رشد انسان به عنوان حوزه ای علمی،میان رشته ای و کاربردی

سوالات اساسی در زمینه ی رشد انسان ها وجود دارد و نیاز به حوزه ای مطالعاتی دارد تا بتواند تداوم و تغییر طول عمر را روشن سازد.سوالاتی از قبیل :

  • چه چیزی ویژگی های مشترک فرد با دیگران و ویژگی های منحصر به فرد او را تعیین می کند؟
  • چه چیزی ثبات و تغیییر خلق و خوی افراد در طول زندگی تعیین می کند؟
  • شرایط تاریخی و فرهنگی چگونه بر سلامت ما در طول زندگی تاثیر می گذارد؟
  • زمان وقوع رویداد ها(مثل مواجهه زود هنگام با زبان های خارجی،به تعویق افتادن زندگی زناشویی،فرزند پروری ،شغل و …)از چه نظر برای رشد اهمیت دارد؟
  • چه عوامل بیرونی و درونی باعث مرگ زود هنگام می شوند؟
  • این سوالات نه تنها از نظر علمی بلکه از نظر کاربردی نیز اهمیت دارند.مثلا آگاهی از رشد جسمانی،تغذیه و بیماری به موجب علاقه ی حرفه پزشکی به عبور تندرستی افراد،ایجاد شده است.یا این که علاقه ی حرفه ی خدمات اجتماعی به برخورد با اضطراب ها،مشکلات رفتاری و کمک به افراد برای این که با رویدادهای مهم زندگی مثل طلاق،از دست دادن شغل یا مرگ عزیزانشان سازگار شوند،آگاهی در مورد شخصیت و رشد اجتماعی را ایجاب کرده است.بنابراین حوزه ی رشد انسان ترکیبی از همکارهای گوناگون است،اما همه ی آن ها یک هدف مشترک دارند:توصیف و شناسایی آن دسته از عواملی که بر ثبات و تغییر شکل انسان ها از لحظه ی لقاح تا مرگ تاثیر می گذارند.

تعاریف

روان شناسی رشد:روان شناسی رشد به مطالعه تغییراتی می پردازد که از زمان انعقاد نطفه تا مرگ اتفاق می افتد.

نظریه رشد:به مجموعه منسجمی از اظهارات که رفتار را توصیف ،توجیه و پیش بینی می کند ،اطلاق می گردد.

رسش(maturation):عبارت است از تغییرات از پیش تعیین شده ی ژنتیکی که مستقل از تاثیرات محیطی است و امکان یادگیری های مختلف را برای موجود زنده فراهم می کند.

یادگیری(learning):تغییرات نسبتا پایداری است که ناشی از تجربیات فرد است.

نمو(growth):برنامه ی ژنتیکی و از قبل برنامه ریزی شده ای است که از زمان لقاح تا نوجوانی ادامه دارد و بیشتر حالت افزایشی دارد.

رشد(development):حاصل جمع رسش،نمو و یادگیری است که شامل تغییرات کمی و کیفی است و از زمان لقاح تا مرگ ادامه دارد.

موضوعات اساسی

پژوهش در مورد رشد انسان ها نسبتا جدید است.بررسی کودکان تا اوایل قرن بیستم شروع نشده بود.تحقیق در مورد رشد بزرگسالی،پیری و تغییر در دوره ی زندگی در دهه ی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ اغاز شده بود.با این حال دیدگاه های مربوط به این افراد چگونه رشد و تغییر می کنند،قرن ها وجود داشته اند.همان طور که در تعریف نظریه گفته شد،نظریه مجموعه ی منظم و منسجمی از اظهارات است که رفتار را توصیف ،توجیه و پیش بینی می کند.برای مثال یک نظریه ی خوب در مورد دلبستگی کودک-مراقب باید این ویژگی ها را داشته باشد:

۱-رفتارهایی را توصیف کند که کودک ۶ تا ۸ ماهه برای دریافت محبت و آرامش از جانب یک بزرگسال آشنا از خود نشان می دهد.

۲-توضیح دهد که چرا کودکان چنین تمایل نیرومندی دارند.

۳-پیامد های این پیوند عاطفی را روی روابط فرد در طول زندگی پیش بینی کند.

نظریه ها به ۲ دلیل ،ابزارهای حیاتی در رشد انسان ها و سایر تلاش های علمی هستند:

اولا،چارچوب منطقی را برای مشاهده ی افراد در اختیار می گذارند.به عبارت دیگر آنچه دیگر را که می بینیم هدایت می کنند و به آن معنی می دهند.

ثانیا،نظریه هایی که پژوهش آن ها را تایید کرده است،مبنایی برای اقدام علمی تامین می کنند.زمانی که یک نظریه وجود داشته باشد که به ما کمک کند تا رشد را بشناسیم،برای آگاهی از این که چه کنیم تا بهزیستی و درمان کودکان و بزرگسالان را بهبود بخشیم،در وضعیت بهتری قرار می گیریم.

به طور کلی،نظریه ها تحت تاثیر ارزش های فرهنگی و نظام های عقیدتی زمان خود قرار دارند.اما نظریه ها از یک نظر با عقیده یا دیدگاه صرف فرق دارند:ادامه ی وجود یک نظریه به اثبات علمی آن بستگی دارد.یعنی اینکه یک نظریه باید با یک رشته از روش های تحقیق که جامعه ی علمی آن را قبول دارد،آزمایش شود و یافته های آن باید با گذشت زمان پایدار و تکرار پذیر باشند.در حوزه ی رشد انسان،نظریه های متعددی وجود دارند که دیدگاه های آن ها در مورد افراد و نحوه تغییر آن ها بسیار متفاوت هستند.مطالعه ی رشد به دلایل زیر ،هیچ واقعیت اساسی را تامین نمی کند:

۱-پژوهشگران همواره در مورد معنی آنچه که می بینید،اتفاق نظر ندارند.

۲-انسان ها موجودات پیچیده ای هستند و همواره از نظر جسمانی،روانی و هیجانی و اجتماعی تغییر می کنند و تا کنون هیچ نظریه ی واحدی نتوانسته است تمام این جنبه ها را توضیح دهد.

۳-وجود نظریه های متعددی به پیشرفت دانش کمک می کند،زیرا پژوهشگران همواره سعی دارند این دیدگاه مختلف را حمایت،تکذیب و ترکیب کنند.

نظریه های مختلفی در زمینه ی رشد انسان ها وجود دارند،اما می توان همه ی آن ها را در ۳ موضوع اساسی سازمان بندی کرد:

۱-آیا روند رشد پیوسته است یا نا پیوسته؟

۲-آیا روند ،رشد همه ی انسان ها را مشخص می کند یا چند روند احتمالی وجود دارد؟

۳-آیا در تعیین رشد عوامل زنتیکی مهم هستند یا عوامل محیطی؟

نظریه های اساسی در روان شناسی دو احتمال را در مورد رشد در نظر می گیرند.بعضی از آن ها رشد را پیوسته و بعضی رشد را ناپیوسته می دانند .نظریه هایی که رشد را پیوسته می دانند،معتقدند که به مهارت هایی که از همان آغاز تولد وجود داشته ،به تدریج افزوده می شود.بنابراین فرق بین کودکان و بزرگسالان فقط در مقدار و پیچیدگی رفتار است.اما نظریه هایی که رشد را ناپیوسته می دانند،معتقدند که مراحل رشدی وجود دارد و در هر مرحله تغییرات کیفی در تفکر،احساس و رفتار فرد ایجاد می شود.بنابراین فرق بین کودکان و بزرگسالان در شیوه های تفکر،احساس و رفتار کردن آن هاست و در هر دوره ی سنی فکر،احساس و رفتار کودک،منحصر به فرد و کاملا متفاوت با بزرگسالان است.مثلا در این دیدگاه یک کودک در نوباوگی نمی تواند مانند یک آدم بالغ رویداد ها و اشیاء را درک و سازماندهی کند،اما در عوض یک رشته را طی می کند و هر کدام از این مراحل ویژگی های خاصی دارند تا این که او را به بالاترین سطح عملکرد می رسانند.

یکی دیگر از مسائل مطرح شده در روان شناسی رشد این است که یک دوره ی رشد وجود دارد یا چند دوره ی رشد؟درست است که نظریه پردازان مرحله ای معتقدند که افراد در همه ی فرهنگ ها و جوامع،زنجیره ی رشد یکسانی را طی می کنند اما نظریه پردازان معاصر موقعیت هایی را در نظر می گیرند که رشد را به صورت چند لایه و پیچیده شکل می دهند.در واقع موقعیت های شخصی و محیطی افراد،در کنار ساختار ژنتیکی و زیستی آن ها،روی رشد آن ها تاثیر می گذارد.لذا موقعیت های متفاوت می تواند قابلیت های عقلانی،مهارت های اجتماعی،احساسات متفاوتی را نسبت به خود و دیگران ایجاد کند.

یکی دیگر از مسائل مهمی که در روان شناسی رشد مطرح می شود،مساله ی اهمیت «طبیعت و تربیت» است.منظور از طبیعت ویژگی های زیستی و فطری است.منظور از تربیت،نیروهای محیطی،مادی و اجتماعی است.هر چند که همه ی نظریه پردازان،برای طبیعت و تربیت نقش هایی را در نظر می گیرند اما از نظر اهمیتی که برای هر کدام قائل می شوند با هم متفاوتند.بعضی از آن ها بر ثبات ویزگی های افراد تاکید می کنند،لذا وراثت را عامل مهم تری تلقی می کنند،مثلا افرادی که در یک ویژگی قوی هستند مثل توانایی های کلامی،اضطراب یا معاشرتی بودن،در سنین بعدی نیز به همین صورت هستند.بعضی از آن ها نیز بر «انعطاف پذیری»ویژگی های افراد تاکید می کنند و در نتیجه محیط را نیز در شکل گیری الگو های رفتاری افراد سهیم می دانند. تا اینجا در مورد موضوعات اساسی رشد انسان در دو حد افراطی صحبت کردیم:راه حل های یک طرف در مقابل طرف دیگر.اما در ادامه خواهیم دید که مواضع بسیاری از نظریه ها تعدیل شده اند.نظریه های نوین دریافته اند که هر دو طرف امتیازهایی دارند.برخی نظریه پردازها معتقدند که هم تغییرات پیوسته و هم تغییرات نا پیوسته رشد را مشخص می کنند و جانشین یکدیگر می شوند.برخی نیز تصدیق می کنند که رشد می تواند هم ویژگی های همگانی داشته باشد و هم ویژگی هایی که منحصر به فرد و منحصر به شرایط ویژه است.بالاخره این که پژوهشگران جدید نمی پرسند که وراثت مهمتر است یا محیط بلکه آن ها می خواهند بدانند که چگونه طبیعت و تربیت با کمک هم بر صفات و قابلیت فرد تاثیر می گذارند.

در نیمه ی اول قرن بیستم،تصور بر این بود که رشد در نوجوانی متوقف می شود.طبق این باور ها،نوباوگی و کودکی به صورت دوره های تغییر شکل سریع بزرگسالی به صورت فلات و پیری به صورت دوره ی افول در نظر گرفته می شد.تغییر ماهیت جمعیت امریکا،پژوهشگران را نسبت به این عقیده بیدار کرد که رشد به صورت مادام العمر است.در اثر بهبود تغذیه،بهداشت و دانش پزشکی،متوسط عمر در قرن بیستم بیشتر از پنج هزار سال پیش شده است.در سال ۱۹۰۰ متوسط عمر ۵۰ سال بوده است،اما امروز حدود ۵/۷۶ سال است.افراد مسن نه تنها از نظر تعداد بیشتر شده اند بلکه سالم تر و فعال تر نیز گشته اند.آن ها با پندارهای قالبی آدم منفعل و پژمرده ی سال های قبل مبارزه می کنند.این مشاهدات تغییرات اساسی در برداشت از رشد انسان ها را ایجاب می کند.

دیدگاه دیگری که در روان شناسی رشد وجود دارد،نگاه متداول تری به رشد دارد.این دیدگاه «دیدگاه عمر» نام دارد و ۴ فرض در این دیدگاه مد نظر قرار می گیرد:برتر از دیگری نیست.در هر دوره ی سنی تغییرات در سه زمینه ی جسمانی (اندازه،تناسب ،ظاهر بدن) ،شناختی(توانایی های عقلی،حافظه،استدلال،توجه،تخیل،خلاقیت و …)و اجتماعی(مهارت های میان فردی ،دوستی ها،رفتار اخلاقی،ارتباطات هیجانی و …)اتفاق می افتد.

۲- رشد چند بعدی و چند جهتی است:چند بعدی بودن رشد به این معناست که فرد در جریان رشد و زندگی خود با فرصت ها و درخواست های متفاوتی روبرو می شود که نیروهای مختلف زیستی،روانی و اجتماعی روی آن تاثیر می گذارند.چند جهتی بودن رشد به این معناست که در طول رشد فرد،در بعضی زمینه ها پیشرفت و در زمینه های دیگر افول به چشم می خورد.مثلا ممکن است فرد انرژی خود را صرف اموری چون تسلط بر زبان و موسیقی بنماید و مهارت های دیگر را کنار بگذارد.در ضمن علاوه بر این که تغییر در طول زمان چند جهتی زمان است،در یک زمینه ی واحد رشد نیز چند جهتی است.مثلا ممکن است برخی از ویژگی های عملکرد شناختی فرد(مثل حافظه) در طول زمان افت کند،اما اطلاعات وی در زبان انگلیسی و فرانسه در طول زندگی او بیشتر گردد.

۳-رشد کاملا شکل پذیر است:به عبارت دیگر ،افراد در طول رشد خود،انعطاف پذیرند و قابلیت تغییر را دارند.مثلا کسی که تصمیم به درس خواندن در دوران جوانی گرفته است،می تواند در سن بالاتری ازدواج کن و برعکس.شواهد مربوط به شکل پذیری نشان می دهد که پیری آن گونه که اغلب تصور می شود«خانه خرابی» نیست،بلکه استعاره ی پروانه که دگرگونی و توانایی مستمر را می رساند ،تصویر دقیقتری از تغییر در طول زمان ارائه می دهد.با این حال،هنگامی که توانایی و فرصت تغییر کاهش پیدا می کند،شکل پذیری رشد به تدریج کمتر             می شود و این حالت در بین افراد بسیار متفاوت است.

۴-رشد به صورت چند موقعیتی است:موقعیت های مختلفی روی رشد افراد تاثیر می گذارند.طبق دیدگاه عمر،مسیرهای تغییر بسیار گوناگون هستند.چرا که رشد به صورت چند موقعیتی تحقق می یابد.این تغییرات را     می توان در سه طبقه تاثیرات مربوط به سن،تاثیرات مربوط به تاریخ و تاثیرات غیر هنجاری سازمان داد،ولی همه ی آن ها با هم عمل می کنند و به شیوه ی منحصر به فردی با هم آمیخته می شوند تا زندگی فرد را تشکیل دهند .«تاثیرات مربوط به سن» ،رویدادهایی هستند که قابل پیش بینی اند.مثلا اغلب افراد بعد از ۱ سالگی راه می روند یا در ۱۲ الی ۱۴ سالگی به بلوغ جنسی می رسند.این رویدادها تحت تاثیر زیست شناسی هستند ولی سنت های اجتماعی نیز می توانند تاثیرات مربوط به سن را به بار آورن.تاثیرات مربوط به سن مخصوصا در مدت کودکی و نوجوانی رایج هستند.

در این دوران تغییرات زیستی سریع هستند و فرهنگ نیز تجربه های مربوط به سن متعددی را تحمیل می کند تا اطمینان یابد که افراد جوان مهارت های لازم را برای مشارکت در جامعه کسب کرده اند.«تاثیرات مربوط به تاریخ» به رویدادهایی مثل جنگ،پیشرفت تکنولوژی،تغییر نگرش نسبت به اقلیت های قومی و غیره اشاره می کند.این رویدادها افرادی را که در زمان یکسانی زندگی می کنند،تحت تاثیر قرار می دهند.این رویدادها توضیح می دهند که چرا افرادی که در زمان یکسانی متولد می شوند-که اثر همدوره نامیده می شود-در ویژگی هایی شباهت دارند که آن ها را از کسانی که در مواقع دیگر متولد می شوند متمایز می کند.«تاثیرات غیر هنجاری»،به رویدادهای غیر عادی اشاره می کند که از جدول زمانی رشد پیروی نمی کند و شامل اتفاقات مختلفی می شود که به صورت های متفاوتی برای افراد اتفاق می افتند و قابل پیش بینی نیستند.

اصطلاح هنجاری،یعنی معمولی یا متوسط.تاثیرات مربوط به سن و تاریخ،تاثیرات هنجاری هستند،زیرا هر یک بر تعداد زیادی از افراد به شیوه ی یکسان تاثیر می گذارند.اما تاثیرات غیر هنجاری رویدادهای غیر عادی هستند،چرا که فقط برای تعداد کمی از افراد اتفاق می افتند.این رویداد ها به چند جهتی بودن رشد کمک می کنند.مثل آموزش پیانو در دوران کودکی،ازدواج،فرزند پروری،مبارزه با سرطان.تاثیرات مهمی بر مسیر زندگی فرد           می گذارند.این رویداد های غیر هنجاری هستند که به صورت بی نظم روی می دهند و دنبال کردن و بررسی آن ها برای پژوهشگران بسیار دشوار است.دیدگاه عمر دیدگاهی است که شبیه شاخه های درخت است و به جای یک مسیر واحد رشد،بر مسیر ها و پیامد های متعددی تاکید می کند.

مفهوم مرحله رشد در روان شناسی

از کارهای اساسی در روان شناسی تحولی،بررسی فرایند های روانی و مشخص کردن مراحل می باشد.هر مرحله باید واجد شرایط و ملاک هایی باشد.آن شرایط عبارتند از:

۱-محل و زمان ثابت:هر مرحله همیشه بعد از مرحله ی معینی می آید و مرحله ی دیگری را به دنبال دارد.مثلا اگر فرایند هوش را در انسان ها به ۱۳ مرحله تقسیم کرده باشند،مرحله دوم در همه ی افراد باید مرحله ی دوم باشد.یعنی مرحله ی دوم،مرحله ای است که همیشه بعد از مرحله ی اول قبل از مرحله سوم ظاهر می گردد.چنانچه در یک بررسی تطبیقی مثلا آنچه که مرحله ی سوم نامیده می شود با یک جمعیت آفریقایی تطابق نداشته باشد،ما حق نداریم از مرحله ی سوم صحبت کنیم چرا که ترتیب توالی ثابتی ندارد و در نتیجه فاقد ارزش علمی است.بنابراین باید توجه داشت که معمولا مراحلی که در مورد تحول مطرح می شوند،با سنین متوسط مطابقت می کنند.ممکن است سن های تقریبی مطرح شده در مورد مراحل ،در جوامع و فرهنگ های مختلف کم و بیش تغییر کند اما آنچه که ثابت است،ترتیب توالی یا پشت سر هم قرار گرفتن مراحل است که مهم ترین شرط مرحله در تحول فرایندهای روانی است.

۲-صفت توحیدی:هر مرحله باید تمام خصوصیات مرحله ی قبلی را داشته باشد.به عبارت دیگر یکپارچه شدن خصوصیات در هر مرحله ی جدید(تمام خصوصیات مرحله ی قبل به اضافه ی خصوصیات مرحله ی جدید)صفت توحیدی نام دارد.

۳-به وجود آمدن ساخت های مجموعه ای:یعنی باید در هر مرحله یک سلسله مکانیزم های کم و بیش هم تراز شده به صورت یک مجموعه دربیایند.به عبارت دیگر یک مرتبه ی تعادل در هر مرحله حاصل می گردد.بر اساس همین ساخت های مجموعه ای می توان مراحل را از یکدیگر تفکیک کرد.در این مورد می توان اکتساب معارف را مثال زد.مثلا در زبان معمولی و در سطح ابتدایی کسی را باسواد نمی گوییم که فقط بخواند یا بنویسد یا تنها جمع و تفریق بداند،بلکه این معارف که ظاهرا مجزا به نظر می رسند به طور کلی نشان دهنده ی یک ساخت کلی هستن که سواد نامیده می شود و هر کس که به مجموع این مکانیزم ها دست یابد با سواد خوانده می شود.

۴-هر مرحله دو تراز دارد:تراز «تهیه» یا «فراهم سازی» یعنی یک سری فرایند های روانی معین در یک فاصله زمانی معین پیش می روند.تراز اتمام عبارت است از به تعادل رسیدن آن فرایندهای روانی.این تحول درست مثل نمو یک درخت است که در بهار از خواب زمستانی بیدار می شود و شروع به نمو می کند(تراز تهیه) و یک حلقه به حلقه های تشکیل دهنده ی نمو ان افزوده می شود.سپس زمستان فرا می رسد و درخت که مرحله ای از نمو خود را تمام کرده (مرتبه ی تعادل) استراحت می کند.

۵-فرایندهای تشکیل دهنده هر مرحله:پایه هر مرحله ممکن است در مرحله قبلی پایه ریزی شده باشد و یا در خلال هر مرحله،پایه های مرحله بعدی پی ریزی شود.

تاریخچه روان شناسی رشد

نظریه های نوین رشد انسان،حاصل قرن ها تغییر در ارزش های فرهنگی غرب،تفکر فلسفی و پیشرفت علمی هستند.برای این که حوزه های مطالعاتی رشد را بشناسیم باید به سرآغاز ان برگردیم و به تاثیراتی که مدت ها پیش از مطالعه ی علمی وجود داشته اند بپردازیم.در ادامه خواهیم دید که بسیاری از دیدگاه های قدیمی به صورت نیروهای مهم در نظریه و پژوهش فعلی قرار دارند.

در قرون وسطی(قرن ششم تا پانزدهم) به کودکی به عنوان مرحله ی جداگانه ای در روند زندگی،اهمیت کمی داده می شد.در عوض بعد از این که کودکان از نو باوگی بیرون می آمدند،آن ها مثل بزرگسالان مینیاتوری که از پیش فرم گرفته اند،در نظر گرفته می شدند.این دیدگاه به نظریه ی فرم یافتگی پیشین معروف است.در قرن شانزدهم،از جنبش مذهبی که موجب پیدایش پروتستانیسم شد و با توجه به اعتقادی که به گناه نخستین وجود داشت،برداشت تجدید نظر شده ای از کودکان به وجود آمد.برای رام کردن کودک نایاب ،شیوه های فرزند پروری خشن و محدود کننده ای توصیه شد که آن را موثرترین روش می دانستند.با این که تنبیه کردن فلسفه ی رایج فرزند پروری در آن دوران بود،اما عشق و محبت والدین به کودکانشان مانع از تنبیه و سرکوب آن ها می شد.در مقابل آن ها سعی می کردند تا پسرها و دخترهایشان عقل ایجاد کنند تا بتوانند درست را از غلط تشخیص دهند و در برابر وسوسه مقاومت کنند.

پیشگامان روان شناسی رشد:

جان لاک:عصر روشنفکری قرن هفدهم،فلسفه ای را به ارمغان اورد که بر آرمان های عزت و شرف انسان تاکید داشت.نوشته های جان لاک،فیلسوف برجسته ی بریتانیایی،پیش درآمدی بود برای دیدگاه مهم قرن بیستم،یعنی رفتارگرایی که در ادامه مختصرا آن را توضیح خواهیم داد.جان لاک معتقد است که کودکان مثل لوح سفید هستند.کودکان ذاتا شرور نیستند.در ابتدا هیچ چیزی نیستند،بلکه تجربه ها با شخصیت آن ها شکل می دهد.جان لاک والدین را به مانند مربیان منظقی می داند که می توانند فرزندان خود را به هر شکلی که دوست دارند شکل دهند.لاک رشد را به صورت پیوسته در نظر می گیرد.به اعتقاد او رفتارهای بزرگسالانه به تدریج از طریق آموزش های صمیمی و مداوم شکل می گیرند.برداشت لاک از کودکان به عنوان لوح سفید او را مدافع دیدگاه تربیت کرد.

به عبارت دیگر او معتقد است که محیط در تعیین این که کودکان خوب باشند،یا با هوش یا کودن و مهربان یا خود خواه شوند نقش دارد.اعتقاد به مساله ی تربیت نشان دهنده ی اعتقاد او به دوره های متعدد رشد و تغییر در سنین بعد به خاطر تجربه های تازه می باشد.فلسفه ی لاک کودکان را به صورت موجوداتی منفعل توصیف می کند که در ساختن سرنوشت خود نقش کمی دارند،چرا که سرنوشت آن ها توسط دیگران و آنچه که روی لوح سفید حک می کنند تعیین می شود.این دیدگاه از دور خارج شده است.در عوض همه ی نظریه های جدید،فرد در حال رشد را به صورت موجوداتی فعال و هدفمند در نظر می گیرند که به مقدار زیادی در رشد خود مشارکت دارند.

ژان ژاک روسو:در قرن هجدهم،فیلسوف فرانسوی،ژان ژاک روسو نظریه ی جدیدی را در مورد کودکی معرفی کرد.و کودکان را به مانند لوح سفیدی که آموزش والدین روی آن ها حک می کند در نظر نمی گرفت.او معتقد بود که کودکان وحشی های بزرگواری هستند که ذاتا خوب هستند و ذاتا از احساس درست و غلط برخوردارند و برای رشد منظم برنامه ی فطری دارند.

روسو برخلاف لاک معتقد بود که آموزش بزرگسالان فقط به درک اخلاقی فطری کودکان و نحوه تفکر و احساس منحصر به فرد ان ها لطمه می زند .فلسفه ی او فلسفه ی کودک مدار بود که در آن بزرگسالان باید در هر یک چهار مرحله ی رشد ،نوباوگی،کودکی،اواخر کودکی و نوجوانی پذیرای نیازهای کودک باشند.فلسفه ی روسو دو مفهوم بسیار مهم را در بر داشت که در نظریه های جدید نیز یافت می شوند:

اولی:مفهوم مرحله که در مورد آن صحبت کردیم.

دومی:مفهوم رسش که به روند رشد ژنتیکی اشاره می کند.

اگر قبول داشته باشید که کودکان از طریق یک رشته مراحل بالیده می شوند،پس آن ها منحصر به فرد هستند و با بزرگسالان فرق دارند و نیروهای برانگیزاننده ی درونی رشد آن ها را تعیین می کنند و روسو در مورد موضوعات اساسی کاملا با موضع لاک فرق داشت.او رشد را به صورت ناپیوسته و مرحله بندی شده ای در نظر می گرفت که از یک روند واحد و یکپارچه که طبیعت آن را برنامه ریزی می کند،پیروی می نماید.روسو کتاب «امیل» را به رشته ی تحریر درآورده است.

فلسفه ی بزرگسالی و پیری:مدت کوتاهی بعد از این که روسو،نظر خود را در مورد کودکی بیان کرد،اولین دیدگاه عمر پدیدار گشت.در قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم،دو فیلسوف آلمانی به نام های جان نیکولاس تتنس و فردریک آگوست کاروس اصرار داشتند که توجه به رشد،باید به بزرگسالی گسترش یابد.هر یک از آن ها سوال های مهمی را در مورد پیری مطرح کردند.

تتنس،علت ها و وسعت های تفاوت فردی،میزان تغییر رفتار در بزرگسالی و تاثیر دوره ی تاریخی بر روند زندگی را بررسی کرد،او با تشخیص این موضوع که زوال عقلانی پیری را می توان جبران کرد و منافعی نیز دارد،از زمان خود جلوتر بود.برای مثال تتنس اظهار داشت که برخی مشکلات حافظه ممکن است حاصل تلاش برای جست و جو کردن یک کلمه یا نام در بین اطلاعات انباشته شده ی انبوهی باشد که فرد در طول عمر خود کسب کرده است اتفاقی که پژوهشگران نوین نیز به آن واقف هستند.

کاروس،با مشخص کردن چهار دوره در طول عمر از مراحل روسو فراتر رفت:کودکی،جوانی،بزرگسالی و پیری.کاروس مانند تتنس،پیری را نه تنها به صورت زوال بلکه به صورت پیشرفت هم در نظر داشت.نوشته های او اگاهی قابل ملاحظه ای از فرض های چند وجهی و شکل پذیری را نشان می دهد که محور دیدگاه عمر معاصر است.

سرآغاز علمی:

مطالعه ی رشد در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به سرعت تحول یافت.روش ها و نظریه های متعددی به دنبال مشاهدات پیشین در مورد رشد انسان پدیدار گشتند.تمامی پیشرفت های به وجود آمده،منجر به تقویت حوزه ی امروزی گشته است.

داروین ،پیشگام مطالعه ی علمی کودک:چارلز داروین،طبیعت شناس بریتانیایی،معمولا پیشگام کطالعه ی علمی کودک به حساب می آید.داروین تنوع بی نهایتی را در گیاهان و گونه ی حیوان مشاهده کرد.او همچنین دریافت که در بین یک گونه،هیچ دو جانداری دقیقا مثل هم نیستند.او بر اساس این مشاهدات خود،نظریه ی مشهور تکامل را ساخت.

نظریه ی او بر دو اصل مربوط به هم استوار است:انتخاب طبیعی و بقای شایسته ترین.داروین معتقد بود که گونه ها،توسط طبیعت انتخاب شده اند تا در محیط های خاصی ادامه حیات دهند،چرا که آن ها ویژگی هایی را دارا هستند که با محیطشان متناسب است(فرایند انتخاب طبیعی).سایز گونه ها از بین می روند،چون با محیطشان متناسب نیستند.تاکید داروین بر ارزش سازگاری ویژگی های جسمانی و رفتاری به نظریه های مهم رشد راه یافته است.

داروین در مدت مطالعات خود به این قضیه پی برد که رشد پیش از تولد بسیاری از گونه ها،بسیار مشابه است.این خبر می دهد که همه ی گونه ها،از جمله انسان ها،از تبار تعداد معدودی اجداد مشترک هستند.سایر دانشمندان نیز از مشاهدات داروین نتیجه گرفتند که رشد کودک از برنامه ی کلی تکامل گونه ی انسان تبعیت می کند.گرچه بعدها معلوم شد که این عقیده درست نیست اما شبیه دانست رشد کودک با برنامه ی تکامل انسان،پژوهشگران را ترغیب کرد تا تمام جنبه های رفتار کودکان را به دقت مورد مطالعه قرار دهند.

دوره ی هنجاری:استنلی هال و آرنولد گزل:جی.استنلی هال یکی از بانفوذ ترین روان شناسان اوایل قرن بیستم،عموما بنیان گذار جنبش مطالعه ی کودک محسوب می شود.او با نوشتن کتابی در مورد پیری ،از پزوهش درباره ی عمر خبر داد.هال و شاگرد معروف او گزل با الهام از مطالعات داروین و بر اساس دیدگاه های تکاملی ،نظریه هایی را در مورد کودکی و نوجوانی ساختند.هال و گزل ،رشد را به صورت فرایندی در نظر گرفتند که به صورت ژنتیکی تعیین می شود و مانند یک گل به طور خودکار می شکفد.

از هال و گزل از یک طرف به علت یک بعدی بودن نظریه هایشان انتقاد و از طرف دیگر به خاطر تلاش هایشان برای توصیف تمام جنبه های رشد یاد می شود.آن ها رویکرد هنجاری به مطالعه ی کودک را عرضه کردند.در مطالعات هنجاری،مقیاس های رفتار از تعداد زیادی از افراد به دست می آید.گزل جزو اولین کسانی بود که والدین را از کودک آگاه ساخت و آن را برای آن ها معنی دار کرد.

گزل معتقد است که اگر زمان بندی رشد حاصل میلیون ها سال تکامل است،پس کودکان به طور طبیعی از نشانه هایشان خبر دارند.توصیه ی فرزند پروری او،مطابق با سنت روسو حساسیت نسبت به نشان های کودکان را سفارش کرد.کتاب های گزل همراه با کتاب مراقبت از نوزاد و کودک نوشته ی بنجامین اسپاک،به سرعت مشهور شدند و مورد علاقه ی والدین قرار گرفتند.

جنبش آزمون روانی:همزمان با هال و گزل که در ایالات متحده مشغول ساختن نظریه ها و روش های خود بودند،روان شناس فرانسوی ،آلفرد بینه نیز رویکرد هنجاری به رشد کودک اختیار کرد اما با دلایلی متفاوت.در اوایل دهه ی ۱۹۰۰ از بینه و همکار او تئودور سیمون خواسته شد تا برای شناسایی کودک عقب مانده ،در نظام آموزشی پاریس،راهی پیدا کنند تا بتوانند این کودکان را در کلاس های خاصی قرار دهند.اولین آزمون هوش موفقی که آن ها ساختند از موضوعات آموزشی عملی حاصل گشت.

در سال ۱۹۱۶،در دانشگاه استنفورد،آزمون های هوش بینه به زبان انگلیسی ترجمه شد و برای استفاده ی کودکان آمریکایی تنظیم شد.این آزمون بعد از این به مقیاس هوشی استنفورد –بینه معروف شد.این آزمون نمره ای را در اختیار می گذاشت که می توانست پیشرفت تحصیلی را پیش بینی کند،همچنین علاقه ی زیادی را به تفاوت های فرد در رشد برانگیخت.بلافاصله بعد از آن آزمون های زیادی برای کودکان و بزرگسالان ساخته شدند.آزمون های هوش به دنبال پاسخگویی به مجادله ی طبیعت –تربیت قرار گرفتند.

نظریه های اواسط قرن بیستم:

در اواسط قرن بیستم،رشد انسان به صورت یک رشته ی رسمی درآمد که منجر به ایجاد نظریه های مختلف قرن بیستم گشت.هر یک از این نظریه ها امروزه طرفدارانی دارند.

دیدگاه روان کاوی:

در دهه ی ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ تعداد بیشتری از افراد برای درمان مشکلات عاطفی خود از متخصصان کمک خواستند.در این زمان بود که سوال جدیدی مطرح شد:چگونه و چرا افراد به این شکل که هستند درآمده اند؟روان پزشکان و مددکاران اجتماعی برای درمان مشکلات روانی به دیدگاه روان کاوی روی آوردند؛دیدگاهی که بر آگاهی از زندگی نامه ی به خصوص هر فرد تاکید داشت.طبق دیدگاه روان کاوی،افراد در طول زندگی خود مراحلی را طی می کنند که در ان ها با تعارضاتی بین سایق های زیستی و انتظارات اجتماعی مواجه می شوند.نحوه حل شدن این تعارض ها ،توانایی فرد برای آموختن،کنار آمدن با دیگران و مقابله با اضطراب را تعیین می کند.دو تن از افراد بسیار با نفوذ در دیدگاه روان کاوی،زیگموند(بانی جنبش روان کاوی)و اریک اریکسون می باشند.در زیر تنها به ارائه ی کلیتی از دیدگاه فروید و اریکسون می پردازیم و در فصول بعدی،نظریه های آن ها را مفصلا مورد بررسی قرار خواهیم داد.

فروید:فروید ،پزشک وینی(۱۹۳۹-۱۸۵۶) بر اساس مطالعاتی که روی بیماران خود انجام داد،نظریه ی روانی – جنسی را ابداع کرد.فروید در نظریه ی خود بر سه بخش شخصیت (نهاد،من و فرامن) تاکید می کند و ۵ مرحله ی رشد را بیان می دارد.او معتقد بود که در دوره ی کودکی،تمرکز تکانه های جنسی از دهان به مقعد و بعد به نواحی تناسلی بدن جابه جا می شود.در هر مرحله از رشد،اگر والدین به کودکان اجازه دهند تا نیازهای اساسی خود را خیلی زیاد یا خیلی کم ارضا کنند ،رشد آن ها ناسازگار خواهد بود.در نظریه ی روانی –جنسی فروید بر اهمیت روابط خانوادگی تاکید می شود.این نظریه ای بود که بر اهمیت تجربه ای اولیه برای رشد بعدی تاکید کرد.

انتقادهایی نیز به نظریه فروید او وارد شد:

اولا:نظریه ی او بر تاثیر احساس های جنسی بیش از حد تاکید کرد.

ثانیا:چون نظریه فروید ،بر مشکلات بزرگسالانی بود که از لحاظ جنسی سرکوب شده بودند،برخی از جنبه های آن در فرهنگ هایی که با جامعه ی ویکتوریایی قرن نوزدهم فرق دارند ،کاربرد ندارد.

اریکسون:چند تن از پیروان فروید،نظریه ی او را گسترش و تغییر شکل دادند و آن را بهبود بخشیدند.مهم ترین فرد از میان این نوفرویدی ها برای حوزه ی رشد،اریکسون است.اریکسون نظریه ی روانی –اجتماعی را مطرح کرد و وضعیت رشد را در مراحل فروید،گسترش داد. او سه مرحله ی دیگر به مراحل فروید افزود و ۸ مرحله ی رشدی را مطرح کرد.او معتقد بود که در هر یک از مراحل رشد،تعارض روانی وجود دارد که حل موفقیت آمیز یا غیر موفقیت آمیز ان منجر به پیامدهای سالم یا ناسالم می گردد.اریکسون بر خلاف فروید خاطر نشان ساخت که رشد بهنجار را باید در رابطه با شرایط زندگی هر فرد در نظر گرفت.

خدمات و محدودیت های روان کاوی:مهم ترین امتیاز دیدگاه روان کاوی،تاکید بر زندگی نامه ی منحصر به فرد شخص است.نظریه پردازان روان کاوی از روش بالینی استفاده می کنند و به گرد آوری اطلاعات از منابع گوناگون،برای آگاهی از عملکرد شخصیت فرد می پردازند.نظریه ی روان کاوی،الهام بخش پژوهش های زیادی در زمینه ی رشد هیجانی و اجتماعی بوده است که دلبستگی والد – کودک ،پرخاشگری،روابط خواهر – برادرها ،شیوه های فرزند پروری،اصول اخلاقی و نقش های جنسی و هویت نوجوانان از جمله ی آن ها هستند.همچنین بسیاری از مفاهیم فروید و اریکسون مثل مراحل روانی – جنسی و برخی پیامد های مراحل اریکسون،مبهم هستند و نمی توان آن ها را به صورت تجربی آزمایش کرد.اما به هر حال این دیدگاه ها ،با اشاره به تغییرات طول عمر،ماهیت رشد شخصیت را در دوره های مختلف توصیف می کنند که به آن ها مفصلا خواهیم پرداخت.

نظریه های رفتار گرایی و یادگیری اجتماعی :

یکی از رویکردهای با نفوذ روان شناسی قرن بیستم،رفتار گرایی است که در زمینه های تاریخی آن را می توان در اندیشه های تداعی گرایان،افکار جان لاک و تحقیق های ایوان پتروویچ پاولف جستجو کرد.با این حال آغاز رسمی آن را به جان واتسون نسبت می دهند.واتسون همانند جان لاک عقیده داشت که ذهن نوزاد مانند لوح سفیدی است که تجارب محیطی به راحتی بر آن نقش می بندند.وی بر خلاف نظریه پردازانی مثل فروید،اریکسون و پیاژه به رشد مرحله ای معتقد نبود و محیط یادگیری را تنها عامل موثر در شکل گیری شخصیت فردی دانست.واتسون می خواست نوعی علم عینی روان شناسی را به وجود آورد.

رفتار گرایی:با مطالعات جان واتسون در اوایل قرن بیستم آغاز شد..در این رویکرد به بررسی مستقیم رویدادهای قابل مشاهده محرک و چاسخ پرداخته می شود،رشد به صورت «پیوسته» در نظر گرفته می شود و تاکید بیشتر روی محیط است.رفتار گرایی با نظریه ی لوح سفید جان لاک هماهنگ بود.واتسون سه غریزه خشم،ترس و محبت را جزء غریزه های ذاتی انسان می داند.

رفتار گرایی سنتی:واتسون از شرطی سازی کلاسیک ایوان پاولف الهام گرفت.طبق شرطی سازی کلاسیک ،اگر محرک خنثی با محرکی که پاسخ بازتابی ایجاد می کند همراه شود،محرک خنثی نیز می تواند بازتابی تولید کند.مثلا غذا یک محرک بازتابی است و پاسخ ترشح بزاق را ددر سگ ایجاد می کند.اگر غذا با صدای زنگ(محرک خنثی)همراه شود،بعد از مدتی صدای زنگ هم می تواند پاسخ بزاق را ایجاد کند.واتسون             می خواست ببیند که آیا شرطی سازی کلاسیک،در مورد رفتار کودکان نیز کاربرد دارد.او در یک آزمایش،به کودک ۱۱ ماهه ای به نام آلبرت ،یاد داد که از محرکی خنثی که موش سفیدی بود ،بترسد.او برای این کرار ،موش سفید (محرک خنثی) را با صدای بلند(محرک بازتابی) ،که به صورت طبیعی بچه را می ترساند،همراه کرد.آلبرت کوچولو که با دیدن موش سفید،خوشحال می شد و دستش را دراز می کرد تا او را بگیرد ،بعد از انجام دادن آزمایش ،از او ترسید و گریه می کرد.واتسون بر مبنای آزمایشاتی شبیه به این نتیجه گرفت که محیط،نیرویی برتر در رشد کودک است.او معتقد است که بزرگسالان،با کنترل دقیق رابطه ی محرک پاسخ،می توانند رفتار کودک را به هر صورتی که می خواهند شکل دهند.نوع دیگر رفتار گرایی،شرطی سازی کنشگر اسکینر است.طبق این دیدگاه،رفتار می توانند از طریق تقویت کننده ها افزایش و از طریق تنبیه ،کاهش یابند.

طبق نظر اسکینر اگر رفتارهایی که کودکان انجام می دهند،تقویتی مثل توجه پدر و مادر را به دنبال داشته باشند،آن رفتارها افزایش پیدا می کنند و اگر با تنبیه یا عصبانیت والدین همراه باشند،کاهش می یابند.اسکینر نیز مانند ثرندایک ،بر نقش پیامد عمل تاکید می ورزید.به عبارت دیگر ،هنگامی که اعمال ما پیامد های مثبت داشته باشند،آن ها را تکرار می کنیم و وقتی این پیامد ها منفی باشند ،از انجام دوباره ی آن اجتناب می نماییم.از آن جایی که اسکینر با مطالعه ی فرایند های ذهنی موافق نبود،بررسی مفاهیم ذهنی را موجه نمی دانست و بیشتر بر یک نوع یادگیری و آن هم شرطی سازی کنشگر تاکید می ورزید.به همین علت نظریه ی اسکینر علی رغم ماهیت بسیار علمی آن ،گاهی مورد اعتراض روان شناسی چون راجرز،مازلو و بندورا قرار گرفته است.

یادگیری اجتماعی:روان شناسان سریعا به این موضوع علاقه مند شدند که آیا رفتار گرایی می تواند رشد رفتار اجتماعی را دقیق تر و موثر از مفاهیم مبهم نظریه ی روان کاوی توجیه کند؟این موضوع منجر به پیدایش نظریه ی یادگیری اجتماعی شد.نظریه پردازان یادگیری اجتماعی ،بر اساس اصول شرطی سازی که قبلا به وجود امده بود ،دیدگاه های گسترده ای را در مورد نحوه ی فراگیری پاسخ های جدید توسط کودکان و بزرگسالان پیشنهاد کردند.به تدریج چند نوع نظریه ی یادگیری اجتماعی پدیدار شد.

آلبرت بندورا با تاکید قابل توجهی که بر نقش عوامل شناختی داشت،تا حدودی خلاء موجود در رفتار گرایی کلاسیک را جبران کرده است.بندورا همگام با اسکینر معتقد است که رفتار و شخصیت آدمی اکتسابی است،یعنی بر اثر یادگیری شکل می گیرد.به اعتقاد بندورا انسان موجودی اجتماعی است و رفتار او باید در پرتو روابط اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد.انسان دارای ظرفیت های اجتماعی وسیعی است و میتواند درباره ی ارتباط میان رفتار و پیامد های آن بیندیشد و آن ها را پیش بینی و ارزیابی کند.در دیدگاه بندورا،برخلاف دیدگاه رفتار گرایان کلاسیک ،انسان صرفا دریافت کننده ی رویدادهای محیطی نیست،بلکه فعالانه تجارب گذشته و زمان حال را تعبیر و تفسیر می کند و بر اساس آن دست به پیش بینی می زند.همچنین هر انسانی دارای نظام خود نظم بخشی است که با استفاده از آن ،اعمال و رفتار خود را ارزیابی می کند.این ارزیابی بر عملکرد و محیط زندگی وی اثر می گذارد.

تاکید بندورا بر اهمیت عوامل شناختی در مفهوم یادگیری مشاهده ای وی توضیح داده شده است.به اعتقاد او یادگیری صرفا محدود به شرطی شدن رفتار یا آزمایش و خطا نیست.یادگیری های پیچیده انسان غالبا از طریق مشاهده ی مستقیم رفتار دیگران مانند والدین،همسالان ،معلمان و نیز صحنه های فیلم و کارتون شکل می گیرد.در این نوع یادگیری،یادگیرنده مشخصا درگیر آزمایش و خطا نیست.بندورا این سوال را مطرح می کند که اگر یادگیری محدود به آزمایش و خطا باشد چگونه می توان اکتساب رفتارهایی چون رانندگی ،شنا ،جراحی ،روان درمانی و بروز رفتارهای تازه را توجیه کرد؟بعضی مواقع برای پیشگیری از خطرهای ناشی از آزمایش و خطا این رفتار ها از طریق مشاهده ی افراد سرمشق،مطالعه کتاب های داستان یا حتی شنیدن دستورالعمل فرا گرفته می شود.

بندورا معتقد بود که سرمشق گیری که به تقلید یا یادگیری جایگزینی هم معروف است،مبنای مهمی برای رشد است.در این نوع یادگیری،فرد یادگیرنده به صورت نمادین خود را به جای الگو قرار می دهد و همزمان تجربه ی او را می آموزد.به اعتقاد بندورا ما در خلال زندگی در معرض الگوهای مختلفی قرار می گیریم.او اعتقاد ندارد که انسان به صورت منفعل به رویدادهای محیطی پاسخ دهد.هر انسان با استفاده از قابلیت های شناختی،محیط خود را تحت تاثیر قرار می دهد و آگاهی او از تاثیری که می تواند روی محیط داشته باشد،متقابلا بر رفتار و انتظارات او اثر می گذارد.بندورا تعامل چند جانبه ی میان فرد،محیط و رفتار را جبر گرایی تقابلی نامیده است.از میان این سه عامل، فرد یا متغیرهای فردی بیشترین اهمیت را دارند.به عبارت دیگر این فرد است که شخصا معیارهایی را برای رفتارهای خود تعیین می کند.

در واقع الگوی کودکان از طریق مشاهده ی رفتار دیگران و تقلید رفتارهای آن ها،بسیاری از رفتارهای الگو را یاد می گیرند.مثلا موزادی که بعد از کف زدن مادرش،این کار را انجام می دهد و یا کودکی که همبازی خود را درست به همان صورتی که در خانه تنبیه شده است کتک می زند و نوجوانی که مثل همکلاسی هایش لباس       می پوشد،همگی یادگیری مشاهده ای را آشکار می سازد.بعدها بندورا بر اهمیت شناخت و تفکر هم در انسان تاکید کرد و نظریه خود را شناختی – اجتماعی نامید.یعنی کودکان از طریق پسخوراند ارزش اعمال خودشان «معیارهای شخصی» برای رفتار و «احساس کارایی شخصی» را پرورش می دهند.به عبارت دیگر،بازخوردی که دیگران به رفتارهای کودکان می دهند باعث شکل گیری احساس کارایی شخصی برای کودکان می گرددبه عبارت دیگر کودکان به تدریج در تقلید سخت گیر تر می شوند و بر اساس تحسین این شناخت ها،پاسخ هایی را در موقعیت های خاص،هدایت می کنند.مثلا وقتی پدری به فرزندش می گوید:«خوشحالم از این که فعالیتی سخت ،اما مهم را ادامه داده ام و به نتیجه ای مثبت رسیده ام« ارزش استقامت را به او یاد می دهد و وقتی به او می گوید»می دانم که می توانی به خوبی ان تکلیف را انجام دهی »او را به استقامت ترغیب می کند.بنابراین زمانی که افراد،نگرش ها،ارزش ها و اعتقاداتی را در مورد خودشان فرا می گیرند ،یادگیری و رفتار خود را کنترل می کنند.

محاسن و معایب نظریه های رفتار گرایی و یادگیری اجتماعی:رفتار گرایی و نظریه ی یادگیری اجتماعی در بسیاری از موارد در درمان مشکلات عاطفی و رفتاری موثر بوده اند.اما روش های آن ها با هم تفاوت دارد.مثلا با توجه به نظریه رفتار گرایی،روش هایی مثل تحلیل رفتار کاربردی(applied behavior analysis) به کار برده می شود.در این روش ها برای از بین بردن رفتارهای نا خوشایند و افزایش دادن پاسخ های جامعه پسند،شرطی سازی را با سرمشق گیری ترکیب می کنند.این روش برای برطرف کردن انواع مشکلات در کودکان و بزرگسالان مثل پرخاشگری،تاخیر در زبان اموزی و ترس های شدید به کار رفته است.

با این حال ،سرمشق گیری و تقویت،اطلاعات کاملی را مورد رشد ارائه نمی دهد.در واقع ،رفتار گرایی و نظریه ی یادگیری اجتماعی در مورد تاثیرات محیطی،دیدگاه محدودی را ارائه می دهند.البته،بندورا با تاکید بر شناخت و در نظر گرفتن نقش فعال برای افراد در یادگیری،در میان نظریه پردازان یادگیری اجتماعی منحصر به فرد است.از رفتار گرایی و نظریه ی یادگیری اجتماعی به خاطر دست کم گرفتن مشارکت افراد در رشد خودشان ،انتقاد شده است.

نظریه ی شناختی –رشدی پیاژه:

ژان پیاژه (۱۹۸۰-۱۸۹۶) نظریه پرداز سوئیسی،بیش از هر فرد دیگری بر پژوهش در مورد انسان ها تاثیر گذاشت.پژوهشگران آمریکای شمالی در سال ۱۹۳۰ با مطالعات پیاژه آشنا بودند اما تا سال ۱۹۶۰ به آن توجه زیادی نداشتند،چرا که دیدگاه های پیاژه با رفتار گرایی حاکم بر آمریکا در قرن بیستم مغایرت داشت.پیاژه باور نداشت که کودکان منفعل باشند و دانش ها به صورت تقویت شده به آن تحمیل گردد.او نظریه های شناختی رشد را مطرح کرد.او در نظریه های خود ۴ مرحله ی رشد را مطرح می کند و معتقد است که کودکان با دستکاری محیط،فعالانه به ساختن دانش می پردازند و رشد شناختی آن ها به صورت مرحله ای است.

خدمات و محدودیت های نظریه پیاژه:دیدگاه شناختی –رشدی پیاژه،حوزه ی مطالعات رشد را متقاعد ساخت که کودکان آموزنده های فعالی هستند که ذهنشان از سازه های غنی دانش برخوردار است.پیاژه علاوه بر این که آگاهی کودکان از دنیای مادی را مورد بررسی قرار داد،مراحل مطرح شده توسط او،پژوهش های زیادی را در مورد برداشت کودکان از خودشان،دیگران و روابط انسان به دنبال داشت.از لحاظ کاربردی نظریه پیاژه به تحول فلسفه و برنامه های آموزشی کمک کرد،چرا که او بر یادگیری اکتشافی ( discovery learning) و تماس مستقیم با محیط تاکید می کرد.

انتقاداتی که از پیاژه شده است،از پژوهش هایی به دست آمده که نشان می دهد پیاژه،مهارت های نوباوگان و کودکان پیش دبستانی را دست کم گرفته است.زمانی که به کودکان کوچک تکلیف هایی داده شود که از لحاظ دشواری رتبه بندی شده اند،به نظر می رسد که درک آن ها از آنچه که پیاژه می پنداشته است،بسیار بیشتر است.همچنین تحقیقات نشان می دهد که عملکرد کودکان در مسائل پیازه ای می تواند با آموزش دادن بهبود یابد.این یافته ها،فرضیه ی پیاژه را مبنی بر این که یادگیری اکتشافی و نه آموزش بزرگسالان بهترین راه برای پرورش رشد می باشند،به چالش می کشد.پیاژه معتقد است که تغییرات شناختی مهمی بعد از نوجوانی روی       نمی دهد.پژوهشگران عمر با این نتیجه گیری های پیاژه مخالفند.

دیدگاه های نظری جدید:

مرتبا روش های تازه ای برای آگاهی از فرد در حال رشد ایجاد می شوند که دستاوردهای نظریه های پیشین را زیر سوال می برند و آن ها رابهبود می بخشند،این روزها رویکرد و پژوهش های جدید،آگاهی ما را از عمر گسترش   می دهد.

رویکرد پردازش اطلاعات (خبر پردازی):

در دهه ی ۱۹۷۰،پژوهشگران از رفتار گرایی سرخورده شدند و از تلاش برای تایید دیدگاه های پیاژه نیز مانوس گشتند.آن ها به رویکرد جدیدی به نام «پردازش اطلاعات»(خبر پردازی) روی اوردند.الگوی اصلی روان شناسان پردازش اطلاعات از انقلاب رایانه تاثیر پذیرفت و همزمان با پیشرفت تکنولوژی ،رویکرد فوق پیشرفت های زیادی کرد.در اواسط دهه ی ۱۹۵۰،نظریه پردازانی مانند آلن نیوول و هربرت سیمون ذهن آدمی را با ابتکار حیرت انگیز که «مغز الکتریکی» نامیده می شد،مقایسه کردند.

سیمون و همکاران وی اعتقاد داشتند که ذهن و رایانه،هر دو ابزار هایی هستند که برای اندوزش،بازاریابی و تحلیل اطلاعات ظرفیت محدودی دارند.به طور کلی می توان رایانه را متشکل از دو بخش سخت افزار (کل دستگاه)ونرم افزار (برنامه رایانه) دانست.در قیاس با رایانه،روان شناسان خبر پرداز معتقدند که ،مغز دستگاه عصبی و گیرنده های حسی ،سخت افزار هستند و مهارت هایی مانند حافظه،دریافت و سازماندهی اطلاعات نرم افزار هستند.در این رویکرد ذهن انسان مانند کامپیوتری در نظر گرفته می شود که اطلاعات در ان جریان پیدا می کنند.اطلاعات از زمانی که به حواس ارائه می شوند (مرحله ی درون داد )تا زمانی که به پاسخ های رفتاری ایجاد می شوند (مرحله ی برون داد) به طور کامل کد گذاری شده،تغییر شکل و سازمان می یابند.پژوهشگران پردازش اطلاعات،برای ترسیم مراحلی که افراد برای حل کردن مسائل پشت سر می گذارند،از نمودار گردشی استفاده می کنند.نظریه پردازان خبر معتقدند که کودکان سنین مختلف در حل مساله ،مهارت های کیفی خاصی دارند .ولی معتقد نیستند که توانایی های کیفی آن ها صرفا مختص به دوره ی خاصی باشد.آن ها بر خلاف پیاژه معتقدند که کودکان در یک مقطع سنی ،ممکن است در بعضی مهارت ها ی پیشرفته و در بعضی مهارت های ضعیف باشند،به عبارت دیگر این روان شناسان،در هر مقطع سنی،مهارت های مختلفی را در نظر می گیرند اما پیاژه،برای هر دوره از رشد شناختی،مهارت های خاصی را در نظر می گیرد.مدل های گوناگون پردازش اطلاعات وجود دارند.برخی از این مدل ها خیلی محدود هستند ،زیرا مهارت خود را در یک یا چند تکلیف دنبال می کنند.الگوهای دیگری ،سیستم های شناختی انسان را به صورت یک کل در نظر می گیرند واز این الگوهای کلی به عنوان راهنمایی برای پرسیدن سوال های در مورد تغییرات سنی در تفکر استفاده می کنند.سوال هایی مثل:

  • آیا توانایی کودک در جستجوی محیط برای یافتن اطلاعات لازم جهت حل کردن یک مساله،با بالا رفتن سن منظم تر و برنامه دار می شوند؟
  • کودکان پیش دبستانی در مقایسه با کودکان دبستانی و بزرگسالان،چه مقدار اطلاعات جدید را در حافظه می توانند نگه دارند؟
  • چرا سرعت پردازش اطلاعات در افراد سالخورده کند تر از افراد جوان است؟
  • آیا افت حافظه در سنین پیری در برخی تکالیف مشاهده می شود یا در تمام تکالیف؟

پردازش اطلاعات مانند نظریه ی شناختی –رشدی پیاژه افراد را به صورت موجوداتی فعال و معقول در نظر می گیرند که در پاسخ به درخواست های محیطی تفکر خود را تغییر می دهند اما بر خلاف پیاژه مراحل رشد وجود ندارد بلکه فرایندهای فکر،توجه،حافظه،راهبردهای برنامه ریزی و غیره در تمامی سنین مشابه فرض می شوند ولی به درجات کمتر یا بیشتر آشکار می شوند.

نظریه پردازان خبر پردازی،شناخت را به عنوان فعالیتی کاملا پیچیده در نظر می گیرند.آن ها رشد ذهنی را از طریق مطالعه ی رشد مهارت های پردازش شناختی مثل توجه ،ادراک،دریافت،یادگیری،تفکر،یاداوری،ارزش یابی،استنتاج و فراشناخت بررسی می کنند.بنابراین در رویکرد پردازش اطلاعات رشد به صورت پیوسته و نه مرحله ای در نظر گرفته می شود.

مهمترین امتیاز رویکرد پردازش اطلاعات این است که از روش های پژوهشی دقیق برای بررسی شناخت استفاده کرده است،لذا در زمینه ی اموزش و پرورش کاربرد فراوانی دارد.نقطه ضعف این رویکرد این است که اطلاعات به دست آمده ،عمدتا در موقعیت های آزمایشگاهی مصنوعی حاصل شده اند و جنبه هایی از شناخت نیز مثل خلاقیت و تخیل در این رویکرد کلا نادیده گرفته شده است.

اغلب مدل های کلی سیستم پردازش اطلاعات ،ذهن انسان را به سه قسمت اصلی تقسیم می کنند:

۱-حافظه ی حسی

۲-حافظه ی کوتاه مدت

۳-حافظه ی بلند مدت

زمانی که اطلاعات هر قسمت وارد می شود،می توانیم با استفاده از راهبردهای ذهنی روی آن ها عمل کنیم و آن ها را تغییر دهیم.بدین ترتیب تفکر خود را کارآمد تر کرده و احتمال نگهداری اطلاعات را افزایش می دهیم.«حافظه ی حسی» اطلاعات بدست آمده از طریق حواس مثل دیدنی ها و شنیدنی ها را مستقیما بازنمایی می کند و آن ها را برای مدت کوتاهی ذخیره می کند.در صورتی که به اطلاعات خاصی توجه شود،این اطلاعات به مرحله ی بعدی پردازش اطلاعات یعنی حافظه ی کوتاه مدت انتقال پیدا کنند.حافظه ی فعال یا کوتاه مدت بخش هشیار سیستم ذهنی ماست.در این قسمت از ذهن،ما فعالانه روی اطلاعات محدودی کار می کنیم و از راهبردهای مختلفی استفاده می کنیم تا بتوانیم اطلاعات را به سومین بخش ذهن یعنی حافظه ی بلند مدت انتقال دهیم.حافطه ی بلند مدت شالوده ی دانش همیشگی ماست و گنجایش آن نامحدود است.در واقع ما اطلاعات خیلی زیادی را در حافظه یبلند مدت ذخیره می کنیم به طوری که گاهی در بازیابی آن دچار مشکل می شویم.برای کمک به بازیابی ،درست مثل همان کاری را که برای حافظه ی فعال انجام می دهیم،از راهبردها استفاده می کنیم.اطلاعات در حافظه ی بلند مدت بر اساس محتویاتش طبقه بندی شده اند،درست مثل قفسه بندی کتابخانه که کتاب ها در آن بر اساس محتویاتش طبقه بندی شده اند.

پژوهشگران پردازش اطلاعات بر این باورند که ساختار اساسی سیستم ذهنی در سراسر ذهن بر همین منوال است،اما گنجایش سیستم یعنی اطلاعاتی که می تواند نگهداری و پردازش شود با افزایش سن بیشتر شده و تفکر پیچیده تر را ممکن می سازد.گرچه افزایش توانایی پردازش اطلاعات تا اندازه ای به علت رشد مغز است،بهبود راهبردهای مثل توجه کردن به اطلاعات و طبقه بندی بهتر آن ها نیز به مقدار زیادی در آن دخالت داردرورش این راهبرد در ۲ سال اول زندگی گسترش می یابد.یکی از معروف ترین نمونه های دیدگاه خبر پردازی،الگوی عملکرد حافظه است که در سال ۱۹۶۸ توسط اتکینسون و شیفیرین ارائه شده است.نمودار این دیدگاه به صورت زیر است:

     
   
پاسخ ها

(بازشناسی با یادآوری)

 
 
حافظه ی دراز مدت.مخزن دائمی و اطلاعات و اگاهی و خاطره های گذشته و راهبردهای پردازش اطلاعات

اندوزش

فرایندهای کنترلی نظارتی تنظیم و اجرای هر مرحله از پردازش اطلاعات

بازیابی

همان طور که در شکل می بینیم،این الگو شامل سه بخش حافظه حسی،حافظه ی کوتاه مدت و حافظه ی دراز مدت است که هر یک در ثبت اطلاعات و پردازش آن نقش دارند.برای یادگیری و یاد سپاری وقایع،اولین گام رمز گردانی اطلاعات است که با کمک آن اطلاعات دریافتی از حافظه حسی به حافظه ی کوتاه مدت و سپس به حافظه ی دراز مدت منتقل می شود.سپس این اطلاعات به شکل مناسبی برای اندوزش سازمان دهی می شوند.پس از فرایند اندوزش،فرد باید بتواند اطلاعات ثبت شده را بازیابی کند.به طور مثال اگر فرد بخواهد پاسخ یک سوال چهار گزینه ای را بدهد،به عمل بازشناسی می پردازد.اما در صورتی که بخواهد واقعه ای را به یاد آورد(مثلا سال تولد رئیس جمهور)،باید به حافظه ی خود مراجعه کند،در این جاست که فرایند یادآوری مطرح است.

به طور کلی در رویکرد پردازش اطلاعات یا خبر پردازی،رهیافت هایی مانند ادراک ،فراحافظه (اگاهی از نحوه ی عملکرد حافظه)،استنتاج،ارزشیابی و در نهایت کاربرد قواعد و فرایند های نظارتی مطرح می شوند.این راهبردها عملکردی هماهنگ و یکپارچه دارند(شبیه یک ارکستر)،ولی می توان عملکردهای مختلف هر کدام را تفکیک کرد و به صورت جداگانه مورد بررسی قرار دارد.مثلا اگر کودک یا نوجوانی نتواند از عهده ی حل مساله برآید رویکرد پردازش اطلاعات دلایل زیر را برای آن در نظر می گیرد:

۱-مشکل او از عدم توجه کافی به جنبه های مربوطه ،ریشه گرفته است.

۲-او توان ان را ندارد که اطلاعات را در حافظه ی کوتاه مدت خود با صرف زمان مناسب نگهداری کند.

۳-مشکل او نداشتن اطلاعات کافی یا عدم درک درست مساله است.

۴-مشکل وی مربوط به عدم درک قواعد و کاربرد آنهاست یا شاید در مواجهه با مساله ی مورد نظر از فرایند های نظارتی لازم برخوردار نیست،مثلا از نحوه ی عملکرد فرایند های شناختی خود و کنترل آن ها آگاهی لازم ندارد.

بنابراین در رویکرد پردازش اطلاعات ،فرض بر آن است که اگر ،کودک ،نوجوان یا سالمند نتواند از عهده ی حل مسائل شناختی برآید،می توان مشکل آن ها را با ارائه آموزش های لازم و مناسب برطرف کرد.

کردار شناسی:

پایه گذار کردار شناسی،داروین است.او معتقد است که رشد هم پیوسته و هم نا پیوسته است.کردار شناسی نوین توسط لورنز و تین برگن طرح ریزی شد.آن ها از طریق مطالعاتی که روی بچه ها انجام دادند به این نتیجه رسیدند که برخی جوجه پرنده ها از هنگام تولدشان رفتار دنبال کردن را نشان می دهند که بقای آن ها را تضمین             می کند.این الگو نقش پذیری نام دارد.

الگوی نقش پذیری،تضمین می کند که جوجه ها،کنار مادر تغذیه می شوند و از خطرات مصون می مانند.نقش پذیری در دوره ی محدود از رشد وجود دارد و چنانچه غاز مادر،در این مدت حضور نداشته باشد و شی شبیه او حضور داشته باشدفجوجه ها به جای مادر از او نقش پذیری می کنند.مشاهدات نقش پذیری مفهوم دوره های بحرانی(critical period) را مطرح کرد.این مفهوم به زمان محدودی اشاره دارد که طی آن فرد از لحاظ زیستی امادگی دارد تا رفتارهای انطباقی خاصی را فراگیرد ولی به حمایت محیط مناسبی نیازمند است.اصطلاح دوره ی حساس(sensitive period) ،رشد انسان را از مفهوم مطلق دوره ی بحرانی بهتر توجیه می کند.دوره ی حساس مناسب ترین زمان برای ظاهر شدن توانایی های خاص است و طی ان فرد بسیار پذیرای تاثیرات محیطی است اما محدوده ی ان به خوبی محدوده ی دوره ی بحرانی تعریف نشده و در مورد آن توافق کامل ایجاد نشده است.رشد می تواند بعدا روی دهد،اما ترغیب ان در این زمان دشوارتر است.

روانکاوان بریتانیایی،جان بالبی،با الهام از مشاهدات نقش پذیری لورنزو وتین برگن،نظریه کردار شناختی خود در مورد رابطه والد-کودک مطرح کرد.او معتقد بود که رفتارهای دلبستگی نوزادان مثل لبخند زدن،غان و غون کردن،چنگ زدن و گریه کردن،علائم اجتماعی ذاتی هستند که باعث می شوند،مادر به کودک خود نزدیک شده و از او مراقبت کندوقتی که مادر نزدیک نوزاد می ماندفاین رفتارها تضمین می کند که نوزاد تغذیه خواهد شد،در امان خواهد بود و نیازهای او برای رشد سالم،تامین خواهد شد.اگرچه کردار شناسی بر علت های ژنتیکی و زیست شناختی رشد تاکید می کند،از تاثیرات یادگیری نیز غافل نشده است،چرا که انعطاف پذیری و انطباق پذیری بیشتری به رفتار می دهد.بنابراین موضوعات مورد علاقه ی کردار شناسان حیطه وسیعی را در بر می گیرند و آن ها می خواهند کل سیستم ارگانیزم محیط را بشناسند.اعتقاد کردار شناسان این است که عوامل زیست شناختی و انتخاب تکاملی رفتار،در نیمه اول زندگی اهمیت بیشتری دارند چرا که بقا،تولید مثل و فرزند پروری کارامد را تضمین می کند.وقتی که افراد پا به سن می گذارند،عوامل اجتماعی و فرهنگی در ایجاد سطح عالی عملکرد،اهمیت بیشتری دارند.

نظریه اجتماعی –فرهنگی ویگوتسکی:

در حوزه ی رشد انسان،اخیرا تحقیقات زیادی انجام گرفته است که به بافت فرهنگی افراد می پردازد.تحقیقاتی که به مقایسه ی فرهنگ ها و گروه های قومی موجود در فرهنگ ها می پردازد،ما را در مورد وجوه مشترک و تفاوت های فردی در رشد اگاه می سازد.بنابراین پژوهش های میان فرهنگی یا چند فرهنگی به ما کمک می کنند تا به مشارکت عوامل زیستی و محیطی در زمان بندی،ترتیب ظاهرشدن و تنوع رفتارهای کودکان و بزرگسالان سرو سامان دهیم.در گذشته،مطالعات میان فردی روی تفاوت های فرهنگی گسترده در رشد تاکید می کردند.

برای مثال روی این موضوع مطالعه می کردند که آیا کودکان یک فرهنگ از نظر رشد حرکتی،از کودکان دیگر پیشرفته تر هستند یا در تکلیف عقلانی بهتر از آن ها عمل می کنند؟اما این رویکرد ما را وادار می کند تا به غلط نتیجه بگیریم که یک فرهنگ در تقویت رشد ،برتر است در حالی که فرهنگ دیگر ناقص است.این رویکرد به ما کمک نمی کند تا بفهمیم چه تجربه هایی به تفاوت های فرهنگی در رفتار کمک می کنند.

روان شناسان روسی،لوو ویگوتسکی،به بررسی رابطه شیوه های خاص فرهنگی با رشد پرداخته است.دیدگاه او نظریه اجتماعی –فرهنگی نامیده می شود.طبق این نظریه،فرهنگ ها،ارزش ها،اعتقادات،سنت ها و مهارت ها ی یک گروه اجتماعی به نسل بعدی منتقل می شود.او معتقد است که رشد پیوسته است اما از فرهنگی به فرهنگ دیگر فرق می کند و همه کودکان مراحل یکسانی را نمی گذرانند.

به عقیده ویگوتسکی تعامل اجتماعی به ویژه گفتگوهای یاری بخش با اعضای آگاه تر جامعه،برای این که کودکان شیوه های تفکر و رفتاری را یاد بگیرند که فرهنگ جامعه را می سازد،بسیار ضروری است.ویگوتسکی معتقد بود که وقتی بزرگسالان و همسالان خبره تر،به کودکان کمک می کنند تا فعالیت های را یاد بگرند که از نظر فرهنگی با معنی هستند،ارتباط بین آن ها جزئی از تفکر کودکان می شود.بعد از این که کودکان،ویژگی های مهم این گفتگو ها را درونی می کنند،می توانند برای هدایت کردن رفتار و اعمال خودشان و فراگیری مهارت های جدید از زبان درونی خودشان استفاده کنند.

نظریه ویگوتسکی به ویژه در مطالعه ی رشد شناختی با نفوذ بوده است.اما رویکرد ویگوتسکی با رویکرد پیاژه کاملا فرق دارد.پیاژه آموزش مستقیم والدین را با اهمیت نمی دانست و بیشتر روی تلاش های فعال و مستقل کودکان برای با معنی کردن دنیایشان تاکید می کرد.ویگوتسکی با پیاژه موافق بود که کودکان،موجودات فعال و سازنده ای هستند،اما بر خلاف پیاژه رشد شناختی را به صورت فرایند میانجی اجتماعی در نظر می گفرت.بدین معنی که کودکان به حمایت بزرگسالان و همسالان نیازمندند.یکی دیگر از مفاهیم مطرح شده توسط ویگوتسکی «منطقه مجاور رشد» یا پتانسیل رشد می باشد.این مفهوم به تکالیفی اشاره می کند که کودک به تنهایی نمی تواند انجام دهد اما با کمک افراد ماهرتر(بزرگسالان یا کودکان بزرگتر)می تواند آن ها را انجام دهد.

محاسن و معایب نظریه ویگوتسکی:اگرچه پژوهش هایی که از نظریه ویگوتسکی الهام گرفته اند،بیشتر روی کودکان تمرکز دارند،اما دیدگاه او در مورد سنین مختلف کاربرد دارد.آنچه که در نظر ویگوتسکی اهمیت دارد،بر این مساله است که فرهنگ ها،تکالیفی را برای اعضای خود انتخاب می کنند که تعاملات اجتماعی خاصی را ایجاب می کند و در نتیجه ،مهارت هایی را به بار می آورند که برای موفقیت در یک فرهنگ خاص ضروری هستند.مثلا برزیل،کودکان شکلات فروش،با این که تحصیلاتی ندارند،در اثر خریدن شکلات از عمده فروش ها و چک و چانه زدن با آن ها و مشتریان،در خیابان های شهر،توانایی ریاضی پیشرفته ای را فرا می گیرند.

انتقادی که بر ویگوتسکی وارد شده است،این است که تاکید او بر فرهنگ و تجربه ی اجتماعی،باعث شده است که او جنبه ی زیستی رشد را نادیده بگیرد.گرچه او بر اهمیت زیست شناسی واقف بوده است اما در مورد نقش وراثت و رشد مغز در تغییر شناختی،کمتر سخن گفته است.همچنین تاکید او بر انتقال اجتماعی دانش،نشان می دهد که او کمتر از سایر نظریه پردازان،بر توانایی کودکان در شکل دادن رشد خودشان تاکید کرده است.پیروان جدید فرد و جامعه نقش برابر قائلند.