند است که ناظر بر بخش دوم سؤال ماست. اما این نکته، مبین آن نیست که تمام پدیدارهای طبیعی از این نوعند. حداقل گشتالت این نکته را دریافته است. این بیان، به دلیل پیشداوری و تعصباتی است که طی قرنها درباره ی طبیعت شکل گرفته است. پیش از این تصور می کردند که طبیعت با قوانین کور اداره می شود و آنچه در کل پیش می آید، اساساً جمع رویدادهای فردی است. این نظریه، نتیجه ی طبیعی جدال مستمری بود که فیزیک برای جدایی خود از فلسفه ای که به علل غایی باور داشت، دست زده بود. امروزه می توان دید که ما ناگزیر هستیم از مسیرهای دیگری عبور کنیم غیر از آنچه که این نوع از «هدف گرایی» پیشنهاد می کند.
تلقی اینها (عنصرگرایان) درباره ی «ذهن» و «بدن» چیست؟ دانش من در باب تجارب ذهنی دیگری تا چه اندازه است و چگونه آن را به دست می آورم؟ در این باب یک جزمیت  قدیمی و استوار وجود دارد. بر طبق این جزمیت ذهن و بدن مقولاتی نامتناجسند که در بین آنها یک جدایی مطلق وجود دارد. فلاسفه با شروع از این نقطه، تمام صفات خوب را به «ذهن» و صفات بد را به «بدن» نسبت داده اند. در مورد بخش دوم سؤال، آگاهی و بصیرت فرد درباره ی پدیدارهای ذهنی دیگران، به طور سنتی از طریق قیاس و مشابهت با پدیدارهای ذهنی خود او به دست می آمد. تعبیر و تفسیر محدود و ناقص اصول در اینجا آن است که مقوله ای ذهنی بدون دلیل با مقوله ای مادی و فیزیکی منطبق شده است… لذا، بسیاری از دانشمندان این «دوگرایی» را مناسب ندانسته، کوشیده اند با توسل به فرضیات غریب خود را نجات دهند. براستی، شخص عادی هنگامی که متوجه ی شگفت زدگی، ترس یا خشم خود می شود، و تنها رویدادهای مادی مشخصی را مشاهده می کند که هیچ رابطه ای (در سرشت درونی خود) با ذهن ندارد، اما به طور مصنوعی با آن منطبق شده است، اعتقاد به «دوگرایی» را به شدت رد می کند. شما اتفاقهایی این چنینی یا مانند آن را مکرر دیده اید. تلاشهای فراوانی برای حل این مشکل انجام شده است. برای مثال، برخی راه حل «شهودی» را پیشنهاد می کنند و می گویند این تنها راه حل است. شهودگرا استدلال می کند که فقط دیدن بخش فعالیتهای بدنی که بدون دلیل با فعالیتهای غیر قابل رؤیت منطبق شده اند، درست نیست… خوبی این نظریه نشان دادن این ظن است که امکان دارد روش سنتی در مطالعه ی ذهن و بدن به طور موفقیت آمیزی دگرگون شود. اما کلمه ی شهود در بهترین حالت، اصطلاحی است که باید از به کارگیری آن دوری کرد.

این فرضیه، و فرضیه هایی مانند این – آنگونه که اکنون درک می شود – علمی نیستند. برای علم، درک ثمربخش (مقولات) و نه فقط طبقه بندی و نظام پردازی، مهم است. در واقع، مسأله این است که این موضوع چگونه توجیه می شود؟ با دقت بیشتر، فرض سومی پدید می آید: آیا فرایندی چون ترس، موضوع آگاهی است؟ شخصی را تصور کنید که مهربان و خیراندیش است. آیا کسی فکر می کند که چنین شخصی احساسات نفرت انگیز هم داشته باشد؟ احتمالاً هیچ کس این را قبول ندارد. جنبه ی ویژه ی چنین رفتاری، با آگاهی ارتباطی ندارد. این یکی از ابتدایی ترین وظایف فلسفه است که رفتار واقعی انسان و جهت ذهنی او را در آگاهیش مشخص کند. به عنوان یک جمله ی معترضه، در عقیده ی بسیاری از مردم تمیز بین ایده آلیسم و ماتریالیسم، مترادف با تفاوت بین خلاقیت  و فرومایگی است. آیا هنوز فرد جرأت می کند که آگاهی را با شکوفه های درخت مقایسه کند؟ براستی چه چیز نفرت انگیزی در باب مکانیستی و ماده گرایی وجود دارد؟ چه جذابیتی در ایده آلیسم نهفته است؟ آیا این ناشی از کیفیات مادی قطعات همبسته نمی شود؟ باید گفت که اغلب نظریه های روانشناختی و کتب پایه، به رغم تأکید مستمرشان بر مقوله ی آگاهی، بیشتر ماتریالیستی هستند و بی روحتر از درخت زنده که احیاناً فاقد آگاهی است. مسأله این نیست که عناصر مادی چه هستند، بلکه نکته ی مهم این است که این عناصر چه کُلی را تشکیل می دهند. خلاصه اینکه… فرد بزودی در می یابد که چگونه در بسیاری از فعالیتهای بدنی، هیچ نوع جدایی خاصی بین ذهن و بدن وجود ندارد. یک حرکت موزون را تصور کنید. در چنین حالتی موقعیت چیست؟ آیا در این حرکت، ما تنها با مجموعه ای از حرکات اندامهای مختلف بدن روبرو هستیم؟ نه؛ اما روشن است که پاسخ منفی، مسأله را حل نمی کند. ما باید به شکل و شیوه ای دیگر آغاز کنیم و به نظر من، نقطه ی مناسب و درست برای شروع کشف شده است. فرد فرایندهای بسیاری را می یابد که در شکل پویای خود و به رغم تنوع خصوصیات مادی عناصرشان، همانندند. وقتی انسان محجوب، ترسو یا پرانرژی است، خوشحال یا غمگین است، غالباً می توان نشان داد که فرایندهای جسمی او به طور گشتالتی با جریانی همانند است که به وسیله ی فرایندهای ذهنی دنبال می شود…

نعریف نظریه گشتالت:

با توجه به نظریات ورتایمر، نکته ی اصلی نظریه ی گشتالت را می توان به شکل زیر خلاصه کرد:
شواهدی وجود دارد که بگوییم آنچه که در یک «کل» اتفاق می افتد، قابل کاهش به اجزای جدا و خصوصیات ریزتر نیست، بلکه برعکس، «آنچه در بخشی از یک کل رخ می دهد، به وسیله ی قوانین درونی ساختار همان کل معین می شود.» بنابراین گشتالت به معنی خصوصیات کل در مجموع فراتر از جمع عددی اجزای تشکیل دهنده ی آن است. این ویژگیها عبارتند از کیفیت – شکل یا کیفیتی فراتر از جمع داده های حسی. برای مثال، معنای هر پرده در یک ملودی در ارتباط با موقعیتی مشخص می شود که در کل ملودی دارد.
با توجه به این نکته ها می توان گفت که از نظر تاریخی، ابداع کنندگان حرکت گشتالت یک سنت قوی آلمانی را به کار گرفته اند. سنتی که از دهه های قبل از معنای گشتالت، در فلسفه، فیزیک و… استفاده شده بود. اما همانند بسیاری از حرکتهای نوظهور، مکتب گشتالت نیز، در معنی تاریخی مفهوم خود (گشتالت) تجدید نظر کلی کرد. تجربه ی پیوستگی ادراک و استمرار آن، بیشترین کمک را به شکل گیری نظریه ی گشتالت ارائه داد. برای مثال، بر طبق این تجربه اگر از جلو و روبرو به یک پنجره نگاه کنیم، نقش یک مربع در شبکیه ی چشم ما منعکس می شود، حال اگر همین پنجره را از سمت چپ یا راست بنگریم، تصویر همان پنجره در چشم ما یک ذوزنقه است؛ در حالی که، ما هنوز پنجره را مربع ادراک می کنیم. پس ادراک ما از پنجره، حتی اگر احساس ما تغییر کند، بدون تغییر می ماند.
همین قضیه درباره ی پیوستگی و استمرار روشنایی و اندازه نیز صادق است. عناصر حسی به طور بنیادی تغییر می کند، اما ادراک ما چنین نیست. در این باب می توان شواهد بسیاری ارائه کرد. در چنین مواردی، تجربه ی ادراکی «کلی» است که این کیفیت در زیربخشهای آن کل وجود ندارد. بنابراین امکان دارد بین ویژگی ادراک واقعی و خصوصیت تحریک حسی، تفاوتی وجود داشته باشد. به همین دلیل، ادراک را نمی توان جمع عددی عناصر حسی یا جمع بخشهای کل دانست:
ادراک بیانگر یک ویژگی کلی، یک شکل یا گشتالت است که در تلاش کاهش گرایانه از بین می رود. این تجربه برای روانشناسی مسأله ی نوینی ایجاد می کند؛ یعنی داده های خام را ارائه می کند و روانشناسی باید به توضیح آن بپردازد…
شروع با عناصر، شروعی تا آخر خطاست… روانشناسی گشتالت می کوشد که به ادراک ساده و به تجربه ی بی واسطه بازگردد و اصرار دریافتن مجموع عناصر ندارد، بلکه می خواهد به کلهای همشکل و نه به مجموعه ای از احساسها دست یابد. 
بورینگ (۱۹۵۰) می گوید که کلمه ی گشتالت موجب برخی مشکلات شده است. زیرا مقصود خود را بروشنی بیان نمی کند. همچنین در زبانهای دیگر مترادفی برای گشتالت یافت نمی شود؛ به این دلیل در سالهای اخیر، کلمه ی گشتالت بخشی از زبان روانشناسی شده است.
کوهلر در کتاب روانشناسی گشتالت (۱۹۲۹) اشاره می کند که کلمه ی گشتالت در زبان آلمانی به دو معنی به کار رفته است. معنای نخست بیانگر شکل به عنوان ویژگی اشیا، و معنای دوم، ناظر بر یک هستی مشخص و عینی است که یکی از صفات آن شکل است.
از این جنبه، گشتالت ناظر بر «کل» های مستقل است.
در پایان باید اضافه کرد که استفاده از این اصطلاح به میدان بصری یا حتی به کل میدان حسی محدود نیست. کوهلر (۱۹۵۹) می نویسد:
در واقع، مفهوم گشتالت، ممکن است فراتر از محدوده های تجربه ی حسی به کار رود. بنا به تعریف، گشتالت می تواند شامل تمام فرایندهای یادگیری، کشش، نگرش هیجانی، تفکر و مانند اینها باشد… گشتالت در معنای شکل، دیگر مورد توجه روانشناسان گشتالت نیست.

تاریخچه نظریه گشتالت:

پس از اینکه رفتارگرایی در آمریکا برای روانشناسان به صورت یک روش پذیرفته شده و مقبول درآمد ، به همان صورت که روش درونگری تیچنر و وونت مورد انتقاد رفتار گرایان قرار گرفت ، گروه کوچکی از دانشمندان آلمانی که خود را گشتالت می نامیدند استفاده از رفتارگرایی را به شدت مورد انتقاد قرار دادند.مکس ورتایمر به همراه دو نفر دیگر به نام های ولفگانگ کهلر و کورت کافکا بنیانگذاران روانشناسی گشتالت شناخته می شوند.

به نظر می رسد نهضت گشتالت زمانی آغاز شد که ورتایمر ، در هنگام سفر با قطار به کشف پدیده فای ، به این باور رسید که پدیده ها با عناصری که آن را به وجود می آورند تفاوت دارند : “کل با مجموع اجزای آن متفاوت است” . گشتالت در واقع واژه آلمانی معادل انگاره یا الگو است . پیروان این مکتب معتقدند ما دنیا را در کل های معنی دار یا گشتالت ها تجربه می کنیم نه محرک های جداگانه و تجزیه کردن پدیده ها به معنای تحریف آن می باشد.

در واقع آنچه در روانشناسی گشتالت اهمیت دارد پی بردن به احساس ،ادراک و ارتباط است که موجب رفتار معنادار می شود .نمونه پدیده های گشتالتی را در فیزیک وروانشناسی ، دراین مثال می توان یافت و گرداب نمونه ای از گشتالت است . قطره های آبی که گرداب از آنها تشکیل می شود به تنهای معرف گرداب نیستند ، بلکه نوع حرکت آب در گرداب معرف گرداب است.

یادگیری برای روانشناسان پیرو نظریه گشتالت به صورت مسئله ای در زمینه ادراک (Perception) می باشد . یادگیری در روانشناسی گشتالت عبارت است از بینش (insight) حاصل از درک موقعیت یادگیری به عنوان یک کل یکپارچه و آن هم از طریق کشف روابط میان اجزای تشکیل دهنده موقعیت یادگیری حاصل می شود .

یادگیری در روانشناسی گشتالت به صورت هیأت کل مطرح می شود ، نه از ترکیب یا تحلیل اجزا و یادگیری عبارت از وقوع تغییراتی است که در پاسخ به الگوها یا هیأت های کل با معنا داده می شود .

با توجه به تعریف یادگیری در نظریه گشتالت نمی توان تعلیم و تربیت را منحصر به سه عنصر معلم ، دانش آموز و محتوا نمود. بر این اساس بینش یا ادراکی که حاصل درک رابطه این اجزاست حاصل شده و شرایط یادگیری را فراهم می سازد.

در یادگیری به شیوه گشتالت ادراک ، بینش و حل مسأله اساس کار است و کوشش می شود که با توجه به کل مسأله وپی بردن به اجزاء و کسب بینش مسأله مورد نظر حل شود .

 چگونگی شکل‌گیری نظریه گشتالت:

مکس ورتایمر در راه تعطیلات هنگام مسافرت با قطار به شهر رایلند به یک اندیشه تازه دست یافت. او دریافت که اگر دو نور متفاوت با نرخ معینی خاموش و روشن شوند، در بیننده این تصور را ایجاد می‌نمایند که این تنها یک نور است که به عقب و جلو می‌رود (درست همانند آنچه که در کارتون‌های انیمیشن اتفاق می‌افتد و ما بادیدن پشت سرهم چند نقاشی تصور می‌کنیم که یک موجودیت واحد در حال تحرک را می‌بینیم). وی پس از این تجربه قطار را ترک نمود و یک حرکت‌نما (stroboscope) خریداری نمود و در اتاقی که برای اقامت کرایه کرده بود با آن تعداد زیادی آزمایش انجام داد. او دریافت که در صورتی که چشم محرک را به طریق معینی ببیند در شخص تصور حرکت ایجاد می‌شود و این را پدیده فای نامید. این کشف تاثیری عمیق برتاریخ روانشناسی به جای نهاد.

اهمیت پدیده فای در این است که این پدیده با عناصری که آن را به وجود می‌آورند فرق دارد. احساس حرکت توسط بررسی هر یک از دو نوری که خاموش یا روشن می‌شوند قابل تبیین نخواهد بود. تجربه حرکت به نحوی ازترکیب عناصر به دست می‌آید. .

مکتب گشتالت:
ایتلسون (۱۹۷۴) دو مکتب رفتارگرایی و گشتالت را تز و آنتی تز همدیگر می نامد، یکی از مهمترین اختلاف های این دو مکتب این است که طرفداران مکتب گشتالت معتقدند پدیده ها و رویدادهای مرکب و همچنین رفتار را نمی توان به اجزای ساده (به عنوان مثال تداعی های ) تجزیه کرد، زیرا ترکیب و هیئت هر پدیده‌مرکب (یعنی گشتالت آن) متفاوت از مجموع اجزای آن است. پس رفتار و فرایندهای پایه روانی از قبیل ادراک، شناخت، احساس و تفکر را نیز نمی توان به اجزای تشکیل دهنده آنها مانند «پیوندها» تجزیه کرد.
پژوهشگران مکتب گشتالت بیش از دیگر مکاتب به شرایط محیط (به معنی جامع آن) توجه دارند، کوفکا (۱۹۳۵)، از بنیانگذاران این مکتب، محیط را به دو نوع «جغرافیایی» و «رفتاری» تفکیک میکند. «محیط جغرافیایی» به معنی «محیطی که به طور عینی وجود دار» و «محیط رفتاری» بدان گونه که «به وسیله فرد تجربه می شود» به کار می رود. یک نفر ممکن است از یک محیط جغرافیایی در دو مقطع زمانی، دو نوع ادراک و تجربه مختلف بیابد. به طور مثال، یک بار برای گردش و تفریح و بار دیگر برای معالجه یکی از نزدیکان خود از شهرستان به تهران می آییم. اگر برای سیر و سیاحت به تهران آمده باشیم، ممکن است مشکلات رفت و آمد و سر و صدای شهر را ناراحت کنده نیابیم و کوشش کنیم دوران اقامتمان در تهران طولانی تر شود. اگر برای معالجه به تهران آمده باشیم، احتمالاً مشکلات رفت و آمد را به زحمت تحمل می کنیم. «محیط جغرافیایی» بخشی از «محیط رفتاری» است، زیرا ویژگی های محیط جغرافیایی نیز شناختی را که از محرک ها و رویدادها حاصل می شود متاثر می سازد.
دخالت محیط جغرافیایی در محیط رفتاری از یکسو و اکتسابات و تجارب مشترک افراد حین اجتماعی شدن از سوی دیگر موجب می شود در محیط رفتاری افراد و گروه ها جنبه های مشترک به وجود آید. کورت کافکا (۱۹۴۱ـ۱۸۸۶) کورت کافکا که در برلین به دنیا آمد احتمالاً مبتکرترین فرد از پایه‌گذاران روانشناسی گشتالت است. او تحصیلات خود را در دانشگاه برلین گذراند و به علوم و فلسفه علاقه‌مند گردید.
روانشناسی را با کارل استامپ خواند و درجه دکتری خود را در ۱۹۰۹ دریافت کرد. در ۱۹۱۰ رابطه‌ای پر بار و طولانی را با ورتایمر و کهلر در دانشگاه فرانکفورت آغاز نمود. سال بعد در دانشگاه جیسن، در ۶۰ کیلومتری فرانکفورت شغلی را پذیرفت و تا سال ۱۹۲۴ در آنجا باقی ماند. درخلال جنگ جهانی اول در درمانگاه روانپزشکی با بیماران دارای آسیب مغزی و زبان‌ پریش کار کرد.
بعد از جنگ، که روانشناسان ایالات متحد از شکل‌‌گیری مکتب جدیدی در آلمان آگاه شدند، کافکا مقاله‌ای برای مجله آمریکایی بولتن روانشناختی نوشت. این مقاله با عنوان «ادراک: مقدمه‌ای بر نظریه گشتالت» (کافکا، ۱۹۲۲) مفاهیم اصلی روانشناسی گشتالت و نتایج و معانی ضمنی تحقیقات قابل ملاحظه‌ای را ارائه داد. اگرچه این مقاله برای بسیاری از روانشناسان آمریکایی اولین تبیین نهضت گشتالتی بود، ممکن است به نهضت زیان رسانیده باشد. عنوان مقاله «ادراک»، سوء‌تفاهمی را به وجود آورد که سال‌‌ها دوام یافت؛ مخصوصاً این اندیشه که روانشناسی گشتالت انحصاراً با ادارک سر و کار دارد و بنابراین با سایر زمینه‌های روانشناسی بی‌ارتباط است.
درحقیقت، روانشناسی گشتالت به‌طور گسترده با مسائل تفکر و یادگیری و درنهایت با تمام جنبه‌های تجربه هشیار سر و کار داشت.
مهمترین دلیل برای اینکه روانشناسان گشتالتی اولیه انتشارات منظم خود را بر ادراک متمرکز کردند روح زمان بود: روانشناسی وونتی، که گشتالتی‌‌ها در مقابل آن قیام کردند، بیشترین پشتیبانی خود را از پژوهش درباره احساس و ادراک به دست آورده بود. بنابراین، روانشناسان گشتالتی ادراک را به عنوان عرصه خود انتخاب کرده بودند تا از سنگر خود وونت به او حمله کنند. (میکائیل ورتایمر، ۱۹۷۹، ص. ۱۳۴).
در ۱۹۲۱ کافکا کتابی در زمینه روانشناسی رشد کودک به نام رشد ذهن منتشر کرد که هم در آلمان و هم در ایالات متحد با توفیق روبه‌رو گشت. او به عنوان استاد مدعو دانشگاه کرنل و دانشگاه ویسکانسین به آمریکا رفت و در ۱۹۲۷ در کالج اسمیت در نورتمپتن ماساچوست جایی که تا زمان فوتش در ۱۹۴۱ در آنجا ماند به مقام استادی منصوب شد.
در ۱۹۳۵ کتاب اصول روانشناسی گشتالت را منتشر کرد که مطالعه آن مشکل بود و آنگونه که منظور او بود به‌طور واضح روانشناسی گشتالت را توضیح نداد.

ولفگانگ کهلر:
ولفگانگ کهلر سخنگوی نهضت گشتالت بود. کتاب‌های او با مراقبت و دقت نوشته شده، در چندین جنبه از روانشناسی گشتالت کارهایی استاندارد است. تربیت کهلر در فیزیک زیر نظر ماکس پلانک او را ترغیب کرد که روانشناسی باید خود را با فیزیک متحد کند و گشتالت‌‌ها (شکل‌‌ها یا الگوها) در روانشناسی مثل فیزیک به وقوع می‌پیوندند.
کهلر در استونی به دنیا آمد، پنج ساله بود که خانواده او به بخش شمالی آلمان نقل‌مکان کرد. تحصیلات دانشگاهی‌اش را در توبینگن، بن و برلین گذراند و در ۱۹۰۹ مدرک خود را از کارل استامپ در دانشگاه برلین دریافت کرد. او به دانشگاه فرانکفورت رفت ودرست قبل از ورتایمر و دستگاه حرکت نمای او به آنجا رسید. در ۱۹۱۳، بنا به دعوت آکادمی علوم پروس، کهلر به سفری دریایی به تنریف در جزایر قناری در ساحل شمال‌غربی آفریقا رفت تا به مطالعه شمپانزه‌‌ها بپردازد.
شش ماه پس از رسیدن به آنجا، جنگ جهانی اول شروع شد و گزارش کرد که نتوانست آنجا را ترک کند اگرچه سایر شهروندان آلمانی درخلال سال‌های جنگ ترتیبی دادند که به وطن بازگردند. براساس داده‌های تازه تاریخی که توسط یک روانشناس تفسیر شده است چنین آمده که او جاسوس آلمان‌‌ها بوده و فعالیت پژوهشی او سرپوشی برای فعالیت‌های خرابکارانه‌اش بوده است (لی، ۱۹۹۰). به او اتهام زده شده که بر فراز طبقه آخر منزلش یک فرستنده قوی رادیویی نصب کرده بود تا اطلاعات مربوط به حرکت کشتی‌های متحدین را گزارش کند.
شواهد حمایت‌کننده از این ادعا نامطمئن است و بین روانشناسان گشتالتی و تاریخ‌نویسان بر سر این مطلب اختلاف نظر وجود دارد.
چه به صورت یک جاسوس و چه دانشمند یکه و تنها رها شده به دلیل جنگ، کهلر هفت سال بعد را به مطالعه رفتار شمپانزه‌‌ها پرداخت. او کتاب فعلاً کلاسیک ذهنیت میمون‌ها (۱۹۱۷) را نوشت که در ۱۹۲۴ به چاپ دوم رسید و به زبان‌های انگلیسی و فرانسه ترجمه شد.
در ۱۹۲۰ کهلر به آلمان بازگشت و دو سال بعد در دانشگاه برلین به عنوان استاد روانشناسی جانشین استامپ شد و تا سال ۱۹۳۵ در آنجا ماند. دلیل آشکار برای این مقام مورد غبطه، انتشار کتاب گشتالت‌های فیزیکی ایستا و پویا (۱۹۲۰) بود که به جهت سطح بالای دانشوری‌اش تحسین زیادی را برانگیخت.
نیمه دهه سال‌‌های ۱۹۲۰ سال‌های سختی برای زندگی شخصی کهلر بود. او از زنش جدا شد، با یک دانشجوی جوان سوئدی ازدواج کرد و پس از آن هیچ تماسی با چهار فرزندی که از ازدواج اولش داشت نگرفت. در دست‌های او لرزشی آشکار شد که در هنگام عصبانیت بیشتر قابل دیدن بود. برای اینکه خلق او را اندازه بگیرند، دستیاران آزمایشگاه او هر روز صبح دست‌های او را نگاه می‌کردند تا ببینند چقدر لرزان است.
در سال تحصیلی ۱۹۲۶ـ۱۹۲۵، کهلر در دانشگاه‌های هاروارد و کلارک به سخنرانی پرداخت و علاوه بر انجام وظایف علمی، به دانشجویان دوره تحصیلات تکمیلی نحوه تانگو رقصیدن را یاد می‌داد. در ۱۹۲۹ کتاب روانشناسی گشتالت را منتشر کرد که جامع‌ترین مباحث نهضت گشتالت را دربر داشت.
در ۱۹۳۵، به دلیل برخوردهایش با حکومت نازی، آلمان را ترک کرد. بعد از اینکه بر ضد دولت سخنرانی کرد گروهی از نازی‌‌ها به کلاس او یورش بردند. او نامه‌ای متهورانه بر ضد نازی به یکی از روزنامه‌های برلین نوشت زیرا از انفصال خدمت استادان یهودی از دانشگاه‌های آلمان به خشم آمده بود. در عصر روزی که نامه‌اش چاپ شد، او و چند تن از دوستانش در منزل منتظر بودند تا گشتاپو برای دستگیری‌شان بیاید اما ضربه ترس‌آور هرگز به در زده نشد.
کهلر پس از مهاجرت به ایالات متحد در کالج سوارتمور در پنسیلوانیا به تدریس پرداخت، چندین کتاب منتشر کرد و ویرایش مجله گشتالتی پژوهش روانشناختی را به عهده گرفت. در ۱۹۵۶ از انجمن روانشناسی آمریکا جایزه خدمات برجسته علمی را دریافت کرد و مدت کوتاهی پس از آن به عنوان رئیس انجمن انتخاب گردید.

کرت لِوین :
کرت لِوین در سپتامبر ۱۸۹۰ در آلمان به دنیا آمد و در ۱۱ فوریه ۱۹۴۷ در سن ۵۷ سالگی بر اثر حمله قلبی در گذشت. او در خانواده‌ای یهودی زاده شد. در سال ۱۹۰۹ در دانشکده پزشکی دانشگاه فرایبرگ ثبت نام کرد امّا سپس رشته تحصیلی خود را عوض کرد و برای آموختن زیست ‌شناسی به دانشگاه مونیخ رفت. او سرانجام مدرک دکتری خود را از دانشگاه برلین اخذ کرد. لوین در سال ۱۹۲۱ تدریس فلسفه و روان‌شناسی را در دانشگاه برلین آغاز کرد. محبوبیت او در بین دانشجویان از یکسو و نوشته‌های متعدد او از سوی دیگر، توجه دانشگاه استنفورد را جلب کرد و در سال ۱۹۳۰ به عنوان استاد میهمان به آن دانشگاه دعوت شد. لوین سرانجام به تابعیت آمریکا درآمد و به تدریس در دانشگاه آیوا پرداخت. او تا سال ۱۹۴۴ به همکاری خود با این دانشگاه ادامه داد. با وجودی که لوین همواره بر اهمیت نظریه‌ها تأکید می‌نمود امّا همچنین اعتقاد داشت که نظریه‌ها باید کاربرد عملی داشته باشند. او پویش گروهی را در دانشگاه ام‌آی‌تی و آزمایشگاه‌های آموزش ملّی ( NTL ) بنیاد نهاد. او همچنین تحت تاثیر روان‌شناسی هیأت‌نگر (یا روان‌شناسی گشتالت)، نظریه معروف خود به نام نظریه میدانی را ارا ئه کرد. این نظریه بر اهمیت شخصیت افراد، تعارضات بین فردی و متغیرهای موقعیتی تأکید دارد.
بر طبق نظریه میدانی لوین، رفتار فرد، نتیجه تعامل او با محیط است. این نظریه تأثیر عمده‌ای بر روان‌شناسی اجتماعی داشت. از دیگر کارهای لوین می‌توان به پژوهش‌های او در زمینه شیوه‌های رهبری اشاره کرد. او در مطالعه خود، دانش‌آموزان را در سه گروه جداگانه که به شیوه‌های قدرت طلبانه، دموکراتیک (مشارکت جویانه) و آزادمنشانه رهبری می‌شدند قرار داد. مطالعه لوین نشان داد که رهبری دموکراتیک بر دو روش دیگر برتری دارد. این یافته‌ها بر غنای پژوهش‌های مربوط به سبک‌های رهبری افزود.

لوین یکی از نخستین روان‌شناسانی بود که به طور سیستماتیک به آزمایش رفتار انسان می‌پرداخت. کارهای او تاثیر قابل ملاحظه‌ای بر روان‌شناسی تجربی، روان‌شناسی اجتماعی و روان‌شناسی شخصیت داشته است. او نویسنده توانا و بسیار فعّالی بود و در دوران حیاتش بیش از ۸۰ مقاله و ۸ کتاب در موضوعات مختلف روان‌شناسی منتشر کرد. کرت لوین به دلیل کارهای پیشتازانه‌اش در به کارگیری آزمایش‌ها و روش‌های علمی برای بررسی رفتارهای اجتماعی به عنوان پدر روان‌شناسی اجتماعی مدرن شناخته می‌شود. لوین نظریه‌پردازی بود که تأثیر ماندگارش بر روان‌شناسی، او را یکی از روان‌شناسان برجسته قرن بیستم ساخته است.

ادوارد تولمن:
تولمن که روانشناسی بنام در دوران جنبش رفتارگرایی بود، همانند رفتارگرایان بر اهمیت پژوهش عینی تاکید داشت؛ با این وجود، او در دیدگاه خود پیرامون ”فرایند فراگیری“ برای ذهن و خرد نقش قائل بود. برخی بر این باورند که تولمن نیز از روانشناسان گشتالت تاثیر پذیرفته بود.
ژان پیاژه:
ژان پیاژه در دهه ۱۹۲۰ در شهر ژنو، پژوهشهای معروفی انجام داد که بیشتر بر ”شناخت شناسی“ متمرکز بود. او که روانشناس کودک بود، بیشتر پژوهش های خود را بر روی کودکان انجام می داد. پیاژه چند مرحله برای رشد شناختی کودکان معرفی نمود:

  1. مرحله سوهشی – جنبشی (استفاده از قابلیتهای حسی و جنبشی)
  2. مرحله پیش عملیاتی (استفاده از نمادها و پاسخ دهی به اشیا و حوادث، متناسب با اینکه فرد چگونه با این اشیا و حوادث روبرو شود)
  3. مرحله رفتار واقعی (اندیشیدن منطقی)
  4. مرحله رفتار دیسمند (اندیشیدن درباره اندیشیدن)

نقطه همگون میان اندیشه‌های ژان پیاژه ، ادوارد تولمن ، و گشتالت‌ها ، این است که همگی بر سازمان یافته بودن دانش تاکید دارند. به هر روی ، روانشناسی شناخت گرا از اواسط دهه ۱۹۵۰ پا گرفت و به سرعت شکوفا شد. شناخت گرایان بر این باورند که فراگیرنده ، دارای ”ساختارِ شناختی“ است که آموزه‌های جدید را در آن می‌گنجاند. و نیز معتقدند که ”فراگیری“، فرایندی هدفمند است.
الگوی اتکینسون – شیفرین:
برابر این الگو که در سال ۱۹۶۸ معرفی شده است، ”سخن“ از حافظه حسی وارد حافظه کوتاه مدت شده و از نظر آوایی رمزدار می‌شود. اما داده‌های موجود در حافظه کوتاه مدت ، اگر تکرار نشوند، پس از تقریبا ۳۰ ثانیه پاک خواهد شد. داده‌های حافظه کوتاه مدت در صورت تکرار ، وارد حافظه بلند مدت می شود. نظریه ”Stage Theory“ می‌گوید ”اطلاعات در حافظه بلند مدت ، از نظر معنایی ، رمزدار شده و بطور نسبتا دایمی ثبت می‌شود.“تکرار طوطی وار (maintenance rehearsal)

تکرار دقیق (elaborative rehearsal): بررسی ژرف‌تر و هدفمندتر انگیزه (stimulus) در هنگام تکرار.

ماهیت انسان از دیدگاه روانشناسی گشتالت:
از نظر صاحبنظران گشتالتی انسان از نظر عملی ماهیتی تعاملی و از نظر اخلاق ، طبیعتی خنثی دارد. در این دیدگاه انسان به منزله یک ارگانیزم و یک کل است که نیاز شدیدی به محیط و تعامل با آن دارد. انسان کلا یک موجود احساس کننده ، تفکر کننده و عامل است که از لحاظ اخلاق نه خوب است و نه بد.

روانشناسان گشتالتی به ذاتی بودن نیاز انسان به سازمان و وحدت تجربه ادراکی معتقدند. انسان تمایل دارد تا در جهت چیزهای کل و یا هیات‌های خوب حرکت کند تا از تنشهای خود بکاهد و کلیت خود را به ظهور برساند. تمایل اساسی انسان تلاش برای کسب تعادل به عنوان یک ارگانیزم است. ارگانیزم انسان یک واکنش کننده یا دریافت کننده منفعل و فعل پذیر نیست. یک ادراک کننده و سازمان دهنده فعال است که بر طبق نیاز و علاقه خودش اجزای جهان مطلق را انتخاب می‌کند و دنیای خودش را از دنیای عینی بوجود می‌آورد. چون ارگانیزم موجودی خود کفا نیست پیوسته با محیط خود در تعامل است تا به نیازها و علائق خود جامه عمل بپوشاند.

روش مطالعه:

نظریه پردازان گشتالت نیز مانند وونت، روانشناسی را مطالعه ی تجربه ی مستقیم یا بدون واسطه ی کل ارگانیسم می دانند. اما در مطالعه ی پدیده های روانشناختی، از روش درون نگری مرسوم در مطالعات روانشناسان ساختاری استفاده نمی کنند، بلکه در مقابل آن موضع گیری می کنند. «کوهلر» در کتاب روانشناسی گشتالت در نقد روش درون نگری می نویسد:
روانشناسی که با تجربه ی مستقیم، از طریق روش درون نگری برخورد می کند، نه تنها کاملاً به خطا می رود، بلکه برای همه ی کسانی که به طور حرفه ای با آن بیگانه اند، خسته کننده است.
در نتیجه، گشتالت در انتقاد به روش درون نگری با رفتارگرایان هم عقیده است، اما در رد کردن مطالعه ی مستقیم تجربه و نقد خصیصه ی غیر علمی چنین مطالعه ای با آنها موافق نیست. به نظر «کوهلر»، حتی فیزیک به یک مشاهده ی مستقیم نیازمند است و روانشناسان و فیزیک دانان از این جنبه موضع مشابهی دارند:
در مشاهده ی یک گالوانومتر، فرقی نمی کند که من روانشناس باشم یا فیزیکدان. در هر دو حال، مشاهده ی من براساس یک تجربه ی عینی است. وقتی این روش در فیزیک کارایی دارد، پس چرا در روانشناسی نداشته باشد. 
بنابراین، گشتالت در کشف قوانین روانشناسی، به مطالعه ی مستقیم تجربه توجه دارد و روش مطالعه ی آن را «پدیدار شناسی» می داند که به معنی توصیف و مشاهده ی پدیده هایی است که به طور مستقیم فرد تجربه می کند.

در زبان لاتین، اصطلاح «پدیدارشناسی» از زبان یونانی گرفته شده است. پدیده اغلب به معنی ظهور به کار می رود و در روانشناسی معمولاً آن را به عنوان داده های قابل مشاهده ی تجربه – که تجربه گر، در یک زمان خاص شرح می دهد – تعریف می کنند. اما پدیده در فلسفه معانی گوناگونی دارد، ولی به طور کلی به معنی ظواهر و عوارض و نه ذات اشیا به کار می رود. از نظر تاریخی، برای نخستین بار، «کانت» به «پدیدارشناسی» اشاره کرد و مدعی شد که ذهن هیچگاه نمی تواند ماهیت شیء یا «نومن» را بشناسد، بلکه تنها می تواند ظهور آن یا پدیده را ادراک کند. پس از او، فیلسوفان و روانشناسان دیگر در توضیح علل آن به مطالعه و تحقیق پرداختند و نظامی به نام «پدیدارگرایی» به وجود آوردند. برطبق این نظام، دانش ما درباره ی اشیا، به ظهور آنها یا پدیده ها محدود است.
در اوایل قرن بیستم، «هوسرل» اعلام کرد که تنها راه رسیدن به حقایق مربوط به انسان، پدیدارشناسی است. تعریف او از این اصطلاح تا حدی با تعاریف پیشین آن متفاوت بود. به نظر او، پدیدارشناسی بر علم پدیده ها یا اطلاع از همه ی داده های آگاهی ناظر است. پدیدارشناسی شیوه ی آزمایش تمام اشیا یا داده هایی است که در آگاهی یافت می شود. توجه اولیه ی پدیدار شناسی به عملِ آگاهی نیست، بلکه به موضوع آگاهی است؛ یعنی همه ی اشیایی که ادراک و یا تصور می شوند، دوست داشته می شوند و یا در معرض تردید قرار می گیرند. این روش به طور منظم عمل می کند و مراحل متعددی دارد. «اشپیگل برگ» در کتاب «حرکت پدیدار شناختی» (۱۹۶۰) به هفت مرحله ی مشخص در روش پدیدارشناسی اشاره می کند که از آن میان، سه مرحله اهمیت بیشتری دارد که عبارتند از: «شهود پدیدارشناختی»، «تحلیل پدیدارشناختی» و «توصیف پدیدارشناختی». مهمترین مرحله ی پدیدارشناسی توصیف پدیدارشناختی است که در همه ی علوم استفاده می شود.
«شهود» یا درک مستقیم بر تمرکز شدید یا توجه درونی به پدیده ها ناظر است. «تحلیل» بررسی اجزای گوناگون پدیدارها در روابط بین آنها و «توصیف» نیز شرح پدیده های درک شده است، به گونه ای که برای دیگران قابل فهم باشد. با استفاده از این روش می توان از طریق پدیده ها، ذات اشیا را درک کرد.
پیش نیاز اساسی برای استفاده از روش پدیدارشناسی، آزاد بودن از بند تعصب و پیش فرضهاست. برای کشف و درک آگاهی، باید جهت گیریها، نظریه ها، اعتقادات و شیوه های عادی تفکر را کنار گذاشت که هوسرل این را «پرهیز» یا «خودداری»  می نامد. کشف پدیده ها تنها در سایه ی موفقیت در «خودداری» است؛ زیرا فقط در آن موقع است که حالت مزاجی فرد، داده های آگاهی را تحریف نمی کند.
استفاده از روش پدیدارشناسی بسیار مشکل است و به آموزشهای ویژه نیاز دارد. هوسرل می گوید: «باید آماده ی کنار گذاشتن تمام عادتهای تفکر شویم و بر این موانع ذهنی، یعنی عادتهایی که بر افقهای تفکر ما نقش بسته، پیروز شویم.  روشن است که انجام دادن چنین امری به تمرین و ممارست بسیار نیازمند است.

پدیدار شناسی روانشناختی:

این اصطلاح به روشی اطلاق می شود که در مطالعه ی مسائل روانشناسی از آن استفاده می شود. لازم به یادآوری است که پدیدارشناسی روانشناختی با «روانشناسی پدیدارشناختی»  تفاوت دارد. پدیدارشناختی روانشناختی یک روش است ولی روانشناسی پدیدارشناختی یک مکتب روانشناسی است. در ضمن باید گفت که بین پدیدارشناسی روانشناختی و «پدیدارشناسی فلسفی» نیز تفاوتهایی وجود دارد. پدیدارشناسی فلسفی روشی است که فیلسوف به منظور آگاهی و شناخت واقعیت نهایی و جوهر اشیا از آن استفاده می کند، در حالی که پدیدارشناسی روانشناختی روش مشخص تری است که هدف آن کشف تجربه و آگاهی مستقیم انسان است.
اصطلاح پدیدارشناسی در روانشناسی گشتالت، عبارت است از روش مطالعه ی مسائل روانشناختی که با مشاهده و توصیف منظم تجربه یک فرد آگاه در یک موقعیت ویژه همراه است. «کارل یاسپرس»، آن را به منزله ی کاملترین و دقیقترین توصیف ممکن از آنچه انسان سالم یا بیمار تجربه می کند، تعریف کرده است. کشف آگاهی، بر اعمال، محتوا، موضوعات و معانی آگاهی ناظر است. داده های پدیداری قابل کشف عبارت است از: ادراکات، احساسات، تصورات، خاطرات، تفکرات و هر عنوان دیگری که در آگاهی ظاهر می شود. این مقولات به همان شکل که تجربه می شوند و بدون هیچگونه پیش فرض یا تغییر پذیرفته می شوند. باید دانش فرد، شیوه های تفکر و جهت گیریهای نظری نادیده گرفته شوند تا بتوان جهان پدیداری  را در همه ی جنبه ها و در خلوص کامل دریافت.
پدیدارشناسی روانشناختی با روش درون نگری کلاسیک «وونت» و «تیچنر» متفاوت است. در واقع، همانطور که گفته شد، نظریه پردازان گشتالت و دیگر پدیدارشناسان، روش وونت را نادرست و جهت دار می دانند. ولفکانگ کوهلر در کتاب روانشناسی گشتالت (۱۹۲۹)، محدودیتها و نارساییهای درون نگری را به عنوان یک روش بخوبی شرح می دهد.
مشاهده گر آموزش دیده در درون نگری کلاسیک، با دریافت محرک می کوشد تأثرات خود را از محرک به ساده ترین عناصر ذهنی، یعنی حسیات، احساسات و تصورات تجزیه و به صفات محرک مثل کیفیت، شدت و دوام توجه کند. در مطالعه ی پدیدارشناسی هرگونه فرضی براساس تجزیه ی کل به عناصر ذهنی مردود است. به علاوه، در گزارش درون گرایانه، اشیا و معانی کنار گذاشته می شوند، ولی در مطالعه پدیدارشناختی توجه بسیاری به آنها می شود. برای پدیدارشناسی معنایی که محرک یا موقعیت دارد، حایز اهمیت است. برای مثال، هنگامی که یک محرک مربوط به حس لامسه مثلاً یک ورق کاغذ به آزمودنی ارائه می شود، در روش درون نگری از او نمی پرسند که این چیست، بلکه از او می خواهند که احساسهای خود را با اصطلاحات عناصر اولیه ی لامسه، یعنی درد، گرما، سرما و فشار بیان کند و نیز هرگونه عنصر حسی دیگری را که ممکن است او تجربه کند، گزارش دهد. اما در یک آزمایش پدیدارشناختی، در یک موقعیت مشاهده، آزمودنی پس از احساس نرمی، سختی، بزرگی یا کوچکی موضوع، آن را باز می شناسد و مثلاً می گوید که این یک ورق کاغذ است. به عبارت دیگر، در روش پدیدارشناسی، فرد در گزارش خود از تجربه، سعی نمی کند کلیت تجربه را به عناصر تشکیل دهنده ی آن کاهش دهد، بلکه تجربه را در همان شکل کلی، گزارش می دهد.
بد نیست اضافه کنیم که تیچنر نیز می دانست که روش پدیدارشناسی سودمند است. او در نوشته ای درباره ی درون نگری (۱۹۱۲) به این مطلب چنین اشاره می کند که ممکن است مطالعه ی پدیدارشناسی به عنوان نقطه ی آغاز توصیف حقیقی روانشناختی و یا به عنوان یک روش مکمل، مفید و حتی لازم باشد، اما این روش به تنهایی، هیچ ارزش علمی ندارد.
به هر صورت، با توجه به این مسائل، می توان هدفهای روش پدیدارشناسی را به شرح زیر خلاصه کرد:
۱٫ درک و فهم انسان در تمام جنبه ها؛
۲٫ مطالعه ی تجارب انسان و دریافت کیفی آن؛
۳٫ رد فرضیه های فلسفی مربوط به سرشت آگاهی و مقابله با مفهوم لوح سفید تجربه گرایان منطقی، تداعی گرایان و کلیه ی گرایشهای کاهشگرا درباره ی آگاهی؛
۴٫ مخالفت با محدود کردن روانشناسی به مطالعه ی رفتار قابل مشاهده؛
۵٫ تأکید بر رویکرد کل گرایانه در مطالعه ی مسائل روانشناختی. 

تعریف گشتالت‌ درمانی:
گشتالت­درمانی، شکلی از درمان است که بر اصول روان­شناسی ادراک و پدیده­شناسی استوار است. بنابراین، گشتالت­درمانی بر دنیای نمودی فرد و بر افکار و احساسات او، آن­طور که در زمان و مکان بلافصل او تجربه می­شوند، تمرکز دارد و به تاریخچه توجهی ندارد. از اینرو، در این شیوه درمانی به مسائلی نظیر اینکه فرد چگونه بدان حالت درآمده است یا دلیل انجام کارهایش چه بوده است و یا فردا چه خواهد کرد و چه پیش خواهد آمد، توجهی نمی­شود و مشکلات آگاهی و کل نفس در ارتباط خلاق با محیط مورد تاکید است.

تاریخچه گشتالت‌ درمانی:
به گفته پرلز، زیگموند فروید، کارن هورنای و ویلیام ریچ از جمله روانکاوانی بودند که در توسعه بعدی گشتالت­درمانی که توسط خود وی انجام گرفته است، بیشترین اثر را بر او داشته‌اند. در سال ۱۹۲۴، فریتس پرلز ابتدا از طریق کورت گولدشتاین و در دوره­ای که تحت سرپرستی همین شخصیت به کار مشغول بود، با روان‌شناسی گشتالت آشنا شد. اما در دهه ۱۹۴۰، پرلز اصول روان‌شناسی گشتالت را در خلال نوشته­های خود که تحت عنوان “خود، گرسنگی و پرخاشگری” به چاپ رسید، جذب و منعکس ساخت. این نوشته پرلز، جدایی بین او و مکتب روانکاوی را مشخص ساخت و در واقع به عنوان پلی برای گشتالت‌درمانی، محسوب شد. نظریه گولدشتاین در زمینه کل­نگری و تاکید او نسبت به صورت­بندی یا تدوین شکل – زمینه، یکی از پایه­های مربوط به مفاهیم اصلی گشتالت­درمانی محسوب می­شود.
مفهوم قطب­های پرلز نیز متاثر از آثار زیگموند فریدلندر فیلسوف بود. فریدلندر، معتقد بود هر رویدادی با یک نقطه صفر در ارتباط است که قطب­های متضاد را براساس آن می­توان تمییز داد. نقطه صفر، یک نقطه تعادل است که شخص از آنجا می­تواند حرکت خلاقانه به طرف هر دو جهت را شروع کند. پرلز می­گوید «با هوشیار ماندن در مرکز می­توانیم به هر دو سوی واقعه نگاه خلاقی داشته باشیم و نیمه ناقص را تکمیل کنیم». وقتی انسان از یک نیاز درونی یا بیرونی خیلی دور می‌شود، باید دوباره تعادل ایجاد کند یا به طرف مرکز حرکت نماید. پرلز غالبا به اشخاص کمک می­کرد حس تعادل، ماندن در مرکز یا کنترل بر نیازهای خویش را پرورش دهند.
لورا پوسنر، نیز نقش مهمی در روان‌درمانی گشتالتی داشت. لورا که در سال ۱۹۰۵ در نزدیکی فرانکفورت آلمان به دنیا آمد، در سال ۱۹۳۰ با فریتز پرلز ازدواج کرد و در سال ۱۹۳۲ دکترای علوم خود را از دانشگاه فرانکفورت گرفت. لورا، تحت­ تاثیر افکار ماکس ورتهایمر و وجودگرایان بود. لورا، نه تنها در نگارش نخستین کتاب فریتز پرلز به نام “خود، گرسنگی و پرخاشگری” به شوهرش کمک کرد بلکه در مجموعه بحث­هایی که زمینه­ساز انتشار کتاب دومش به نام “گشتالت‌درمانی” شدند نیز مشارکت داشت. لورا، در موسسه گشتالت­درمانی نیویورک که در سال ۱۹۵۲ بنیان گذاشته شد، گروه‌های آموزشی را رهبری می‌کرد و در عین­حال مدیریت این موسسه را نیز بر عهده داشت تا این که در سال ۱۹۹۰ در سن ۸۵ سالگی فوت کرد. اگرچه آنها در ۱۵ سال آخر عمر پرلز عمدتا جدا از هم زندگی می­کردند، ولی تماس خود را قطع نکردند و در مورد گشتالت­درمانی با هم بحث می­کردند. چون لورا مطالب کمی منتشر کرد، تجزیه و تحلیل نقش وی در گشتالت­درمانی دشوار است.
همچنین، پرلز تحت­ تاثیر معنا­شناسی قرار گرفت. ضمنا به نظر می‌رسید که پرلز شدیدا تحت ­تاثیر روش‌های نقش­گذاری روانی یا روان­نمایشی مورنو، قرار گرفته است و می­توان این تاثیر را در به‌کارگیری اصلاح همتاها که در تمرین نقش­گذاری روانی گشتالت­درمانی مورد توجه می­باشد، مشاهده کرد.
پرلز، از سال ۱۹۴۷ و تا هنگام وفاتش در سال ۱۹۷۰ در آمریکا زندگی کرد و کارها و نظریات او نهضت توان انسانی را که در امریکا شکل گرفته بود، تحت تاثیر قرار داد و در سال ۱۹۵۱، او و همسرش موفق شدند موسسه گشتالت را در شهر نیویورک تاسیس کنند. پرلز، در طی شش سالی که در این موسسه به فعالیت مشغول بود، توانست گشتالت­درمانی را به خوبی به دیگران بشناساند و جایگاه آن را به عنوان یک رویکرد درمانی، تثبیت کند.

واژه‌های اساسی گشتالت‌درمانی:

آگاهی Awareness
فرایند مشاهده و توجه به افکار، احساسات و اعمال خود از جمله احساسات جسمانی و ادراکات دیداری و شنیداری است که به عنوان یک منظره در حال حرکت به نظر می­رسد که تجربه حالای شما را تشکیل می‌دهد.

انطباق Adaptation
فرایندی است که بدان وسیله فرد محدودیت‌هایی را که در آن زندگی می­کند، کشف کرده و خود را از غیرخود تمییز می­دهد.

پرخاشگری Aggression
ابزار ارگانیسم جهت تماس با محیط و برای ارضای نیازهایش می­باشد. همچنین، ابزاری است برای روبرو شدن با مقاومت جهت ارضای نیازها. هدف پرخاشگری نابودی نیست، بلکه تنها غلبه بر مقاومت است.

کسب موافقت Approbation
فرایندی است که در آن، مردم شخصیت خود را تقسیم کرده و نوعی خودانگاره به وجود می­آورند؛ یعنی تصوری از خود که بر اساس و معیارهای بیرونی است. کسب موافقت، مانع از به وجود آمدن تصور سالم و خوب از خود می­شود.

خشم معطوف به خود Retroflection
فرایندی است که بدان وسیله بعضی از کارکردهایی که اصولا از جانب فرد به سوی دنیای بیرون هدایت شده بودند، مسیر خود را تغییر داده و به سوی سرچشمه و منشا برمی­گردند. نتیجه این کار شکاف بین خود به عنوان فاعل و کننده ­کار و خود به عنوان دریافت­کننده است.

خود Self
فرایند خلاقی است که فرد را به سوی رفتار خودشکوفا هدایت می­کند. این کار به وسیله پاسخگویی به نیازهای پیدا شده و فشارهای محیطی است. ویژگی اصلی خود، شکل­دهی و تمایز گشتالت­هاست.

خودانگاره Self-image
بخشی از شخصیت است که به ­وسیله تحصیل معیارهای برونی، مانع از رشد خلاق فرد می­شود.

خودگردانی ارگانیسمی Organismicself–regulation
هر ارگانیسمی سعی دارد به وسیله کامرواسازی یا حذف نیازهای به وجود آمده، به تعادل حیاتی برسد. زمانی که ارگانیسم عدم تعادل را تجربه می‌کند، می‌تواند خودگرانی را از طریق تخلیه تنش به وسیله تجربه هیجانی یا برآوردن نیاز انجام دهد.

درون‌فکنی Introjection
پذیرش مفاهیم، معیارهای رفتار و ارزش‌های دیگران بدون انتقاد است. شخصی که همیشه درون­فکنی می­کند، نمی­تواند شخصیت خود را رشد دهد.

زمینه Ground
بخشی از زمینه ادراکی که “شکل” نباشد، به عنوان زمینه شناسایی می‌شود. همراه کردن شکل و زمینه، گشتالت را تشکیل می­دهد.

شکل Figure
چیزی است که در مرکز آگاهی همراه با دقت و توجه قرار دارد. یعنی آنچه که شخص در حال حاضر بدان توجه می‌کند.

فرافکنی Projection
فرایندی است که بدان وسیله فرد اجزای شخصیت خود را که قادر به شناخت آنها نیست و یا از شناخت آنها امتناع می­ورزد را به دنیای خارج نسبت می­دهد.

قدردانی Acknowledgement
افراد از طریق قدردانی خود را کشف می­کنند. قدردانی شخصی، کودکان را به وسیله رشد حس خود و تقدیر از وجود خود هدایت می­کند.

مفاهیم اساسی گشتالت‌درمانی:

۱٫ نظریه ­ی شخصیت:
پرلز، انسان را موجودی وحدت‌یافته، خودنظم، کل­نگر، وابسته به محیط و تجربه­گر می­انگارد که شخصیتی با ابعاد اجتماعی، روانی – جسمانی و روحی دارد. این سه بعد، به هنگام تولد، به‌طور بالقوه در فرد وجود دارند و در امتداد یک پیوستار قرار می­گیرند.
مرحله­ی اجتماعی، که به فاصله­ی بسیار کمی پس از تولد آغاز می­شود، به وسیله آگاهی و توجه به دیگران خصوصا به والدین، مشخص می­شود. البته جنبه جسمانی نیز در این مرحله وجود دارد ولی بدون آگاهی و شعور انجام می‌پذیرد. در خلال مدت زمانی که تعامل با دیگران ضرورت می­یابد و مرحله­ی اجتماعی نامیده می­شود، کودک به ارتباط با دیگران اقدام می­کند. سطح اول بدان دلیل مرحله­ی اجتماعی نامیده می­شود که در آن به ارتباط با دیگران شدیدا احساس نیاز می­شود. در این مرحله، دیگران باید به منزله منبع و مرجع مورد استفاده قرار گیرند.
مرحله­ی بعدی، یعنی مرحله­ی جسمانی – روانی، به وسیله آگاهی فرد از خصوصیات شخصی خودش مشخص می­شود. در این مرحله، کودک به عوامل جهان خارج با معیارهای گسترده­تر روانی پاسخ می­دهد و این پاسخ با آگاهی و وجه تمایز بیشتری همراه است. در خلال این مرحله است که اکثریت مردم اوقات زیادی از زندگیشان را به مفهوم­سازی و ایجاد ارتباط با عوامل مادی و مکانیکی سپری می­کنند.
در آخرین مرحله­ی آگاهی، انسان از وجود مادیش فراتر رفته، هستی خویش را به طریق دیگری تجربه می­کند و آگاهیش تغییر می­یابد. برای مثال، از حالت احساس حسی به آن چیزی که احساس ماوراء حسی نامیده می­شود، تغییر جهت می‌دهد. مرحله سوم دارای منبع درونی و قائم به ذات است و پس از تشکیل، به صورت ارتباطی با اولوهیت درمی‌آید.
در نظریه­ی شخصیت از دیدگاه گشتالتی، گفته می­شود که آدمی به دلیل کوشش و تقلای مداوم خود در جهت تعادل حیاتی، انگیخته می­شود. این‌گونه تلاش و کوشش برای ایجاد تعادل حیاتی، دارای اساس و پایه غریزی است و معنی آن این است که این تعادل و توازن در نتیجه­ی نواخت طبیعی و خودگردان موجود زنده یا جاندار – در بین حالت‌های تعادل و عدم تعادل یا توازن – به جریان افتد. اصل تعادل حیاتی، موجب پیدایی ساخت ادراک‌های فرد و به نظم درآوردن این ادراک‌ها می­گردد. این ادراک‌ها نیز به نوبه خود به صورت تجربه­ی اصلی ادراک شکل در مقابل یک زمینه، سازمان داده می­شوند. وقتی شخص یک نیاز مثل گرسنگی یا تشنگی را احساس می­کند، گفته می­شود که جاندار در حالت عدم موازنه قرار گرفته است. ضمنا همگامی تعادل و توازن مجدد برقرار می­شود که شخص بتواند چیزی را از محیط جذب کرده و نیاز خود را برآورده سازد. پس از آنکه جاندار در حالت موازنه یا تعادل قرار گرفت، پیش­نما برای ظهور یک شکل در آگاهی او، صاف و روشن و به عبارت دیگر، آماده خواهد شد. بدین ترتیب، شخص در حالت نسبتا ثابت جریانی قرار می­گیرد که طی آن، یک شکل در زمینه ظاهر می­شود، راهی نیز برای ارضای نیاز انتخاب می­گردد، شکل از زمینه دور می‌شود و مجددا یک شکل در زمینه ظاهر می­شود. برای توصیف نظریه­ی گشتالت در زمینه شخصیت، باید هم با اصل تعادل حیاتی و هم با اصل کل­نگری آشنا باشیم. در توضیح اصل کل­نگری باید گفت: در این اصل، دو نوع رابطه تعریف می­شود. در اولین رابطه که اصطلاحا به آن ماهیت کل­نگر آدمی گفته می­شود، این اعتقاد وجود دارد که بدن و روح آدمی، نوعی ذات وابسته به هم و غیرقابل‌ تفکیک را تشکیل می­دهند. معنی این جمله آن است که آدمی موجودی اصطلاحا یکی‌شده و کل است و شامل کلیت روانی و جسمانی می­باشد.
دومین رابطه، اصل کل‌نگر است که انسان و محیط او، تشکیل نوعی وحدت ارگانیسمی – محیطی را می دهند؛ یعنی آدمی و محیط او به هم بسته می‌باشند.

۲ ماهیت انسان:
پرلز، معتقد بود که هر شخصی استعداد آن را دارد که آزادانه انتخاب کند و مسئول رفتار خود باشد. خود­شکوفایی دیدگاه خوش­بینانه پرلز در مورد انسان بر این فرضیه او استوار است که همه موجودات زنده ذاتا به سوی خود­شکوفایی کشیده می­شوند. البته او این کار را به عنوان فرایندی ناتمام می­نگرد: ما به‌طور دائم در حال شدن هستیم، ما هرگز به‌طور کامل “شکوفا نمی‌شویم”. این تمایل به خودشکوفایی فطری، انگیزش برای کلیه رفتارهای انسان است

خودگردانی
هر ارگانیسمی سعی دارد که به وسیله کامرواسازی یا حذف نیازهای به وجود آمده که تعادل فرد را به هم زده­اند، به تعادل حیاتی دست یابد. آنها به این فرایند تعادل حیاتی “خودگردانی ارگانیسمی” نام نهاده‌اند. زمانی که ارگانیسم نوعی درد را تجربه می­کند(عدم تعادل)، او می­تواند خودگردانی را از طریق تخلیه تنش به وسیله تجربه هیجانی شدید یا برآوردن آن نیاز انجام دهد.

آگاهی
آگاهی، کلید گشتالت‌درمانی است. تمام این رویکرد براساس کمیت آگاهی مراجع است. اجتناب از آگاهی، مشکل را تشدید می­کند؛ زیرا به جای هدایت انرژی به سوی برآوردن نیاز، این انرژی صرف بازداشتن نیاز یا هیجانی می­شود که نیاز را اعلان کرده و خبر داده است.
پرلز، بیشتر به عمل و تجربه علاقه­مند بود تا به فلسفه. او به اهمیت فلسفه گشتالت‌درمانی پی‌برد، اما در امور به وجود آوردن یک فلسفه منظم گشتالت‌درمانی مردد بود. با این حال، این فلسفه­ها روشن باشند یا پنهان، فرضیاتی در مورد ماهیت انسان و تجربه در گشتالت‌درمانی وجود دارد. چندین فرضیه­ی اصلی در مورد ماهیت انسان وجود دارد که اساس گشتالت‌درمانی را تشکیل می­دهند:
· انسان، یک کل است شامل جسم، هیجانات، افکار، احساسات و ادراکات که همه اینها در ارتباط با یکدیگر عمل می­کنند.
· انسان، بخشی از محیطش است و نمی­تواند بدون آن درک شود.
· انسان، موجودی فعال است نه موجودی واکنشی. او پاسخ‌های خود را به محرک‌های برونی و درونی تعیین می­کند.
· انسان، قادر است از احساسات، افکار، هیجانات و ادراکات خود آگاه شود.
· انسان، از طریق آگاهی قادر به انتخاب بوده و بنابراین مسئول رفتار آشکار و نهان خود است.

۳ مفهوم اضطراب:
اضطراب، فاصله و شکاف میان حال و آینده است. انسان بدان دلیل مضطرب می­شود که وضعیت موجود را رها کرده و درباره­ی آینده و نقش‌های احتمالی که ایفا خواهد کرد، به تفکر می­پردازد. دلهره و مشغولیت در زمینه فعالیت‌های آینده باعث “ترس صحنه­ای” می­شود. ترس صحنه­ای، از توقع و انتظار فرد از اتفاقات بد و ناگوار در رفتار و نقش‌های آینده­ی او به وجود می­آید. فرد با تشخیص اینکه این اضطراب از چه منبعی حاصل می­شود، باید به خود آید و در زمان حال زندگی کند. اگر فرد در زمان حال به سر برد، مضطرب نخواهد شد؛ زیرا هیجان و تحریک به فوریت در فعالیت خودبه‌خودی او جریان یافته و خلاق و مبدع می­شود.
نوروز، توقف و یا رکود رشد است. واکنش فرد روان­نژند، به جای آنکه تعامل با محیط و جذب آن باشد، کنترل محیط و ایفای نقش‌های معین است. انرژی، به جای آنکه صرف رشد و تکامل شود، مصروف ایفای نقش می­شود.
خودنظمی فرد روان­نژند به طریق متعددی سد می­شود و نیروهای مشخص نمی­توانند بر تماس ارگانیسمی با محیط تأثیر کاملی داشته باشند. این نوع ممانعت‌ها سه نوع هستند: یکی آنکه در فرد روان­نژند تماس ادراکی ضعیفی با دنیای خارج و با خود بدن وجود دارد. دیگر آنکه ابراز آشکار نیازها سد می­شود. سوم آنکه سرکوبی، از شکل­بندی هیئت‌های خوب جلوگیری می­کند.

افسردگی
درمانگران غیرگشتالتی، افسردگی را یک تشخیص مجزا در نظر می­گیرند ولی گشتالت­درمانگرها می­گویند میزان افسردگی در طول جلسه درمان نوسان دارد. چون در گشتالت­درمانی، رفتارها به صورت لحظه­ای تغییر می­کنند، روش ثابت و معینی برای رفع افسردگی مطرح نمی­شود.

روان­تنی کاذب
گشتالت­درمانگرها، گاهی افرادی را درمان می­کنند که بخشی از مشکل­شان یا کل آن فیزیولوژیک است. گشتالت­درمانگرها نسبت به فرایندهای فیزیولوژیک حساسیت و توجه خاصی دارند.

درمان کوتاه‌مدت
هم‌اکنون روان­درمانی انفرادی گشتالتی کوتاه‌مدت یا دارای محدودیت زمانی وجود ندارد. گشتالت­درمانگرها معمولا بیماران را هفته­ای یک جلسه و آنهایی را که مشکل شدیدتری دارند، هفته­ای چند جلسه می­بینند. برگزاری جلسات به فاصله­ای بیش از یک هفته این خطر را به دنبال دارد که بیماران از محتوای جلسات فایده‌ای نبرند. اگر هم جلسات در فواصل خیلی کوتاه برگزار شوند، احتمالا بیماران به درمانگر وابسته شده و فرصت کافی برای لحاظ کردن محتوای جلسات در زندگی خود را نداشته باشند.

 

نظریه ها و سبک های یادگیری

ا توجه به تعریفی که از یادگیری می شود و آن را تغییرات کم و بیش دائمی رفتاردر نتیجه تجربه می دانند، می توان تصور کرد که با انواع یادگیری در زندگی مواجه خواهیم بود، به این دلیل که فرد از زمان تولد تا سالمندی تجارب مختلفی در حوزه های مختلف کسب می کند. تلاش های مکرر برای راه رفتن ، سخن گفتن ، غذا خوردن ، ارتباط باهمسالان ، دفاع از خود ، مطالب آموزشگاهی ، مهارتهایی مثل رانندگی ، یادگیری مشاغل و ... نمونه هایی از یادگیری هایی هستند که فرد در طول زندگی خود به شیوه های مختلفی آنها را یاد می گیرد. نظریه پردازان مختلف انواع مختلف یادگیری را معرفی کرده اند..
 تعریف یادگیری
تعریف های گوناگونی که درباره یادگیری انجام گرفته نشان می‌دهند که هنوز تعریف جامع و یکدستی که برای همه روان‌شناسان با نظریه‌های مختلف پذیرفتنی باشد به دست نیامده است. اما بسیاری از روان‌شناسان و پرورشکاران معتقدند که « یادگیری تغییری است که بر اثر تجربه یا آموزش در رفتار موجود زنده پدید می‌آید ». در این تعریف مهمترین واژه‌ای که نظر را به خود جلب می‌کند واژه تغییر است. زیرا رفتار فرد در زمانی که چیزی نیاموخته با زمانی که آن چیز را، آموخته است تفاوت دارد. واژه مهم دیگر رفتار است. زیرا تغییر رفتار با ابعاد بدنی مانند طول و عرض و قد و وزن بدنی ارتباط ندارد، بلکه بیشتر معلوم یادگیری است، نه دگرگونی های بدنی. با توجه به نکته‌های یاد شده مشاهده می‌شود که دگرگونی های ناشی از رشد طبیعی، بازتابها، پاسخ های خستگی، تاثیر داروها از نوع یادگیری نیستند. همچنین، دگرگونیهایی که نتوانند تغییری در رفتار داشته باشند یادگیری به شمار نمی‌آیند. مانند زمانی که تجربه یا اندیشه‌ای، احساس یا طرز فکر ما را تغییر می‌دهد. اما هیچ‌گونه اثر آشکاری در رفتار ندارد. هیلگارد روان‌شناس معروف، گرچه یادگیری را دارای دو جنبه نهان (نظری) و نمایان (کارنمودی) می‌داند، ولی تصریح می‌کند که یادگیری فقط از جنبه نمایان یا عملکردی آن حاصل می‌شود. از سوی دیگر روان‌شناسانی هستند که یادگیری از دگرگونیهای نسبتاً پایدار در توانایی، گرایش یا ظرفیت پاسخ‌دهی عنوان کرده‌اند. با این تعریف مشاهده می‌شود که یادگیری پیش از تغییر رفتار پدید می‌آید. البته موجود زنده زمانی می‌تواند پاسخ لازم را بدهد که توانایی و ظرفیت دادن پاسخ را دارا باشد. بسیار اتفاق افتاده است که معلم موضوعی مانند حل مساله را می‌خواهد به شاگرد بیاموزد که مشهود نیست. انسان فقط نتیجه اندیشیدن یا حل مساله را مشاهده می‌کند، نه فرایندهای ظاهری آنها را. در این مورد علاقه معلم این است که شاگرد توانایی و استعداد انجام دادن رفتار را به نحو خاصی پیدا کند تا رفتار نمایان و معینی را. ممکن است ادعا شود که حل مساله عبارت از یک رشته الگوهای پاسخ‌دهی مشخص است و پاسخها نهان هستند تا نمایان. اما در حقیقت وقتی شاگرد جیزی می‌آموزد فقط رفتارش تغییر نمی‌یابد، بلکه استعداد پاسخ دادن او در اوضاع و احوال آینده نیز تغییر پیدا می‌کند. با توجه به موارد بالا تا اینجا روشن شد که یادگیری دارای دو تعریف است: یکی به تغییر رفتار نمایان و دیگری به استعداد یا توانمندی در پاسخ دادن اختصاص می‌یابد. اما روان‌شناسان عصب‌گرا یادگیری را تغییر در ساختار فیزیولوژی اعصاب می‌دانند که از استعداد ابزار پاسخ پدید می‌آید. دکتر هب یک رشته بررسی هایی درباره کارکرد اعصاب مرکزی در رابطه با یادگیری به مضمون زیر انجام داده که در خور اهمیت است: یادگیری، فرایند ایجاد سیر یا مدار عصبی نسبتاً پایدار از طریق فعالیت خود به خود در مدارهای موجود است. وقتی فعالیتی صورت می‌گیرد حالت تغییر در ساخت سلولها و مدارهای عصبی ایجاد می‌شود و پاسخ مربوط به اثر برانگیختگی و تکرار به آسانی دریافت می‌شود. با ملاحظه تعریف های سه‌گانه بالا درباره یادگیری، مورد اول و دوم در بررسی های روان‌شناسی امروزی دارای اهمیت بیشتری است، اما مورد سوم از اعتبار علمی خاصی برخوردار است.
تاریخچه ی یادگیری
بحث نظریات یادگیری از یک میراث غنی و متنوعی برخوردار است. قریب صد سال پیش مبحث یادگیری زیر سلطه نظریات فلسفی قرار داشت. از جمله فلسفه ارسطو و افلاطون یا نخستین بررسی های آزمایشی که توسط (( ابینگهاوس)) ، ((ثراندیک))به عمل آمد ، روش های تحقیق در علوم طبیعی در مسائل یادگیری نیز مورد استفاده قرار گرفت وبر مبنای انبوه مدارک علمی که حاصل کار آزمایشگاههای روان شناسی در نقاط مختلف جهان بود، نظریه های جامع تر و اصول دقیق تری در مباحث یادگیری ارائه گردید
بحث نظریات یادگیری از یک میراث غنی و متنوعی برخوردار است. قریب صد سال پیش مبحث یادگیری زیر سلطه نظریات فلسفی قرار داشت. از جمله فلسفه ارسطو و افلاطون. با نخستین بررسی‌های آزمایشی که توسط « ابینگهاوس » ، « پاولف » و « ثرندایک » به عمل آمد، روشهای تحقیق در علوم طبیعی در مسائل یادگیری نیز مورد استفاده قرار گرفت و بر مبنای انبوه مدارک علمی که حاصل کار آزمایشگاههای روان شناسی در نقاط مختلف جهان بود، نظریه‌های جامعتر و اصول دقیق‌تری در مبحث یادگیری ارائه گردید.
بخش اعظم مطالعات اولیه درباره یادگیری را رفتارگرایان انجام داده‌اند. فرض اساسی آن‌ها عبارت بود از این که؛ روابط ساده‌ای از نوع شرطی سازی، پایه اساسی هرنوع یادگیری است.
مهم‌ترین روندی که در مطالعه علمی یادگیری به وجود آمد استفاده از حیوانات در آزمایش‌های مربوط به یادگیری بود. ادوارد ال. ثرندایک(Edward. Thorndike) پیشگام این تلاش در رابطه با درک یادگیری حیوانات از راه اجرای آزمایش‌ها بود.
شاید یکی از باسابقه‌ترین اندیشه‌ها درباره یادگیری، آن جنبه‌ای باشد که به طور بنیادی بر تداعی رویدادهای ذهنی مبتنی است. در این فرض، یادگیری زمانی رخ می‌دهد که مثلا همزمانی یا تطابق آوای یک ملودی و خواننده آن به نحوی با هم پیوند می‌یابند که ملودی باعث شود خواننده را به خاطر آوریم.
یکی از قدیمی‌ترین خطوط فکری که در روان‌شناسی یادگیری نوین منعکس شده است، از روان‌شناسان تداعی‌گرای انگلیسی قرن نوزدهم که تعدادی نظریه مربوط به نحوه پیوند اندیشه‌ها را تدوین کرده‌اند، استخراج شده است. تداعی‌گرایان معتقدند که اکتساب یا آموختن یک اندیشه جدید به این موارد نیاز دارد.
وجود گرایش‌ها و مکاتب مختلف، ویژگی مهم در تاریخ روان‌شناسی یادگیری است و این بدان سبب است که یادگیری، جنبه‌ها و انواع گوناگون دارد و هر یک از مکاتب بر جنبه بخصوصی از یادگیری تاکید کرده‌اند
کلیه رویکردها در یادگیری با وجود اختلاف نظرهای احتمالی بین آنها در یک نقطه­ی بسیار مهم هم داستان­ اند و آن روش ­شناسی علمی و عینی است. هیچ رویکردی در مقایسه با رویکرد رفتاری تا این اندازه به نقش مطالعات مشاهده پذیر و روش­شناسی علمی تاکید نکرده است. اهمیت موقعیت و تحلیل و توجه به متغیرهای  محیطی تاثیرگذار در رفتار، مورد دیگری است که در دیدگاههای رفتاری به درستی تصریح و تبیین شده است و در نتیجه منجر به شیوه های مفید در عمل شده است. جامعه، آموزش و پرورش، فرزندپروری و تغییر رفتار از جمله حوزه هایی است که اصول مطرح شده در نظریه های یادگیری سود جسته اند.
اهمیت یادگیری
اگر به زندگی جانواران و آدمیان در گذشته‌های دورنگاهی زودگذر بیفکنیم مشاهده می‌کنیم که جانوران هزاران سال پیش با عصر ما هیچ فرقی نکرده‌اند. شیوه زندگی آنان به همان وضعی است که 5 یا 10 سال قبل بوده است. اما آدمیان که در دوره‌های پیش از تاریخ برای شکال و دفاع خود از سنگ و چوب استفاده می‌کردند و همانند دیگر جانواران در بالای درختان یا درون غارها به سر می‌بردند به مرور و در دوره‌های مختلف تاریخی دگرگونیهای فراوانی در همه جنبه‌های زندگی آنان پدید آمده است تا به جایی که امروزه به چنان پیشرفتهای شگفت‌انگیزی نائل شده‌اند که در قرنهای گذشته به تصور کمتر کسی خطور می‌کرد. انسان عصر حاضر نه تنها از دورترین و دشوارترین نقطه‌های روی زمین آگاه است، بلکه از ژرفای اقیانوسها، اندرون کره زمین تا حدودی از عظمت و اوج کهکشانها نیز آگاهی یافته است. انسان قرن بیستم در مقایسه با قرنهای گذشته بیش از هر زمان، حاکم بر مقدرات و محیط زیست خویشتن است. همه این پیشرفتها مدیون آموزش و یادگیری است. بی‌تردید باید گفت که اهمیت یادگیری در رشد آدمی بسی فراتر از چشم‌انداز اندیشه‌های اوست. روان‌شناسان به تازگی به عظمت شکل‌پذیری نوع آدمی، حتی در سالهای نخستین او پی برده و محقق ساخته‌اند که عامل اصلی در این شکل‌پذیری یادگیری است. به اعتقاد آنان هر رفتاری که از ما سر می‌زند معلول یادگیری است. به این معنا که یک رشته از یادگیری های ساده‌تر موجب یادگیریهای پیچیده‌تر می‌شوند. به علاوه چون محیط زندگی افراد آدمی همواره در معرض تغییر است. انسان برای غلبه بر این دگرگونیها ناچار از یادگیری است.
ماهیت یادگیری
ماهیت به طور کلی فعالیتی دگرگون‌ساز است. که افراد را برای مقابله با رویدادها و سازش با محیط آماده می‌سازد و در موقعیتهای مختلف و در اکثر سطوح زندگی حیوانی از بازتابهای شرطی جانوران پست تا فرایندهای پیچیده‌شناختی افراد آدمی رخ می‌دهد. آزمایشهای گوناگون پژوهشگران و زیست‌شناسان درباره گونه‌های جانداران در رده‌های بسیار پائین نشان داده است که محرکهای معینی در شرایط خاصی موجب تغییر رفتار آنها می‌شوند. انسان که کاملترین و پیشرفته‌ترین موجود کره زمین است. هنگام تولد ناتوان‌ترین و درمانده‌ترین آنهاست و با بیشترین استعدادها برای یادگیری قادر است از تجربه‌های خود به بهترین وجه سود جوید و پاسخها و تجربه‌های آموخته او مهمترین اندوخته‌های رفتاریش را تشکیل می‌دهند. یادگیری در واقع هم یک رشته فرایند است و هم فرآورده تجربه‌ها. بعضی از فرایندهایی که در داد و ستد بین موجود آدمی و محیط انجام می‌گیرد عبارتند از احساس و ادراک، یادآوری، نمادسازی، اندیشه‌های مجرد و تخیلی و سرانجام رفتار. یادگیری را نباید منحصراً به صورت پیشرفتهای مواد درسی که در کانونهای آموزشی انجام می‌شود تصور نمود. وقتی کودکی بتواند توپی را بگیرد یا آن را پرتاب کند، راه برود، حرف بزند، یا آنکه نوجوانی دوچرخه‌سواری و موتور سواری کند و یا وقتی مادری از نوع گریه کودک خود به نیاز خاص یا ناراحتی او پی ببرد، در همه این حالتها بی‌شک امر یادگیری به وقوع می‌پیوندد. گرچه گروهی از افراد به سبب آنکه این گونه رفتارها با درس و مدرسه سر وکار ندارند آنها را یادگیری نمی‌دانند. یادگیری در حقیقت دارای مفهوم بسیار گسترده‌ای است که در قالبهای دگرگونی، عادت شکنی، ایجاد علاقه، نگرشهای نو، درک ارزش، ذوق و سلیقه و پیشداوری یا جب و بغض پدیدار می‌شود. همچنین، شیوه ترکیب و کاربرد معلومات در استدلال،‌تفکر، نظریه‌پردازی، حل مسئله، احساس و عواطف عمیق انسانی، خودشناسی و دگرگونیهایی که در کل شخصیت به وجود می‌آیند همه از یادگیری مایه می‌گیرند.
ویژگی‌های یادگیری
تغییر در رفتار
یادگیری همره با "تغییر" است، به گونه‌ای که بعد از کسب یادگیری موجود زنده (از جمله انسان) رفتارش (بیرونی یا درونی) به یک روش یا حالت جدید تغییر می‌یابد. این تغییر هم در رفتارهای ساده و هم در رفتارهای پیچیده دیده می‌شود.
پایداری نسبی
درست است که یادگیری همراه با تغییر است ولی هر تغییری یادگیری محسوب نمی‌شود، بلکه تغییرات ناشی از یادگیری پایداری (Permanency) دارند؛ و تغییراتی که پایداری نداشته باشند را نمی‌توان به یادگیری نسبت داد (نظیر تغییرات ناشی از مصرف دارو یا مواد ، هیجانها ، خستگی و... که پس از رفع اثر دارو ، موضوع هیجان یا رفع خستگی و...تغییرات نیز ناپدید می‌شوند). فردی که مسئله یا چیزی را یاد گرفته است تغییرات حاصل از آن را همواره با خود دارد و در مواقع لازم به اجرا در می‌آورد.
توانایی‌های بالقوه
یادگیری در فرد نوعی توانایی ایجاد می‌کند، بدین معنی که " تغییرات پایدار در رفتار" نتیجه تغییر در "توانایی‌ها" است، نه تغییر در رفتار ظاهری. اگر طرف دیگر این توانایی‌ها همیشه مورد استفاده قرار نمی‌گیرند بلکه بعضی مواقع بصورت بالقوه هستند و هر وقت موقعیت و فرصت استفاده فراهم شود؛ از حالت بالقوه خارج و به حالت بالفعل (عمل) در می‌آیند. مثلا فردی که دوچرخه سواری را یادگرفته است، اگر موقعیت دوچرخه سواری برای او فراهم نباشد این توانایی بصورت بالقوه در فرد باقی می‌ماند و هر وقت موقعیت و فرصت دوچرخه سواری فراهم شود (مثلا یک دوچرخه در اختیار او قرار گیرد) این توانایی از بالقوه به بالفعل (حالت عمل) در می‌آید. این بدان معنی است که یادگیری هیچ وقت از بین نمی‌رود.
تجربه
هر نوع تغییر در توانایی‌های بالقوه زمانی یادگیری محسوب خواهد شد که بر اثر "تجربه" (Experience) باشند، یعنی"محرک‌ها" (عوامل) بیرونی و درونی بر فرد (یاد گیرنده) تاثیر بگذارد (نظیر خواندن کتاب ، گوش دادن به یک سخنرانی ، زمین خوردن کودک و فکر کردن در باره یک مطلب و ...) بدین ترتیب تغییرات پایداری که در توانایی افراد بوسیله عواملی به غیر از تجربه بدست می‌آید یادگیری محسوب نمی‌شود. تغییرات پایدار غیر تجربه‌ای بیشتر عوامل رشدی را دربر می‌گیرند (نظیر عضلانی شدن ، دندان درآوردن ، تغییرات بلوغ ، پیر شدن و ...).
یادگیری یا وراثت
بحث در مورد نقش یادگیری و وراثت (Inheritance) به سه نظریه متفاوت که هر یک طرفداران خود را دارند؛ منتهی می‌شود. گروه اول از این دیدگاه دفاع می‌کنند که "این وراثت است که رفتار و اعمال ما را شکل می‌دهد و یادگیری نقشی زیادی ندارد. گروه دوم به نقش مطلق یادگیری تاکید و وراثت را رد می‌کنند. اما در دهه‌های اخیر نظریه سومی نیز مطرح گردید که در آن بر نقش   تعامل یادگیری و وراثت تاکید شده است. هم از لحاظ نظری و هم از دیدگاه تحقیقی نظریه سوم بهترین دیدگاه و راهکار را دارد. از دیدگاه این گروه هیچ کدام مطلق نیستند، بلکه آنها کامل کننده یکدیگر هستند. "انسان موجودی یادگیرنده است اما انسان چیزی را یاد نمی‌گیرد، مگر آنکه قبلا در ساخت ژنتیکی‌اش ، توانایی‌ها و برنامه ریزی‌هایی وجود ندارند که مستقل از توارث باشد و هیچ رفتاری وجود ندارد که تحت تاثیر یادگیری قرار نگیرد مثلا کودکان بعد از سن معینی شروع به "خزیدند ، ایستادن و راه رفتن" می‌کنند (نقش وراثت) با این حال در ابتدا نواقص و مشکلات زیادی دارند که با گذشت زمان و در اثر تجاربی که بدست می‌آورند، آنها را اصلاح می‌کنند (نقش یادگیری). نگاهی به عملکردهای ذهن در فرایند یادگیری
یک معلم برای تسهیل در فرایند یاددهی – یادگیری، به آگاهی از عملکرد های ذهننیاز دارد. " مهارت های شناختی " را هنگامی می توان بهتر آموزش داد که بر اساسالگویی از فکر کردن باشند.
مفهوم " فکر کردن " بسیار کلی و پیچیده است و معنای آن فرایندهایی از مشغله هایذهنی و خواب دیدن تا حل مسائل پیچیده و خلق ایده های جدید را در بر می گیرد. اینمفهوم در بین روان شناسان و متخصصان آموزش و پرورش ، غالباً " مهارت های شناختی " نامیده می شود.
الگوی فکر کردن، به فعالیت های ذهنی، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، اشاره دارد .این مقاله، چنین الگویی را ارائه می کند و کاربردهای آن را در آموزش و پرورش مطرحمی سازد.
این الگو تا حدی شبیه به الگوی رایانه است، از این رو برای تجسم فرایند تفکر ویادگیری از آن استفاده می کنیم. الگوی یاد شده بر تلفیق اصولی از نظریه های محقق انیچون آلندر، گت من، هب، هیل،  اوس گود، پیاژه و پن فیلد مبتنی است.
فرایند تفکر و یادگیری به صورت عملکردهای زیر تفکیک شده است :
1- درون داد: تحریک شدن اندام های حسی برای دریافت اطلاعات و ارسال آن به مغزاست.
2- تلفیق :فرایندی است که از طریق آن، مغز، اطلاعات را می گیرد و روی آن عمل و واکنشی را آغاز می کند.
3- برون داد:کاربرد حسی – حرکتی ناشی از پیام های ارسالی از مغز برای عمل درمحیطی خاص است.
4- بازخورد :آگاهی مغز است به این که برون داد مناسب داده شده است یا نه. درون داد
مفهوم ادراک و یادگیری را، بازتلی، گت من، اوس گود، پیاژه مورد تحقیق قرار داده اند. تحقیقات آن ها به این تصور قوت بخشید که این " سیستم ادراکی " است که اطلاعاتوارده را برای فرایندهای شناختی فراهم می آورد.
اندام های حسی، اطلاعات خود را به مغز انتقال می دهندو در آن جا، شناخت باادراکی مناسب آغاز می شود.
نقش اندام های حسی، دریافت محرک است. چشم ها برای دیدن، گوش ها برای شنیدن، بینی و دهان برای بوییدن و چشیدن، پوست برای لمس کردن و تمام بدن برای آگاهی در فضا و مکان یا حرکات جنبشی است. وقتی محرکی وجود داشته باشد، اندام های حسی می توانند فعال شوند و اطلاعاتی را که دریافت می کنند، به پیام هایی تبدیل کنند و برای مغزبفرستند.
اما اگر هیچ محرکی وجود نداشته باشد، هیچ ادراکی هم به وجود نمی آید. دیدن وقتی صورت می گیرد که چشم ها با نور تحریک شوند. اگر هیچ نوری نباشد، هیچ چیز دیده نمی شود. از طرف دیگر اگر خود چشم درست کار نکند، بینایی هم معیوب خواهد شد.
اندام حسی، توانایی تشخیص را فراهم می آورد؛ وقتی دو شکل متفاوت مانند دو منبع نور، یکی قرمز و دیگری سبز، را مشاهده می کنید، چشمانتان تفاوت بین این دو منبع نوری را تشخیص می دهد. میزان نقصی که در این فرایند وجود دارد، مانع از این می شودکه مغز محرک های رنگی را به طور صحیح دریافت کند. در سیستم اعصاب حسی، هر جا اندامهای جفتی وجود دارند( مثل چشم ها و گوش ها )، هر دوی آن ها باید با هم عمل کنند تاادراکی دقیق به وجود آید.
سعی کنید با یک چشم بسته، توپی را که در فضا به طرفتان پرتاب می شود،بگیرید.ادراک شما ناقص خواهد بود و دقت لازم را نخواهد داشت؛ زیرا اطلاعاتی که به شما می رسد، فقط از طریق یک چشم است. وقتی از هر دو چشم استفاده کنید، اطلاعات ازسه بعد به شما می رسد. ولی یک چشم اطلاعات را فقط از دو بعد انتقال می دهد. اگرسیستم ادراکی درست کار کند، اندام ها، محرک ها را دریافت می کنند، عمل تشخیص راانجام می دهند و پیام های دقیقی به مغز می رسانند. این فرایند را می توان " تعریفی مجدد از محرک " نامید. تلفیق
تلفیق فرایندی است که در آن، مغز تحریکات الکتریکی را دریافت، معنای محرک ها رامشخص و روی آن ها عمل می کند. مغز می تواند در مخزن ( حافظه) خود به جست و جو بپردازد تا دریابد اطلاعات جدیدی که می رسند، با کدام یک از تجربیات قبلی او تطبیق دارند. اگر محرکی در یک طبقه بندی از مفاهیمی که قبلاً در مغز می تواند روی آن عملکند. اما اگر اطلاعات جدید باشد، تحریکات به صورت مفاهیم جدید در ذهن شکل می گیرند. ذهن قبل از این که مفهوم جدید را در یک طبقه بندی جدید جای دهد، برای پیدا کردن یک همانند برای آن به جست و جو می پردازد.
هنگامی که اطلاعات گوناگونی به ذهن می رسد ، ذهن سه عمل انجام می دهد:
1-  مفاهیم شکل گرفته قبلی را به یاد می آورد.
2- مفاهیم شکل گرفته قبل را به هم ربط می دهد.
3- مفاهیم جدیدی می سازد.
پیاژه برای توصیف فرایندی که طی آن، اطلاعات وارد شده با مفاهیم شکل گرفته قبلیتطبیق داده می شوند، واژه " درون سازی" را به کار برده است. او فرایند شکل گرفتن مفاهیم جدید را " برون سازی " می نامد. یادگیری واقعی در فرایند برون سازی صورت میگیرد.
تحقیقاتی که هب وپن فیلد انجام داده اند، بر فعالیت های درون مغز و عملکردهای آن به مثابه یک سیستم فرایند اطلاقی تأکید دارند. تفاوتی که مغز با رایانه دارد، ایناست که رایانه، فقط اطلاعات را در مخزن حافظه انبار می کند. ولی مغز تمام محرک هارا می پذیرد و پس از آزمایش و ارزشیابی، روی آن ها عمل می کند یا در بسیاری موارد،محرک ها را در سطح خود آگاه و ناخودآگاه ، از هم جداسازی می کند.
چند لحظه، خواندن این مقاله را متوقف سازید و به صداهای اطراف خود گوش کنید. مغز شما این محرک های مختل کننده را پس می زند و به شما اجازه می دهد روی انتخابتان، که خواندن این مقاله است، تمرکز حواس داشته باشید. اگر مغز همه محرک ها را یکسان بپذیرد، شخص زیر فشار هرج و مرج ناشی از این درون دادها، در حد بی حرکتی قرار خواهدگرفت. مغز، نظم و سلامت روانی را با انتخاب داده هایی که می خواهد به آن هابپردازد، برقرار می کند.
مغز فقط یک ماشین دریافت کننده نیست، بلکه یک وسیله جست و جو کننده نیز هست .در یک اتاق کاملاً تاریک، مغز جوینده نور است. در سکوت نیز، مغز جوینده صداست. مغز به کاوش در محیط و تجربه محرک ها نیاز دارد. هر چه حواس بیش تری در یک تجربه درگیرشوند، فرد بهتر قادر به ایجاد مفاهیم ذهنی از واقعیت می شود. وقتی درون دادهای بصری برای ما راضی کننده نباشند، خواستار لمس پارچه، چشیدن شیرینی و بوییدن گل می شویم. کودک در یادگیری خواندن، در می یابد که از خواندن با صدای بلند، رضایت بیش تری حاصل می کند تا این که صرفاً با چشم هایش کلمه ها را بخواند.
مغز این توانایی را دارد که به خواست خودش عملی را شروع یا متوقف کند و قادر است مفاهیمی را که همانند سازی و تلفیق شده اند، نظمی دیگر بدهد و مفاهیم جدیدی از خودش ابداع کند. آنچه واقعاً بی نظیر است، این است که ذهن می تواند فکر کردن درباره پنداری را متوقف کند و به پنداری کاملاً جدید بیندیشد.
فرد برای این که اندیشه خلاقی داشته باشد و افکار جدیدی خلق کند، باید مفاهیم موجود در ذهن خود را به صورت ساختاری دیگر در آورد. به بیان دیگر، باید" سنت های ذهنی را بشکند" و فراتر از واقعیات موجود بیندیشد تا بتواند خلاق شود. به نظر پنفیلد، انسان از کودکی با ذهن خود محیط اطرافش را تجربه می کند و مشاهدات خود راشرطی می سازد. این عملکرد پیچیده است که انسان را از حیوانات دیگر و نیز از رایانه متفاوت می سازد. برون داد
تا این زمان، هیچ شیوه دقیقی برای اندازه گیری قوای شناخت پیدا نشده است. فرایندتلفیق، بعضی علائم را به ما می دهد. تلفیق خلق ایده ها یا مفاهیم در مغز است. اینایده ها و مفاهیم به سه صورت ظاهر و تلفیق می شوند : ارتباط، تولید و عملکرد.
ممکن است، ارتباط به صورت تعامل کلامی باشد و معمولاً تولید به صورت ساختن یکایده جدید نمود پیدا می کند و عملکرد هم ظهور یک استعداد است. به طور کلی، فرد برای بروز اندیشه های پیشرفته، از ترکیب چند شیوه تلفیق استفاده می کند.
به نظر سیمپسون و گت من مهارت ها و سازو کارهای حسی – حرکتی کودک هر چه بیش ترتمرین و آموزش داده شوند، او بیش تر می تواند حاصل فرایند تلفیق خود را با آنچه فکرمی کند، تطبیق دهد. آنان عقیده دارند که افراد اساساً برای تسهیل فرایندهای ذهنی خود، تعیین هویت خویش، و آزمایش واقعیت، به اظهار وجود نیاز دارند. بازخورد
بازخورد عبارت است از بازگشت تفکر فرد و مستلزم تطبیق هایی در فرایند شناخت است. برای مثال، وقتی فردی آواز می خواند، شنیدن صدای خودش، بازخورد اوست. او می تواندآواز خواندن را مطابق آنچه می شنود، میزان کند. پاداش و تقویت رفتار، نمونه ای ازبازخورد است . در آموزش و پرورش، می توان مواد درسی را به گونه ای برنامه ریزی کردکه به دانش آموز اطلاعات کمی بدهد و بلافاصله تقویت شود. ولی مؤثرترین عامل بازخورد، ارزشیابی خود فرد از اطلاعات است. این فرایند به فرد اجازه می دهد تا به طور مستمر، اندیشه هایش را آزمایش کند و به مراحل شناخت عالی تری دست یابد. پریبرام، موضوع نیاز فرد به بازخورد را مورد بررسی قرار داده و معتقد است، یادگیری واقعی، حافظه و به یاد آوردن وقتی افزایش می یابد که یادگیرنده بتواند خود راارزشیابی کند و از نیازهایش به محرک، آگاه گردد.
هرانسانی، از طریق تعامل با محیط خود قادر است، مفاهیم وسیعی یاد بگیرد و ساختارشناختی پیچیده ای را در ذهن خود تکامل بخشد. اگر انسان به سبب محرومیت، بی علاقه گی و یا به دلیل شکست و ناکامی، به عصبیت دچار نشده باشد یا به نحوی دیگر صدمه ندیده باشد، طبیعتاً می خواهد دنیای خود را درک کند.
کاربرد برخی مفاهیم در آموزش
چون اطلاعات از طریق حواس به مغز می رسند، محیط یادگیری باید محرک هایی را برای اعضای حسی فراهم آورد. بهتر است چنین محیطی برای دانش آموز فرصت کاوش و دست ورزی رافراهم سازد. با فراهم آوردن زمینه چنین تجربه هایی، معلم به دانش آموز فرصت می دهد،از طریق مؤثرترین روش ادراک، به یادگیری بپردازد. اگر قدرت شنوایی کودکی در مقایسه با دیگر حواس او بیش تر باشد، استفاده از روش های صدا شناسی برای آموزش خواندن مؤثرترین روش ادراک، به یادگیری بپردازد. اگر قدرت شنوایی کودکی در مقایسه با دیگر حواس او بیش تر باشد، استفاده از روش های صداشناسی برای آموزش خواندن مؤثرتر است. بنابراین، بسیار مهم است که در هر تجربه، هرتعداد حواسی که ممکن است، به کار گرفته شود. زیرا انسان با یک سلسله تجربه های وسیع  مفاهیمی را که به دنیای او نظم می دهد،کامل خواهد کرد.
درست همان قدر که لازم است معلم برای چند حس محرک فراهم آورد، محرک ها یا دروندادهای زیادتر از ظرفیت نیز گیج کننده اند و امکان دارد مانع یادگیری شوند. برایبعضی دانش آموزان مشکل است، در کلاسی انباشته از محرک ها کار کنند. معلم باید مکانی فراهم آورد که در آن جا، دانش آموز بتواند با آرامش و سرعت خاص خودش کار کند. معلم و دانش آموز می توانند با کمک هم، میزان تحریک پذیری مناسب و حد گیج کننده محرک هارا تعیین کنند. میزان شدت صدا یا شلوغی و عوامل مخرب دید چشم، موجب ناتوانی درتمرکز حواس کودکان می شود.
بسیار مهم است که معلمان از میزان درون دادهای ادراکی در کلاس های خود آگاهی داشته باشند تا بتوانند عوامل مخل تمرکز حواس را به حداقل کاهش دهند و انگیزش مناسب را نیز فراهم آورند. وقتی معلم محیطی را آماده می سازد که برای خود و دانش آموزانش انعطاف پذیری دارد، می توان چنین محیطی را با شیوه ادراک هر کودک تطبیق داد.
تفاوتی که بین دیدن و مجسم ساختن وجود دارد، نمونه خوبی از اهمیت تلفیق درفرایند تفکر است. اهمیت مسأله فقط در این نیست که کودک بتواند ببیند؛ بلکه بایدبتواند اطلاعاتی را که به مغز او می رسند نیز، مورد استفاده و تأویل و تفسیر قراردهد. دیدن به تنهایی، درون داد است و مجسم ساختن، ترکیبی از درون داد و تلفیق.
در مدرسه های ما، بیش ترین اطلاعاتی که یک دانش آموز دریافت می کند، از طریق سمعی و بصری است. اشخاصی که دست اندرکار آزمایش و ارزشیابی بینایی و شنوایی کودک هستند، باید نهایت دقت را به کار برند تا تیز بینی و تیز شنوی را با فهمیدن اشتباه نکنند.
معلمان اغلب درباره پایین بودن میزان توجه کودک و ناتوانی او در تمرکز حواس شکایت دارند. باید قبول کرد که اغلب درس ها واقعاً خیلی طولانی هستند. یکی از شیوه های بررسی میزان تمرکز حواس کودک، توجه به مفهوم زمان است. ممکن است مدتی کوتاه دراتاق انتظار یک پزشک، به نظر ساعت ها طول بکشد؛ در صورتی که در یک بازی یا مسابقه ورزشی یا در یک بحث شورانگیز، ساعت ها مثل گذشتن چند دقیقه به نظر می آید. اگر دانش آموزان امکان انتخاب رشته هایی را که مایل به مطالعه آن ها هستند، داشته باشند، و فعالانه در جریان برنامه ریزی شرکت کنند، چنانچه فرصت داشته باشند در مورد اموری که به آن ها اثر می گذارد، تصمیم گیری کنند و نیز در صورتی که قادر باشند تصمیم های خود را اجرا کنند، میزان توجه آن ها افزایش می یابد.
خلاقیت، مستلزم پیشرفته ترین فرایندهای تلفیق است. برای آموزش مؤثر، معلمان بایدزمینه  تجربه کردن را فراهم آورند تا کودکان بتوانند مسائل را حس کنند و برایبرخورد با آن ها راهکارهایی بیابند و منابع را بررسی و راه حل پیدا کنند. این طرزکاوش و یادگیری باعث می شود که فرد مهارت های حل مسأله را که به او کمک می کند،استعدادهای خود را برای تفکر خلاق کامل کند، به دست آورد. همچنین او باید ازتجربیات قبلی خود برای تکامل افکار جدید استفاده کند. یک فکر جدید و ابتکاری، ازمجموع مفاهیم ذهنی که این فکر جدید از آن ها پدید آمده است، عظیم تر است. مسأله اساسی که باید مورد توجه معلمان قرار گیرد، این است که باید راه هایی بیابند که کودکان بیش تر بیندیشند. برای این منظور، استفاده از روش حل مسأله، مهارت های لازم را برا اندیشیدن درباره محیط متغیر برای دانش آموز فراهم می آورد. پس از این که مسأله ای مشخص شد، شخص باید مجموعه طرح هایی برای حل آن تهیه کند. او باید معلوم کند که در جستجوی چیست و چگونه می خواهد راه حل را پیدا می کند از ذهن خود به طورکامل تری استفاده کنند.
یک موضوع قابل توجه در تکامل مهارت های اندیشیدن، فرایند رسیدن به راه حل مسأله است. مغز این گنجایش را دارد که با سرعت و حتی بعضی اوقات بیش از حد تصور تصمیم گیری کند. یک معلم، اغلب با مشکل کاستن سرعت این فرایند مواجه است. بنابر این به جای این که خواستار یادآوری محفوظاتی شود که مستلزم پاسخ های سریع است، بهتر است ازدانش آموزان بخواهد درباره دیدگاه های متفاوت فکر و تأمل کنند. در این صورت است که دانش آموزان را مجبور می کند از مفاهیم ذهنی بیش تری استفاده کنند و از این طریق،جریان تفکر خلاق را در خود تکامل بخشند. معلم می تواند از طریق اجازه دادن به دانش آموزان درامر تبادل افکار درباره مسائل و فرضیه های ممکن، این فرایند را تسهیل کند.
ممکن است نتایج این تبادل افکار چندان مهم و بادوام نباشد، ولی مهارت هایی که دراین فرایند به دست می آید  به شخص این توان را می دهد که خود را با بسیاری از شرایط گوناگون سازگار سازد. بنابر این، یکی از وظایف اساسی معلم این باید باشد که تفکرخلاق را تشویق و تسهیل کند.
همچنان که هدف ها در آموزش و پرورش بیش تر به سمت اندیشیدن خلاق تغییر جهت می دهند، باید روش های جدیدی برای ارزشیابی هدف های آموزشی و شیوه های نائل آمدن به آنها تهیه و اجرا شود. بهتراست شرایط امتحان به نحوی باشد که دانش آموز به جای تکرارجواب های معین و یادآوری سنتی اندیشه ها، به استفاده از فرایند های فکری خود تشویق شود.
نمونه های امتحانی که این مفهوم را دنبال می کنند ، عبارتنداز:
1-  معلم از دانش آموزان می پرسد چه مسائلی را تشخیص می دهند و سپس آن ها را درپیگیری مسأله و رسیدن به نتایج تشویق می کند. این شیوه مغایر آن است که دانش آموزان مسائل معلم را حل کنند.
2-  دانش آموز برنامه کار خود را آماده و ارائه می کند.
3- از دانش آموزان خواسته می شود درباره شرایط واقعی، فرضیه پردازی کنند و نظریه بسازند. برای مثال به این موضوع بپردازند که اگر شرایط تحمیل معاهده ترکمن چای به وجود نیامده بود، اکنون ایران چه وضعی داشت؟  فعالیت هایی از این قبیل ذهن دانش آموزان را باز می کند.
معلمان باید از دام های کلاس، یعنی به خاطر آوردن حفظیات و از برخوانی، که اولویت یافته ترین ابزار یادگیری دانش آموز است، احتراز کنند. برنامه ریزی و ارزشیابی مشترک دانش آموز و معلم، به تقویت مهارت های تفکر و یادگیری کمک می کند.
اگر قرار است کلاس درس مکانی باشد که در آن جا دانش آموزان بتوانند اندیشه های خود را به صورت های گوناگون ابراز دارند، وظیفه معلم است تا محیطی فراهم آورد که درآن، ابراز احساس و اندیشه تشویق و عوامل بازدارنده حذف شوند. کلاس درس باید به انواع وسایل آموزشی از قبیل:
اسباب بازی های " ادراکی – حرکتی "، وسایلی که بتوان با دست با آن ها کار کرد وتکالیف حل مسأله مجهز شود. کلاس درس باید محلی برای ابراز اندیشه ها، احساس ها و بصیرت ها باشد. یک کار هنری را می توان به منزله بیان افکار ، مورد ملاحظه قرارداد.
اگر معلم نقش یک راهنما را به عهده دارد، باید وسایلی فراهم آورد که دانش آموزان بتوانند به کمک آن ها ذهنیات خویش را ابراز دارند. برای مثال، یک کار هنری می تواندافکار و عقاید سازنده آن را بیان کند. وقتی این ابراز وجود مورد پذیرش و حمایت معلم قرار گرفت، دانش آموز تمایل بیش تری برای استقبال از مخاطرات ابراز وجود پیدا می کند.
"خود ارزشیابی" با ارزش ترین شکل بازخورد است. وقتی یک دانش آموز بتواند با نظرانتقادی، نحوه تفکر خود را ارزشیابی کند، رشد بیش تری پیدا می کند. بنابر این، بهتراست تأکیدی که در نظام آموزش و پرورش ما بر پاداش و تنبیه می شود، برداشته شود و به سمت " خود ارزشیابی" دانش آموز جهت گیری کند.
وقتی دانش آموزان موفقیت را تجربه کنند، اعتماد به نفس و تمایل آن ها برای استقبال از امور مخاطره آمیز بیش تر می شود. معلم باید به دانش آموزان کمک کندتجربه های موفقیت آمیز داشته باشند و بر پایه این تجربیات، تصویری مثبت از خودبسازند. شخصی که اعتماد به نفس دارد، تمایل بیش تری به قبول کارهای خطیر از خودنشان می دهد. به این ترتیب، تجربه های زیادتری به دست می آورد که به او امکان می دهد مفاهیم ذهنی بیش تری را در خود تکامل بخشد.
بازخورد مثبت، مشوق کسب مفاهیم دیگر می شود. در حالی که بازخورد منفی، مانع شکل گرفتن مفاهیم ذهنی است یک معلم باید زمینه انواع بازخورد های مثبت و سازنده را برای تشویق دانش آموز فراهم آورد تا موجب رشد ادراک آن ها شود.
ممکن است چنین بازخوردی به صورت سؤال باشد و از دانش آموز خواسته شود آنچه را که فکر می کند یادگرفته است، بررسی کند یا بگوید چه چیزی یادگیری را برای او بهتر می کند. در این صورت، معلم قادر خواهد بود به نیازهای فردی یا گروهی دانش آموزان پاسخ دهد.
انواع یادگیری
یادگیری کلامی یادگیری کلامی نوعی از یادگیری است که زمانی حاصلمیشود که محتوای آموخته شده بوسیله فرد شامل واژه ها ، هجاهای بیمعنی ، یا مفاهیم می شود. زمانیکه دانش آموزی سعی می کند زبان جدیدی را یاد بگیرد و شروع می کند به یادگیری کلمات و لغات ، در واقع از یادگیری کلامی بهره می برد. همچنین دانش آموزی که سعی می کند بخشی از کتاب زیست شناسی را یاد بگیرد، مثل اصطلاحات و مفاهیم مربوط که در آن بخش ارائه شده است در واقع از یادگیری کلامی استفاده کرده است.
یادگیری کلامی در مقابل یادگیری حرکتی قرار دارد و هر چند فرض می شود که یادگیری کلامی از لحاظ و شناختی در سطح بالاتری قرار دارد. این مساله یادگیری کلامی را در مقامی ممتازتر از یادگیری حرکتی قرار نمی دهد. ابزاری که برای بررسی یادگیری کلامی مورد استفاده فراوان و سودمند قرار گرفته است، لیست مربوط به هجاهای بی معنی بوده است. در این نوع از آزمایشات فهرستی از هجاهای بی معنی را به آزمودنیها می دادند یا برایشان می خواندند و در فواصل زمانی معین از آنها می خواستندهجاهای خوانده شده را یادآوری کنند. میزان مواد یادآوری شده ، معرف میزان یادگیری کلامی فرد بوده است.
یادگیری حرکتی یادگیری حرکتی نوعی از یادگیری است و زمانی حاصل می شود که محتوای آموخته شده بوسیله فرد شامل مهارتهای حرکتی است. به عبارتی زمانیکهفرد تلاش می کند سلسل های از حرکات را یاد بگیرد تا بتواند مهارتی را به صورت مناسبیانجام دهد از یادگیری حرکتی استفاده کرده است. یادگیری شنا کردن ، پرتاب توپ ،دوچرخه سواری و ... نمونهای از یادگیریهای حرکتی هستند. یادگیری حرکتی می تواند طیف یاز یادگیری های حرکتی را شامل می شود.
برخی از این یادگیری ساده و سطحی تر هستند، مثل پرتاب یک توپ ،برخی پیچیدگی بیشتری دارند، مثل شنا کردن و برخی از پیچیدگی و ظرافت خیلی بالایی برخوردار هستند، مثل نواختن یک ساز مانند ویولون که مستلزم یادگیری حرکتی به مقدار زیاد است. تمرین در این نوع یادگیری اهمیت فوقالعاده ای دارد. هر چه میزان تمرین فرددر این نوع حرکات بیشتر باشد مهارت او عمیق خواهد بود.
یادگیری مشاهده ای یادگیری مشاهده ای عبارت است از یادگیری که ازطریق آن موجود زنده ای از رفتار موجود زنده دیگر تقلی می کند، سرمشق می گیرد یا ادایآن را درآورد. به این نوع یادگیری سرمشق گیری و یادگیری اجتماعی نیز می گویند. کودکی را تصور کنید که رفتارهای مادر را در هنگام آشپزی یا کار خانه داری مشاهده می کند. مدتی بعد در بازیهای خود همان کارهایی را که از مادر در خود مشاهده کرده انجام می دهد. بیشتر یادگیری های کودکان مشاهده ای است. در واقع آنها بطور مرتب در تقلید از رفتارها و حرکاتی هستند که مشاهده می کنند. آلبرت بندورا روان شناس و همکارانش نقش بسیار عمده ای در تثبیت مفهوم یادگیری مشاهده داشته اند. آنان در یک مجموعه ازآزمایشهای خود به نحو متقاعد کننده ای اثبات کردند که کودکان گاهی از رفتارپرخاشگرانه یک سرمشق بزرگسال تقلید می کنند. این مسیر تحقیق موجب شده است که نگرانی در مورد تاخیر تماشای رفتار پرخاشگرانه بزرگسالان سرمشق در تلویزیون بر اعمال کودکان مورد توجه قرار گیرد.
یادگیری اجتنابی یادگیری اجتنابی زمانی اتفاق می افتد که یک موجود زنده این توانایی را پیدا می کند که با استفاده از نشانه یا علامتی خاص ازتماس با محرکی زیان آور اجتناب کند. به عبارتی فرد سعی می کند ار موقعیت هایی که برایش آزار دهنده هستند اجتناب و دوری کند. تصور کنید که کودکی یکبار با دست زدن به یک بخاری دست خود را می سوزاند و از آن پس از نزدیک شدن به بخاری خودداری می کند. این کار کودک نشانه ای از یادگیری اجتنابی است. این نوع یادگیری در بررسی علل مربوط به برخی روان رنجوری ها مثل انواع اضطراب مورد توجه است.
به عنوان مثال خوبی اجتماعی که نوعی ترس و اضطراب مربوط به قرارگرفتن در محیطهای شلوغ و گروه هاست، با یادگیری اجتنابی ارتباط دارد. بطوری که فردسعی می کند از محیطهای پرجمعیت که برای او آزار دهنده هستند، دوری کند و این افرادبه هیچ وجه حاضر نیستند در چنین جلساتی شرکت داشته باشند. هر چند این ترس و اضطراب و اجتناب نیز درجاتی متفاوت در افراد مختلف دارد.
یادگیری تصادفی یادگیری تصادفی نوعی از یادگیری است که بدون مقصود ، تلاش یا نیت خاصی صورت می گیرد. بطوری که بدون اینکه هدف یادگیری مورد خاصی وجود داشته باشد، یادگیری اتفاق می افتد. حتما برایشان پیش آمده است که بدون تلاشی برای یادگیری شعر و محتوای یک ترانه کرده باشید و بدون اینکه حتی چنین منظوری داشته باشید یک روز متوجه می شوید که متن آزاد بطور کامل و یا قطعاتی از آنرا زمزمه می کنید.
یادگیری نهفته یادگیری نهفته یادگیری است که در هنگام اکتساب درعملکرد شخص به حالت پنهانی و ابراز نشده باقی می ماند. به عبارتی یادگیری در یک موقعیت زمانی اتفاق میافتد و مدتها نهفته باقی می ماند تا در موقعیت مورد نیاز خودرا نشان میدهد. رفتارهای معلمی نمونهای از رفتارهایی هستند که به صورت یادگیری نهفته ممکن است آموخته شوند. فرد تا زمانی که به عنوان یک معلم در کلاس قرار نگیرداین رفتارها را از خود نشان نمی دهد، در حالیکه آنها را در طول تحصیل خود از معلمان خود آموخته است. یادگیری نهفته اهمیت زیادی برای والدین ، معلمان و دست اندرکاران آموزش دارد. چرا که آنها غالبا از عملکرد کودکان و دانش آموزان دچار یاس می شوند وگاهی فکر می کنند که فرد یا شاگردشان هیچ یاد نمی گیرند یا بسیار کم می آموزند. درحالی که در آینده ممکن است آنچه یاد گرفته است به شیوه امیدوار کنندهای بروز کند. نباید یادگیری نهفته را با یادگیری تصادفی اشتباه کرد و یادگیری تصادفی لزوما پنهان نیست و ممکن است در هر مقطعی در عملکرد شخص ظاهر شود.
دیدگاه پیاژه در مورد روش های یادگیری
بحث یادگیری یکی از مباحثی است که از دیرباز تاکنون مورد توجه دانشمندان و پیشروان تعلیم وتربیت بوده است. و هر کدام با توجه به هدف بهبود روند یاددهی-یادگیری نظریه‌های گوناگونی ارائه داده اند: نظریه‌های یادگیری پیاژه جزو نظریه های که از زمان مطرح شدن تاکنون بسیاری از مولفان مرهون اویند و بسیاری از روشهای جدید تدریس برگرفته از دیدگاه این دانشمندان بزرگ است. در این مقاله سعی شده است که به طور مختصر سه روش یادگیری از دیدگاه ایشان ارائه گردد.
موضوع تعامل گرای پیاژه، پیامدهای مهمی برای آموزش و پرورش دارد. موضوع آموزش و پرورش آن است که هم آزادی و هم (فطرت) وهم ساخت(تربیت) باید جا ومرتبتی داشته باشند. معلم ساخت و سازماندهی را در مواردی که در کلاس عرضه می شود به وجود می آورد، ولی کودکان را در فرصت‌هایی که در کاوش و تکمیل این مواد دارند آزاد می گذارد.به طور کلی ساخت و آزادی در کلاس درس نسبت به یکدیگر بطور دائم در حالت تناوب قرار دارند، به طوری که هیچ یک از این دو بر قلمرو تربیتی مسلط نمی شود. بنابراین مطابق نظریه پیاژه، آزادی و ساخت، رشد و تجربه، همواره در یک برنامه آموزشی، موثرند.
«فرد تنها تا آن حد از یک شی ء شناخت پیدا می‌کند که روی آن عملی صورت داده باشدو این عمل با ویژگی غیر فعّالی که تجربه‌گرایی به درجات مختلف به معرفت نسبت می دهد، ناسازگار است.»
پیاژه
تعریف یادگیری از نظر روانشناسی رشد: در اثر تجربه، نه تنها اندیشه وعمل کودک تغییرمی یابند، بلکه خود تجربه هم مستقیماً در نتیجه عملیات ذهنی رو به رشد و نیز هماهنگی های حرکتی کودک تغییر پیدا می‌کند. یقیناً عملیات ذهنی رو به رشد و هماهنگی های حرکتی مذبور تا اندازه‌ای قابل استناد به تجربه و از آن ناشی می‌شوند، لکن این نیز حقیقت دارد که تجربه خودتا اندازه ای وابسته و قابل استناد به آنهاست. بین عوامل بالا یک تعامل قرار است یعنی آن چه کودک فرامی گیرد همواره محصول تجربه اوست که این تجربه خود مشروط به سطح رشد ذهنی کودک است. هر گونه یادگیری حاصل هم جنبه جذب(درون سازی) و هم انطباق(برون سازی) است،‌با این توصیف تشخیص و تمییز وجوه یادگیری برجسته وجالب توجه است. از این نظر می توانیم سهشیوه ی یادگیری را مشخص سازیم:
1- آن که جریان جذبی را مورد تاکید قرار می دهد.  2 - آن که جریان انطباق را مورد تاکید قرار می دهد.3- آن که تکیه برترکیب نتایج در آن دو وجه یادگیری می نماید.
سه شیوه یادگیری به شرح ذیل ارائه می‌گردد:
1-یادگیری عملیاتی:
وقتی به کار می‌افتدکه هوش کودک فعالاته نسبت به مواردی که او مشغول تعامل با    آن هاست، درگیر یا جلب شود، و زمانی یادگیری صورت می گیرد که کودک با تعارضات منطقی و تضادهایی که مایه ترغیب او به سازمان‌دهی در سطح عالی باشند روبرو گردد. به طور مثال در یادگیری عملیاتی اگر کودکان نگهداری ذهنی(توده، وزن، تعداد، طول و...) را خودشان فرا می‌گیرند، زیرا که این موضوعات خود آموزند. به این معنی که ذاتاً دشواریهایی را در مفهوم سازی ایجاد می‌کنند. کودکی که مشغول مقایسه دو مداد با یکدیگر است، یا جا به جایی‌های متوالی متوجه می شود که طول مدادها یکسان است، اما با توجه به عقب یا جلو قرا گرفتن آن‌ها طول مدادها به نظر متفاوت می‌رسد. این تضادها جزء ذاتی قضاوتهای مبتنی بر ادراک هستند. یادگیری عملیاتی علاوه بر اینکه رشد عملیات ذهنی را تسهیل می‌سازد، موجب پیدایش هوش عملی نیز می شود هوش عملی شامل عملیات و معلوماتی می شود که کودک برای به راه افتادن زندگی روزمره دنیوی خود به آنها نیازمند است. در خصوص یادگیری عملیاتی معلم باید نقش رهنمودی بسیار کمتری داشته باشد، موقعی یادگیری عملیاتی صورت می‌گیرد که کودک از طریق کاوش فعال خودش از چیزها، مفاهیم را کشف نماید. یادگیری عملیاتی یعنی اکتساب مفاهیم به کمک استدلال واستقراء از تجارب واقعی با چیزها ولوازم که نه کاملاً کودک-  رهبر است و نه به کلّی معلم-  رهبر بلکه شامل یک تبادل انعطاف پذیردر رهبری است.
2- یادگیری شکلی:
بعضی از جوانب واقعیت را نمی توان به میزان زیادی باز ساخته یا بازیافت و می باید که بیشتر آن ها را تقلید کرد. برای مثال، زبان تا اندازه‌ای به این نحو کسب می شود. اصوات بی معنا و غیر قابل درکی که طفل صادر می کند، شامل غالب اصوات مصوّت و صامتی است که تقریباً در همه ی زبان های جهان وجود دارد. لیکن کودک به تدریج زبانش را با زبان آنهایی که در محیطش تکلم می کنند، وفق می دهد. در زبان، تلفظ، لهجه و آهنگ همه کم یا بیش نشانه‌های زبانی تقلید شده ای هستند که بخشی از ارتباط میان فردی را تشکیل می‌دهند. بسیاری دیگر از جوانب ارتباط مثل حالات چهره، حرکات و اشارات دست و سر و... از نظر فرهنگی شرطی سازی می شوند یعنی به صورت شکلی فرا گرفته می شوند. به یاد سپاری حقایق ریاضی، شماره تلفن و اشعار همه نمونه‌های از یادگیری شکلی هستند. این نوع یادگیری اگرچه ساده تر از یادگیری عملیاتی به نظر می‌رسد، اما براساس ساختمانهای هوش عملیاتی نهاده می شود. همین که کودک جزیی از واقعیت را ساخت، ناآگاهانه و از طریق عملیات عینی قادر است که آن جزء را به صورت شکلی و آگاهانه فرا بگیرد. گاهی اوقات یادگیری شکلی به هوش نمادی موسوم گشته است در حقیقت نارسایی های هوش نمادی در اختلالات تکلمی، که در آن یک یا دیگر جنبه های از جریان نمادی دچار بی نظمی و اختلال می شود، به بهترین وجه نشان داده می‌شود. فراموش کردن یک اسم، زبان پریشی آنی و موقت یعنی که در عمل هوش نمادی، نارسایی زودگذر صورت گرفته است. در یادگیری شکلی معلم به عنوان الگویی عمل می کند که کودکان از او تقلید می‌کنند که این امر آگاهانه یا بالقوه آگاهانه است.
3- یادگیری مبتنی بر دلالت ضمنی:
کودکان کوشش می کنند بین مفاهیمی که می دانند و نمادهای کلامی که در اختیار دارند، پیوندی به وجود آورند. جریانی که نامش را یادگیری مبتنی بر دلالت می توان گذاشت. یادگیری مبتنی بر دلالت به خصوص با ساخت معانی ارتباط دارد. یعنی به برقراری ارتباط بین مفاهیم ونمادهای شکلی سروکار دارد. همین که کودک بر مفهوم یا کلمه‌ای تسلط پیدا کرد و آن را خوب یاد گرفت می خواهد با معلومات جدیدش بازی کند. بازی با یک مفهوم غالباً به آزمایش گذاشتن عبارات مختلف کلامی به جای آن مفهوم و بازی با کلمات غالباًً یعنی پیوند دادن آن کلمات با مفاهیم جدید. موقعی که کودک شعر می نویسد، به توصیف گردش بیرون از شهر و یا بیان خاطره می‌پردازد، نوعی از یادگیری مبتنی بر دلالت ضمنی در جریان است. کودک سعی دارد به شیوه‌ای تجربی تفکر را با زبان جور سازد و برعکس. به معنی واقعی این نوع یادگیری شامل تجسم یا بازنمایی تجربه در سطح عملیات عینی است. یادگیری مبتنی بر دلالت ضمنی رهبری و رهنمود کمتری اعمال می‌کند و کودکان نقش هدایت‌کننده بیشتری به عهده دارند. هنگامی که کودکان از فعالیت های عملیاتی مشاهده و مباحثه درباره حیوانات، درخت کاج، گل ها و... لذت برده اند، برای جلب توجه و مشغول کردن کودکان به یادگیری مبتنی بر دلالت ضمنی مناسبت دارد که فرصتی به آنان داده شود تا تجربه‌های خود را به شیوه خودشان- کلاسی، ترسیمی یا جور دیگری بازنمایی کنند. یادگیری شکلی ابزار چنین بیانی را فراهم می‌سازد. در حالی که یادگیری عملیاتی محتوا را فراهم می‌کند.
با این توصیف شیوه های یادگیری گوناگون هستند. یک معلم هنرمند با درایت خود می‌داند که در هر جای برنامه‌ی آموزشی کدام شیوه کارآمدتر است.
بنیاد فلسفی نظریه‌ها
از دیدگاه فلسفی می‌توان یادگیری را به عنوان شناخت‌شناسی مطرح نمود که به بررسی خاستگاه، ماهیت، حدود و روشهای اطلاعاتی می‌پردازد، مانند اینکه بپرسند: یادگیری بر چه مبنایی استوار است؟ مطالب جدید چگونه آموخته می‌شوند؟ معلومات از کجا و چگونه به وجود می‌آیند؟ روان‌شناسان به طور کلی کسب معلومات را با دو جنبه خردگرایی و تجربه‌گرایی در ارتباط با محیط دانسته‌اند.
خردگرایی
خردگرایان معتقدند که معلومات یا دانش بدون اتکاء به حواس از عقل یا خرد ناشی می‌شود. تمایز میان ذهن و ماده را می‌توان به گونه‌ای نمایان در آثار افلاطون ملاحظه کرد. به عقیده او برای مثال، اشیاء و امور مادی، مانند خانه، درخت،‌ اتومبیل و جز آن از راه حواس آشکار می‌گردند. اما افراد آدمی اندیشه‌ها را از راه تفکر درباره آن چیزهایی که قبلاً می‌دانسته‌اند به دست می‌آورند و بر اثر داشتن اندیشه درباره جهان است که انسان می‌تواند بیندیشد. خردبالاترین نیرو یا استعداد است، زیرا به یاری آن می‌توان به اندیشه‌های مجرد پی‌برد. ماهیت خانه، درخت و اتومبیل فقط از راه تفکر درباره آنها شناخته می‌شود. البته، افلاطون ثابت نکرد که چگونه معرفت حقیقی یا معرفت اندیشه‌ها فطری است و چگونه از طریق تفکر به سطح آگاهی راه می‌یابد. بنابراین، از نظر افلاطون یادگیری عبارت از یادآوری آن چیزهایی است که در ذهن وجود دارد. اطلاعاتی که از طریق حواس کسب می‌شوند،‌ یعنی اطلاعاتی که از راه مشاهده، گوشش دادن و لمس کردن به دست می‌آیند اندیشه نیستند، بلکه فقط یک رشته مواد خام می‌باشند. این ذهن یا روان است که به مقتضای خرد ساخته می‌شود و برای اطلاعات نامنظم و آشفته معنا و نماد یا سمبل به وجود می‌آورد. قرنها بعد از افلاطون دکارت فیلسوف و ریاضی‌دان فرانسوی در نظریه خردگرایی شک را به عنوان یک وسیله انکارناپذیر حقیقت‌یابی معرفی کرد تا آنجا که حقیقت جای شک را بگیرد. مساله شک آن‌چنان بر اندیشه دکارت تسلط یافت که به گونه‌ای مطمئن و رسمی اظهار داشت: «من می‌اندیشم، پس وجود دارم». به عقیده او شک علمی یگانه وسیله تحقیق در راه رسیدن به حقیقت مطلق بود. دکارت اثبات وجود خدا را به روش استدلال قیاسی امکان‌پذیر می‌دانست و نتیجه گرفت حقیقت اندیشه‌ای است که بر اثر استدلال مطنقی می‌توان به آن دست یافت. این فیلسوف نامدار همانند افلاطون به مساله دوگانگی تن و روان عقیده داشت، با این تفاوت که عالم خارج همچون اعمال جانوران مکانیکی یا ماشین‌وار است. اما وجه تمایز انسان قدرت استدلال اوست. روان آدمی یا توانیی فکر او بر اعمال مکانیکی و بدنی او تاثیر می‌گذارد، اما بدن هم از راه تجربه‌های حسی به طور متقابل بر روان او اثر می‌کند. گر چه دکارت موضوع دوگانگی را اصلی مسلم می‌دانست اما به شیوه تعامل یا داد و ستد تن و روان نیز عقیده داشت. دیدگاه خردگرایی به وسیله امانوئل کانت (1724 – 1804) فیلسوف آلمانی چشم‌انداز تازه‌ای پیدا کرد. کانت یادآور می‌شود که عالم خارج آشفته و بی‌نظم است، اما اصولی و منظم به نظر می‌رسد، زیرا این روان و شعور است که نظم و ترتیب را بر آن تحمیل می‌کند. روان عالم خارج را به وسیله حواس ادراک می‌کند و بنا به قانونهای عقلی و فطری آن را تغییر می‌دهد. به نظر او جهان هرگز آن‌گونه که هست شناخته نمی‌شود، بلکه آن‌گونه که ادراک می‌شود. ادراک کلی مردم است که به جهان نظم و ترتیب می‌بخشد. گرچه کانت نقش عقل یا خرد را به عنوان سرچشمه معلومات مورد تایید قرار می‌دهد، اما مدعی است که خرد در قلمرو تجربه عمل می‌کند. معرفت مطلقی که جهان خارج در آن دست نداشته باشد وجود ندارد، بلکه معرفت به این معنا امری تجربی است که از جهان دریافت می‌شود و خرد به تعبیر و تفسیر آن می‌پردازد. مختصر آنکه خردگرایی بیانگر این واقعیت است که معرفت از راه روان یا اندیشه حاصل می‌شود. گر چه آدمیان معرفت را از طریق اطلاعات حسی از جهان خارج به دست می‌آورند، اما اندیشه‌ها دست آورد شعور یا روان است. به طوری که دارد. به عقیده دکارت و کانت خرد براساس اطلاعات به دست آمده از جهان عمل می‌کند، در صورتی که افلاطون معتقد بود که خرد ناب یا خردی که به این جهان تعلق ندارد می‌تواند معرفت مطلق به وجود آورد. باید توجه داشت که خردگرایی اساس نظریه‌های شناختی را تشکیل می‌دهد. در این نظریه‌ها الهام، کشف و شهود، علم حضوری و اطلاعات حسی جایی ندارند. براساس این شیوه فلسفی هر پژوهش تجربی باید بر بنیاد موازین خرد و تفکر استوار باشد، نه بر اطلاعات حسی محض. شناختی‌گرایان بر بنیاد فکری خردگرایان آرمانها، هدفها، انگیزه‌ها و ادراکها خود یادگیرنده‌ را در تعامل با محیط روانی مهم و کارساز و تاثیر‌پذیر و تاثیرگذار می‌دانند. برداشتهایی را که فرد از یادگیری به دست می‌آورد به صورت یکپارچه و کلی انجام می‌شود. و هر فکر و نظری هنگامی دارای معنا و مفهوم است که با همه اجزاء یا کل موقعیت ارتباط داشته باشد. به سخن دیگر، حقیقت یا واقعیت از دیدگاه شناختی گرایان عبارت از معناها یا استنباطهایی است که فرد از داد و ستد با محیط حاصل می‌کند.
تجربه‌گرایی
تجربه‌گرایی بر خلاف خردگرایی بیانگر این واقعیت است که تجربه تنها مایه و پایه معلومات به شمار می‌آید. این موضع به وسیله (384 تا 322 ق.م) مطرح گردید. ارسطو میان عقل و ماده تمایز دقیقی تعیین نکرد. او عالم خارج را مبنای تاثرات حسی دانست و یادگیری را در این رابطه معتبر می‌شناخت. به عقیده او قانونهای طبیعت را فقط از طریق تاثرات حسی نمی‌توان کشف کرد، مگر به یاری شعور و خرد که اطلاعات لازم را از محیط به دست می‌آورد. ارسطو برخلاف افلاطون معتقد بود که اندیشه به طور مستقل و بی‌ارتباط با محیط وجود ندارند. جهان خارج سرچشمه معرفت است! یکی از مهمترین خدمتهای ارسطو به روان‌شناسی نظریه همخوانی یا تداعی اندیشه‌هاست که در حافظه دارای کاربرد مهمی است. به این معنا که مجاورت زمانی و مکانی دو چیز یا مشابهت و تضاد آنها یکی دیگری را به یاد می‌آورد و هر چه همخوانی بیشتر باشد یادآوری مطالب سریعتر و جامعتر خواهد بود. فیلسوفان و اندیشه‌ورانی مانند جان لاک (1632 – 1704 ( ، جرج برکلی (1685 – 1753)، دیوید هیوم (1711 – 1776) و جان استوارت میل (1806 – 1873) به گسترش تجربه‌گرایی یاری دادند. به اعتقاد آنان معرفت واقعی از راه حواس حاصل می‌شود و ادراک تجربه حسی تنها وسیله ارتباط انسان با واقعیتها و جهانی است که او را در برگرفته است. این برداشت سبب شد که پژوهندگان به جای عقل فطری و نیروهای ذاتی به اهمیت حواس و نقش همخوانی و نظریه‌های محرک - پاسخ توجه کنند. تجربه‌گرایان و تداعی گرایان را در روان‌شناسی نظریه پردازان محرک – پاسخ می‌نامند. به اعتقاد اینان یادگیرنده حالت انفعالی دارد و رفتار او در اختیار با تابع نیروهای درونی و برونی است. این دسته از نظریه را غالباً ذره‌پرداز یا ذره‌گرا ، استحاله‌گرا و ماشین‌وار نیز عنوان کرده‌اند. زیرا کار اصلی در این دسته از نظریه‌ها بررسی عناصر و اجزاء بسیار کوچک یادگیری به روش و زبان علوم طبیعی است و تاکید آنها بیشتر بر شیوه شرطی شدن است. به این معنا که محرک با عاملی در محیط برونی یا درونی که پاسخ یا رفتار نامیده می‌شود ارتباط پیدا می‌کند.
پیشینه نظریه‌های یادگیری
چون یادگیری دارای پیشینه کهنی است، در این بخش کوشش می‌شود به اختصار و ترتیب ز مانی به بیان مهمترین نظریه‌های یادگیری پیش از قرن بیستم اقدام گردد.
نظریه لوح سفید
با توجه به مبحث تجربه‌گرایی در فصل دوم جان‌لاک نخستین کسی است که به مخالفت با فطری بودن عقل و یادگیری از راه پرورش نیروهای روانی پرداخت. به نظر او کمتر افراد یا جامعه‌ای پیدا می‌شوند که دارای طبع و سرشتی یکسان یا فکر و عقیده‌ای مشترک باشند. ذهن آدمی هنگام تولد همانند لوح سفیدی است که هیچ‌گونه فکر ذاتی در ان نقش نبسته است. هر فکر و عقیده‌ای از راه تجربه و حواس حاصل می‌شود. این برداشت جدید به عنوان تجربه‌گرایی یا مسلک تجربی شناخته شد. تجربه‌گرایی فلسفه خردگرایی افلاطون و دکارت را هدف حمله‌های مستقیم خود قرار دارد. زیرا این دو فیلسوف عقل را مایه سرچشمه معلومات می‌پنداشتند. لاک‌ یادگیری را ادراکی می‌دانست که از راه تجربه‌ها به دست آمده باشد. چون ذهن از عالم اشیاء جداست، بنابراین اشیایی که ادراک می‌شوند فقط تصورات یا مثلی از اشیاء می‌باشند. اندیشه‌ها و عقیده‌ها از اندیشه‌هی ساده تشکیل شده و آنها نیز به نوبه خود از عناصر تازه‌تری به وجود آمده‌اند که به وسیله تداعی با یکدیگر پیوند یافته‌اند. ذهن آدمی نیز همانند ماشین از دستگاههای وابسته به هم شکل گرفته و سازمان‌یافته است. برای اینکه تداعی روانی ایجاد شود لاک به وجود نوعی حواس درونی معتقد بود. اگر ذهن آدمی فقط تاثرات حسی را دریافت می‌داشت این تاثرات به وضع مبهمی روی یکدیگر انباشته می‌شدند، اما دستگاه ذهنی علاوه بر تاثیر‌پذیری، خاصیتی دارد که می‌تواند تاثرات را شناسایی کند، بسنجد و آنها را تعمیم دهد؛ یعنی، از راه مجاورت، مشابهت و تضاد اندیشه‌ها و تصورات ذهنی را با یکدیگر پیوند دهد. اندیشه‌ها و آثار لاک سبب شد که دید آموزش و پرورش از نظریه ورزش روانی به روش ایجاد عادت تغییر یابد. در واقع لوح سفید از طرف لاک متضمن این نکته است که طبع آدمی بر خلاف تصور پیشینیان ذاتاً خوب یابد و یا فعال نیست، بلکه از لحاظ اختلافی خنثی و از نظر روانی تاثیرپذیر است. برداشتهای لاک راه تازه‌ای را به روی روان‌شناسان گشود و سبب شد که از وراثت به محیط توجه کنند. از نظر آوزش و پرورش مفهوم نظر لاک این است که در مدرسه معلمان، معماران و سازندگان روان کودکان هستند. وظیفه اصلی آنها تهیه و اجرای برنامه‌هایی است که در شاگردان عادتهای مطلوب و شایسه به وجود آورد. دستگاههای آموزشی به جای اینکه مانند گذشته به پرورش نیروهای ذهنی بپردازند باید متوجه تربیت حواس شوند. چشم‌انداز لاک در شناخت رفتار نقطه عطفی در منظق یادگیری پدید آورد. تا قرن هفدهم کار مربیان غالباً تعبیر و تفسیر همان نظریه یادگیری گذشته، یعنی ورزش روانی بود که با وجود انتشار عقاید لاک تا پایان قرن هیجدهم ادامه داشت.
نظریه شکوفایی طبیعی
یکی دیگر از نظریه‌های مهم یادگیری را باید شکوفایی طبیعی یا طبیعت‌گرایی رومانتیک نام نهاد. اساس این نظریه بر پاک سرشتی و فطرت نیکوی آدمی استوار است که با محیط خود رابطه فعالانه‌ای دارد. چون عقل نمی‌تواند همواره راهنمای او باشد احساسات و عواطف بهترین رهبر و مظهر واقعی طبیعت او می‌باشند. پیشرو و الهام‌بخش این نظریه ژان‌ژاک روسو (1712 – 1778)، فیلسوف و دانشمند معروف فرانسوی است و پس از او باید هنریخ پستالوتزی (1746 – 1825)، مربی بزرگ سویسی و فریدریخ فروبل (1782 – 1852) فیلسوف و مربی نامدار آلمانی، را نام برد. نظر روسو بر این مبتنی است که هر چه ساخته و پرورده طبیعت است خوب و در جهت خیر و صلاح است و قانون طبیعت برترین قانونهاست. اما جامعه بشری و هر چه به دست آدمی ساخته و ایجاد می‌شود غرض‌آلود و تصنعی است. چون انسان فطرتاً خوب آفریده شده است باید در محیطی طبیعی و دور از هر گونه تصنع و فساد پرورش یابد. به نظر او انسان موجودی خودمختار و تاثیرپذیر است و محیط بد اجتماعی موجب تباهی او می‌گردد. قراردادها و رسوم اجتماعی اموری غیرطبیعی هستند. به سخن دیگر، آداب و تشریفات اجتماعی انحراف از مسیر طبیعت است. روسو قوانین طبیعی را قوانین الهی می‌شناسد. بنا به گفته خود او: هر چه از دست آفریدگار جهان بیرون می‌آید نیکوست، اما هر چه به دست بشر بیفتد تباه می‌گردد . انگیزه‌ها، هیجانها و احساسات را اموری طبیعی می‌شناسد و پرورش آنها را آزادانه و دور از هر گونه فشار و قید و بند اجتماعی تشویق می‌کند. روسو معتقد است که وظیفه اصلی معلمان پرورش شاگردان خود در دامان طبیعت است. در محیط روستائی کودکان به معلم نیازی ندارند، همان‌طور که سخن‌گویی را بدون داشتن معلم و فقط از همسالان و پدران و مادران خود می‌آموزند. برای تربیت و آموزش کودکان شهری نیز باید از همان روش تعلیم روستازادگان بهره گرفت. روسو براساس این نظر که طبیعت بهترین و منطقی‌ترین امکانات را برای پرورش افراد در اختیار دارد موضوع رشد طبیعی کودکان را مهم می‌شمارد و برای یادگیری و برنامه‌های پیش‌بینی شده ارزشی قائل نیست. به این جهت، وقتی طرفداران نظریه شکوفایی طبیعی به امر یادگیری اشاره می‌کنند بیشتر منظورشان پرورش توانائیهایی است که در هر مرحله از رشد برای کودکان پدید می‌آید. یادگیری به معنای متداول آن عبارت از انتقال افکار یا معیارهای رفتاری که فرد است. اما در نظریه شکوفایی طبیعی جایی برای این گونه یادگیری متصور نیست. در امر یادگیری نباید اجبار یا دستور و تجویزی وجود داشته باشد، بلکه شاگرد بنا به انگیزه و خواست خود مطلب می‌آموزد و پیشرفت می‌کند. رشد روانی به تدریج و بر اثر مرور زمان حاصل می‌شود و هر نوع شتاب یا تحمیلی رشد طبیعی یادگیرنده را به مخاطره می‌اندازد. چون به عقیده طرفداران شکوفائی طبیعی یادگیری نوعی تحمیل خارجی است آموزش و پرورش کاری زائد و مردود است. اما نیازها از اهمیت خاصی برخوردارند، زیرا کودکان در هر مرحله از رشد دارای نیازهایی هستند که با غرایز آنان ارتباط دارند و رفع این نیازها به پیشرفت و موفقیت آنان یاری می‌دهد.
نظریه اندریافت
نظریه اندریافت بر تصور ذهنی و اندیشه‌مداری استوار است. مطالب هنگامی اندریافت می‌شوند که در وجدان آگاه اثر وجود پیدا کنند و در اندیشه‌های آگاه دیگر جذب شوند. در این نظریه اندیشه‌های جدیدی که در ذهن یا وجدان تشکیل می‌شوند با اندیشه ما یا مطالب گذشته پیوند می‌یابند و نوعی همخوانی یا هماهنگی و انسجام پدید می‌آورند. نظریه اندریافت، برخلاف نظریه ورزش روانی و شکوفایی طبیعی که به ذاتی بودن علم و رشد غرایز توجه دارند، تداعی روانی را مهم می‌شمارد و هرگونه معلوماتی را ناشی از محیط می‌شناسد. براساس این نظریه روان یا ذهن همچون ظرف یا محتوایی است که از پیوند تجربه‌های تازه با خاطره‌های گذشته تشکیل شده است. خاستگاه این سازمانی ذهنی در محیط و خارج از وجود فرد است و پیوندهای گذشته در سازمان دادن این آگاهیها موثرند. از این رو در نظریه اندریافت ساختمان روان از عناصر متداعی یا همخوان تشکیل یافته است. هربارت را باید طراح اصلی نظریه اندریافت به شمار آورد. وی مانند پیشینیان خود، به دوگانگی تن و روان معتقد بود و چون عملاً در کار آموزش و پرورش شرکت فعال داشت هدف تعلیم و تربیت متعالی را رشد منش یا خصلت اخلاقی می‌شناخت ولی آن را به بخشهای عقلی و اخلاقی تقسیم نمی‌کرد، زیرا به عقیده او خود نفس یا روان به نیروهای مختلف قابل تقسیم نیست. هربارت معتقد بود که روان نقش مهمی را در یادگیری به عهده دارد، اما برای دریافت و ایجاد تصورات و اندیشه‌ها آن را فاقد هر نوع استعداد یا نیروی طبیعی خاصی می‌شناخت. به عقیده او روان عرصه تحرک و کشش و کوشش اندیشه‌ها و تصورات فعال است. برخلاف صاحب‌نظران پیشین که نفس یا روان را برخوردار از استعدادها و نیروهای ویژه‌ای می‌پنداشتند، وی آن را مجموعه‌ای از اندیشه‌ها و محتوایی از تصورات عرضه شده می‌دانست که بر اثر تداعی روانی شکل می‌گیرد. این دانشمند هر فرد را دارای روح یا روان واحدی می‌دانست که پیش از تجربه وجود دارد و ترتیب قرار گرفتن اندیشه‌ها و تصورات در ذهن همانند وضع الکترونها در هسته است. یعنی همان‌طور که از ترکیب و تنظیم این ذرات الکترونی و مدارهای آنها خصوصیت جسم مورد نظر ایجاد می‌گردد، روان نیز محصول مجموعه‌ای از اندیشه‌ها و تصوراتی است که فرد در معرض آنها واقع می‌شود. هربارت علاقه زیادی داشت که اصول علوم انسانی را براساس علم فیزیک و زیست‌شناسی بنا نهد. وی روان‌شناسی را به منزله « شیمی روانی » تلقی می‌کرد. از این رو نقش مهم روان‌شناسی را مطالعه و تحقیق در ترکیب و اختلاط افکار یا حالتهای روانی می‌دانست و مانند یک شیمی‌دان اساس پژوهشهای روان‌شناسی را بر پایه تجزیه و ترکیب افکار و تصورات ذهنی قرار می‌دارد. اما وی برخلاف روان‌شناسان امروزه با آزمایشهای روانی و کاربرد آمار و زمینه‌های زیستی موافق نبود. به عقیده او از راه اندیشه و مشاهده ای بررسی وجدان و شیمی روانی می‌توان به پژوهشهای روانی پرداخت. وی بررسیهای عینی را برای دانش فیزیک، و روشهای درون‌نگری را برای روان‌شناسی مناسب می‌دانست. به طور کلی هربارت به انفعالی بودن ماهیت تداعی عقیده نداشت، بلکه تصریح می‌کرد که ماهیت تداعی از تصورات پویا تشکیل شده است. در نظریه اندریافت افراد به منزله ظرفهایی هستند که فعل و انفعالات شیمی روانی در آنها جریان دارد، به این جهت از لحاظ هربارت اندیشه‌ها و تصورات پویا هستند، نه افراد.
نظریه ساخت‌گرایی
روان‌شناسی تیچنر در آغاز هیچ‌گونه نام مشخص نداشت، اما پس از مدتی به نام ساخت‌گرایی شهرت یافت که آمیخته‌ای از تداعی‌گرایی و روش تجربی است. در واقع ساخت‌گرایان به بررسی ساخت فرایندهای روانی یا ذهنی می‌پرداختند و معتقد بودند که وجدان آگاه آدمی حوزه مجاز و شایسته‌ای برای بررسیهای علمی به شمار می‌آید، به ویژه آنکه ذهن از تداعی اندیشه‌ها تشکیل یافته است و برای پی بردن با ماهیت پیچیده این تداعیها باید آنها را به اجزاء تشکیل دهنده‌شان تجزیه کرد که همان خودکاوی است. به عقیده تیچیز دانشمندان و پژوهشگران که با اتکاء به مشاهده پدیده‌ها بررسیهای خود را انجام می‌دهند و نتایج معتبر به دست می‌آورند، درون‌نگری نیز نوعی مشاهده علمی است. آزمودنیها زمانی که در معرض رویدادها و آزمایشهای درون‌نگری قرار می‌گرفتند احساس تجربی خود را بی‌درنگ بیان می‌کردند. چنانکه وقتی به آنان یک تخته قالی نشان می‌دادند، آنها ادراک خود را از شکل، اندازه، رنگ، طراحی و بافت آن بیان می‌داشتند، نه آنکه اطلاعات و ذوق و سلیقه خود را درباره قالی ابزار کنند. بسیاری از روان‌شناسان نوپا روش درون‌نرگی را بسیار مهم می‌پنداشتند و آن را وجه شاخص دانش روان‌شناسی و دانشهای دیگر می‌دانستند. برای اینکه روش درون‌نگری به گونه‌ای شایسته به کار رود آموزش خاصی را تجویز می‌کردند. به این معنا که روان‌شناس درون‌نگر تعیین می‌کرد چه زمانی آزمودنیها باید به بررسی فرآیندهای آگاه خود بپردازند، نه آنکه پدیده‌ها را توضیح دهند. اما ساخت‌گرایان با همه دقتی که درباره درون‌نگری به کار می‌بردند روش کارشان مساله‌آفرین و غیر قابل اعتماد بود. یکی از شگفتیهای این روش آن بود که برای نمونه وقتی میزی را به آزدمودنی نشان می‌دادن او نباید فکر خود را به معنا و کاربردهای این وسیله معطوف دارد، بلکه به بیان احساس و ادراکی بپردازد که این وسیله بدون وابستگیهایش در ذهن او به وجود می‌آورد. وقتی آزمودنیها مجبور شوند که معنا، عنوان و کاربردهای هر وسیله یا مضمونی را نادیده بگیرند این روش غیرطبیعی و نامعقول جلوه می‌کند و نمی‌تواند در ساخت ذهنی ارتباطی به وجود آورد. در واقع روان‌شناسان درون‌نگر با نادیده گرفتن معنا جنبه‌های اصلی ذهن را بی‌اعتبار می‌ساختند. به همین جهت بود که واتسن و رفتارگرایان با شدت نظریه ساخت گرایی را بی‌ارزش و بی‌اعتبار اعلام نمودند. ساخت‌گرایان به همخوانی یا تداعی اندیشه‌ها نیز اشاره می‌کنند، اما کمترین کاربردی از آن در بررسیهایشان دیده نمی‌شود. همچنین، وقتی روان‌شناسان درون‌نگر معنا را در پژوهشهای ذهنی از نظر دور می‌ساختند بسیاری از صاحب‌نظران می‌پرسیدند چگونه با این روش می‌توان به بررسی فرایندهای روانی همچون اندیشیدن و داوری کردن پرداخت و به حقایق دست یافت. در همان زمانی که تیچنر در دانشگاه کرنل به کار اشتغال داشت نظریه‌های دیگری مانند کارکردگرایی به مقابله با ساخت‌گرایی برخاستند.
نظریه کارگردگرایی
کارکردگرایی دیدگاهی است که در آن فرایندهای روانی و رفتارها به موجود زنده یاری می‌دهند تا با محیط مادی و اجتماعی خود سازش پیدا کند (هاید بردر 1933). این مکتب فکری یا چشم‌انداز آموزشی برای نخستین بار به وسیله جان دیویی و جیمز اینجل در دانشگاه شیکاگو اعلام وجود کرد، اما آثار و افکار ویلیام جیمز بیش از همه در تکوین این نظریه نقش‌آفرین است. وی در سال 1890 کتاب دوجلدی خود را به نام اصول روان‌شناسی منتشر ساخت و اساس کارکردگرایی را در آن مشخص نمود. جیمز یک تجربه‌گرا بود و اعتقاد داشت که تجربه نقطه آغاز بررسی اندیشه است، نه تداعی‌گرایی به عقیده او اندیشه‌های ساده نسخه تاثرات و دروندادهای محیطی نیستد،‌ بلکه محصول فکر نظری و مطالعاتی هستند. جیمز وجدان را فرایندی پایدار و پیوسته می‌دانست، نه مجموعه‌ای از یک رشته اطلاعات جدا از یکدیگر. به عقیده جیمز وجدان همواره در حال دگرگونی و تغییر است. وقتی تجربه تغییر کند جریان اندیشه نیز تغییر می‌کند. وجدان از همان روز تولد در معرض انبوه اشیاء و روابط قرار می‌گیرد و آنچه که احساسهای ساده نامیده می‌شود ناشی از تبعیضهای شدید و نارواست. بنابراین جیمز هدف وجدان را یاری دادن به افراد آدمی می‌داند تا بتوانند با محیط خودسازگاری پیدا کنند. کارکرد گرایان اندیشه‌های جیمز را اساس نظریه یادگیری خود قرار دادن و هنگامی که جان دیویی در سال 1896 مقاله‌ای به عنوان «مفهوم قوس بازتاب در روان‌شناسی» منتشر ساخت آغاز کار نظریه کارکردگرایی به شمار آمد. چکیده سختن دیویی در این مقاله این بود که فرایندهای روانی را نمی‌توان به اجزاء جداگانه، آن‌گونه که ساخت‌گرایان معتقد بودند تقسیم کرد، بلکه وجدان را باید به صورت کل آن در نظر گرفت. «محرک» و «پاسخ» نقشهایی را که اشیاء و رویدادها بر عهده دارند توصیف می‌کنند، اما این نقشها را نمی‌توان از حقیقت کل جدا ساخت. کارکردگرایان که زیر تاثیر نوشته‌های داروین درباره تکامل و بقاء قرار گرفته بودند عقیده داشتند که فرایندهای روانی را نمی‌توان از محیطی که در آن رخ می‌دهند جدا ساخت. در واقع کارکرگرایان سودمندی و بهره دهی فرایندهای روانی را در یاری دادن به افراد در سازش با محیط و بقاء نوع مورد بررسی قرار می‌دادند و مسائلی مانند ساخت بدنی، وجدان، اندیشیدن، احساس و داوری کردن را عواملی کارکردی به شمار می‌آوردند و نسبت به اینکه چگونه فرایندهای روانی عمل می‌کنند، چه کارهایی می‌توانند انجام دهند و چه تفاوتهایی با شرایط محیطی به وجود می‌آورند علاقه نشان می‌دادند. همچنین، تن و روان را جدا از یکدیگر نمی‌پنداشتند، بلکه آنها را واحدهایی متعامل و تاثیرگذار در یکدیگر می‌دانستند. کارکردگرایان با روش درون‌نگری سخت مخالفت می‌کردند. این مخالفت نه به منظور بررسی وجدان بود، بلکه به واسطه نحوه و چگونگی بررسی آن بود. ساخت گرایان با روش درون‌نگری به پژوهش وجدان می‌پرداختند و آن را به اجزاء و عناصر جدا تقسیم می کردند. به عقیده کارکردگرایان این امر ناممکن و بیهوده بود و می‌پرسیدند که وقتی پدیده‌ای به گونه‌ای مجزا بررسی شود چگونه می‌توان اطمینان یافت که به بقاء موجود زنده می‌تواند یاری دهد. دیویی (1900) یا اعتقاد به اینکه نتایج آزمایشهای روان‌شناسی برای زندگی روزمره سودمند و ارزنده‌اند به بحث درباره همنوایی و همیاری روان‌شناسی با آموزش و پرورش می‌پردازد. گرچه این امر هدفی شایسته و ستودنی بود، اما به واسطه آنکه دایره فعالیت و برنامه کارش بسیار گسترده می‌نمود دشوار و مساله آفرین نیز بود. به این جهت کارکردگرایی جای خود را به رفتارگرایی داد که در دهه‌های نخست قرن بیستم جایگاه خاصی را اشغال کرده بود.
منابع ۱ - وبلاگ آموزش روانشناسی و بهداشت روانی   
۲ - رشد کودک و تعلیم و تربیت از دیدگاه پیاژه،دیوید الکایند،ترجمه دکتر حسین نائلی 
۳ - آدلر، آلفرد. روانشناسی فردی. ترجمه حسن زمانی شرفشاهی .تهران: پیشگام، 1361.

آزمون وكسلر

مقدمه:
در حال حاضر از انواع مختلف تست‌های هوشی كه وجود دارند می‌توان به تست وكسلر بیشتر تكیه كرد. سپس به تست ریون و تست‌های دیگران. هرچند كه به طور علمی هنجار نشده است و حتی در شیراز و تهران مطالعاتی انجام داده‌اند ولی به نتیجه نرسیده‌اند. اما كامل‌ترین تستی است كه در اختیار داریم.
تست وكسلر در دهه 1930 ساخته شد و در سال 1949 اولین شكلش در آمد. در سال 1972 تجدید نظر اولیه انجام شد و در دهه اخیر تجدید نظر دیگر صورت گرفت و آن چه ما در اختیار داریم مربوط به سال 1972 می‌باشد. تجدید نظر اخیر در دست عده‌ای است كه هنجار شود اما متأسفانه هنوز هیچگونه اقدامی انجام نشده است. این آزمون دارای روایی (اعتبار) و پایایی است.
روایی: ابزار چیزی را بسنجد كه برای آن هدف طراحی شده است.
پایایی: نمرات آزمون در مراحل مختلف زمانی ثابت بماند.
تذكر: حداقل فاصله برای اجرای مجدد تست وكسلر 6 ماه می‌باشد.
--------

A timeline of David Wechsler's life and work, from the day he was born in Romania right up to the present day. He passed away in 1981, but his influence lives on to this day and his name is still one of the best-known in the field of psychological assessment.

+++++++

در زمینه‌ی روانشناسی اثر هیلگارد و اتکینسون این‌گونه آمده است که:
یک آزمون یا شیوه‌ی سنجش باید از «پایایی» (Reliability) خوبی برخوردار باشد، یعنی باید نتایج قابل تکرار و باثباتی داشته باشد و همچنین باید «روایی» یا اعتبار (Validity) بالایی داشته باشد یعنی میزان سنجش آن‌چه مورد نظر است در حد پذیرفتنی باشد. مثلاً اگر در آزمون ترمی دانشگاه در یک واحد درسی از واژگان دشوار یا پرسش‌های دوپهلو و انحرافی استفاده شود، آن‌چه سنجش می‌شود توانایی کلامی یا تیزبینی دانشجویان است نه پیشرفت درسی آنان، گرچه ممکن است یک گروه دیگر از دانشجویان گستره‌ی پاسخ مشابهی داشته باشند. پس در این‌جا پایایی مناسب و روایی نامناسب است.
ترازوی پیمایش هوش انسانی: بهره‌ی هوشی یا IQ هوش یک توانایی ذهنی عمومی است که شامل توانایی استدلال، برنامه‌ریزی، نظارت، حل مسایل، تفکر انتزاعی، درک افکار، یادگیری از آزمون‌ها و کسب تجربه است.
بر این اساس اگر فردی ‌IQ بیشتری از دیگری داشته باشد به این معنا نیست که باهوش‌تر است بلکه به این مفهوم است که «توانایی شناختی» مشخص بیشتری دارد. پس IQ تمامیت هوش افراد را اندازه نمی‌گیرد. پرسش این است که در انتها این IQ چه چیز را اندازه می‌گیرد؟!
از گفتار پیشین به‌یاد بیاوریم که بنا بر نظریه‌ی هوش هفت‌گانه‌ی گاردنر، در هر فرد ترکیبی از هوش‌های مختلف (از قوی تا ضعیف) برآیند هوش و در نتیجه تفاوت‌های فردی را در این زمینه تعیین می‌کند.
این هفت نوع هوش شامل این موارد است:
 1- هوش زبانی
2- هوش منطقی- ریاضی
3- هوش بدنی- جنبشی
4- هوش فضایی
5- هوش موسیقایی
6- هوش میان فردی
7- هوش درون فردی.
در واقع آزمون‌های IQ تنها سه مورد از این هفت مورد (هوش زبانی، هوش منطقی- ریاضی و هوش فضایی) را می‌سنجد در حالی که ممکن است فردی در یک تا چهار نوع دیگر از هوش توان بیشتری داشته باشد که به‌خاطر زاویه‌ی دید محدود IQ در «نقطه‌ی کور» قرار دارند. (هوش زبانی و منطقی- ریاضی از مغز چپ و هوش فضایی از مغز راست نتیجه می‌شوند.)
پس تفاوت است بین داشتن قابلیت‌های پیشرفته‌ی شناختی مشخص و توانایی استفاده از این قابلیت‌ها در ترکیب و هماهنگی با بقیه‌ی ذهن در یک زندگی واقعی. (نابغه‌های ابله یا Autisic savantنمونه‌های ناهماهنگی بین IQ و نبوغ را نشان می‌دهند.) با این همه آزمون‌های IQ «نماینده»‌ای از قابلیت‌های شناختی و توانمندی‌های ذهنی افراد هستند.
آزمون‌های IQ توانایی تفکر را اندازه می‌گیرند نه «دانسته‌های فرد» را. همچنین در پاسخدهی به این آزمون‌ها «زمان» یک عامل مهم است پس «سرعت پاسخگویی به پرسش‌ها» یا به دیگر سخن «مهارت و چالاکی تفکر» نیز همزمان سنجیده می‌شود. (کم نبوده‌اند بچه‌های باهوش که با وجود ذخیره‌ی عالی دانسته‌های‌ خود، به‌خاطر کندی در پردازش ذهنی و پاسخدهی، از رقابت‌های هوشی مانند آزمون کنکور دانشگاه‌ها، حذف شده‌اند.)

پاسخ به آزمون در یک فرد ممکن است در آزمون‌های مختلف در شرایط متفاوت تا 15 نمره بیشتر یا کمتر باشد! در این‌جا عوامل بسیاری همچون یکسونگری طراح پرسش‌ها و شرایط پاسخگویی فردی و محیطی دخالت دارند. برای نمونه بهره‌ی هوشی جرج بوش (پسر) را از 115 تا 125 محاسبه کرده‌اند. (IQ جرج بوش پدر فقط 95 است!) هر 15 نمره تفاوت امتیاز یک انحراف معیار استاندارد از جمعیت کلی مردم است بنابراین گستره‌ی 85 تا 115 اولین انحراف معیار استاندارد است که شامل 68% از جمعیت می‌شود و گستره‌ی 70 تا 130 دو انحراف معیار استاندارد و شامل 95% از جمعیت عمومی است. به بهتر سخن، 68% مردم IQ بین 85 تا 115 دارند و 95% مردم در گستره‌ی IQبین 70 تا 130 قرار می‌گیرند. بنابراین نمره‌ی IQ برابر یا کمتر از 70 تشخیص کم‌توانی ذهنی را محرز می‌کند و نمره‌ی بالای 130 بدون تردید درجاتی از نبوغ را آشکار می‌سازد.
چند نكته برای اجرای آزمون:
1) تجربه: هنگامی كه به منابع مختلف مراجعه می‌كنیم كمتر به مباحث تئوری یا سرعت عمل آزماینده اشاره گردیده است، بلكه بیشتر به تجربه‌ی آزماینده تأكید شده است. در حین اجرای آزمون هر چقدر تبحر و تجربه داشته باشیم نباید بدون مراجعه به دستورالعمل‌ها و اجرای نمره‌گذاری‌ها قضاوت كنیم. زیرا پاسخ‌های آزمودنی مخصوصا در معانی واژه‌ها، ادراك و تشابهات متفاوت است و قضاوت خیلی مهم است.
2) ارتباط: كسانی كه به مراكز LD مراجعه می‌كنند اكثرا كودكان می‌باشند كه هر كودك شرایط خاص خودشان را دارند و باید بدانیم كه آیا آزمودنی، محیط و شرایط را پذیرا شده‌ یا خیر. آیا می‌تواند ظرف مدت اجرای تست همكاری داشته باشد؟

3) زمان: در زمان اجرای تست انعطاف خیلی مهم و گاهی اوقات لازم است كه زمان را انعطاف دهیم. گفته می‌شود كه اجرای تست وكسلر بین یك تا یك ساعت و پانزده دقیقه زمان می‌برد. پس بهتر است كه تست وكسلر را در دو جلسه انجام دهیم و فاصله‌ی بین دو تست نزدیك به هم و بیش از یك هفته نباشد كه در آن صورت ممكن است آزمودنی همكاری بهتری داشته باشد.
4) مكان: استفاده از میز و صندلی كه ارتفاع آن متناسب با بچه باشد و ابزارهای تست مخصوصا مكعب و تصاویر باید زیر چشم آزمودنی باشد. نور مناسب، حرارت اتاق، سكوت اتاق، محرك‌های موجود مزاحم نباشد. حتی الامكان كسی به غیر از آزمونگر و آزمودنی داخل اتاق نباشد، ولی بعضی اوقات لازم است كه برای اطمینان بخشی مادر كودك هم در اتاق حضور داشته باشد اما نه در حوزه دید كودك، بلكه پشت سر كودك بنشیند و سكوت را رعایت كند. این در مواقعی است كه كودك بسیار وابسته به مادر است و یا همكاری لازم را با آزمونگر ندارد.
5) انعكاس: انعكاس‌هایی كه در اجرای آزمون تست می‌دهیم نباید طوری باشد كه جنبه‌ی تمسخرآمیز داشته باشد. باید خیلی طبیعی و به احساس كودك توجه كنیم. مثلا آیا كودك اضطراب دارد؟ آیا كودك بی‌قرار است؟ آیا كودك تشدد دارد؟ یعنی از ابزاری به ابزار دیگر می‌رود؟ آیا دست‌های كودك لرزش دارد؟ آیا عرق می‌كند؟ و چیزهایی از این قبیل. پس باید ابتدا مشكلات كودك را برطرف كرد سپس به اجرای آزمون پرداخت.

سطح تفسیــر:

سطح(1) هوشبهر كلی:

- موقعیت نسبی شخص را در مقایسه با همسالانش به دست می‌دهد.

- برآورد كلی از توانایی‌های ذهنی او در اختیار می‌گذارد.

سطح2 الف) هوشبهرهای كلامی و عملی:

- بررسی هوشبهرها و تفاوت نسبی آن‌ها.

- هوشبهر كلامی شاخصی از درك و فهم و توانایی‌های كلامی است.

- هوشبهر عملی شاخصی از توانایی‌های سازمان ادراكی است.

- تفاوت از 9 تا 15 نمره مورد توجه قرار می‌گیرد. (اطلاعات سودمند)

- 15 نمره تفاوت و بیش از آن باید بررسی گردد. (احتمالا كودك LD است)

- 25 نمره تفاوت و بیش از آن احتمال آسیب‌ها بیشتر است.

- تفاوت نمره‌ها با توجه به زمینه‌های اجتماعی و اقتصادی (وضعیت جمعیت شناختی)

15 نمره مهم است. چون انحراف استاندارد 15 می باشد.

سطح 2ب) نمره‌های عامل:

1) عامل درك و فهم كلامی:

- اطلاعات عمومی

- شباهت‌ها

- گنجینه لغات

- درك و فهم

2) عامل سازمان ادراكی:

- تكمیل تصویرها

- تنظیم تصویرها

- طراحی مكعب‌ها

- الحاق قطعه‌ها

3) عامل رهایی از حواسپرتی:

- محاسبه

- فراخنای ارقام

- رمزگردانی

رهایی از حواسپرتی در وهله‌ی نخست با تمركز، توجه و حافظه همبستگی نشان داده است.

نمره‌های عاملی را می‌توان برای تفسیر نقاط قوت و ضعف نسبی شخص به كار گرفت.

سطح (3) تغییرپذیری خرده آزمون‌های درون مقیاس‌ها:

- میانگین همه نمره‌های مقیاسی خرده آزمون‌های كلامی یا عملی محاسبه می‌شود.

- اگر نمره‌ی یكی از خرده‌آزمون‌ها سه نمره و یا بیش از سه نمره از میانگین خرده‌آزمون‌های كلامی پایین‌تر باشد، آن را باید به عنوان ضعف نسبی مشخص كرد.

- اگر نمره‌ی یكی از خرده‌آزمون‌ها سه نمره و یا بیش از سه نمره از میانگین خرده‌آزمون‌های كلامی بالا‌تر باشد، آن را باید به عنوان قوت نسبی مشخص كرد.

- اگر نمره‌ی یكی از خرده‌آزمون‌ها سه نمره و یا بیش از سه نمره از میانگین خرده‌آزمون‌های عملی پایین‌تر باشد، آن را باید به عنوان ضعف نسبی مشخص كرد.

- اگر نمره‌ی یكی از خرده‌آزمون‌ها سه نمره و یا بیش از سه نمره از میانگین خرده‌آزمون‌های عملی بالا‌تر باشد، آن را باید به عنوان قوت نسبی مشخص كرد.

- انحراف بین بالاترین و پایین‌ترین خرده‌آزمون‌ها در مقیاس كلی هفت نمره، در مقیاس كلامی چهار نمره و در مقیاس عملی پنج نمره می‌باشد.

انحراف معیار مقیاس‌ها عموما برابر سه نمره است. اگر هیچ‌گونه انحرافی در مورد خرده‌آزمون‌های كلامی یا عملی مشاهده نشود، در این صورت به هیچ تفسیری نیاز نیست. در برخی موارد، ممكن است تجزیه و تحلیل نیمرخ امكان پذیر نباشد.

سطح (4) تغییرپذیری میان خرده آزمون‌ها:

- تغییرپذیری تمامی خرده آزمون‌های اجرا شده مورد مطالعه قرار می‌گیرد. یعنی نمره‌های خرده آزمون‌ها با میانگین به دست آمده از بین خرده آزمون‌ها مقایسه می‌شوند.

- احتیاط‌ های سطح (3) در تفسیر به كار برده می‌شوند.

سطح (5) تغییرپذیری درون خرده آزمون‌ها:

شامل بررسی الگوهای عملكرد در داخل ماده‌ی هر یك از خرده آزمون‌هاست. ماده‌ها سطح دشواری دارند و الگوهای بهنجار و مورد انتظار آن است كه از عهده پاسخ دادن به ماده‌های آسان برآید و شكست وی در ماده‌های دشوار به آهستگی و یكنواخت باشد. الگوی پراكنده كه در آن ماده‌های آسان شكست می‌خورد اما در ماده‌های دشوارتر، موفق می‌شود، ممكن است نشانگر نقص توجه و یا زوال حافظه باشد و یا پاسخ یك در میان با هوشبهر معمولی می‌تواند آگاهانه باشد. عملكرد پراكنده می‌تواند مشخصه بیماران مبتلا به آسیب مغزی باشد.

سطح (6) تجزیه و تحلیل كیفی:

بررسی محتوای پاسخ‌ها به ویژه در اطلاعات عمومی، گنجینه لغات، درك و فهم و شباهت‌هاست. مثلا گذشتن از دیوارهای ماز به هنگام عبور دادن نوك مداد و یا پاسخ شخصی كه می‌گوید از مشاهده آتش‌سوزی در یك تأتر «فریاد می‌زند»، ممكن است نشانه‌ای از تكانشگری باشد.

مشخصه كودكان LD در تفسیر وكسلر:

كودكانی كه به مراكز LD معرفی و پس از انجام تست، LD شناخته می‌شوند، احتمالا به هنگام تفسیر چند مورد از موارد زیر مشاهده گردد:

1) نیمرخ نمرات دارای قله و فرو رفتگی است.

2) نمرات پایین در حافظه ارقام، حساب و تطبیق علائم.

3) تفاوت بارز نمره كلامی (VIQ) و نمره عملی(PIQ).

4) عامل حواسپرتی (حافظه ارقام، حساب و تطبیق علائم) نمرات كمتری از سایر عامل‌ها دارند.

5) نمرات عوامل فضایی (تكمیل تصاویر، مكعب‌ها و تنظیم قطعات) بهتر از مفهوم‌سازی كلامی (شباهت‌ها، واژه‌ها و ادراك"فهم") و عامل زنجیره‌ای (حافظه ارقام، حساب و تطبیق علائم)است.

6) در نمرات مفهوم‌سازی كلامی، فضایی عملكرد متوسط و در عامل زنجیره‌ای در حد ضعیف است.

7) نمره هوش عملی (PIQ) بیشتر از نمره هوش كلامی (VIQ) است.

8) تفاوت بارز بین بالاترین و پایین‌ترین نمره آزمون‌ها.

9) تفاوت بارز نمرات زیر آزمون‌ها با میانگین نمرات كلامی و عملی به طور جداگانه.

10) تفاوت هوشبهر و پیشرفت تحصیلی (تفاوت 18 نمره).

11) پایین‌ترین نمرات در حافظه ارقام، حساب، اطلاعات و تطبیق علائم است.

12) نیمرخ نمرات كودكان LD دارای پراكندگی بیشتری است.

تحقیقات در زمینه نمرات كودك LD در مقیاس وكسلر:

1) اختلال عاطفی: نمرات پایین حافظه ارقام، حساب و تطبیق علائم.

2) عقب ماندگان ذهنی: عملكرد پایین و یكنواخت.

3) عوامل درك كلامی: اطلاعات، شباهت‌ها، واژه‌ها و ادراك"فهم".

4) عوامل سازماندهی ادراكی: تكمیل تصاویر، ترتیب تصاویر، تنظیم قطعات و مكعب‌ها.

5) عامل حواسپرتی(مثلث اضطراب): حافظه ارقام، حساب و تطبیق علائم.

6) عامل دانش اكتسابی: اطلاعات و واژه‌ها.

7) عامل فضایی: تكمیل تصاویر، طراحی مكعب‌ها و الحاق قطعات.

8) عامل زنجیره‌ای: حافظه ارقام، حساب و تطبیق علائم.

9) توالی یا ترتیب: حافظه ارقام، تكمیل تصاویر و رمز نویسی.


آزمون وکسلر خرده آزمون های کلامی:
1- اطلاعات عمومی :
مشخصات: شامل نمونه هایی ازانواع اطلاعاتی است که یک شخص معمولی بابرخورداری از فرصت های متوسط باید بتواند آن ها راکسب کند برمواد و مطالب عادی وبیش آموخته شده به ویژه کودکان مسن تروبزرگسالان استواراست. مانندگنجینه ی لغات دربرابر نقایص عصبی واختلال مانند اضطراب روانی به شدت مقاوم است .(آزمون پایا) شاخص مناسبی از هوش کلی بوده است.
 باسطح تحصیلی آزمودنی وبا هوشبهر مقیاس کلی همبستگی دارد. می تواند نمره های مدرسه رابه دقت پیش بینی کند.
عوامل تاثیر گذار:
1-حافظه
2-هوشیاری نسبت به محیط
3-رویارویی با تجارب محیطی زیاد در گذشته

نمره ی بالا نشان دهنده ی:
1-حافظه ی دراز مدت خوب
2-توانایی لازم برای توجیه عقلی (رایج ترین مکانیسم دفاعی)

نمره ی پایین نشان دهنده ی :
1-علایق سطحی
2-فقدان کنجکاوی عقلی
3-محرومیت فرهنگی
4-فقدان آشنایی بافرهنگ شکست در سوال های آسان و
موفقیت درسوال های مشکل نشان دهنده :
1-اشکال در بازیابی دربازیابی
2-تمارض احتمالی
3-ضعف انگیزش
2- فراخنای ارقام

مشخصات:
یک آزمون حافظه ی کوتاه مدت وتوجه به شمار می رود. آزمودنی باید اطلاعات شنیداری رابه ترتیب به یاد آورد و تکرار کند.
پاسخ های درست مستلزم یک فرایند دومرحله ای است :
1-دریافت اطلاعات که مستلزم توجه ورمزگردانی است.
2- یادآوری درست اطلاعات ، درنظرگرفتن ترتیب وتوالی آن ها و بعد بیان آن ها

 ارقام مستقیم پایا ومقاوم ارقام غیر مستقیم حساس وناپایا است .
عوامل تاثیر گذار:
1- اضطراب یا تنش
2- آسیب مغزی
3- عقب ماندگی ذهنی
4-ناتوانی های یادگیری
5-آسیب پراکنده که براثرقرارگرفتن درمعرض حلال های شیمیایی ایجاد شده است.

نمره ی بالا نشان دهنده ی :
1-پذیرش باز وآزادانه ی اطلاعات ورودی
2-حافظه ی کوتاه مدت شنیداری خوب
3- توجه عالی
4- کمترین تاثیر گذاری در برابراضطراب

نمره ی پایین نشان دهنده ی:
1- فقدان توانایی تمرکز اگرنمره ی ارقام مستقیم نسبت به ارقام غیر مستقیم بیشتر باشد :
1- نشانه ای از وجود یک آسیب عضوی است .
2- با آسیب پراکنده یاضایعه ی نیمکره ی راست پیشانی ارتباط دارد. اگرنمره ی ارقام غیرمستقیم نسبت به ارقام مستقیم بیشتر باشد:
1-انعطاف پذیری
2-تمرکز
3- شکیبایی دربرابر فشار روانی
4- به توانایی ساختن ، نگهداری ووارسی تصویرهای ذهنی دیداری که از محرک های شنیداری ساخته شده است مربوط است
5-توانایی عددی عالی

 3-گنجینه ی لغات :
مشخصات:
1- آزمون یادگیری کلامی متراکم است.
2-نمایش گر توانایی فرد برای بیان سهل و انعطاف پذیر دامنه ی گسترده ای از افکار است.
3- نشان گر غنای افکار، حافظه بلند مدت ، مفهوم سازی و رشد زبان شخص است.
4-پایاترین خرده آزمون کلامی است.
5-دربرابرآسیب عصبی واختلال روانی به شدت مقاوم است.
6- نمره ی گنجینه ی لغات با افزایش سن بالا می رود.
7- بهترین شاخص هوش عمومی است و...

عوامل تاثیرگذار :
1- فرایندهای تفکر
2-زمینه وسوابق قبلی
3-تجارب زندگی
4-واکنش دربرابر ناکامی آزمودنی
5-تفکرعینی
6-استدلال بیش فراگیر

نمره ی بالا نشان دهنده ی:
1-هوش عمومی بالا
2-آزمودنی می تواند به درستی افکار گذشته رابه یاد آورد.
3-دارای علایق گسترده اند.
4-ازاندوخته ای ازاطلاعات عمومی برخوردارند.
5-نیاز به پیشرفت دارند.

نمره ی پایین نشان دهنده ی:
1-زمینه ی محدود تحصیلی
2- پایین بودن هوش عمومی
3- ضعف در رشدزبان.
4- فقدان آشنایی بازبان
5- ضعف انگیزش

4-محاسبه:
 مشخصات: مستلزم تمرکزودقت ومهارت های اساسی ریاضی وتوانایی به کاربستن این مهارت هاست . این آزمون ممکن است چالش انگیزتراز اطلاعات ولغات باشد وفشارروانی بیشتری ایجاد کند علاوه بردشواری وقت آن نیزمحدود است. مجموع نمره های محاسبه و اطلاعات برابر پیشرفت تحصیلی است.

چه کسانی نمره ی بالا می گیرند:
1-افرادی که اززمینه ی اجتماعی و اقتصادی بالاتربرخوردارند
2-دانش آموزان مطیع ومعلم گرا
3-افراددارای گرایش های توجیه عقلی

چه کسانی نمره ی پایین می گیرند:
1-شخصیت های جامعه ستیز
2-شخصیت های نمایشی
3-کسانی که معمولا ازپذیرفتن مسئولیت رفتارخودسرباز می زنند.

نمره ی بالانشان دهنده ی:
1-هوشیاری
2-قابلیت تمرکز
3-رهایی ازحواس پرتی
4-برخورداری ازحافظه ی شنیداری کوتاه مدت خوب
5-به کاربستن مکانیسم های دفاعی مبتنی برتوجیه عقلی

نمره ی پایین نشان دهنده ی:
1-ضعف دراستدلال ریاضی
2-فقدان قابلیت تمرکز
3-ضعف در حافظه ی شنیداری کوتاه مدت
4-حواس پرتی
5-زمینه ی تحصیلی ضعیف

5-درک وفهم :
مشخصات:
اغلب به عنوان منعکس کننده ی میزان طرف داری آزمودنی ازمعیارهای قراردادی،برخورداری ازفرصت های فرهنگی گذشته داشتن وجدان رشد یافته تلقی شده است درک وفهم تنظیم تصاویر باشاخص های هوش اجتماعی هبستگی دارد. ازبرخی جهات نوعی آزمون اطلاعات است.
نمره پایین تر از اطلاعات یعنی دانش آموزدانش خود رابه طور موثر به کار نمی بندد.

نمره ی بالانشان دهنده ی:
1-آگاهی از قضاوت
2-استعداد همنوایی اجتماعی
3-قضاوت خوب
4-به کاربستن مناسب اطلاعات

نمره ی پایین نشان دهنده ی:
1-قضاوت ضعیف وتکانش گری
2-خصومت دربرابر محیط
3-ممکن است دارای اختلال روانی باشد
4-نشان دهنده ی ادراک های مختل
5-تفکرانفرادی محض6-تکانش گری
7- گرایش های ضداجتماعی

6-شباهت ها :
مشخصات:
مستلزم توانایی مفهوم سازی کلامی و استلال انتزاعی است. مستلزم به کاربستن حافظه ی دراز مدت است. هرقدرتوضیح ها دقیق تر وانتزاعی ترباشند آزمودنی نمره ی بیش تری می گیرد. سیالی کلامی دراین خرده آزمون تعیین کننده است. حساس به آسیب های وارده به نیمکره چپ گیجگاهی وپیشانی
نمره ی بالا نشان دهنده ی:
1-توانایی مفهوم سازی خوب
2-بازتابی از گرایش های عقلی
3-قدرت انتزاع بالا
4- درون نگری بالاوخوب

نمره ی پایین نشان دهنده ی:
1-توانایی انتزاع ضعیف
2-گرایش به تکرارطوطی وار و تحت اللفظی مطالب
3-تفکرانعطاف ناپذیر
4-اشکال دراستدلا و مفهوم سازی کلامی

مقیاس های عملی
 مشخصات:
کمترازآزمون های کلامی اززمینه های آموزشی تاثیر می پذیرد اگرعملکرد عملی بالاتراز عملکرد کلامی باشداحتمال های مختلفی را می توان به عمل آورد:
1-کسانی که توانایی های ادراکی –سازمانی برتردارند.
2-توانایی کارکردن تحت فشارزمان دارند.
3-گرایش به پیشرفت تحصیلی پایین
4-برون ریزی احتمالی
5-فردی اهل عمل تاتفکر
6-شخص زمینه ی اجتماعی –اقتصادی نسبتا پایین دارند و...

متغیرهایی که بانمره ی عملی بیشتراز کلامی تعامل دارند:
سن:اختلاف این نمره درمورد بزرگ سالان دارای ضایعه ی نیمکره ی چپ نسبتا کوجک است .
جنس: رابطه ی اثر این اختلاف درمورد جنس مذکربیشترازمونث است.
تحصیلات:هوشبهر عملی کسانی که تحصیلات پایین تر از متوسطه دارند  2تا3 نمره بالاتراز هوش کلامی است.
4-نوع ومحل آسیب مغزی :
احتمال مشاهده این اختلاف درمورد آسیب های نواحی خلفی نیمکره ی چپ بیشتر است ودر نواحی جلویی وجود ندارد.

خرده آزمون های عملی:
 1-تکمیل تصاویر: مشخصات:شاخصی ازتمرکزدیداری ویک آزمون اطلاعات عمومی غیرکلامی است. باتجربه های فرهنگی شخص ارتباط دارد. کسی که نمی تواند ازنظر هیجانی خودراازآزمون جداکند دچاراشتباه می شود. نمره ی بالا نشان دهنده ی :
1-توانایی تشخیص اطلاعات دیداری اساسی
2-هوشیارند
3-دقت بینایی بالا

نمره ی پایین نشان دهنده ی:
1-ضعف درتمرکز
2-ضعف درسازمان دهی دیداری
2-تنظیم تصاویر: مشخصات: آزمون توانایی طرح ریزی ،تفسیر وپیش بینی دقیق رویدادهای اجتماعی دربافت فرهنگی معین است. آزمودنی باید هوش عمومی خودرادرموقعیت های اجتماعی غیرکلامی به کاربرد. به متغیرهای فرهنگی بستگی دارد. دربرابرعوارض آسیب مغزی تااندازه ای حساس است.

نمره ی بالانشان دهنده ی:
1-افرادی دقیق وماهرند
2-هوش اجتماعی بالادارند
3-پیامدعمل را می توانندپیش بینی کنند

نمره ی پایین نشان دهنده ی:
1-محدودیت فکری آزمودنی
2-عدم توانایی برنامه ریزی کارها
3-دردرک ولذت بردن از لطیفه هاضعیف هستند
4-درروابط میان فردی وبرقراری ارتباط بادیگران مشکل دارند.

3-طراحی مکعب ها: مشخصات: شامل مهارت درحل مساله های غیر کلامی است.پایا وباثبات است. باهوش عمومی همبستگی بالادارد. مستقل ازفرهنگ است. باسطح تحصیلی همبستگی پایین دارد. بیماران آلزایمرپایین ترین نمره رادراین خرده آزمون می گیرند.
و
نمره ی بالانشان دهنده ی :
1-توانایی ادراک دیداری-حرکتی-فضایی
2-توانایی تمرکز
3-سرعت دیداری-حرکتی
4-مفهوم سازی غیرکلامی

نمره ی پایین نشان دهنده ی:
1-توانایی های ادراکی ضعیف
2-دشواری دریکپارچه کردن ادراکات دیداری
3-اشکال درحفظ وتداوم کوشش

4-الحاق قطعات:
 مشخصات: آزمون خوبی برای سنجش هماهنگی وکنترل حرکتی است. شاخص متوسطی ازهوش کلی است. همبستگی آن باسایر خرده آزمون هاپایین است. ازنظرروان سنجی ضعیف ترین خرده آزمون است.
به ضایعه نیمکره ی راست به ویژه ناحیه خلفی آن حساس است.

نمره ی بالانشان دهنده ی:
1-هماهنگی دیداری-حرکتی خوب
2-سازمان دیداری برتر
3-ذهنی انعطاف پذیر

نمره ی پایین نشان دهنده ی:
1-درهم ریختگی دیداری-حرکتی
2-گرایش به امورعینی و محسوس
3-دشواری درمفهوم سازی
5-نماد ارقام:
مشخصات:
مهمترین کارکردبرای گرفتن نمره ی بالاسرعت روانی-حرکتی است. دربرابر اثرهریک ازاختلال های عضوی یاکارکردی به شدت حساس است. دربرابرافزایش سن حساس ترین خرده آزمون هاست. مستقل ازسایرخرده آزمون هاست.
یکی از حساس ترین خرده آزمون هادربرابراثرهرگونه ضایعه عضوی است.
نمره ی بالانشان دهنده ی:
1-توانایی دیداری-حرکتی عالی
2-کارامدی ذهنی
3-استعدادیادگیری طوطی وارمطا لب جدید
4-واکنش های روانی-حرکتی سریع

نمره ی پایین نشان دهنده ی:
1-استعدادیادگیری تداعی دیداری پایین
2-کارکرددیداری حرکتی مختل
3-هوشیاری ذهنی ضعیف

6- مازها:
 مشخصات:اختیاری است وبه طورگسترده استفاده نمی شود. همبستگی زیادی با هوشبهر مقیاس کلی ندارد. شاخص خالصی ازنوانایی برنامه ریزی ادراکی به شمار می رود

نمره ی بالانشان دهنده:
1-توانایی کارآمدبرای برنامه ریزی آینده
2-جهت گیری ذهنی انعطاف پذیر
3-توانایی به تعویق انداختن اعمال تکانشی

نمره ی پایین نشان دهنده ی:
1-تکانش گری
2-هماهنگی دیداری-حرکتی ضعیف
3-ضعف درجهت یابی واقع گرایانه
4-اختلال عضوی مغزبه ویژه درمناطق پیشانی آزمون هایی که نسبت به مغزوآسیب آن حساس هستندوناپایاخوانده می شوند:
1-فراخنای ارقام
2-رمزنویسی ارقام
3-شباهت
4-طراحی مکعب ها آزمون هایی که نسبت به مغز و آسیب آن حساس نیستندو پایا خوانده می شوند:
1-اطلاعات عمومی
2-الحاق قطعات
3-تکمیل تصاویر
4-واژه ها

دیوید وکسلر در دهه 1930 مطالعه تعدادی از آزمون‌های استاندارد را آغاز کرد.[1] او معتقد بود که آزمون استنفورد – بینه بیش از حد به توان کلامی تکیه دارد و برای بزرگسالان مناسب نیست. به همین دلیل دست به ساختن آزمون تازه‌ای زد[2] و برای ساختن مجموعه اولیه مقیاس خود، 11 خرده‌آزمون را انتخاب نمود.

چند تا از خرده‌آزمون‌هایش را از بخش‌های مختلف آزمون تجدیدنظرشده 1937 استنفورد – بینه گرفت. بقیه خرده‌آزمون‌ها را از امتحانات گروهی ارتش، طراحی مکعب‌های کهس، آزمون ارتش آلفا، آزمون ارتش بتا، آزمون تکمیل تصاویر هیلی و آزمون پینتر – پاترسون گرفت.
این خرده‌آزمون‌ها را با هم ترکیب کرد و در 1939 با عنوان مقیاس هوشی وکسلر – بلویو(Wechsler- Bellevue) منتشر ساخت.[3]
مقیاس اولیه وکسلر – بلویو برای بزرگسالان ساخته شده بود که شامل دو بخش بود: مقیاس کلامی و مقیاس عملکردی که علاوه بر نمره‌های جداگانه دارای نمره هوشبهر کلی نیز بود.[4] اما در 1949 وکسلر، مقیاس هوشی وکسلر برای کودکان(WISC) را تدوین کرد به طوری که با این آزمون، هوش کودکان از 5 سال به بالا با همان روش بزرگسالان سنجیده می‌شد.[5]
آخرین فرم تجدیدنظرشده آزمون وکسلر در 1981 منتشر شد. این آزمون دارای سه فرم مختلف است.[6]
الف. مقیاس تجدیدنظرشده هوش وکسلر برای بزرگسالان این مقیاس از 11 خرده آزمون تشکیل شده است که 6 تای آن مقیاس کلامی و 5 تای دیگر مقیاس غیرکلامی یا عملی را تشکیل می‌دهند.

مقیاس هوش کلامی
 1- اطلاعات عمومی: این خرده‌آزمون 29 ماده دارد که جنبه تخصصی یا تحصیلی ندارند. انتظار می‌رود که هر فرد بزرگسال بهنجار بتواند به آن‌ها پاسخ‌های درست بدهد. با این خرده‌آزمون دامنه دانش و اطلاعات عمومی آزمودنی اندازه‌گیری می‌شود. گرچه سوال‌های این مقیاس برای اندازه‌گیری اطلاعات عمومی ساخته شده‌اند. اما میزان کنجکاوی، علاقه به کسب اطلاعات و عامل فرهنگی ممکن است در نمره این خرده‌آزمون تاثیر بگذارد.
2- فراخنای ارقام: آزمایش‌کننده فهرستی از ارقام از سه تا نه‌تایی را با آرامش و با صدای بلند می‌خواند و آزمودنی پس از گوش دادن به هر فهرست باید به همان ترتیب آن‌ها را بازگو کند. این آزمون که یکی از متداول‌ترین شاخص هوش است، مستلزم آن است که آزمودنی بعضی از فهرست‌های ارقام خوانده‌شده را به همان ترتیب و بعضی دیگر را به صورت وارونه بازگو کند. در حالت اول، حافظه برای ارقام مستقیم و در حالت دوم، حافظه برای ارقام وارونه اندازه‌گیری می‌شود. این خرده‌آزمون، حافظه شنیداری کوتاه‌مدت را اندازه‌گیری می‌کند. اما باید دانست میزان دقت و تمرکز و یا حواس‌پرتی و اضطراب آزمودنی نمره او را تحت تاثیر قرار می‌دهد.
3- گنجینه لغات: فهرستی از 35 کلمه به صورت شفاهی و کتبی به آزمودنی ارایه می‌شود و او باید آن‌ها را تعریف کند و یا معنای آنها را توضیح دهد. این آزمون یکی از شاخص‌های مهم هوش به شمار می‌رود، از عامل اضطراب و حواس‌پرتی و اختلال‌های عاطفی کمتر تاثیر می‌پذیرد.
4- محاسبات: این خرده‌آزمون شامل 14 مساله ساده است که معمولا بدون استفاده از کاغذ و مداد می‌توان آنها را حل کرد. این خرده‌آزمون بیشتر به عنوان آزمون استدلال تلقی می‌شود تا عملکرد محاسبات عددی. در اجرای این آزمون عواملی مانند حافظه، دقت و تمرکز حواس و استعداد ریاضی و استدلال مورد سنجش قرار می‌گیرند.
5- درک و فهم: این آزمون 16 ماده دارد که سوال‌های آن به صورت باز – پاسخ تدوین شده‌اند. این سوال‌ها سه دسته‌اند. در نوع اول آزمودنی در موقعیتی قرار داده می‌شود و او باید بگوید که در آن موقعیت چه کاری باید انجام دهد. مثال: اگر یک شخص زخمی را که در خیابان افتاده است ببینید، چه کار می‌کنید؟ و در نوع دوم آزمودنی باید برای بعضی قواعد یا پدیده‌ها دلیل بیاورد. مثال: چرا مردگان را دفن می‌کنند؟ و در نوع سوم باید معنای ضرب‌المثلی را بیان کند. با این آزمون عمدتا عقل سلیم، سطح درک و بینش آزمودنی سنجیده می‌شود.
6- شباهت‌ها: این آزمون 14 سوال باز – پاسخ دارد که در هر سوال آزمودنی باید شباهت موجود بین دو چیز را بیان کند. این آزمون بیشتر درک روابط و تفکر انتزاعی را اندازه‌گیری می‌کند.

مقیاس هوش عملی
 1- تکمیل تصاویر: این آزمون شامل 20 کارت است. در هر کارت تصویری دیده می‌شود که یک بخش مهم آن حذف شده است. آزمودنی باید بگوید کدام بخش تصویر حذف شده است. زمان پاسخ دادن به هر سوال 20 ثانیه است.
2- تنظیم تصاویر: این آزمون شامل 10 مجموعه کارت‌های از سه تا شش‌تایی است. هر دسته از کارت‌ها به طور نامرتب به آزمودنی ارایه می‌شود، او باید آنها را به گونه‌ای منظم و مرتب کنار هم بگذارد تا داستانی را نشان دهد. این خرده‌آزمون توانایی آزمودنی را در توجه به اجزای مربوط و مناسب، برنامه‌ریزی دقیق و درک روابط علت و معلول و استدلال کلامی اندازه‌گیری می‌کند.

3- طراحی با مکعب‌ها:
ابزارهای این آزمون شامل 12 مکعب چوبی با ابعاد 5/2 سانتی‌متر است. بعضی از رویه‌های مکعب‌ها سفید، بعضی قرمز و بعضی رویه‌ها نیمی قرمز و نیمی دیگر سفید است. علاوه بر این، 9 کارت وجود دارد که طرح‌های هندسی به رنگ‌های سفید و قرمز روی آنها کشیده شده است. آزمودنی باید با استفاده از 4 تا 10 مکعب آنها را طوری کنار هم بچیند که هر بار یکی از طرح‌های روی کارت‌ها را بسازد. به نظر رپاپورت(Rapaport) با این آزمون استدلال، درک روابط فضایی، هماهنگی بینایی حرکتی، مفهوم‌سازی غیرکلامی و تفکر انتزاعی اندازه‌گیری می‌شود.
4- الحاق قطعات: این خرده‌آزمون از چهار قطعه مقوای ضخیم که هر یک نشان‌گر تصویر یک شی ناآشناست و به قطعه‌های مختلف بریده شده‌اند تشکیل شده است. آزمایش‌کننده هر بار قطعه‌های یکی از تصاویر را به طور نامرتب به آزمودنی ارایه می‌دهد و او باید در محدوده زمانی تعیین‌شده قطعه‌ها را طوری کنار هم قرار دهد که شی مورد نظر شاخته شود. با این آزمون، توانایی آزمودنی در درک رابطه جز و کل سنجیده می‌شود.
5- نماد ارقام: این آزمون در اصل یک آزمون رمزگردانی است و یکی از انواع قدیمی‌ترین و دقیق‌ترین آزمون‌های روانی است. در این آزمون، آزمودنی باید رمز هر عدد را مطابق الگوی داده شده روی برگ خاصی ثبت کند. پس از یک تمرین کوتاه روی چند نمونه 90 ثانیه به آزمودنی فرصت داده می‌شود تا هر اندازه که می‌تواند رمز یا نماد مربوط به اعداد را در فرمی که در اختیارش گذاشته شده است وارد کند. این خرده‌آزمون عواملی مانند توانایی یادگیری تکالیف ناآشنا، چابکی بینایی حرکتی، پشتکار و سرعت عمل را اندازه‌گیری می‌کند.
ب. مقیاس تجدیدنظرشده هوش وکسلر برای کودکان
 مقیاس هوش کودکان در سال 1972 مورد تجدیدنظر قرار گرفت. این مقیاس، هوش کودکان گروه‌های سنی 6 سال تا 16 سال و 11 ماه و 30 روز را اندازه‌گیری می‌کند. این مقیاس از 12 خرده‌آزمون تشکیل شده است. مقیاس کلامی کودکان شامل خرده‌آزمون‌های اطلاعات عمومی، درک و فهم، محاسبات، شباهت‌ها، خزانه لغات و حافظه اعداد می‌باشد و مقیاس عملی کودکان شامل خرده‌آزمون‌های تکمیل تصاویر، تنظیم تصاویر، طراحی با مکعب‌ها، الحاق قطعات، رمزگردانی(که همتای رمزهای عددی بزرگسالان است) و مازها می‌باشد.[8] در مقیاس هوش وکسلر کودکان، خرده‌آزمون‌های حافظه عددی و مازها به عنوان آزمون‌های تکمیلی به حساب آمده است. اگر آزماینده وقت کافی در اختیار داشته باشد می‌تواند آنها را اضافه کند یا اگر به نتیجه یک آزمون بنا به عللی اعتماد نکند، می‌تواند آنها را به عنوان یک آزمون جانشین مورد استفاده قرار دهد.[9]
ج. مقیاس تجدیدنظرشده هوش وکسلر برای کودکان پیش‌آموزشگاهی
 مقیاس هوش وکسلر برای کودکان پیش آموزشگاهی((WPPSI برای سنجش هوش کودکان بین سنین 4 تا 6 سال تدوین شد. فرم تجدیدنظرشده آن(WPPSI_R) این امکان را فراهم کرده است که می‌توان به وسیله آن هوش کودکان 3 تا 7 ساله را اندازه‌گیری کرد. تقریبا نصف ماده‌های WPPSI از آزمون WISC گرفته شده است. آزمون WPPSI_R نیز دارای تعدادی خرده‌آزمون است که به صورت دو مقیاس هوش کلامی و هوش عملی گروه‌بندی شده‌اند.
برخی از ویژگی‌هایی که در طراحی آزمون WPPSI_Rبه کار رفته‌اند موجب شده‌اند که اجرای آن در مورد کودکان خردسال آسان‌تر باشد. یکی از این ویژگی‌ها تاکید بر دستورالعمل ساده‌تر کلامی و پاسخ‌های کلامی است و دیگری رنگی و جذاب بودن مواد آزمون برای کودکان خردسال است.
در آزمون WPPSI_Rسه خرده‌آزمون متفاوت وجود دارد که عبارتند از: خانه حیوانات، طراحی هندسی و جمله‌ها(آزمون ذخیره). بدین‌ترتیب آزمون تجدیدنظرشده وکسلر کودکان پیش‌آموزشگاهی نیز دارای یک مقیاس کلامی و یک مقیاس عملی است. مقیاس کلامی دارای 5 خرده‌آزمون به علاوه یک خرده‌آزمون ذخیره(جمله‌سازی) و مقیاس عملی نیز دارای 5 خرده‌آزمون است. مقیاس کلامی شامل خرده‌آزمون‌های اطلاعات عمومی، گنجینه لغات، ميگنا دات آي آر،محاسبه، شباهت‌ها، درک و فهم و جمله‌ها می‌باشد و مقیاس عملی شامل خرده‌آزمون‌های خانه حیوانات، تکمیل تصاویر، مازها، طراحی مکعب‌ها و طراحی‌های هندسی می‌باشد. خرده‌آزمون جمله‌ها، یک آزمون حافظه است که به جای فراخنای ارقام به‌کار می‌رود. آزمایش‌کننده هر جمله را به طور شمرده می‌خواند و آزمودنی باید بلافاصله آن را از حفظ بگوید. این خرده‌آزمون را می‌توان به جای یکی از 5 خرده‌آزمون کلامی به‌کار برد و حافظه کوتاه‌مدت را می‌سنجد. خرده‌آزمون خانه حیوانات همانند آزمون نمادهای ارقام در مقیاس بزرگسالان با خرده‌آزمون رمزنویسی در مقیاس کودکان است. در این آزمون روی یک لوحه تصویر حیواناتی مانند سگ، مرغ، ماهی و گربه رسم شده است. همچنین استوانه‌هایی به رنگ‌های مختلف وجود دارد که آزمودنی باید زیر هر تصویر استوانه‌ای که رنگ مورد نظر را دارد قرار دهد. این استوانه‌ها به منزله لانه حیوانات تلقی می‌شوند. در آزمون طرح‌های هندسی، از آزمودنی خواسته می‌شود که با مداد مشکی از روی طرح‌هایی که به وی نشان داده می‌شود بکشد.[10]

روش اجرا و نمره‌گذاری آزمون‌های وکسلر
 این آزمون‌ها به صورت فردی و توسط آزمایش‌کننده متخصص و تعلیم‌ دیده اجرا می‌شوند.
11 خرده‌آزمون WPPSI_Rهر یک به طور جداگانه و مقیاس کلامی و عملی به طور پی‌درپی اجرا می‌شوند. در هر خرده‌آزمون سوال‌های آسان در ابتدا و سوال‌های دشوارتر پس از آنها اجرا می‌گردند. پس از تعیین نمره‌های خام همه خرده‌آزمون‌ها، با مراجعه به جدول‌های هنجار، نمره‌های خام به نمره‌های معیار تبدیل می‌شوند.
بنابراین با اجرای آزمون‌های مختلف وکسلر سه نوع هوشبهر به دست می‌آید: هوشبهر کلامی، هوشبهر عملی و هوشبهر کلی. هوشبهر کلامی توانایی فرد را در مهارت‌های کلامی نشان می‌دهد. هوشبهر عملی توانایی آزمودنی را در امور عینی و محسوس و فعالیت‌های عملی مشخص می‌کند. هوشبهر کلی، توانایی‌های کلی شخص را تعیین می‌کند

جدول (1): خلاصه اهداف و عوامل مؤثر بر آزمون‌های وكسلر

ردیف

آزمون

اهداف

عوامل مؤثر

1

اطلاعات عمومی

دامنه اطلاعات،

حافظه طولانی مدت

محیط رشد اولیه مدت تحصیلات، فرهنگ غالب بر جامعه

2

ادراك

قضاوت اجتماعی، مقررات متداول اجتماعی، استفاده معنی‌دار از حقایق

دامنه امكانات فرهنگی، رشد وجدان و اخلاقیات،قدرت ارزشیابی تجارب گذشته

3

حساب

استدلال، تمركز حواس، توانش عددی در حل مسایل ذهنی، توجه، حافظه

امكانات استفاده از یادگیری

حساب

4

شباهت‌ها

جمع‌بندی مفاهیم كلی
تفكر منطقی

حداقل امكانات فرهنگی

علاقه‌مندی‌های فردی و مطالعه

5

معانی واژه‌ها

قدرت یادگیری، دامنه اطلاعات، تنوع ایده‌ها، حافظه، جمع‌بندی مفاهیم، رشد زبان

محیط آموزشی اولیه

6

حافظه ارقام

توجه، حافظه كوتاه مدت

توانایی دریافت اطلاعات

7

تكمیل تصاویر

توانایی تشخیص جزئیات مهم از جزئیات بی‌اهمیت، تمركز حواس، استدلال، سازماندهی دیداری

تجربه قبلی

8

ترتیب تصاویر

تفسیر موقعیت‌های اجتماعی، استدلال غیر كلامی، قدرت نقشه‌كشی

حداقل تجزیه فرهنگی

9

مكعب‌ها

هماهنگی دیداری – حركتی، سازماندهی ادراك، تجسم فضایی، تفكر انتزاعی، تجزیه و تحلیل

بینایی رنگ‌ها

فعالیت های حركتی

10

تنظیم قطعات

هماهنگی دیداری – حركتی، سازماندهی ادراك

فعالیت های حركتی

11

تطبیق علائم

هماهنگی دیداری – حركتی، سرعت عمل در فعالیت‌های ذهنی، حافظه كوتاه مدت

فعالیت های حركتی

12

مازها

قدرت نقشه كشی، سازماندهی ادراك، هماهنگی دیداری – حركتی،

فعالیت های دیداری - حركتی

جدول (2): تفاوت‌های هوشبهرهای كلامی و عملی در گروه‌های مختلف سنی

سن

تفاوت معنی‌دار

سن

تفاوت معنی‌دار

6

19

10

15

7

16

11

14

8

18

12

13

9

13

كل

16

جدول (3): تفسیر خرده‌آزمون‌ها

نمرات

خرده‌آزمون‌ها

نمره‌های بالا

نمره‌های پایین

اطلاعات عمومی

نشانگر حافظه دراز مدت خوب، علایق فرهنگی، زمینه تحصیلی قوی، نگرش مثبت نسبت به مدرسه، توانایی كلامی خوب، توانایی لازم برای توجیه عقلی مكانیسم‌های دفاعی خود كه بكار می‌برد.

نشانگر علایق سطحی، فقدان كنجكاوی عقلی، محرومیت فرهنگی.

ادراك

نشانگر آگاهی از واقعیت‌، استعداد تسلیم شدن در برابر اجتماع، قضاوت خوب، از نظر هیجانی بكار بستن مناسب اطلاعات.

نشانگر قضاوت ضعیف و تكانشگری است و در برابر محیط خود خصومت نشان می دهند، عملكرد ضعیف برای افراد دارای اختلال روانی.

حساب

نشان دهنده هوشیاری، قابلیت تمركز، رهایی از حواسپرتی، به كار بستن مكانیسم‌های دفاعی مبتنی بر توجیه عقلی.

نشانگر ضعف در استدلال ریاضی، فقدان قابلیت تمركز و حواسپرتی، عدم پرورش زمینه تحصیلی ضعیف در مهارت‌های ریاضی به اندازه كافی.

شباهت‌ها

نشانه توانایی مفهوم سازی خوب، بازتابی از گرایش‌های توجیه عقلی در صورت بالا بودن نمره‌های غیر معمول.

نشانه توانایی انتزاع ضعیف، گرایش به تكرار طوطی‌وار و تحت‌اللفظی مطالب و تفكر انعطاف پذیر دارند.

معانی واژه‌ها

نشانه هوش عمومی بالا، توانایی به یاد آوردن افكار گذشته و ساختن افكار مفاهیمی در این خصوص، دارای علایق گسترده بوده و برخورداری از اطلاعات عمومی.

نشانه‌ای زمینه محدود تحصیلی، ‌پایین بودن هوش عمومی، ضعف در رشد زبان، ضعف انگیزش.

حافظه ارقام

نشانگر حافظه كوتاه مدت شنیداری خوب و توجه عالی، ممكن است در برابر اضطراب و فشار روانی كمتر تاثیرپذیر باشند.

نشانه فقدان توانایی تمركز است كه ممكن است نتیجه اضطراب یا فرایندهای تفكر غیر معمول باشد. انحراف فاحش بین ارقام مستقیم و ارقام وارونه می‌تواند نشانه‌ای از وجود یك آسیب عضوی باشد، به ویژه اگر نمره كلی فراخنای ارقام وارونه از نمره‌های خرده‌آزمون‌هایی مانند اطلاعات عمومی و گنجینه لغات پایین‌تر باشد.

تكمیل تصاویر

توانایی زیاد برای تشخیص اطلاعات دیداری اساسی، هوشیارند، و از دقت بینایی خوبی برخوردارند.

عملكرد افراد تكانشگر ممكن است پایین باشد زیرا ممكن است بدون این كه محل تصویر را تجزیه و تحلیل كنند به سرعت پاسخ دهند.

ترتیب تصاویر

معمولا افرادی دقیق و ماهر هستند، از هوش اجتماعی سطح بالا برخوردارند، می‌توانند پیامد اعمال را پیش‌بینی كنند.

ممكن است دارای محدودیت فكری بوده، نتوانند كارهای خود را از پیش برنامه ریزی كنند، در درك و لذت بردن از لطیفه‌ها ضعیف باشند، در روابط میان فردی و برقراری ارتباط با دیگران مشكل دارند.

مكعب‌ها

از توانایی ادراك دیداری- حركتی- فضایی، توانایی تمركز، و مفهوم سازی غیركلامی عالی برخوردارند.

نشانگر توانایی ادراكی ضعیف، دشواری در یكپارچگی دیداری، و اشكال در حفظ و تداوم كوشش است.

تنظیم قطعات

هماهنگی ادراكی- حركتی خوب از خود نشان می دهند، از سازمان دیداری برتر برخوردارند، و می‌توانند چشم‌انداز ذهنی انعطاف‌پذیر را حفظ كنند.

درهم ریختگی دیداری-حركتی، گرایش به امور عینی و محسوس، و دشواری در مفهوم سازی از خود نشان می‌دهند.

تطبیق علائم

از توانایی دیداری- حركتی عالی، كارامدی ذهنی، استعداد یادگیری طوطی‌وار مطالب جدید، و واكنش‌های روانی- حركتی سریع برخوردارند.

استعداد یادگیری تداعی دیداری پایین، كاركرد دیداری-حركتی مختل، و هوشیاری ذهنی ضعیف هستند.

مازها

از توانایی كارآمد برای برنامه‌ریزی آینده و جهت‌گیری ذهنی انعطاف‌پذیر برخوردارند.

منعكس كننده هماهنگی دیداری-حركتی ضعیف است، ممكن است بیانگر ضعف در تشخیص موقعیت واقعی یا اختلال عضوی مغز، به ویژه در مناطق پیشانی باشد.

جدول (4): منطق تفسیری، معانی نمره‌های بالا و پایین و موارد كاربرد آموزشی برای مقیاس‌های وكسلر و نمره‌های عامل

توانایی

عوامل زمینه‌ای

معنای احتمالی نمره‌های بالا

معنای احتمالی نمره‌های پایین

توصیه‌های آموزشی

مقیاس كلـی

هوش كلی، استعداد تحصیلی، آمادگی برای یادگیری و پیشرفت در برنامه آموزشی

استعداد طبیعی، غنای محیط اولیه، طول مدت تحصیل، فرصت‌های فرهنگی، علایق، پشتكار، سرعت فعالیت حركتی، هوشیاری، سازمان دیداری - حركتی

هوش عمومی خوب، استعداد تحصیلی خوب، آمادگی برای گذراندن برنامه آموزشی

هوش عمومی ضعیف، استعداد تحصیلی ضعیف، عدم آمادگی برای گذراندن برنامه آموزشی

به رشد زبان توجه كنید، به فعالیت‌های یادگیری دیداری توجه كنید، مهارت‌های مفهوم‌سازی را پرورش دهید، پشتكار آزمودنی را تقویت كنید.

مقیاس كلامـی یا عامل درك و فهم كلامی

درك و فهم كلامی، به كار بستن مهارت‌های كلامی و اطلاعات در حل مسایل جدید، توانایی كلامی، توانایی پردازش، اطلاعات كلامی، توانایی اندیشیدن با كلمات

استعداد طبیعی، غنای محیط اولیه، طول دوره‌های تحصیلی، فرصت‌های فرهنگی، علایق

درك و فهم كلامی خوب، استعداد تحصیلی خوب، برخورداری از دانش مربوط به محیط فرهنگی، مفهوم‌سازی خوب، آمادگی برای یادگیری و پیشرفت در برنامه پیشرفت‌گرایی

درك و فهم كلامی ضعیف، استعداد تحصیلی ضعیف، شناخت و درك نابسنده از محیط فرهنگی، ضعف در مفهوم سازی آموزشگاهی، دو زبانی بودن خانواده، خانواده خارجی‌تبار، آمادگی برای گذراندن برنامه‌ آموزشی، پیشرفت‌گرایی ضعیف

فعالیت‌های رشد و پرورش زبان را مورد تأكید قرار دهید، فعالیت‌های غنای كلامی را به كار ببندید، رویدادهای خارجی را مورد توجه قرار دهید، تمرین‌هایی در مورد مفهوم‌سازی را به كار ببندید.

مقیاس عملی برای عامل سازمان ادراكی

سازمان ادراكی، توانایی اندیشیدن با تصاویر ذهنی دیداری و دستكاری آن‌ها با سیالی، انعطاف‌پذیری و سرعت نسبی، توانایی تفسیر یا سازماندهی ادراك‌های دیداری در محدودیت زمانی، توانایی غیركلامی، توانایی ساختن مفاهیم و روابط نسبتا انتزاعی بدون استفاده از كلمات

استعداد طبیعی، میزان فعالیت‌های حركتی،

پشتكار،

سازمان دیداری-حركتی، هوشیاری

سازمان ادراكی خوب، هوشیاری كافی در مورد جزئیات، توانایی استدلال غیر كلامی خوب، برخورداری از پشتكار كافی، توانایی خوب برای كار كردن سریع و اثربخش، توانایی درك فضایی خوب

سازمان ادراكی ضعیف، ضعف هوشیاری نسبت به جزئیات، استدلال غیر كلامی ضعیف، پشتكار محدود، توانایی ضعیف برای كار كردن سریع و اثربخش، توانایی فضایی ضعیف

فعالیت‌های یادگیری دیداری را مورد تأكید قرار دهید، به روابط بین جزء و كل تأكید كنید، از تكالیف فضایی- دیداری استفاده كنید، فعالیت های كوشش و خطا را مورد تشویق قرار دهید، پشتكار را تشویق كنید، به فعالیت‌های طرح‌ریزی دیداری تأكید كنید، فنون مرور و وارسی را بهبود بخشید.

رهایی از حواسپرتی

توانایی نگهداری دقت، حافظه كوتاه مدت، توانایی عددی، توانایی رمز گردانی، توانایی به كار بستن راهبردهای تمرین و یادگیری، توانایی تغییر عملیات ذهنی در جهت مواد و مطالب نمادی توانایی، خود- بازبینی

استعداد طبیعی توانایی دریافت محرك به صورت نافعال

توانایی خوب برای نگهداری دقت، حافظه كوتاه مدت خوب، توانایی عددی خوب، توانایی رمز گردانی خوب، استفاده خوب از راهبردهای تمرین و یادگیری، توانایی خوب در تغییر عملیات ذهنی در جهت مواد و مطالب نمادی، توانایی خوب در

خود- بازبینی

اشكال در حفظ و نگهداری دقت، حواسپرتی، اضطراب، نارسایی در نگهداری مطالب در حافظه كوتاه مدت، اشكال در رمز گردانی، ضعف در راهبردهای تمرین و یادگیری، اشكال در تغییر سریع عملیات ذهنی در جهت مواد و مطالب نمادی، مهارت نابسنده در

خود- بازبینی

مهارت در دقت و توجه را پرورش دهید،

مهارت تمركز حواس را پرورش دهید،

به واحدهای آموزشی كوچك و با معنا تأكید كنید.

جدول (5): فعالیت‌های ترمیمی پیشنهادی برای تركیب‌های خرده آزمون‌های وكسلر

خرده آزمون

توانایی

فعالیت‌ها

اطلاعات عمومی،

گنجینه لغات،

درك و فهم

دانش عمومی و سیالی كلامی

1) مفاهیم اساسی مانند روزهای هفته، ماه‌ها، زمان، فواصل و جهت‌ها را مرور كنید. 2) از كودكان بخواهیدكه رویدادهای مهم را با استفاده از تصاویر و مقاله‌های روزنامه‌ها و مجله‌ها گزارش دهند.
3) شباهت‌ها و تفاوت‌های طرح‌ها نقشه‌های جغرافیایی، حمل و نقل و غیره را آموزش دهید. 4) كودكان را تشویق كنید با بریدن و چسبانیدن تصاویر جانوران، ساختمان‌ها و غیره در صفحه‌های یك كتابچه، كتاب مصور بسازند. 5) كلمات، كار كردن با فرهنگ لغات و لغات انتزاعی را معرفی كنید. 6) كودكان را وادارید تا داستان‌های ساده را تكرار كنند. 7) از كودكان بخواهید كه افكار و احساسات قهرمانان داستان‌ها
را بیان كنند.

شباهت‌ها

گنجینه لغات

كلامی

ادراكی

1) بازی‌های نشان بده و بگو را به كار ببرید. 2) از كودكان بخواهید كتابچه تصویری از طبقه‌بندی حیوانات، وسایل نقلیه و وسایل خانه، كار یا آشپزخانه تهیه كنند. 3) از كودكان بخواهید مفاهیم انتزاعی را مقایسه كنند. 4) از بچه‌ها بخواهید جنبه‌های مشترك اشیاء نامشابه را پیدا كنند. 5) مفاهیم اساسی مانند روزهای هفته، ماه‌ها، زمان، جهت‌ها و فاصله‌ها را مرور كنید.

فراخنای ارقام

تكمیل تصاویر

ترتیب تصاویر

توجه و تمركز

1) از كودكان بخواهید كارت‌هایی را به ترتیب با معنا مرتب كنند. 2) بچه‌ها را به یادگیری شماره‌های تلفن، آدرس‌ها و غیره تشویق كنید. 3) از مسابقه هجی كردن كلمات استفاده كنید. 4) مسابقه‌های حافظه را به كار ببرید. 5) از كودكان بخواهید روزهای هفته و ماه‌های سال را حفظ كنند. 6) مسایل كلمه‌های ریاضی را به كار ببرید. 7) از تمرین‌های نقطه به نقطه استفاده كنید. 8) از بچه‌ها بخواهید جزئیات تصاویر را توصیف كنند. 9) فعالیت‌های ترسیم اثر اشیاء یا ردیابی را به كار ببندید. 10) اثر اسباب بازی‌هایی كه از وصل كردن اجزا ساخته می‌شوند استفاده كنید.

طراحی مكعب‌ها

الحاق قطعه‌ها

فضایی- دیداری

1) بچه‌ها را وادار كنید كه اشیاء معمولی را شناسایی كرده و درباره‌ی جزئیات آن‌ها بحث كنند. 2) از مسابقه‌های حدس‌ زدن كه مستلزم توصیف یك شخص، مكان، یا یك شئ است استفاده كنید.3) از كودكان بخواهید حروف، اشكال، اعداد و غیره را مقایسه كنند. 4) از انواع بازی‌های معمایی كه مستلزم ساختن اشیاء از قطعات جداگانه است استفاده كنید. 5) از فعالیت‌هایی كه مستلزم ساختن اشیاء با روی هم قرار دادن بلوك‌هاست استفاده كنید.

رمز گردانی

نماد ارقام

الحاق قطعه‌ها حیوان

خانه

ماز‌ها

دیداری- حركتی

1) از فعالیت‌‌های تا كردن كاغذ استفاده كنید. 2) فعالیت‌های رنگ كردن با انگشت را به كار ببرید.
3) تمرین‌های نقطه به نقطه را انجام دهید. 4) تمرین‌های برش با قیچی را به كار ببرید. 5) تمرین‌های نوشتن در فضا را به كار ببرید.6) از كودكان بخواهید مهره‌ها را به صورت الگو‌های مختلف به نخ بكشد.
7) از طرح‌های جا‌ اندازی قطعه‌ها استفاده كنید. 8) از انواع پازل‌ها استفاده كنید. 9) از كودكان بخواهید كه یك ماز را حل كنند. 10) از كودكان بخواهید با حركات هماهنگ چشم، یك شیء متحرك را تعقیب كنند.
11) تمرین‌های ردیابی را به كار ببرید (مانند ردیابی با كشیدن اثر دست، اشكال جغرافیایی و حروف).
12) از كودكان بخواهید دایره‌ها و خطوط بزرگ با گچ روی تخته بكشند. 13) از كودكان بخواهید كه روی طرح‌ها یا الگوها بكشند. 14) از كودكان بخواهید اشكالی را از حفظ بكشند.


منابع:

[1] . گراث، مارنات گری؛ راهنمای سنجش روانی، حسن پاشا شریفی و محمدرضا نیکخو، تهران، سخن، 1384، چاپ اول، جلد اول، ص 292.
[2] . ریتال‌ال، اتکینسون و همکاران؛ زمینه روان‌شناسی هیلگارد، محمدنقی براهنی و دیگران، تهران، رشد، 1385، چاپ پنجم، ص 437.
[3] . راهنمای سنجش روانی، ص 292.
[4] . زمینه روان‌شناسی هیلگارد، ص 437.
[5] . راهنمای سنجش روانی، ص 293.
[6] . شریفی، حسن پاشا؛ نظریه و کاربرد آزمون‌های هوش و شخصیت، تهران، سخن، 1382، چاپ سوم، ص 144.
[7] . شریفی، حسن پاشا؛ اصول روان‌سنجی و روان‌آزمایی، تهران، رشد، 1384، چاپ دهم، ص 338.
[8] . گنجی، حمزه؛ آزمون‌های روانی، مشهد، دانشگاه امام رضا(ع)، 1375، چاپ ششم، ص 416.
[9] . نظریه و کاربرد آزمون‌های هوش و شخصیت، ص 152 الی 154.

      برگرفته از میگنا

حساسيت زدايی منظم

 روش حساسيت زدايی منظم(systematic desensitization) اولين بار توسط ژوزف ولپی(۱۹۵۸) برای درمان فوبی ها ابداع شد.در اين روش بنا به اصل شرطي سازي تقابلي ، ابتدا پاسخهايي كه با ترس مغاير هستند، شناسايي مي شوند و بعد از مراجع خواسته مي شود تا در موقعيتهايي كه ترس توليد مي كنند اين پاسخهاي مغاير با ترس را از خود بروز دهد.مبناي اين درمان اين است كه بطور همزمان نميتوان آرامش و اضطراب داشت.

اين روش شامل سه مرحله است:

آموزش آرميدگي، تهيه سلسله مراتب اضطراب و شرطي سازي تقابلي(حساسيت زدايي). درمرحله اول به مراجع ياد داده مي شود تا ماهيچه هاي مختلف بدن خود را به آرامش كامل در آورد. در مرحله ي دوم،صحنه ها ايجاد كننده ي ترس از لحاظ ايجاد اضطراب از ضعيف ترين تا شديدترين مرتب مي شوند. پس از آموزش آرميدگي و تهيه سلسله مراتب اضطراب، جريان حساسيت زدايي شروع مي شود.در اين مرحله مراجع پس از قرار گرفتن در حالت آرميدگي، فرد با صحنه هاي ايجاد كننده ي ترس(بصورت خيالي وتجسمي) به ترتيب سلسله مراتب تهيه شده،مواجه مي شود. شواهد پژوهشي نشان مي دهند كه توانايي مقابله ي مراجع با صحنه هاي خيالي اضطراب زا كه در ضمن حساسيت زدايي منظم آن را كسب مي كند، قابل انتقال به موقعيتهاي طبيعي است. همچنين بعضي در بعضي از روشها به جاي آرميدگي از روشهاي ديگر استفاده مي شود. گاهي نيز از روش حساسيت زدايي واقعي استفاده مي شود. شرطي‌سازي تقابلي فرايندي است كه درآن پاسخ با پسخ‌ ديگري كه با آن ناهمساز است جانشين مي‌شود. و اين سبب مي‌شود كه پاسخ شرطي (كه نا مطلوب است و هدف تغيير رفتار واقع شده) در خصوص محرك شرطي داده شود. بطور مثال اگر كودكي از سگي مي‌ترسد چنانچه در گوشه‌اي از حياط او به همراه تعدادي از كودكان ديگر از هيجان مبت (كنار كودكان ديگر بودن) پاسخ هيجاني ترس را نشان نخواهد داد. مهمترين روش تغيير رفتار و رفتاردرماني برخاسته از شرطي تقابلي حساسيت‌زدايي است.

انواع حساسيت‌زدايي:

۱- حساسيت‌زدايي منظم (خيالي)

۲- حساسيت‌زدايي واقعي

۳- خود حساسيت‌زدايي

۱) حساسيت‌زدايي منظم (خيالي): در اين روش حساسيت‌زدايي منظم خيالي محركي را كه مولد اضطراب است در شرايط آرميدگي عضلاني به تدريج به فرد مضطرب ارائه مي‌كنند و اين كار ادامه مي‌دهند تا اينكه بتواند محرك مولد اضطراب را با حداكثر شدت تحمل نمايد.

براي اجراي حساسيت‌زدايي منظم سه مرحله زير بايد طي شود:

۱- ايجاد سلسله مراتب اضطراب

۲- آموزش آرميدگي

۳- حساسيت‌زدايي

۲) حساسيت‌زدايي واقعي: در روش حساسيت‌زدايي واقعي محرك اضطراب‌آور تدريجاً ولي به‌صورت عيني يا واقعي به فرد ارائه مي‌شود.

۳)‌خود حساسيت‌زدايي: روش خود حساسيت‌زدايي همان روش حساسيت‌زدايي منظم اسن با اين تفاوت كه در حساسيت‌زدايي منظم درمانگر به تدريج موقعيت‌هاي اضطراب‌زا را كه در سلسله مراتب اضطراب مرتب شده‌اند به مددجو معرفي مي‌كند. اما در خود حساسيت‌زدايي، خود مددجو كنترل صحنه‌هاي اضطراب‌زا را برعهده مي‌گيرد. روش‌هاي بيزاري‌آور روش‌هاي درماني انزجارييا بيزاري‌آور براي از بين‌ بردن رفتارهايي مورد استفاده قرار مي‌گيرد كه خود آنها تقويت كننده هستند و به آساني تن به خاموشي نمي‌دهند.

۱) شرطي‌سازي بيزاري‌آور  درمان الكسيم- اعتياد- انحرافات جنسي- پرخوري

۲) حساسيت‌زدايي فرد به صورت خيالي محرك مولد رفتار را با يك محرك آزارنده همراه كند.

۳) ساير روش‌ها سيگار كشيدن سريع

۳- سرمشق گيری: الگوبرداي يا سرمشق گيري به آن فرايند يادگيري گفته مي شود كه به واسطه ي آن فرد،در نتيجه ي مشاهده ي رفتار يك فرد ديگر(الگو يا سرمشق) يعني ديدن ،شنيدن يا حتي خواندن درباره ي آن رفتار تغيير مي كند. در اين شيوه معمولآ بيمار فوبيك فردي را مشاهده مي كند كه فوبيك نيست و رفتاري را انجام مي دهد كه بيمار فوبيك خود قادر به انجام آن نيست. مثلآ : بيمار مبتلا به فوبي مار بارها الگويي را مشاهده مي كند كه به يك مار واقعي نزديك مي شود، آنرا بلند كرده و نوازش مي كند. بيمار فوبيك وقتي كه مي بيند طرف مقابل او صدمه نمي بيند،از اين موقعيت كمتر دچار ترس مي شود. بعد درمانگر به تدريج بيمار فوبيك را درگير تمرينها مي كند. در ابتدا ممكن است از بيمار فوبيك خواسته شود تا با صداي بلند آنچه را كه مي بيند شرح دهد، بعد به مار نزديك شود و بالاخره آن را لمس كند. اين شيوه تكرار خواهد شد تا فوبي كاهش يابد.

ترس و اضطراب واکنشهای طبيعی هستند که ارزش حياتی برای جانداران دارند.ترس يك واكنش طبيعي در برابر خطر است و بقاي فرد و نوع را تقويت مي كند و در حد اعتدال آميز آن مناسب و حتی ممکن است مفيد باشد؛ اما گاهي ترس جنبه ي افراطي و غير منطقي به خود مي گيرد.در اين شرايط با وجود اينكه ترس براي خود شخص نيز غير منطقي است، باز از آن اجتناب مي كند و حتي ممكن است بر عملكردش تأثير منفي بگذارد كه در اين صورت ترس مرضي و نابهنجار يا به اصطلاح فوبي است.

اختلالات اضطرابي( از جمله فوبي ها) از شايعترين اختلالات روانپزشكي هستند.مطالعات نشان داده اند اين اختلالات بيماري قابل ملاحظه،استفاده زياد از خدمات مراقبت بهداشتي و اختلال كاركرد بيش از اندازه ايجاد مي كنند.همچنين اختلال اضطرابي مزمن ممكن است ميزان مرگ و مير مربوط به اختلالات قلب و عروق را بيشتر كند كه اين امر لزوم تشخيص بموقع اين اختلالات را مشخص مي كند.(كاپلان و سادوك، ترجمه پورافكاري) براي روشن شدن معناي فوبي(ترس مرضي) ابتدا در مورد ترس توضيح مي دهم و بعد به فوبي مي پردازم.

ترس Fear (ترس) از كلمه انگليسي قديمي faer به معناي خطر ناگهاني مشتق شده است.اين ترس قابل توجيه و خطر ايجاد كننده ي آن ذاتي ، واقعي و معلوم است.ترس متناسب با خطر است و گاهي اگر ضرورت آسيب وجود داشته باشد ، مفيد هم هست. هنگامي كه ما خطر را تجربه مي كنيم، دستخوش تغييرات بدني و هيجاني گوناگوني مي شويم كه پاسخ ترس را تشكيل مي دهند.

پاسخ ترس داراي چهار عنصر است:

۱- عناصر شناختي عبارتند از: انتظار آسيب قريب الوقوع بخصوص و معمولآ در آينده نزديك . در خيابان پرت و تاريكي،حركت ناگهاني را پشت سر خود احساس مي كنيد؛ فكر مي كنيد كه يك كيف زن است و ميخكوب مي شويد. توجه داشته باشيد كه بازنمايي هاي ذهني ، واكنشهاي بدني ترس را فرا مي خوانند.

۲- عناصر بدني : واكنشهاي اضطراري بدن به خطر(افزايش فشار خون و ضربان قلب،تنفس سريعتر، گشاد شدن مردمك چشم و…) به علاوه ي تغييرات موجود در ظاهر ما.

۳- عناصر هيجاني : احساس دلهره ،وحشت ، تهوع، لرزش و احساسهاي مورمور شدن و ورم معده.

۴- عناصر رفتاري : رفتاري كه ما هنگام ترس بدان مي پردازيم كه معمولآ‌ عبارتند از: جنگ وگريز. در فوبي نيز به عنوان نوعي از ترس،ما اين علائم را تجربه مي كنيم ولي بصورت اغراق آميز آن.دامنه اي از موقعيتهاي خطرناك و دامنه اي از پاسخهاي ترس وجود دارد.زماني كه پاسخ ترس ما با مقدار خطر موجود در موقعيت متناسب است،آن را مي پذيريم؛اما وقتي كه پاسخ ترس با مقدار خطر تناسب ندارد،آن را نابهنجار و بطور خلاصه فوبي مي خوانيم.در حاليكه ترس بهنجار و فوبي نابهنجار است، هر دوي آنها در يك پيوستار قرار مي گيرد. آنها از نظر مقدار فرق دارند نه از نظر نوع.

فوبی فوبي(phobia)به ترس شديد از يك شيء يا موقعيت يا وضعيت اطلاق مي شود.اين واكنش ترس پايدار و غير منطقي است و شديدآ‌ با واقعيت ترس بي تناسب است.شخص فوبيك بصورت هشيارانه از شيء،فعاليت يا موقعيت منبع ترس اجتناب مي كند.حضور يا پيش بيني ماهيت فوبيك ناراحتي شديد در شخص مبتلا ‌به وجود مي آورد. اين پاسخ ها ممكن است به شكل يك حمله پنيك (وحشتزدگي) وابسته به موقعيت يا زمينه سازي شده با موقعيت در آيند.واكنشهاي فوبيك معمولآ منجر به گسستگي توانائي شخص براي عملكرد در زندگي روزمره مي گردند، اما برخي فوبي ها چنين نيستند.( مثل ترس از عنكبوت) نشانه هاي فوبي بسيار واضح هستند و اين امر تشخيص اين اختلال را آسان مي كند.

اين نشانه ها عبارتند از :

۱- ترس پايدار از يك موقعيت بخصوص كه با واقعيت خطر بي تناسب است.

۲- اضطراب شديد يا حتي حمله ي وحشتزدگي(panic) كه توسط مواجهه ي واقعي با آن موقعيت ايجاد مي شود.

۳- اجتناب بيمار از موقعيت فوبيك.

۴- پي بردن فرد به اينكه ترس بيش از اندازه يا نامعقول است.

۵- نشانه هايي كه به علت اختلال ديگري نيستند.نظير: OCD,PTSD,Panic 6- به استثناي فوبي مكانهاي باز،مشكلات رواني افراد فوبيك كاملآ مجزاست. معمولآ‌ تنها مشكل خود فوبي است و افراد فوبيك قادرند در اغلب زمينه هاي ديگر زندگي شان عملكرد خوبي داشته باشند.

انواع فوبي در طبقه بندي هاي جديد اختلالات رواني فوبي به دو نوع خاص و اجتماعي تقسيم بندي شده است. ۱) فوبي خاص(specific phobia) : فوبي خاص(اختصاص؛مشخص) ترس شديد و پايدار از يك شيء يا موقعيت است.اين ترس مشخص،پايدار و جنبه ي افراطي و غير منطقي دارد.فرد مبتلا ممكن است منتظر آسيب ديدن(مورد حمله يك سگ قرار گرفتن)باشد يا از تصور از دست دادن كنترل دچار وحشتزدگي panic) ) شود. در-TR DSM-ινفوبي خاص به نوع حيوانات، نوع محيط طبيعي(مثل طوفان)، نوع خون – تزريق – جراحت،نوع موقعيتي(مثل اتومبيل) و ساير انواع (NOS)تقسيم شده است.(در آينده احتمالآ در مورد انواع فوبی های خاص بيشتر توضيح می دهم.)

۲)فوبي اجتماعي(Social phobia): همه ما برخي اوقات در موقعيتهاي اجتماعي مضطرب مي شويم؛فوبي اجتماعي شكلهاي اغراق آميز اينگونه ترسها هستند.فوبي اجتماعي ترس شديد و مستمر از موقعيتهايي است كه در آن حالت، ممكن است شرمندگي روي دهد.مبتلايان به فوبي اجتماعي( اضطراب اجتماعي هم گفته مي شود) از تحقير شدن و شرمساري در موقعيتهاي اجتماعي خاص نظير گفتگو در جمع،دفع ادرار در توالت عمومي(اصطلاحآ مثانه خجالتي) و صحبت در قرار ملاقات به شدت مي ترسند.افراد مبتلا به فوبي اجتماعي از اينكه ديده شوند، مي ترسند. آنها مي ترسند به گونه اي عمل كنند كه تحقير آميز يا شرم آور باشد و در موقعيتي قرار گيرند كه به حمله ي وحشتزدگي بينجامد. آنها از صحبت كردن يا خوردن و نوشيدن در حضور ديگران وحشت دارند(اين ترسها جزء ‌شكايتهاي عمده ي آنهاست).

فوبي هاي اجتماعي را به سه طبقه تقسيم مي كند: ۱- تيپ عملكردي، كه طي آن فرد نمي تواند اعمال خاصي را در انظار انجام دهد. مثل: سخنراني، خواندن، نوشتن يا ادرار كردن؛ اعمالي كه وقتي تنهاست به راحتي آنها را انجام مي دهد.

۲- تيپ محدود، كه طي آن اضطراب فقط در موقعيت خاص اجتماعي رخ مي دهد. نظير : قرار ملاقات يا صحبت كردن با رئيس .

۳- تيپ فراگير، كه طي آن اغلب موقعيتهاي اجتماعي، اضطراب يا وحشتزدگي ايجاد مي كنند. درمان درمانهاي مختلفي براي اين اختلالات وجود دارد ولي به نظر مي رسد مؤثرترين درمانها،درمانهاي شناختي رفتاري(خصوصآ رفتاري)از جمله:غرقه سازي، حساسيت زدايي منظم و سرمشق گيري (الگو برداري).همچنين دارو درماني و درمانهاي تركيبي(دارو درماني و درمانهاي روانشناختي).

تکنیکهای رفتار درمانی تکنیکهایی که روان درمانگر در فرایند رفتار درمانی از آنها استفاده می‌کند، عمدتا بر اصول و قوانین نظریات شرطی فعال و کلاسیک و یادگیریهای اجتماعی مبتنی هستند و در مواردی ممکن است از اصول نظریات یادگیری دیگر نیز استفاده شود.

اهم تکنیکهای رفتار درمانی به قرار زیر است:

۱ -شرطی کردن : در این تکنیک رفتار درمانگر به تقویت رفتارهای مطلوب می‌پردازد.

۲ -خاموش کردن یا حذف رفتار : عبارت است از تضعیف تدریجی و یا حذف یک رفتار که از راه عدم تقویت آن صورت می‌گیرد.

۳ -آموزش شیوه متوقف کردن فکر : در این تکنیک به مراجع آموزش داده می‌شود، با استفاده از یک محرک قوی ، مثل داد زدن « متوقف کن » ، افکار اضطراب زا و مزاحم خود را متوقف کند.

۴ -آموزش اظهار وجود : آموزش اظهار وجود تکنیکی است که برای رفع اضطرابهای حادث از روابط اجتماعی متقابل افراد بکار برده می‌شود. مثلا اضطراب ناشی از عدم توانایی فرد در ارائه عقایدش به دوستانش و یا دیگران ، با این تکنیک به خوبی از بین می‌رود.

۵- انزجار درمانی : این تکنیک همراه کردن یک محرک نامطبوع است، با رفتارهای ناسازگار و غیرعادی. در این تکنیک از محرکهای تنبیه کننده مثل داروها ، شوک الکتریکی ، تصاویر منزجر کننده و … برای رفتارهایی مثل ترک عادت استفاده می‌شود.

۶- حساسیت زدایی منظم : این تکنیک که بسیار پرکاربرد است، روش ایجاد آرامش عمیق عضلانی به فرد آموزش داده می‌شود سلسله مراتبی از محرکات اضطراب‌زا از ضعیف تا شدید به فرد ارائه می‌شود و بعد از رفع اضطراب بعد از هر محرک و ایجاد آرامش ، محرکات بعدی ارائه می‌شوند.

۷ -شکل دادن رفتار : در شکل دادن رفتار مشاور در صدد است تا رفتار مطلوبی را در مراجع ایجاد کند. برای این کار مشاور به تقویت رفتارهایی می‌پردازد که فقط شبیه رفتار مطلوب و مورد نظر است، اما در حال حاضر از خصائص رفتاری او نیستند. همین طور پاسخهایی که شباهت بیشتری با پاسخهای مطلوب دارند، تدریجا تقویت می‌شوند و پاسخهایی که کمتر شبیه هستند، بدون تقویت باقی می‌مانند. این رویه آنقدر ادامه می‌یابد، تا رفتار مورد نظر و دلخواه در فرد مراجع شکل بگیرد.

۸- الگوسازی : در این تکنیک رفتار درمانگر ، مراجع را با یک الگوی رفتاری مناسب مواجه می‌کند تا مراجع ، اعمال و رفتار الگوی مورد نظر را از راه تقلید بیاموزد. در این فرایند تقویت اعمال تقلید شده و تمرین و تکرار آنها به یادگیری خصیصه‌های رفتاری مورد نظر منجر می‌شود.

۹ -ایفای نقش : در این تکنیک رفتار درمانگر ، مراجع را به ایفای نقش معینی ترغیب می‌کند تا نوعی بصیرت نسبت به رفتار خود کسب کند و سعی کند رفتار آن نقش را به خود بگیرد مباحث مرتبط با عنوان • اختلالات روانی • اضطراب • انزجار درمانی تکنیک حساسیت زدایی با حرکات چشم و باز پردازش (EMDR) او متوجه شد که برخی افکار نگران کننده او ناگهانی ناپدید شدند. وقتی این افکار را به ذهن برگرداند ، مانند گذشته ، ناراحت کننده و موجه نبودند. او که مبهوت شده بود ، دقت کرد ودریافت که وقتی افکار نگران کننده به ذهن وارد می شوند، چشمان او به طور خود انگیخته ، سریعاً حرکت می کنند. در این لحظه ، او در حالی که روی افکار نگران کننده تمرکز می کرد ، تعمداً چشمان خود را به حرکت در آورد. بار دیگر این افکار ناپدید شدند وانرژی خود را از دست دادند. بعداً ، این روش را در مورد افراد دیگری امتحان کرد و نتایج مثبت مشابهی بدست آورد. از آنجائی که در مکتب رفتاری ، تمرکز اصلی روی کاستن از اضطراب بود وچون روش اصلی ، حرکات چشم هدایت شده بود ، او این روش جدید را حساسیت زدایی با حرکات چشم (EMDR) نامید.شاپیرو در پاسخ به چند مورد موفقیت آمیز که به سال ۱۹۸۹ آنها را منتشر کرد ، آموزش دادن به متخصصان بالینی همکار وتغییر دادن این روش را آغاز کرد. حاصل کار این بود که بهترین روش مستلزم آن است که خاطرات آسیب زا ، به طور همزمان حساسیت زدایی وبازسازی شناختی شوند. در نتیجه ، نام روش خود را به حساسیت زدایی با حرکات چشم وبازپردازش (EMDR)تغییر داد (پروچاسکا ، ۱۳۸۵).

مراحل هشت گانه درمان EMDR :

درمان EMDR شامل هشت مرحله اساسي است . تعداد جلساتي كه به هر مرحله اختصاص داده مي شود و شمار مراحل در هر جلسه ، در مورد مراجعين متفاوت فرق مي كند .

هر جلسه EMDR مي تواند۹۰ دقيقه ادامه يابد .

مرحله اول – تاريخچه درمانجو و طراحي درمان : استفاده بهينه از EMDR منوط به اين است كه بدانيم چگونه و در چه مواردي از آن استفاده كنيم . يكي از عمده ترين ملاكها براي مشخص شدن تناسب فرد براي EMDR توانايي او براي كنار آمدن با ميزان بالايي از آزردگي احتمالي است كه ممكن است در جريان پردازش اطلاعات ناكارآمد ايجاد شود . بايد اطمينان حاصل كرد كه عوارض احتمالي سني و يا مسائل قلبي – عروقي و تنفسي ، مشكلي در راه سلامت فرد ، در هنگام پردازش اطلاعات ايجاد ننمايد .

مرحله دوم – آماده سازي : شامل ايجاد يك اتحاد درماني است . در اين مرحله به درمانجو فرايند EMDR و آثار آن توضيح داده مي شود ، انتظارات او از درمان مطرح مي شود و او را براي مسائلي كه در بين جلسات ممكن است پيش بيايد ، آماده مي سازيم . در اين مرحله ، ( در صورت لزوم ) درمانگر اغلب يك نوار تمرين آرميدگي به بيمار مي دهد تا اينكه او بتواند قبل از شروع و در بين جلسات از آن استفاده نمايد . تصوير سازي هدايت شده و آرميدگي نيز بعضي مواقع در خلال جلسات استفاده مي شود تا قابليت بيمار ، جهت برخورد با خاطراتي كه به ياد مي آورد را تصحيح كند .

مرحله سوم – ارزيابي : كه همان شناسايي هدف مي باشد . وقتي خاطره شناسايي شد ، از درمانجو خواسته مي شود تا تصويري را كه بهترين نماد آن خاطره است را انتخاب كند . پس از آن يك شناخت واره منفي در رابطه با حادثه از بيمار پرسيده مي شود . به دنبال آن احساس جسمي مربوط به اين باور را از بيمار مي پرسيم ، سپس بيمار يك باور مثبت را جهت جايگزيني اين باور مشخص مي كند و اينكه چقدر اين عبارت مثبت را باور دارد با استفاده از مقياس هفت نمره اي اعتبار شناخت (VOC) درجه بندي مي كند و در ادامه نيز تصوير حادثه و باور منفي در كنار هم قرار مي گيرند و بيمار سطح برآشفتگي خود را بر روي مقياس ده نمره اي ميزان برآشفتگي ( SUD) درجه بندي مي كند .

مرحله چهارم – حساسيت زدايي : در اين مرحله بر روي باور منفي درمانجو تمركز كرده و انگشتان درمانگر را كه به سرعت در مقابل او به چپ و راست در حركت است ، تعقيب مي كند . اين روش در مراحلي از ده ثانيه تا مراحلي كه بيش از يك دقيقه به طول مي انجامد تكرار مي شود ، تا اينكه سطح برآشفتگي بيمار به يك يا صفر كاهش پيدا كند . اخيرا اشاره شده است كه حركت چشم ، ضرورتا لازم نيست و بدان جهت است كه نتايج مشابهي با استفاده از ضربات متناوب دست بر روي دسته صندلي و يا اصوات متناوب در گوش بيمار به دست آمده است .

مرحله پنجم – نصب يا كار گذاري : تمركز اين مرحله بر روي بازسازي شناخت است . در اين مرحله به باور مثبت بيمار قوت بخشيده مي شود ، تا جايگزين باور منفي شود . در اين مرحله بيمار باور مثبت را با تصوير حادثه در ذهن نگه مي دارد و حركات چشم ادامه پيدا مي كند تا اينكه او باور مثبت خود را بر روي مقياس اعتبار شناخت ، شش يا هفت را انتخاب كند . پس از الحاق باور مثبت به خاطره مورد نظر ، يك حلقه ارتباطي به وجود مي آيد . بنابراين بيمار وقتي تصوير حادثه ناراحت كننده اي را به خاطر مي آورد ، شناخت مثبت خود را باور دارد .